کنفرانس

مجموعه: کتاب های فوق متوسط / کتاب: بازمانده روز / فصل 6

کتاب های فوق متوسط

36 کتاب | 481 فصل

کنفرانس

توضیح مختصر

کنفرانس مهمی که لرد دارلینگتون و آقای استیونز منتظرش بودند آغاز شد و در این بین پدر استیونز درگذشت.

  • زمان مطالعه 16 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

کنفرانس

این همایش در آخرین هفته اسفندماه با یک صبح بارانی آغاز شد. صبح روز اول، من مجبور شدم به طور مداوم به داخل و خارج از اتاق نقاشی بروم، جایی که همه آقایان جدی و با کت هایی تیره رنگ دور هم جمع شده بودند. من متوجه شدم که موسیو دوپونت خیلی حرف نمی زند. یک بار در حالی که من در وسط سخنرانی یک آقا آلمانی از اتاق خارج شدم، موسیو دوپونت به بلند شد ایستاد و دنبال من به راه افتاد.

به محض اینکه وارد سالن شدیم، او گفت: “پیشکار، نمی دانم که آیا می توانم باندپیچی پاهایم را تعویض کنم. آنها آنقدر ناراحت کننده هستند که به سختی می توانم به صحبت این آقایان گوش کنم.”

من یک پیک فرستادم تا از دوشیزه کنتون کمک بخواهم، سپس از به موسیو دوپونت گفتم در اتاق بازی منتظر بنشینند. هرچند، درست همان موقع که داشتم به دنبال کارهای خودم می رفتم، اولین نگهبان از پله ها به سمت من پایین آمد و به من اطلاع داد كه پدر من ناگهان در طبقه بالا حالش بد شده است.

من با عجله به طبقه اول رفتم و وقتی به آنجا رسیدم ، چیز عجیبی را دیدم. پدر من در انتهای راهرو بود. او با هر دو دست بر روی چرخ دستی روی زمین زانو زده بود. سرش را خم کرده بود و به نظر می رسید به چیزی روی فرش خیره شده است. او اصلاً حرکت نمی کرد. دو خدمتکار در کنار او ایستاده بودند و نمی دانستند چه باید بکنند. من نزد پدرم رفتم، دستانش را از روی چرخ دستی برداشته و به آرامی پایین آوردم و روی زمین گذاردم. چشمانش بسته بود و صورتش پوشیده از عرق بود. کمک بیشتری را خواستار شدم و سرانجام پدرم در صندلی چرخدار قرار گرفت و به اتاق برده شد

وقتی پدرم در رختخواب قرار گرفت، نمی دانستم چه باید بکنم. نمی خواستم او را ترک کنم، اما از طرف دیگر خیلی هم کار داشتم. همانطور که مردد دم درگاه ایستاده بودم، دوشیزه کنتون در کنارم ظاهر شد و گفت: ‘آقای. استیونز، من به اندازه شما سرم شلوغ نیست. اگر دوست دارید می توانم از پدرتان مراقبت کنم. من دکتر مریدیت را بالای سر ایشان می آورم و اگر موضوع مهمی بود به شما می گویم.”

گفتم: “متشکرم، دوشیزه کنتون”، و به طبقه پایین رفتم.

به اتاق نقاشی برگشتم و بلافاصله مشغول سرو چای و قهوه مهمانان بودم. چندی بعد، وقتی من با یک قوری خالی در دستم از اتاق نقاشی خارج می شدم، دوشیزه کنتون مرا متوقف کرد و گفت: ‘آقای استیونز، دکتر مریدیت اکنون دارد می رود.”

وقتی وارد سالن شدم، دکتر داشت کلاه و پالتوی خود را می پوشید. قوری هنوز در دست من بود.

وی گفت: “حال پدر شما خوب نیست”. “اگر بدتر شد، فوراً با من تماس بگیرید.”

از دکتر تشکر کردم و او را بدرقه کردم.


روز بعد ، بحث در اتاق نقاشی بسیار جدی تر شد. به نظر می رسید چند نفر از میهمانان از موسیو دوپنت عصبانی شده و به ایراد اتهامات جسورانه ای علیه وی می پرداختند. آقای فرانسوی هیچ پاسخی نمی داد. او فقط بی سر و صدا در صندلی اش نشسته و ریش خود را نوازش کرد. هر وقت وقفه ای در کنفرانس رخ می داد، آقای لوئیس موسیو دوپونت را به گوشه ای آرام می برد و به صورت خصوصی با او به آرامی صحبت می کرد.

