روزی بد در کار

مجموعه: بافی - قاتل خون آشام ها / کتاب: هالووین / فصل 1

روزی بد در کار

توضیح مختصر

آنجل و بافی قرار ملاقات دارن ولی بافی به علت کارش دیر میرسه سر قرار …

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول - روز بعد در کار

آنجل به ساعتش نگاه کرد. ساعت نه رو گذشته بود. با خودش فکر کرد: “بافی کجایی؟”

برنز امشب شلوغ بود، ولی آنجل تنها نشست. اون به قیافه‌های جوون اطرافش نگاه کرد. مردم می‌خندیدن و می‌رقصیدن. اون با خودش فکر کرد: “این دنیای بافیه، من اینجا چیکار می‌کنم؟” ولی جواب رو می‌دونست. اونجا بود، برای اینکه بافی رو دوست داشت.

اون با چشم‌های تیره‌اش به در نگاه کرد.

بافی تقریباً به برنز رسیده بود. اواخر اکتبر بود، دو شب قبل از هالووین. هوای عصر تاریک و سرد بود. یهو یه چیزی به پشت سر بافی خورد. اون فوری برگشت. یه خون‌آشام بهش لبخند زد- ولی نه یه لبخند زیبا. بافی محکم زدش. اون بلافاصله بلند شد و خندید. اون هم بافی رو زد.

بافی با خودش فکر کرد: “وقتی برای این ندارم. آنجل منتظرمه.”

اون یه میخ از تو جیبش در آورد و کمی بعد، میخ تو بدن خون‌آشام بود. دیگه خون‌آشامی وجود نداشت.

اون با خودش فکر کرد: “منو ببین! امشب اولین شبیِ که با آنجل قرار دارم. لباس‌هام کثیفن. موهام وحشتناکن. این یه شروع خوب نیست.”

آنجل با خودش فکر کرد: “اون قرار نیست بیاد. اون خوشحال نبود.”

یه نفر بهش گفت: “این شبیه … می‌دونم، برونز جای باحالی نیست. چرا اومدیم اینجا؟” آنجل بالا رو نگاه کرد.

اون گفت: “آه، سلام، کوردلیا.” و بعد به در نگاه کرد. منتظر بافیم.

کوردلیا گفت: “عالیه!” و نشست. اون لبخند زد و صحبت کرد. اون به آنجل نزدیک‌تر شد. آنجل نمی‌خواست اون اونجا باشه.

ولی اون یه خون آشام خوب بود. بنابراین بهش لبخند زد.

زمان بدی برای لبخند زدن بود. بافی از در اومد تو و اون دو تا رو باهم دید.

اون با خودش فکر کرد: “احمقانست. کوردلیا رو ببین. همیشه قشنگ دیده میشه و من … وحشتناک به نظر می‌رسم.” اون برگشت به طرف در.

آنجل بافی رو اون طرف مکان دید.

اون به طرف در کلوپ دوید. “بافی؟”

بافی گفت: “آه … سلام. من …”

آنجل جمله‌اش رو تموم کرد. “… دیر کردی.”

بافی گفت: “روز بدی سر کار داشتم.”

آنجل گفت: “همم، میبینم.” اون لبخند زد.

“عاشق موهاتم، بافی!” یهو، کوردلیا اومد پیششون. “خیلی مدِ خیابونیه. چطور اینطوری درستشون می‌کنی؟” اون به بافی لبخند زد و بعد برگشت و رفت سر میز.

بافی گفت: “آنجل، می‌خوام یه کیسه بکشم رو سرم. نمیتونم اینجا بمونم.”

“به حرفای کوردلیا گوش نده. عالی به نظر می‌رسی.”

اون گفت: “تو خیلی مهربونی.” ولی حرفشو باور نکرد.

آنجل خندید. “میدونی که، سر قراریم.”

“قرار!” اون به آرومی و با ناراحتی صحبت کرد. “دخترای دیگه میرن سر قرار. من نه. من هیچ وقت به موهام و کفش‌هام فکر نمی‌کنم. وقتش رو ندارم. من به خون‌آشام‌ها و میخ‌ها و خون فکر می‌کنم.” اون کلوپ رو ترک کرد.

آنجا پشت سرش نرفت. کوردلیا برگشت و لبخند زد.

اون پرسید: “قهوه می‌خوای؟”

صبح روز بعد، مدیر اسنایدر، در دبیرستان سانی دیل منتظر دانش‌آموزان بود. اون کاغذ و قلم داشت.

یه دختر وارد مدرسه شد. اون بازوش رو گرفت.

دختر گفت: “سلام!”

اون به دختر گفت: “اسمت رو اینجا بنویس.”

دختر پرسید: “این چیه؟”

“فردا هالووینه. و بچه‌های سانی دیل میرن قاشق‌زنی. اونها به چند نفر نوجوون نیاز دارن که باهاشون برن. تو یکیشونی. اسمت رو اینجا بنویس.”

“میتونم بگم نه؟”

“نه.”

دختر با عصبانیت اسمش رو نوشت و رفت.

الکساندر از بافی و ویلو پرسید: “دیدینش؟”

بافی گفت: “آره. بیاید سریع‌تر بریم.”

“آه. خانوم سامرز!” یه دست رو بازوش بود. “بدترین دانش‌آموز سانی دیل.” اون لبخند زد. “اسمت رو اینجا بنویس.”

