فصل دوم

توضیح مختصر

آنگوس استفن مكلود رو مي‌بينه كه با سرعت از خونه ميره.

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

آنگوس صبح روز بعد، بعد از تموم کردن فرنیش، فهمید چرا مادرش انقدر به اومدنش به خونه تمايل داشت.

در حالی که از روی میز اتو و کوهی لباس خم شده بود، گفت: “دارم نقل مکان می‌کنم، از هاریس میرم.”

دست آنگوس که قاشقش رو محکم گرفته بود، تو هوا موند. دهنش رو باز کرد صحبت کنه ولی موریا فلمینگ ادامه داد.

“دارم پیر میشم، و خوب، دیگه بدون پدرت مثل گذشته نیست.”

آنگوس با سرش تصدیق کرد. وحشت آنیش جاش رو به احساس گناه داد- مادرش تنها زندگی می‌کرد و اون نبود تا کمکش کنه.

پرسید: “کجا داری میری؟ و کی؟”

“به زودی، در سال نو. و به اینورنس میرم، نزدیک خاله مارگارت. جا پیدا کردم.”

“کی… کی تصمیم به این کار گرفتی؟ ایزابل و فینالی میدونن؟”

“از سال گذشته بهش فکر می‌کردم و بالاخره در ماه می دست به کار شدم. ایزابل و فینالی هر دو می‌دونن. وقتی تابستون اومده بودن بهشون گفتم. ازشون خواستم تا وقتی باهات حرف نزدم چیزی نگن.”

آنگوس بار دیگه با سرش تأیید کرد. برادر و خواهرش در اومدن به خونه و آوردن بچه‌هاشون در تعطیلات مدرسه به دیدن مادربزرگشون خیلی بهتر بودن. گناهش بزرگتر شد.

درحالیکه دلواپس کمک بود، گفت: “میام تو اثاث‌کشی کمکت می‌کنم.”

“آه، نیاز نیست. یه شرکت پیدا کردم که خودشون همه کار رو انجام میدن. در هر صورت، تو سرت با کتاب‌هات شلوغه.”

موریا به کوچک‌ترین فرزندش نگاه کرد که با صبحانه‌اش که سرد شده بود و قیافه‌ی مفلوک نشسته بود.

“حالا اخم نکن. میدونم سرت شلوغه و نیازی نیست احساس گناه کنی. ولی قبل از اینکه برم میخواستم بیای خونه. میدونم اینجا رو دوست داری، هر چند خودت این رو ندونی. حالا، فرنیت رو تموم کن. بعد میتونی از مغازه برام کمی شیر بخری و بری پیاده‌روی کنی. انگار شدیداً به کمی هوای تازه نیاز داری.”

آنگوس یک بار دیگه با سرش تأیید کرد. غذاش رو تموم کرد، و وقتی داشت کاسه‌ رو میبرد بذاره توی سینک، دست‌هاش رو لحظه‌ای دور شونه‌های مادرش حلقه کرد. این همه چیز رو بيان مي‌كرد.

مدت کوتاهی بعد، داشت با گام‌های بلند و صدادار از خیابون به طرف مغازه می‌رفت. وقتی نور آفتاب و آسمون آبی صاف بهش خورد، روحیه‌اش خوب شد. هوا تازه بود و به نظر می‌رسید صبح باشکوهی خواهد بود.

وقتی وارد مغازه‌ی آشنا شد که در طی ۳۰ سال عوض نشده بود، میتونست صدای زن‌ها که پشت غیبت می‌کنن رو بشنوه. اون که می‌دونست خانم مویر در مورد تمام آمد و شدها به تاربرت و اطراف بحث خواهد کرد، با خودش لبخند زد. یک پیمانه شیر رو برد روی پیشخوان تا پولش رو حساب کنه.

“صبح‌بخیر خانم مویر. صبح‌بخیر همگی.”

“آنگوس، صبح‌بخیر! دیروز که از پشت پنجره دیدمت، فکر کردم تو باشی. اومدی مامانت رو ببینی؟ کار خیلی خوبی کردی. با کشتی دیشب اومدی؟ پس استفن مکلود رو دیدی. ماجرای غم‌انگیزیه، قطعاً خیلی غم‌انگیزه.” نفسش رو کشید تو و دو تا زنی که کنارش ایستاده بودن سرشون رو با ناراحتی تکون دادن.

آنگوس با نگاهی نگران در چهره پرسید: “چه ماجرای غم‌انگیزی؟” همچنین از درون به تأیید شدن گمان شب گذشته‌اش لبخند زد: استفن مکلود بود که دیده بود.