در این اثنا، وضعیت پدرم یکسان بود. هنگامی که ، وقت خالی، که اکثرا نداشتم، پیدا کردم به طبقه بالا رفتم و به او سر زدم اما او خواب بود. بنابراین، من فرصتی برای گفتگو با او تا ساعت تفریح دوم نداشتم.

به همین مناسبت، وقتی وارد اتاق شدم، او در خواب بود. اما خدمتکار وقتی که مرا دید، ایستاد و روی شانه پدرم زد.

گفتم: “دختر احمق!” چه فکری می کنی که چنین کاری انجام می دهی؟

او پاسخ داد: “قربان! آقای استیونز از من خواستند وقتی شما برگشتید، پدرتان را بیدار کنم. و دوباره شانه پدرم را تکان داد.”

پدرم چشمانش را باز کرد، کمی سرش را چرخاند و به من نگاه کرد.

گفتم: “امیدوارم الان پدر احساس بهتری داشته باشد.”

او یک لحظه به من خیره شد، سپس پرسید:

“طبقه پایین همه چیز تحت کنترل است؟”

“همانطور که پدر می تواند تصور کند در حال حاضر طبقه پایین بسیار شلوغ است.”

نگاهی بی تاب بر چهره پدرم نقش بست. او گفت: “اما آیا همه چیز تحت کنترل است؟”

“بله، می توانم به پدر اطمینان دهم که اینگونه است. من خوشحالم که پدر حال مساعدی دارد.”

خیلی آهسته، او اسلحه خود را از زیر رختخواب درآورد و با خستگی به پشت دستش خیره شد. وی مدتی به این کار ادامه داد.

من تکرار کردم: “من خوشحالم که پدر خیلی بهتر است”. ‘حالا واقعاً، باید برگردم. همانطور که گفتم در حال حاضر در آشپزخانه بسیار شلوغ است.”

او یک لحظه به دستانش نگاه کرد. سپس آهسته گفت:

“امیدوارم که برای شما پدر خوبی بوده باشم.”

کمی خندیدم و گفتم:

“من بسیار خوشحالم که الان حال بهتری دارید.”

“من به تو افتخار میکنم. تو پسر خوبی هستی. امیدوارم من هم پدر خوبی برای تو بوده باشم. هرچند خودم فکر می کنم که اینگونه نبوده ام.”

” الان خیلی سرمان شلوغ است، اما می توانیم صبح دوباره با هم صحبت کنیم.”

پدرم همچنان به دستانش نگاه می کرد. به نظر می رسید که کمی آزرده است.

دوباره گفتم: “خیلی خوشحالم که الان حالتان بهتر است”، و از اتاق بیرون رفتم.


در شام دوم و آخر کنفرانس، مهمانان نسبت به روزهای گذشته دوستانه و آرامتر به نظر می رسیدند. من و کارکنانم نسبت به گذشته شراب بسیار بیشتری سرو کردیم. در پایان شام، لرد دارلینگتون برای سخنرانی برخاست.

وی از مهمانان خود برای حضور در کنفرانس تشکر کرد و در ادامه درباره امیدهایش برای آینده بهتر و روشن تر اروپا مفصل صحبت کرد. وقتی او بالاخره نشست، همه از برخاستن موسیو دوپونت متعجب شدند. بلافاصله سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت. وی از لرد دارلینگتون بخاطر زحمت زیادش تشکر کرد و همه افراد حاضر در اتاق این موضوع را تأیید کردند. وی سپس با انتقاد از سناتور آمریکایی، آقای لوئیس ، به خاطر تلاش برای ایجاد مشکل بین او و سایر میهمانان این کنفرانس، همه را شگفت زده کرد. وقتی سرانجام نشست، دوباره سکوت ناخوشایندی حکمفرما شد. سرانجام، آقای لوئیس بلند شد ایستاد و به انتقاد از لرد دارلینگتون به دلیل عدم درک مشکلات دنیای واقعی - برای اینکه مانند او حرفه ای عمل نکرده پرداخت و گفت: “درک دنیا برای آقایان صدیق بسیار پیچیده است. زمان آن رسیده است که سیاستمداران و بازرگانان کنترل را در دست گیرند.”

