دعوای آخر

مجموعه: مرد عنکبوتی / کتاب: مرد عنکبوتی 1 / فصل 8

دعوای آخر

توضیح مختصر

ديو سبز تو دعواي سختي كه بين مرد عنكبوتي و اون ميفته، مي‌ميره …

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هشتم

دعوای آخر

اون شب، خاله مِي تو اتاق خوابش تنها بود. اون به عکسی از عمو بن نگاه می‌کرد.

یهو، دیوار اتاق خواب منفجر شد. دیو سبز با گلایدرش اونجا بود. اون با چشم‌های زرد وحشتناک و خنده‌ي دیوانه‌وار بهش نگاه می‌کرد.

پیتر دوید تو اتاق خاله مي، تو بیمارستان. اون نمرده بود. صورتش سفید بود و فریاد می‌کشید: “اون چشمای زرد وحشتناک!”

پیتر داد زد: “چه اتفاقی افتاده؟” ولی هیچ کس جواب نداد.

پیتر يه ثانیه ایستاد. بعد متوجه شد.

اون با خودش فکر کرد: “اون میدونه! دیو سبز میدونه، خاله مي. اون میدونه پیتر پارکر، مرد عنکبوتیه!”

پیتر كل شب رو کنار تخت خاله می نشست. روز بعد، ام‌جی به بیمارستان اومد.

اون از پیتر پرسید: “حالش چطوره؟”

پیتر گفت: “بهتر میشه. با هري حرف زدی؟”

“نه، حرف نزدم. موضوع اینه که … من عاشقِ، نخند، مرد عنکبوتیم.”

خاله مي، تو تختش چشماشو باز کرد و گوش داد.

پیتر گفت: “آه، اون! خوب، اون خیلی باحاله. من یه ذره میشناسمش. عکساشو گرفتم.”

“اون درباره‌ي من چیزی گفته؟”

“آره. من باهاش درباره تو حرف زدم. یه بار گفتم، میدونی، مرد عنکبوتی، يه چیز خوب درباره‌ي ام‌جی اینه که، تو چشماش نگاه می‌کنی و احساس قدرت می‌کنی … هیجان‌زده میشی … ولی همزمان ترس هم برت می‌داره.”

ام‌جي لبخند زد و دست پیتر رو گرفت: “تو اینو گفتی؟”

خاله مي همه چیز رو شنید و اون هم لبخند زد.

در به آرومی باز شد و هری اومد تو اتاق. ام‌جی دستش رو کشید، ولی دیگه دیر شده بود. همه می‌دونستن.

هری به خونه‌ي پدرش رفت.

به پدرش گفت: “درباره‌ي ام‌جی حق با تو بود. درباره‌ي همه چیز حق با توئه. اون عاشق پیتره.”

پدرش به آرومی گفت: “پارکر؟ و اون چه حسی به ام‌جي داره؟”

“پیتر وقتي شش ساله بود، عاشق ام‌جی بود و هنوز هم دوستش داره.”

آقای آزبورن لبخند زد و بعد با ناراحتی به هري نگاه کرد. اون گفت: “خیلی متاسفم. من همیشه کنارت نبودم. ولی حالا دیگه همه چیز متفاوت میشه. می‌خوام همه چی رو درست کنم.” و هري رو بغل کرد.

تو بیمارستان، خاله می به پیتر نگاه کرد. پیتر بهش لبخند زد.

خاله می گفت: “یه لبخند! و تو امروز به ام‌جی هم لبخند زدی. تو ام‌جی رو دوست داری، پیتر. لطفاً بهش بگو. همه میدونن که تو اونو دوست داری.”

ولی یهو، پیتر به دیو سبز فکر کرد.

اون گفت: “فقط یه لحظه، خاله مي.” و بعد اتاق رو ترک کرد.

اون شماره‌ي ام‌جی رو گرفت. ولی اون جواب نداد.

اون داد زد: “ام‌جی؟ اون جایی؟”

و بعد یه خنده‌ي دیوانه‌وار از سمت دیگه‌ي تلفن شنید. “مرد عنکبوتی میتونه بیاد بازی کنیم؟” ديو سبز بود!

پيتر داد زد: “اون کجاست؟”

ام‌جی بیدار شد. شب بود. اون پایین رو نگاه کرد. اون بالاي پل کویینزبرو بود. اين يه خواب بد بود، درسته؟ یه تله کابین مردم رو از مانتاهان به جزیره روزولت مي‌برد. چراغ‌های تله كابين روشن بودن. اون چند تا بچه تو تله كابين دید. بعد، اون صداي يه خنده دیوانه‌وار شنید. دیو سبز بود تو گلایدرش!

