قسمت خوب ماجرا تازه شروع می شود

مجموعه: بافی - قاتل خون آشام ها / کتاب: هالووین / فصل 3

قسمت خوب ماجرا تازه شروع می شود

توضیح مختصر

یه آدم جدید به شهر اومده و این بار هالووین که همیشه آروم بوده، همه رو تبدیل به آدم‌هایی کرده که تو لباس مخصوص هالووین بودن.

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم - خوشگذرونی شروع میشه

مغازه لباس مخصوص ایتان شب بسته بود. ولی ایتان توی مغازه‌اش موند. اون تو اتاق پشتی بود، با لباس‌های سیاه بلند. رو به روش مجسمه یه زن با صورت زیبا بود. اون دستاش رو به هم بست. کمی بعد، روی دست‌هاش خون بود، خون زیاد.

اون با یه زبون قدیمی و منسوخ یه چیزی به مجسمه گفت. اون داد زد: “جانوس، من پسر توام.”

اون به طرف پشت مجسمه رفت. مجسمه پشتش هم یه صورت دیگه داشت. ولی این صورت زیبا نبود. شیطانی بود.

مدرسه، روز هالووین زودتر تموم شد. بلافاصله، بافی تو اتاق خوابش تو لباس مخصوصش بود.

اون با خودش فکر : “من زنِ تو دفتر خاطرات واچر هستم.”

ویلو داد زد: “کجا میخوای آنجل رو ببینی؟” اون تو حموم بود.

“همینجا. وقتی قاشق‌زنها به خونشون رفتن. مامان امشب بیرونه.”

“اون چیزی درباره لباس مخصوصت میدونه؟”

“نه، نمیدونه. قراره یه سورپرایز بزرگ بشه! حالا، بیا بیرون، ویلو.”

“خیلی خوب، ولی نخند.”

بافی نخندید. ویلو که یکی از تاپ‌ها و دامن‌های کوتاه بافی رو پوشیده بود، عالی به نظر می‌رسید.

بافی گفت: “واو! کوردلیا رو فراموش کن. ویلو رو ببین، پسرکش جدید.”

“ولی این من نیستم.” ویلو زیاد خوشحال نبود.

“امشب شب هالووینه، ویلو. تو هالووین میتونی آدم متفاوتی باشی. یه توی جدید. فقط برای یک شبه.”

یه نفر پشت در بود.

“الکساندر اینجاست. آماده‌ای؟”

ویلو گفت: “آره. خیلی خوب.”

بافی دوید طبقه پایین و در رو باز کرد. الکساندر تفنگش رو به طرفش نشونه گرفت.

“بافی، تو خیلی زیبایی!”

بافی گفت: “ولی ویلو رو ببین!” و اونها برگشتن. “اون … آه …”

ویلو تو لباسی بود که از مغازه‌ی ایتان گرفته بود … یه روح.

الکساندر گفت: “بیاید بریم هیولاهای کوچولومون رو برداریم.” اونها به دبیرستان سانی دیل رفتن. بچه‌های کوچولو تو لباس مخصوص همه جا بودن.

مدیر اسنایدر اونها رو دید. به‌ طرف بافی اومد. پنج تا آدم کوچولو با صورتهای سبز و دندون‌های سیاه پشت سرش بودن.

اون گفت: “این گروه توئه، سامرز.” اون لبخند نزد.

“فقط همشون رو ساعت شش برگردون اینجا.”

بچه‌ها تو خیابون‌های سانی دیل از این خونه به اون خونه می‌دویدن. اونا داد می‌کشیدن و میخندیدن. مردم درهاشون رو باز می‌کردن و وحشت می‌کردن.

به زودی ساعت تقریباً شش شد و گروه بافی خسته شدن. بعضی از اونا هوای تاریک رو دوست نداشتن.

اون بهشون گفت: “خیلی خوب، یه خونه‌ی دیگه، بعد برمی‌گردیم به مدرسه.”

بچه‌ها به طرف خونه‌ی دیگه دویدن.

اون فکر کرد: “من از این کار لذت می‌برم. با حاله.”

تو مغازه‌ی لباس مخصوص، ایتان هم آماده خوشگذرونی هالووینش بود.