وقتی حرفش را تمام کرد ، یک سکوت شوک آور ایجاد شده بود و کسی حرکت نمی کرد. سپس لرد دارلینگتون ایستاد و از خود در برابر حملات آقای لوئیز دفاع کرد. او در مورد غرور، عدالت و خوبی صحبت کرد. او گفت ، “حرفه ای بودن” فقط معادلی برای عدم صداقت حریصانه است.”

در این قسمت از سخنان ارباب، همه افراد حاضر در اتاق به جز آقای لوئیز، با اشتیاق فراوان شروع کردند به دست زدن. او فقط به لیوان شراب خود نگاه کرد و با لبخندی خسته سرش را تکان داد. درست در همان لحظه، من متوجه حضور یکی از نگهبانان در كنار خودم شدم.

او به آهستگی گفت: “قربان، دوشیزه کنتون می خواهد با شما صحبت کند. او همینجا بیرون درب است.”

در حالی که جناب لرد هنوز صحبت می کرد، تا جایی که ممکن بود بی سر و صدا آنجا را ترک کردم. دوشیزه کنتون نسبتاً ناراحت به نظر می رسید.

او گفت: “آقای استیونز، پدر شما بسیار بیمار هستند، من دکتر مریدت را خبر کرده ام، اما معتقدم که آمدن ایشان ممکن است کمی دیر باشد.”

با شنیدن این صحبت دوشیزه کنتون من کمی گیج شده بودم، او سپس گفت:

‘آقای استیونز، ایشان واقعاً در وضعیت بدی قرار دارند. بهتر است بیایید و ایشان را ملاقات کنید.

“فقط من خیلی وقت ندارم. آقایان ممکن است خیلی زود در اتاق سیگار به من احتیاج پیدا کنند.”

‘البته. اما شما باید اکنون بیایید، آقای استیونز، در غیر این صورت ممکن است بعداً پشیمان شوید.”

وقتی وارد اتاق پدرم شدم، خانم مورتیمر، آشپز، کنار تخت او ایستاده بود. چهره پدرم رنگ پریده اما مایل به قرمز به نظر می رسید. قبلاً آن رنگ را در چهره یک شخص زنده ندیده بودم. یک لحظه به پدرم نگاه کردم، پیشانی او را به آرامی لمس کردم، اما بلافاصله دستم را کشیدم.

خانم مورتیمر گفت: “به نظر من، او دچار سكته مغزی شده است. و با گفتن این حرف شروع به گریه کرد. من از تخت پدرم دور شدم و به دوشیزه کنتون گفتم:

“هرچند که این موضوع بسیار ناراحت کننده است، اما با این حال، من اکنون باید به طبقه پایین برگردم.”

“البته آقای استیونز. وقتی پزشک رسید، من به شما اطلاع می دهم.”

من به سرعت به طبقه پایین آمدم و درست موقع دیدار آقایان در اتاق سیگار بود. حالا که با سینی پذیرایی خود در میان میهمانان راه می رفتم، می دیدم که فضایی واقعی از جشن در بین میهمانان صورت گرفته است. من داشتم یک لیوان را به آقایی تعارف می کردم که صدایی پشت سرم گفت: “آه، استیونز، تو به ماهی علاقه داری، مگه نه؟.”

من برگشتم تا آقای کاردینال جوان را پیدا کنم که با خوشحالی به من لبخند زد. من هم لبخند زدم و گفتم:

“ماهی، قربان؟”

“وقتی جوان بودم، ماهی های گرمسیری را در یک مخزن نگه می داشتم … خدای من، استیونز، حالت خوب است؟”

دوباره لبخند زدم. “خیلی خوبم، متشکرم، آقا.”

“همانطور که شما به درستی گفته بودید، من واقعاً باید بهار برگردم اینجا. هالووین دارلینگتون پس از آن باید دوست داشتنی باشد. آخرین باری که من اینجا بودم … “ آقای کاردینال دوباره سکوت کرد و به من نگاه کرد. “آیا مطمئنی که خوب هستی، استیونز؟”

“کاملاً خوب، متشکرم، آقا.”

“احساس ناراحتی نمی کنی؟”

“اصلاً قربان. لطفا من را ببخشید.”