“آه، من عاشق بچه‌هام، مدیر اسنایدر. ولی … متاسفم … دستم یه مشکلی داره … دکترم می‌گه …”

مدیر اسنایدر یه خودکار بهش داد. بعد دو تا خودکار دیگه به ویلو و الکساندر داد.

“بنویسید! قاشق‌زن‌ها ساعت چهار از اینجا راه می‌افتن. باید ساعت شش خونه باشن. لباس‌های مخصوص‌تون رو یادتون نره.”

الکساندر گفت: “باورم نمیشه! شب پارتیِ هالووینه. و قراره کلی بچه‌ کوچولو همراهمون باشه و قراره لباس‌های مخصوص احمقانه بپوشیم!”

بافی گفت: “من می‌خواستم یه شب خونه باشم! این تنها شب آروم در طول سال برامه.”

الکساندر تعجب کرده بود. “هالووین شب آرومیه؟ مگه شب پارتی خون‌آشام‌ها نیست؟”

“نه، اونا خونه می‌مونن. گایلز بهم گفت.”

الکساندر گفت: “من اون خون آشام‌ها رو دوست دارم.”

“بنابراین، من هم می‌تونستم خونه بمونم، ولی حالا دیگه نمیتونم. ممنونم، اسنایدر.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ONE - A bad day at work

Angel looked at his watch. It was after nine o’clock. ‘Where are you, Buffy?’ he thought.

The Bronze was busy tonight but Angel sat alone. He looked at the young faces around him. People laughed and danced. ‘This is Buffy’s world,’ he thought. ‘Why am I here?’ But he already knew the answer. He was there because he loved Buffy.

With his dark eyes, he watched the door.

Buffy was almost at the Bronze. It was the end of October, two nights before Halloween. The evening was black and cold. Suddenly, something hit Buffy on the back of her head. She turned quickly. A vampire smiled at her - not a pretty smile. Buffy hit him hard. He got up quickly and laughed. He hit back.

‘I haven’t got time for this,’ Buffy thought. ‘Angel is waiting for me.’

She pulled a stake from her jacket. Soon it was in the vampire’s body. No more vampire.

‘Look at me!’ she thought. ‘Tonight is my first date with Angel. My clothes are dirty. My hair is terrible. This isn’t a good start.’

‘She isn’t coming,’ thought Angel. He wasn’t happy.

‘It’s like, I know,’ someone said to him. ‘The Bronze just isn’t cool. Why do we come here?’ Angel looked up.

‘Oh hi, Cordelia,’ he said and looked back at the door. ‘I’m waiting for Buffy.’

‘Great!’ she said, and sat down. She smiled and talked. She moved closer to Angel. Angel didn’t want her there.

But he was a nice vampire, so he smiled back at her.

It was the wrong time for a smile. Buffy came in and saw them together.

‘This is stupid,’ she thought. ‘Look at Cordelia. She always looks fantastic. And I look… terrible.’ She turned to the door.

Angel saw Buffy across the room.

‘Buffy?’ He ran to the club door.

‘Oh… hi,’ Buffy said. ‘I’m…’

‘… late,’ Angel finished.

‘Bad day at work,’ Buffy said.

‘Hmm. I see,’ said Angel. He smiled.

‘I love your hair, Buffy!’ Suddenly Cordelia was there. ‘Very “street fashion”. How do you do it?’ She smiled at Buffy then walked back to the table.

‘Angel,’ said Buffy, ‘I’m going to… put a bag over my head. I can’t stay here.’

‘Don’t listen to Cordelia. You look great.’

‘You’re very kind,’ she said. But she didn’t believe him.

‘We have a date, you know,’ laughed Angel.

‘A date!’ She talked quietly and sadly. ‘Other girls have dates. Not me. I never think about my hair and my shoes. I don’t have time. I think about vampires and stakes and blood.’ She left the club.

Angel didn’t follow her. Cordelia came back and smiled.

‘Coffee?’ she asked.

The next morning, Principal Snyder waited for the students at Sunny dale High. He had paper and pens.

A girl walked into school. He grabbed her arm.

‘Hey!’ she said.

‘Put your name here,’ he told her.

‘What is it?’ she asked.

Tomorrow is Halloween, and the children of Sunnydale are going trick-retreating. They need some teenagers with them. That’s you. Put your name here.’

‘Can I say “no”?’

‘No.’

The girl wrote her name angrily and went off.

‘Did you see that?’ Bander asked Buffy and Willow.

‘Yeah. Let’s walk faster,’ said Buffy.

‘Ah! Miss Summers.’ There was a hand on her arm. ‘Sunny dale’s worst student.’ He smiled. ‘Put your name here.’

‘Oh, I love children, Principal Snyder, but… I’m sorry… there’s something wrong with my… ermm… hands. My doctor says…’

Principal Snyder gave her a pen. Then he gave two more pens to Willow and Xander.

‘Write! The trick-or-treaters leave here at four o’clock. They must be home at six. Don’t forget your costumes.’

‘I don’t believe it!’ said Xander. ‘It’s Halloween - party night. And we’re going to have lots of small children with us. And we’re going to be in stupid costumes!’

‘I wanted a night at home!’ said Buffy. ‘It’s the only quiet night in the year for me.’

‘Halloween is quiet?!’ Xander was surprised. ‘Isn’t it party night for vampires?’

‘No, they stay at home. Giles told me.’

‘I love those vampires,’ said Xander.

‘So usually I can stay in, too. But now I can’t. Thanks, Snyder.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.