اون به مجسمه گفت: “جانوس، امشب برای توئه.” بافی یهو سردش شد. تو خیابون کناری، خانم پارکر اومد جلوی خونه‌اش. گروه ویلو منتظر بودن.

اونا داد زدن: “خوردنی یا بازیگوشی؟!”

خانوم پارکر دست‌هاش رو بالا برد. “آه! من خیلی ترسیدم!” بعد لبخند زد. “چه بچه‌های دوست داشتنی‌ای!” ایتان مجسمه رو گرفت تو دستاش. بافی، اطرافش احساس یه باد سرد کرد. یه نور سبز عجیب از توی مجسمه اومد بیرون. ایتان لبخند زد. “حالا خوشگذرونی میتونه شروع بشه.”

خانم پارکر به قاشق‌زنها نگاه کرد.

اون به نزدیکترین بچه گفت: “خوب آقای هیولا، من چه کاری میتونم … آآآآه!”

یه دست سبز از گردنش گرفت. حالا دیگه اون بچه هیولا، بچه نبود. هیولا بود، قوی و شیطانی.

ویلو داد زد: “چی کار داری می‌کنی؟ تمومش کن!”

خانم پارکر دست هیولا رو از گردنش کشید. اون دوید تو خونه و در رو سریع بست.

ویلو یهو احساس کرد حالش خوب نیست. چشماش بسته شدن. اون با خودش فکر کرد: “دارم میوفتم.” بعد افتاد رو زمین. اون مرده بود.

الکساندر زیاد دور نبود. اون هم حس عجیبی بهش دست داد. بعد حالش بهتر شد. ولی متفاوت بود. اون الکساندر بود، تو لباس سربازی. اون یه سرباز بود. اون بلند و قوی بود. چشم‌هاش سرد بودن و یه تفنگ داشت.

ویلو بلند شد و نشست. “چه اتفاقی افتاد؟” یه کمی راه رفت. بعد برگشت. “آه، آه!” بدنش- تو لباس روح، هنوز اونجا بود. اون به لباس‌هاش نگاه کرد. دامن کوتاه، تاپ کوتاه- ویلوی پسر‌کش … “وای، نه! من یه روحم. من روح ویلوام.”

اون به طرف پایین خیابون نگاه کرد. بچه‌های وحشت‌زده و هیولاهای کوچولو همه جا بودن. بعد اون صدای تفنگ شنید.

“الکساندر!” اون دوید به طرفش.

اون برگشت با تفنگش که به طرفش نشونه گرفته بود. اون شبیه الکساندر بود، ولی یه چیزی فرق کرده بود.

“منم. ویلو.”

“من ویلوای نمی‌شناسم.” اون از بازوش گرفت، ولی دستش از توی بدنش رد شد. “هی! تو چی هستی؟”

“الکساندر، گوش بده. ما دوستیم. اتفاق وحشتناکی افتاده. من تو لباس روح بودم و حالا یه روح هستم. تو تو لباس سربازی بودی و حالا یه سربازی.”

“حرفتو باور نمیکنم.”

یه خون‌آشام کوچولو از یه خونه دوید بیرون. الکساندر تفنگش رو به طرفش نشونه رفت.

ویلو داد زد: “نه! یه بچه کوچولو اونجاست. تفنگ بی تفنگ. باشه؟”

و بعد بافی رو دید.

“بافی، حالت خوبه؟”

خون‌آشام کوچولو برگشت. این بار یه هیولای بزرگ باهاش بود. اونها نزدیک‌تر میومدن.

ویلو پرسید: “بافی، چیکار کنیم؟” بافی با چشم‌های وحشت‌زده به هیولاها نگاه کرد و بعد افتاد رو زمین.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER THREE - The Fun Starts

Ethan’s Costume Shop closed for the night. But Ethan stayed in the shop. He was in the back room, in long, black clothes. In front of him there was a statue with the face of a beautiful woman. He put his hands together. Soon there was blood on them - lots of blood.

He said something to the statue in an old, dead language. ‘Janus,’ he cried, ‘I am your son.’

He walked around to the back of the statue. Here it had another face. But this one wasn’t beautiful - it was evil.

School finished early on Halloween. Soon Buffy was in her costume in her bedroom.

‘I’m the woman in the Watcher Diaries,’ she thought.