من به پذیرایی از برخی میهمانان دیگر مشغول شدم. سپس احساس کردم چیزی به آرنجم خورد. وقتی برگشتم لرد دارلینگتون را دیدم.

‘استیونز، شما خوب هستید؟

‘بله قربان. عالی هستم.”

“به نظر می رسد گریه می کنید.”

خندیدم و با بیرون آوردن دستمال، سریع صورتم را پاک کردم. ‘متاسفم آقا. فشارهای یک روز سخت!”

“بله، بسیار سخت بوده است.”

داشتم به پذیرایی از میهمان ها ادامه می دادم که دیدم دوشیزه کنتون در کنار درب ورودی ایستاده است و به من علامت می داد تا به سمتش بروم و من شروع کردم به باز کردن راه خودم به سمت دوشیزه کنتون. اما قبل از رسیدن به آنجا، موسیو دوپونت بازوی من را لمس کرد.

او گفت: “پیشکار،، می خواستم بپرسم آیا امکان دارد باندهای جدیدی در اختیار من بگذاری. پاهای من دوباره صدمه دیده است.”

“بله قربان.”

در حالی که به سمت در می رفتم، فهمیدم که موسیو دوپونت دنبال من می آید. برگشتم و گفتم:

“قربان من به محض اینکه بانداژ پیدا کنم می آورم خدمتتان.”

“خواهش می کنم عجله بفرمایید درد دارم.”

‘بله قربان. خیلی متاسفم، آقا.”

وقتی وارد سالن شدم، دوشیزه کنتون ساکت به سمت پله ها رفت. سپس برگشت به سمت من و گفت:

‘آقای استیونز، خیلی متاسفم پدر شما حدود چهار دقیقه پیش درگذشت. “

“می دانم.”

نگاهی به دستانش انداخت، سپس به چهره من و گفت” آقای استیونز بسیار متاسفم”. سپس او اضافه كرد:

“ای کاش چیزی می توانستم بگویم.”

“نیازی نیست دوشیزه کنتون.”

“دکتر مردیت هنوز نرسیده است.” برای لحظه ای سر خود را به نشان تعظیم فرود آورد. به نظر می رسید گریه می کند. اما تقریباً بلافاصله دوباره نگاه کرد و با صدایی رسا گفت: “آیا شما می آیید بالا تا او را ببینید؟”

“من الان خیلی شلوغ هستم، دوشیزه کنتون. به زودی، شاید.”

“پس، آقای استیونز، به من اجازه می دهید چشمان او را ببندم؟”

“یله خانم کانتون بسیار هم سپاسگزارم.” او شروع به بالا رفتن از پله ها کرد، اما من او را متوقف کردم و گفتم: “دوشیزه کنتون، لطفاً فکر نکنید چون من به دیدن پدرم نمی آیم یعنی اینکه بی خیال هستم، در این لحظه می دانید که پدر من آرزو می کند من همین حالا کار خود را ادامه دهم.”

“البته آقای استیونز”.

دور شدم و دوباره وارد اتاق سیگار شدم. من در حالی که با سینی خودم در بین میهمانان حرکت می کردم، موسیو دوپونت شانه ام را لمس کرد و گفت:

“باتلر، هنوز بانداژی برای من پیدا نکردی؟”

“من بسیار متاسفم، آقا.”

“مشکلی چیست، پیشکار؟ چرا هنوز باندی پیدا نکرده ای؟”

“آقا، یک پزشک در راه است.”

“آه، بسیار خوب! شما به یک پزشک زنگ زدید.” موسیو دوپونت دور شد و به گفتگوی خود ادامه داد. مدت کوتاهی بعد، یک مستخدم به من نزدیک شد و گفت: “دوشیزه کنتون می خواهد با شما صحبت کند، آقا.”

من رفتم به سمت درها اما متوجه شدم موسیو دوپونت جلوی آنها را سد کرده است.

وی پرسید: “پیشکار، دکتر اینجاست؟”

“من می خواهم بروم همین را ببینم. فقط یک لحظه به من اجازه دهید.”

“من درد دارم.”

بسیار متاسفم، آقا. آمدن پزشک نباید زیاد طول بکشد.”

این بار، موسیو دوپونت دنبال من تا بیرون در آمد.دوشیزه کنتون دوباره بیرون درب سالن ایستاده بود.