دیو سبز به ایستگاه تله کابین تو جزيره روزولت شلیک کرد. ايستگاه منفجر شد و تله‌کابین رو آب متوقف شد.

چند ثانیه بعد ،مرد عنکبوتی اونجا بود. یهو، یه صدای وحشتناکي اومد. مرد عنکبوتی با خودش فکر کرد: “کابل داره میشکنه.” تله کابین شروع کرد به افتادن. “نمیتونم نجاتشون بدم. وقت نیست!”

بعد، دیو سبز کابل رو تو دستش گرفت و بچه‌ها رو نجات داد. با کابلی که تو دست راستش بود، به سمت ام‌جی پرواز کرد. ام‌جی رو تو بازوی چپش گرفت و فریاد زد: “مرد عنکبوتی کی قراره بمیره؟ زنی که دوستش داری یا بچه‌های کوچولو؟ انتخاب کن!” و بعد ديو سبز، هر دو دستش رو باز کرد.

در عرض یه ثانیه، مرد عنکبوتی پرید پایین و ام‌جي رو تو دستش گرفت. بعد، اون کابل رو با دستِ دیگه‌اش گرفت. اون تارهایی رو به پل كوئينزبرو پرت کرد و جلوی افتادنِ تله کابین رو گرفت.

مرد عنکبوتی به ام‌جی گفت: “ از طریق این کابل، به تله کابین برو.”

“نمی‌تونم.”

“چرا، ام‌جی میتونی،.”

اون به آرومی رفت پایین.

پیتر برگشت و دیو سبز محکم زد بهش. دیو سبز خندید و گلایدر رو برگردوند.

اون داد زد: “وقت مردنه!” و با سرعت به زیر پل کویینزبرو پرواز کرد. و بعد یه چیزی خورد به دیو سبز. گلایدر، دیوانه‌وار می‌چرخید و می‌چرخید. مردم روی پل سر دیو سبز فریاد كشيدن و اون رو با تيكه‌هاي روی پل زدن.

مرد عنکبوتی با دقت تله‌کابین رو روی يه قایق بزرگ زیر پل گذاشت.

ديو سبز یه کابل به طرف بدن پیتر پرت کرد و بعد پیتر رو به يه ساختمان قدیمی تو جزیره روزولت برد. اونجا، پیتر رو بارها و بارها زد.

دیو سبز گفت: “کار ام‌جی رو به آرومی تموم می‌کنم.”

پیتر بالا رو نگاه کرد و عصبانی بود. اون ديو سبز رو بارها و بارها به شدت زد. اون تارهایی رو به دیوار پرت کرد و کشید و دیو سبز رو انداخت زمین. در آخر، دعوا تموم شد.

دیو سبز، فریاد زد: “پیتر، بس کن! منم.” اون ماسکش رو درآورد. قیافه‌ي خسته‌ي نورمان آزبورن به مرد عنکبوتی نگاه می‌کرد.

پیتر گفت: “آقای آزبورن …”

“پیتر …”

“اون آدمای شرکت اوسكورپ به خاطر تو مردن.”

“نه، کار دیو سبز بود، نه من. تو میتونی منو نجات بدی، پیتر. من برای تو، مثل یه پدر میمونم. دستتو بده به من. من یه پدر داشتم. اسمش بن پارکر بود.”

حسِ عنکبوتیِ پیتر خوب کار میکرد. اون با خودش فکر کرد: “من میتونم گلایدر رو پشت سرم حس کنم.” یهو، اون پرید بالا. گلایدر به سرعت حرکت می‌کرد و درست پرواز کرد توی بدن نورمان آزبورن.

آقای آزبورن، قبل از اینکه بمیره، گفت: “پیتر، به هري نگو.”

مرد عنکبوتی، جسد آقای آزبورن رو برد به خونش. هری اومد تو اتاق پدرش. اون مرد عنکبوتی و جسد رو دید.

داد کشید: “چي كار كردي؟” ولی مرد عنکبوتی به سرعت از پنجره رفت بیرون.

متن انگلیسی فصل

Chapter eight

The last fight

Late that night Aunt May was alone in her bedroom. She looked at a photo of Uncle Ben.

Suddenly, the bedroom wall exploded. The Green Goblin was there on his glider. He looked at her with his terrible yellow eyes and laughed crazily.

Peter ran to Aunt May’s room at the hospital. She wasn’t dead. Her face was white and she cried out, ‘Those terrible yellow eyes!’

‘What happened?’ shouted Peter, but no one answered.

Peter stopped for a second. Then he understood.

‘He knows!’ he thought. ‘The Green Goblin knows Aunt May. He knows Peter Parker is Spider-Man!’

Peter sat by Aunt May’s bed all night. The next day MJ came to the hospital.