‘Where are you meeting Angel?’ shouted Willow. She was in the bathroom.

‘Here. When the trick-or-treaters go home. Mum’s out this evening.’

‘Does he know about your costume?’

‘No, he doesn’t. It’s going to be a big surprise! Now. come out, Willow.’

‘OK. But don’t laugh.’

Buffy didn’t laugh. Willow looked fantastic in one of Buffy’s tops and a very short skirt.

‘Wow!’ said Buffy. ‘Forget Cordelia. Meet Willow, the new Man Slayer.’

‘But this isn’t me.’ Willow wasn’t very happy.

‘It’s Halloween, Willow. You can be a different person at Halloween - a new you. It’s just for one night.’

Someone was at the door.

‘Xander’s here. Are you ready?’

‘Yeah. OK,’ said Willow.

Buffy ran down and opened the door. Xander pointed his gun at her.

‘Buffy! You are so beautiful!’

‘But look at Willow!’ said Buffy, and they turned. ‘She’s… oh…’

Willow was in her costume from Ethan’s… a ghost.

‘Let’s get our little monsters,’ said Xander. They were at Sunnydale High. There were young children in costumes everywhere.

Principal Snyder saw them. He came over to Buffy. Five little people with green faces and black teeth followed him.

‘Here’s your group, Summers,’ he said. He didn’t smile.

‘Just bring them all back here at six o’clock.’

Children ran from house to house on the streets of Sunnydale. They shouted and laughed. People answered their doors and looked frightened.

Soon it was nearly six and Buffy’s group were tired. Some of them didn’t like the dark.

‘ОК,’ she said to them, ‘one more house, and then we’re going back to school.’

The children ran to another house.

‘I’m enjoying this,’ she thought. ‘It’s fun.’

Back at the costume shop, Ethan was ready for his Halloween fun.

‘Janus,’ he said to the statue, ‘this night is yours.’ Buffy was suddenly very cold. In the next road, Mrs Parker came to her front door. Willow’s group waited.

‘Trick-or-treat!’ they shouted.

‘Oh!’ Mrs Parker put her hands up. ‘I’m so frightened!’ Then she smiled. ‘What lovely children!’ Ethan took the statue in his hands. Buffy started to feel a cold wind around her. A strange green light came from the statue. Ethan smiled. ‘Now the fun can start.’

Mrs Parker looked at the trick-or-treaters.

‘Well, Mr Monster,’ she said to the nearest child. ‘What can I… AAAARRRGH!’

A green hand grabbed her neck. The child-monster wasn’t a child now. It was a monster - strong and evil.

‘What are you doing!? Stop that,’ cried Willow.

Mrs Parker pulled the monster’s hand off her neck. She ran into the house and closed the door quickly.

Willow suddenly didn’t feel right. Her eyes closed. ‘I’m falling,’ she thought. Then her body was on the floor. She was dead.

Xander wasn’t far away. He started to feel strange, too. Then he was OK. But he was different. He wasn’t Xander in a soldier costume - he was a soldier. He was tall and strong. His eyes were cold, and he had a gun.

Willow sat up. ‘What happened?’ She walked a little. Then she turned. ‘Oh, oh!’ Her body - in its ghost costume - was still there. She looked at her clothes - short skirt, short top - Willow the Man Slayer… ‘Oh no! I’m a ghost. I’m Willow’s ghost.’

She looked down the street. There were frightened children and little monsters everywhere. Then she heard a gun.

‘Xander!’ She ran to him.

He turned, with his gun on her. He looked like Xander, but something was different.

‘It’s me. Willow.’

‘I don’t know a Willow.’ He grabbed her arm, but his hand went through her body. ‘Hey! What are you?’

‘Xander, listen to me. We’re friends. Something terrible is happening. I was in a ghost costume, and now I am a ghost. You were in a soldier costume, and now you are a soldier.’

‘I don’t believe you.’

A little vampire ran from a house. Xander pointed his gun at it.

‘No!’ cried Willow. ‘There’s a little child in there. No guns, OK?’

And then she saw Buffy.

‘Buffy, are you all right?’

The little vampire came back. It had a big monster with it this time. They moved nearer.

‘Buffy, what do we do?’ asked Willow. Buffy looked at the monsters with frightened eyes. And then she started to fall.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.