“عمر مکلود پیر دیگه به دنیا نیست. بستریه، و دکتر میگه فقط چند روز وقت داره، شاید یک هفته در بهترین حالت. و استوارت تمام مدت پیشش بود. همه چیز باید به اون برسه. ولی حالا پسر ولخرج برگشته، هِی!”

حالت قیافه‌ی زن به مزمت تغییر کرد.

آنگوس جواب داد: “خبر ناراحت‌کننده‌ایه. خوب، بابت شیر ممنونم.سلام منو به آقای مویر برسونید.” لبخند زد و خداحافظی کرد و اومد بیرون.

وقتی به خونه‌ی روستایی مادرش برگشت، این اطلاعات رو منتقل کرد. حتماً حالا آقای مکلور خیلی پیر شده. اون زندگی خوبی داشت، ولی باز هم برای پسرها سخت میشه، مخصوصا استوارت. اون یک سال کوچکتر از آنگوس بود، ولی در مدرسه دوست بودن. آنگوس تصمیم گرفت سر بزنه و اونو ببینه. شاید یک چهره دوستانه مفید واقع میشد.

شیر رو تحویل داد، برای خودش یه ساندویچ درست کرد و دوباره راهی شد. پیاده‌روی در طول ساحل درست چیزی بود که می‌خواست. در راه برگشت در خونه‌ي مکلودها توقف می‌کرد.

آنگوس راه پشت خونه‌ها رو انتخاب کرد چون می‌خواست از دهکده دوری کنه. هوا به رغم آفتاب، سرد بود و اون تند راه میرفت. طولی نکشید که به ساحلی خالی مشرف به اقیانوس اطلس رسید. دور از پناهگاهِ تپه، باد مي‌وزيد. تخته سنگی پیدا کرد که بهش تکیه بده و ساندویچش رو بخوره.

ابرهای کوچيک سفید در سراسر آسمان به تندی به این سو و اون سو حرکت می‌کردن. ماسه به رنگ طلایی می‌تابید و دریا به اندازه‌ی دلخواه هر آدمی آبی رنگ بود. فقط سرمای گزنده یادآوری می‌کرد که ماه نوامبر اسکاتلند هست نه آگوست در جزایر کارائیب.

مدتی نشست و به دوران کودکیش در اینجا و به دوستانش که از فیس‌بوک می‌دونست مثل اون از هاریس رفتن فکر کرد. در واقع استوارت مکلود احتمالاً تنها شخصی بود که مونده بود.

انگشت‌هاش داشت از سرما بی‌حس میشد، ولی می‌خواست برای سوزی پیام بفرسته. موبایلش رو در آورد، ولی البته که آنتن نداشت. تلفنش رو کنار گذاشت و یک بار دیگه نگاه کوتاهی به منظره‌ی خیره‌کننده انداخت و از راهی که اومده بود برگشت.

وقتی آنگوس به مسیر ماشین‌روی دراز خونه‌ی مکلودها پیچید، آفتاب داشت غروب می‌کرد. اين خانواده یک زمان‌هایی مالک بیشتر جزیره بود و حتی امروز هم هنوز ثروتمندترین خانواده‌ي منطقه هستن. گرچه به صنایع مختلف جدید- به طور عمده توریسم- رو آوردن، ولي هنوز هم به زمین و هر چیزی که بتونن از زمين کسب درآمد کنن متکی هستن. آلان مكلود مردي محلی و سرسخت و تنومند بود که زن جوانش، جين، وقتی استفن و استوارت هر دو هنوز بچه بودن‌ مرد. استفن كپي مادرش بود، در حالی که استوارت ورژن آروم‌تر پدرش بود.

آنگوس زمان‌هایی با استوارت صمیمی بود، هر چند به طور مرتب با هم در تماس نبودن. بعضی وقت‌ها كه آنگوس برمیگشت خونه همدیگه رو مي‌ديدن.

چراغ‌های جلوی یک ماشین که از خم ماشین‌رو می‌پیچید آنگوس رو غافلگیر کرد و وقتي با سرعت از كنارش رد شد، آنگوس مجبور شد كنار بكشه. نگاهش آني به استفن مکلود در صندلی راننده افتاد و به این فکر کرد که با این عجله کجا داره میره.

درحاليكه به قدم‌هاش فوريت بيشتري ميداد، صد متر آخر رو به طرفِ در طی کرد.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWO

Over his porridge the following morning, Angus found out why his mother had been so keen for him to come home.

“I’m moving, leaving Harris,” she said, bent over the ironing board and a pile of clothes.

Angus’s hand holding his spoon stopped in mid-air. He opened his mouth to speak but Moira Fleming continued.