‘How is she?’ she asked Peter.

‘She’s going to be OK,’ said Peter. ‘Did you talk to Harry?’

‘No, I didn’t. The thing is… I’m in love with - don’t laugh - Spider-Man.’

In her bed, Aunt May opened her eyes and listened.

‘Oh, him,’ said Peter. ‘Well, he is very cool. I know him a bit. I take photos of him.’

‘Does he talk about me?’

‘Yeah. I talk to him about you. Once I said, “You know, Spider-Man, the great thing about MJ is - you look into her eyes and you feel stronger… excited… but frightened at the same time.’”

‘You said that?’ MJ smiled and took Peter’s hand.

Aunt May heard everything and she smiled, too.

The door opened quietly and Harry came into the room. MJ pulled her hand away but it was too late. They all knew.

Harry went to his father’s home.

‘You were right about MJ,’ he said to his father. ‘You’re right about everything. She’s in love with Peter.’

‘Parker?’ his father said quietly. ‘And how does he feel about her?’

‘Peter was in love with MJ when he was six! And he still loves her.’

Mr Osborn smiled. Then he looked at Harry sadly. ‘I’m so sorry. I wasn’t always there for you. But now things are going to be different. I’m going to make things right,’ he said and took Harry in his arms.

Back at the hospital, Aunt May looked at Peter. Peter smiled back.

‘A smile!’ said Aunt May. ‘And you smiled at MJ earlier today, too! You love MJ, Peter. Please tell her. Everyone knows you love her.’

But suddenly, Peter thought of the Green Goblin.

‘Just a second, Aunt May,’ he said and he left the room.

He called MJ’s number but she didn’t answer.

‘MJ?’ he shouted. ‘Are you there?’

Then he heard a crazy laugh at the other end of the phone. ‘Can Spider-Man come out to play?’ It was the Green Goblin!

‘Where is she?’ Peter cried.

MJ woke up. It was night. She looked down. She was high up on the Queensboro Bridge. This was a bad dream, right? A cable car took people from Manhattan to Roosevelt Island. The lights were on in the cable car. She saw some children in the cable car. Then she heard a crazy laugh. It was the Green Goblin on his glider!

The Green Goblin shot at the cable car station on Roosevelt Island. The station exploded and the cable car stopped over the water.

Seconds later Spider-Man was there. Suddenly, there was a terrible sound. ‘The cable is breaking,’ thought Spider-Man. The cable car started to fall. ‘I can’t save them. There isn’t time!’

Then the Green Goblin took the cable in his hand and saved the children! With the cable in his right hand, he glided up to MJ. He took her in his left arm and shouted, ‘Spider-Man! Who is going to die? The woman you love or the little children? You choose!’ And then the Green Goblin opened both his hands.

In a second, Spider-Man jumped down and took MJ in his arms. Then he took the cable in his other hand. He shot webbing at Queensboro Bridge and stopped the fall of the cable car.

Spider-Man said to MJ, ‘Go down the cable to the cable car.’

‘I can’t.’

‘Yes, you can, MJ.’

Slowly she went down.

Peter turned and the Green Goblin crashed into him. The Green Goblin laughed and turned the glider.

‘It’s time to die!’ he cried and glided fast back under Queensboro Bridge. And then something hit the Green Goblin. The glider went around and around crazily. The people on the bridge shouted at the Green Goblin and hit him with bits from the bridge.

Carefully, Spider-Man put the cable car down onto a big boat under the bridge.

The Green Goblin shot a cable around Peter’s body. Then he took Peter to an old building on Roosevelt Island. There, he hit Peter again and again.

‘I’m going to finish MJ very slowly!’ said the Green Goblin.

Peter looked up - he was angry! He hit the Green Goblin hard again and again. He shot webbing at a wall and pulled - it crashed down on the Green Goblin. At last, the fight was over.

‘Peter, stop!’ the Green Goblin cried. ‘It’s me.’ He pulled off his mask. The tired face of Norman Osborn looked at Spider-Man.

‘Mr Osborn…’ said Peter.

‘Peter…’

‘Those OsCorp people are dead because of you.’

‘No, that was the Green Goblin. Not me. You can save me, Peter. I’m like a father to you. Give me your hand ‘I had a father. His name was Ben Parker.’

Peter’s spider sense was working well. ‘I can feel the glider behind me,’ he thought. Suddenly, he jumped up high. The glider moved very fast. It glided right through Norman Osborn’s body.

‘Peter,’ said Mr Osborn, before he died. ‘Don’t tell Harry.’

Spider-Man took Mr Osborn’s body back to his house. Harry came into his father’s room. He saw Spider-Man and the dead body.

‘What did you do?’ he shouted. But Spider-Man left quickly through the window.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.