“آقای استیونز، دکتر مردیت رسیده و اکنون طبقه بالاست.”

او بسیار آهسته صحبت می کرد اما موسیو دوپونت بلافاصله از پشت سر من گفت:

“آه، خوبه.”

من برگشتم و به او گفتم: “

“ممکن است دنبال من بیایید، قربان.”

من موسیو دوپونت را به داخل اتاق بازی هدایت کردم، سپس به راهرو بازگشتم. دوشیزه کنتون هنوز منتظر من بود. بدون کلمه ای، او مرا از پله ها به اتاق پدرم برد

دکتر مردیت که در رختخواب پدرم نشسته بود، وقتی من رسیدم ایستاد و گفت:

متاسفم، استیونز. او دچار سكته مغزي شديد شده است. با این حال می توانم به شما اطمینان دهم که او دردی نداشته است.”

“متشکرم، آقا.”

“من دارم میروم. شما ترتیب همه چیز را می دهید؟”

‘بله قربان. اما آقایی در طبقه پایین نیازدارد او را ویزیت کنید. آیا ممکن است این کار را بکنید؟”

“فوری؟”

“او بسیار مشتاق دیدن شماست، آقا.”

من دکتر مریدیت را تا طبقه پایین راهنمایی کردم، او را به داخل اتاق بازی بردم، سپس به اتاق سیگار بازگشتم، جایی که جو مهمانی حتی خوشحال تر از گذشته شده بود.

متن انگلیسی فصل

Chapter six

The Conference

The conference began on a rainy morning during the last week of March. On the first morning, I had to go constantly in and out of the drawing room, where all the serious, dark-jacketed gentlemen had gathered. I noticed that Monsieur Dupont did not speak very much. Once, while I was leaving the room in the middle of a speech by a German gentleman, Monsieur Dupont rose to his feet and followed me out.

‘Butler,’ he said, as soon as we were in the hall. ‘I wonder if I could have the bandages on my feet changed. They are so uncomfortable that I can hardly listen to these gentlemen.’

I sent a messenger to ask Miss Kenton for assistance, then left Monsieur Dupont sitting in the games room. However, just as I was going to continue my duties, the first footman came down the stairs towards me. He informed me that my father had suddenly become very ill upstairs.

I hurried up to the first floor and, when I reached the landing, I saw something very strange. My father was at the far end of the corridor. He was kneeling on the floor with both hands on the trolley. He had bowed his head and seemed to be staring at something on the carpet. He did not move at all. Two housemaids were standing beside him, not knowing what to do. I went to my father, released his hands from their grip on the trolley and gently lowered him on to the floor. His eyes were closed, and his face was covered in sweat. I called for more help, and my father was eventually put in a wheelchair and taken up to his room.

When my father was in bed, I did not know what to do. I did not want to leave him but, on the other hand, I was too busy to stay. As I hesitated in the doorway, Miss Kenton appeared at my side and said: ‘Mr Stevens, I’m not as busy as you are. If you like, I can look after your father. I’ll bring Doctor Meredith up and tell you if he has anything important to say.’

‘Thank you, Miss Kenton,’ I said, and I went downstairs.

I returned to the drawing room and was immediately busy serving the guests tea and coffee. A short time later, as I was leaving the drawing room with an empty teapot in my hand, Miss Kenton stopped me and said: ‘Mr Stevens, Doctor Meredith is leaving now.’

The doctor was putting on his hat and coat in the hall when I arrived. The teapot was still in my hand.

‘Your father’s not good,’ he said. ‘If he gets worse, call me again immediately.’

I thanked the doctor and showed him out.


The next day, the discussions in the drawing room were much more serious. Several of the guests seemed to be getting angry with Monsieur Dupont and were making bold accusations against him. The French gentleman did not reply. He just sat quietly in his armchair and stroked his beard. Whenever there was a break in the conference, Mr Lewis took Monsieur Dupont away to a quiet corner and whispered to him in private.

Meanwhile, my father’s condition remained the same. When I had a spare moment, which was not often, I went up to his room and found him asleep. I did not, therefore, have a chance to talk to him until the second evening.

On that occasion, too, he was sleeping when I entered the room. But the housemaid stood up when she saw me and began to shake my father’s shoulder.

‘Foolish girl!’ I said. ‘What do you think you are doing?’