“I’m getting on and, well, it isn’t the same any more, without your father.”

Angus nodded, his momentary horror replaced by guilt - his mother lived alone and he wasn’t there to help.

“Where are you going? And when?” he asked.

“Soon, in the New Year. And to Inverness near Aunt Margaret. I’ve already found a place.”

“When… when did you decide all this? Do Isobel and Finlay know?”

“I’ve been thinking about it since last year and finally did something about it in May. Isobel and Finlay both know, I told them when they visited in the summer. I asked them not say anything, not until I’d spoken to you.”

Angus nodded again. His brother and sister were much better at coming home, bringing their children in the school holidays to see their gran. His guilt grew.

“I’ll come and help you with the move,” he said, anxious to help.

“Ach, there’s no need. I’ve got a firm coming to do it all. And anyway, you’ll be busy with your book stuff.”

Moira looked up at her youngest child who sat with his breakfast cooling and a miserable expression on his face.

“Don’t fret yourself, I know you’re busy and you needn’t feel guilty. But I wanted you to come home before I went. I know you love the place even if you don’t know that yourself. Now, finish your porridge. Then you can get me some milk from the shop and go off for a walk. You look like you could do with some fresh air.”

Angus nodded one more time, finished his food and as he carried the bowl to the sink, put his arm around his mother’s shoulders for a moment. It said everything.

A short while later he was tramping down the street to the shop, his mood brightening as he was greeted by sunshine and a clear blue sky. The air was fresh and it looked like it would be a glorious morning.

As he stepped into the familiar shop which hadn’t changed in 30 years, he could hear three women gossiping at the back. He smiled to himself, knowing that Mrs Muir would be discussing all the comings and goings in Tarbert and around. He took the pint of milk to the counter to pay.

“Good morning, Mrs Muir, good morning all.”

“Angus, good morning! I thought it was you I saw through the window yesterday. Are you here visiting your mum? That’s awfully good of you. Did you come over on the ferry last night? You’ll have seen Stephen McLeod then. Sad business, very sad indeed.” She drew breath and the two women standing beside her shook their heads sadly.

“What sad business would that be?” Angus asked with a look of concern on his face. He also smiled inwardly at the confirmation of his suspicion the evening before; it was Stephen McLeod he had seen.

“Old McLeod is not long for this world. He’s bed-bound and the doctor says it can only be days, maybe a week at best. And Stuart’s been at his side the whole time. He should get everything. But now the prodigal son has returned, hah!”

The women’s expressions changed to ones of disapproval.

Angus replied: “That is sad news. Well, thanks for the milk. Give my best to Mr Muir.” He smiled his goodbyes and left.

As he walked back to his mother’s cottage, he turned over this information. Mr McLeod must be very old by now. He’d had a good life, but it would still be hard for the boys, Stuart especially. He was a year younger than Angus but they had been friends at school. Angus decided to pop by and see him, maybe a friendly face would do him good.

Milk delivered, he made himself a sandwich and set off again - a walk along the coast was just what he needed. He’d stop by the McLeod house on his way back.

Angus chose the path behind the houses, wanting to avoid the village. It was chilly despite the sun and he walked quickly. It wasn’t long before he found himself on an empty beach overlooking the Atlantic. It was blustery away from the shelter of the hill. He found a rock to lean against to eat his sandwich.

Small white clouds scudded across the sky, the sand glowed gold and the sea was as blue as you could wish for. Only the biting chill was a reminder that it was November in Scotland and not August in the Caribbean.

He sat awhile thinking of his childhood here, of his friends who he knew from Facebook had, like him, moved away. Indeed Stuart McLeod was possibly the only one who had stayed.

His fingers were going numb in the cold, but he wanted to send Susie a message. He got out his phone but of course there was no signal. He put the phone away, glanced again at the stunning view and walked back the way he had come.

The sun was setting as Angus turned up the long driveway of the McLeod home. The family had once owned most of the isle and even today was still the wealthiest in the area. Though they had ‘diversified’ into new industries - tourism mainly - they were still reliant on the land and what they could earn from it. Alan McLeod was a local man, as tough as leather, whose young wife, Jean, had died when Stephen and Stuart were both still children. Stephen was the spitting image of her while Stuart was a quieter version of his father.

Angus had once been close to Stuart and though they weren’t in regular contact, they sometimes met up when he was home.

The headlights of a car came round a bend in the drive, taking Angus by surprise and forcing him to step to one side as it raced past him. He caught a glimpse of Stephen McLeod in the driver’s seat and wondered where he was going in such a hurry.

With more urgency to his stride, he walked the last 100 metres to the door.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.