‘Mr Stevens asked me to wake him if you returned, sir,’ she replied, and shook my father’s shoulder again.

My father opened his eyes, turned his head a little and looked at me.

‘I hope Father is feeling better now,’ I said.

He stared at me for a moment, then asked:

‘Everything under control downstairs?’

‘It is very busy in the kitchen at the moment, as Father can imagine.’

An impatient look crossed my father’s face. ‘But is everything under control?’ he said again.

‘Yes, I can assure Father that it is. I’m glad that Father is feeling better.’

Very slowly, he took his arms from under the bedclothes and stared tiredly at the backs of his hands. He continued to do this for some time.

‘I’m glad Father is feeling so much better,’ I repeated. ‘Now really, I should get back. As I say, it is very busy in the kitchen at the moment.’

He went on looking at his hands for a moment. Then he said slowly:

‘I hope I’ve been a good father to you.’

I laughed a little and said:

‘I’m so glad you’re feeling better now.’

‘I’m proud of you. You’re a good son. I hope I’ve been a good father to you. I suppose I haven’t.’

‘I’m afraid we’re extremely busy now, but we can talk again in the morning.’

My father continued to look at his hands. He seemed to be slightly annoyed with them.

‘I’m so glad you’re feeling better now,’ I said again, and left the room.


At the second and final dinner of the conference, the guests seemed friendlier and more relaxed than they had throughout the previous days. I and my staff served much more wine than we had before. At the end of the dinner Lord Darlington rose to make a speech.

He thanked his guests for coming to the conference, and proceeded to talk for a long time about his hopes for a better future for Europe. When he had finally sat down, everybody was surprised to see Monsieur Dupont rise to his feet. There was immediate silence in the room. He thanked Lord Darlington for his hard work, and everybody in the room voiced quiet approval. He then surprised everybody by criticizing the American senator, Mr Lewis, for trying to create trouble between him and the other guests at the conference. When he eventually sat down, there was an awkward silence. Finally Mr Lewis rose to his feet and proceeded to criticize Lord Darlington for not understanding the problems of the real world - for not being a professional, like him. ‘The world is too complicated for true gentlemen to understand,’ he said. ‘It’s time for politicians and businessmen to take control.’

When he had finished speaking, there was a shocked silence and no one moved. Then Lord Darlington stood up and defended himself against Mr Lewis’s attacks. He talked about honour, justice and goodness. ‘Professionalism,’ he said, ‘is just another word for greedy dishonesty.’

Everybody in the room clapped with great enthusiasm at this part of his lordship’s speech, except for Mr Lewis. He just looked into his wine glass and shook his head with a tired smile. Just at that moment, I became aware of the first footman beside me.

‘Miss Kenton would like a word with you, sir,’ he whispered. ‘She’s just outside the door.’

I left as quietly as possible while his lordship was still speaking. Miss Kenton looked rather upset.

‘Your father has become very ill, Mr Stevens,’ she said. ‘I’ve called for Doctor Meredith, but I believe he may be a little late.’

I must have looked a little confused, for Miss Kenton then said:

‘Mr Stevens, he really is in a bad state. You had better come and see him.’

‘I only have a moment. The gentlemen will be needing me in the smoking room very soon.’

‘Of course. But you must come now, Mr Stevens, otherwise you may deeply regret it later.’

When I arrived in my father’s room, Mrs Mortimer, the cook, was standing by his bed. My father’s face had gone a dull, reddish colour. I had never seen that colour in a living person’s face before. I looked at my father for a moment, touched his forehead slightly, then withdrew my hand.

‘In my opinion,’ Mrs Mortimer said, ‘he’s suffered a stroke. ‘With that she began to cry. I turned away and said to Miss Kenton:

‘This is most upsetting. Nevertheless, I must now return downstairs.’

‘Of course, Mr Stevens. I will tell you when the doctor arrives.’

I hurried downstairs and was in time to see the gentlemen going into the smoking room. There was now a genuine atmosphere of celebration among the guests as I moved around the crowded smoking room with my tray. I had just finished serving a glass to a gentleman when a voice behind me said: ‘Ah, Stevens, you’re interested in fish, you say.’

I turned to find the young Mr Cardinal smiling happily at me. I smiled also and said:

‘Fish, sir?’

‘When I was young, I used to keep tropical fish in a tank… My God, Stevens, are you all right?’

I smiled again. ‘Quite all right, thank you, sir.’

‘As you so rightly explained, I really should come back here in spring. Darlington Hall must be lovely then. The last time I was here…’ Mr Cardinal stopped again and looked at me. ‘Are you sure you’re all right, Stevens?’

‘Perfectly all right, thank you, sir.’

‘Not feeling unwell, are you?’

‘Not at all, sir. Please excuse me.’

I proceeded to serve drink to some other guests. Then I felt something touch my elbow and turned to find Lord Darlington.

‘Stevens, are you all right?’

‘Yes, sir. Perfectly.’

‘You seem to be crying.’

I laughed and, taking out a handkerchief, I quickly wiped my face. ‘I’m sorry, sir. The strains of a hard day.’

‘Yes, it’s been hard work.’

I was continuing around the room when I saw Miss Kenton standing in the doorway. She signalled for me to go over to her. I began to make my way towards the doors but, before I could reach them, Monsieur Dupont touched my arm.

‘Butler,’ he said, ‘I wonder if you would find me some fresh bandages. My feet are hurting again.’

‘Yes, sir.’

As I moved towards the doors, I realized Monsieur Dupont was following me. I turned and said:

‘I will come and find you, sir, as soon as I have the bandages.’

‘Please hurry, butler. I am in pain.’

‘Yes, sir. I’m very sorry, sir.’

As I entered the hall, Miss Kenton walked silently towards the stairs. Then she turned and said:

‘Mr Stevens, I’m very sorry. Your father died about four minutes ago.’

‘I see.’

She looked at her hands, then up at my face. ‘Mr Stevens, I’m very sorry,’ she said. Then she added:

‘I wish there was something I could say.’

‘There is no need, Miss Kenton.’

‘Doctor Meredith has not arrived yet.’ For a moment she bowed her head. She seemed to be crying. But almost immediately she looked up again and said in a steady voice: ‘Will you come up and see him?’

‘I’m very busy now, Miss Kenton. Soon, perhaps.’

‘Then, Mr Stevens, will you permit me to close his eyes?’

‘I would be most grateful, Miss Kenton.’ She began to climb the stairs, but I stopped her and said: ‘Miss Kenton, please don’t think that I’m cold-hearted because I’m not coming up to see my father at this moment. You see, I know my father would have wished me to continue working just now.’

‘Of course, Mr Stevens.’

I turned away and re-entered the smoking room. As I was moving among the guests with my tray, Monsieur Dupont touched my shoulder and said:

‘Butler, have you found my bandages yet?’

‘I’m very sorry, sir.’

‘What’s the problem, butler? Why haven’t you found them yet?’

‘Sir, a doctor is on his way.’

‘Ah, very good! You called a doctor.’ Monsieur Dupont turned away and continued his conversation. A short time later, a footman approached me and said: ‘Miss Kenton would like to have a word with you, sir.’

I made my way towards the doors, but noticed that Monsieur Dupont was guarding them.

‘Butler, is the doctor here?’ he asked.

‘I am just going to find out, sir. I won’t be a moment.’

‘I am in pain.’

‘I’m very sorry, sir. The doctor should not be long now.’

This time, Monsieur Dupont followed me out of the door. Miss Kenton was again standing in the hall.

‘Mr Stevens,’ she said. ‘Doctor Meredith has arrived and gone upstairs.’

She had spoken in a low voice, but Monsieur Dupont behind me immediately said:

‘Ah, good!’

I turned to him and said:

‘Perhaps you would follow me, sir.’

I led Monsieur Dupont into the games room, then returned to the hallway. Miss Kenton was still waiting for me. Without a word, she accompanied me up the stairs to my father’s room.

Doctor Meredith, who was sitting by my father’s bed, stood up when I arrived and said:

‘I’m sorry, Stevens. He suffered a severe stroke. I can assure you, however, that he was not in any pain.’

‘Thank you, sir.’

‘I’ll be on my way, now. You’ll make the arrangements?’

‘Yes, sir. However, would you mind seeing a gentleman downstairs? He is in need of your attention.’

‘Urgent?’

‘He is very keen to see you, sir.’

I led Doctor Meredith downstairs, showed him into the games room, then returned to the smoking room, where the atmosphere among the guests had grown even more cheerful than before.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.