دستگیری یک قاتل

مجموعه: کارآگاه لوگان / کتاب: انتخاب لوگان / فصل 7

دستگیری یک قاتل

توضیح مختصر

لوگان فهمید قاتل رز بوده.

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

دستگیری یک قاتل

اون روز ساعت پنج و نیم لوگان پشت سر آلیس ماکلنان وارد اتاق نشیمنش شد. وقتی نشستن، آلیس ماکلنان صحبت کرد.

“بازرس، پشت تلفن گفتید به کمک من احتیاج دارید. نمی‌فهمم چطور میتونم کمکتون کنم. قبلاً هر چی می‌دونستم رو بهتون گفتم.”

لوگان گفت: “می‌دونم. ولی ازتون می‌خوام برای من کاری انجام بدید و امیدوارم اون موقع بتونیم شخصی که شوهرتون رو به قتل رسونده رو دستگیر کنیم.”

آلیس ماکلنان پرسید: “منظورتون چیه؟”

لوگان به چشم‌های آلیس نگاه کرد.

لوگان با ملایمت پرسید: “خانم ماکلنان، به این فکر کردید که قاتل کی میتونه باشه؟”

به آرومی گفت: “امیدوارم کسی باشه که دزدکی وارد خونه شده و دنبال پول می‌گشته، ولی فکر می‌کنم احتمالاً اینطور نیست.”

لوگان چیزی نگفت. آلیس ماکلنان به لوگان و بعد پایین به دست‌هاش نگاه کرد.

آلیس ماکلنان گفت: “فکر می‌کنم احتمالاً کسی هست که من می‌شناسم. شاید کسی که به من نزدیکه. و این فکر وحشتناکیه.”

لوگان گفت: “میدونم. باید براتون خیلی سخت باشه. متأسفانه تقریباً قطعاً شخصی هست که به شما یا شوهرتون نزدیکه.”

آلیس ماکلنان بلند شد و به طرف دیگه‌ی اتاق، پیش پنجره رفت. بعد برگشت و به لوگان نگاه کرد.

پرسید: “خوب، فکر می‌کنید کی هست و از من میخواید چیکار کنم؟”

“تا جایی که من متوجه شدم، خبر مرگ شوهرتون برای دو نفر خبر خوبی هست- ایان رز و برادرتون. رز از الکس متنفر بود. برادرتون بدجور به پول نیاز داره و حالا شما خیلی ثروتمند خواهید بود.”

آلیس ماکلنان دوباره نشست.

خیلی به آرومی گفت: “درسته.”

لوگان گفت: “کاری که ازتون می‌خوام انجام بدید، این هست که هم به رز و هم به برادرتون زنگ بزنید. بهشون بگید آقای فراسر، که در هاردن پلِیس درست پشت خونه‌ی شما زندگی می‌کنه، به پلیس زنگ زده. شبی که شوهرتون به قتل رسیده، یه نفر رو دیده که از پنجره وارد حموم شما شده. به رز و برادرتون بگید نقاش پلیس فردا صبح به هاردن پلِیس میره تا تصویر شخصی که آقای فراسر دیده رو بکشه.”

آلیس ماکلنان پرسید: “و فکر می‌کنید چه اتفاقی میفته؟”

لوگان جواب داد: “قاتل میخواد با آقای فراسر حرف بزنه. و ما هم اونجا منتظر خواهیم بود.”

آلیس ماکلنان بی صدا در فکر نشست.

گفت: “باید به این فکر کنم که چی می‌خوام بگم.”

لوگان ساکت نشست. آلیس ماکلنان بهش نگاه کرد و لبخند مختصری زد. “می‌دونستید قبل از اینکه با الکس آشنا بشم بازیگر بودم؟”

لوگان گفت: “بله، میدونستم.”

آلیس ماکلنان برگشت و تلفن رو برداشت.

هاردن پلِیس یک خیابان کوچک نزدیک پلوارث گاردنز بود. پلاک ۸ در سمت چپ خیابان بود. جلوش یک باغچه‌ی کوچیک داشت و یک در ورودی قرمز.

طبقه‌ی همکف خونه کاملاً کوچیک بود. یک نشیمن دراز در پشت خونه بود با در دو لنگه که به باغچه‌ی پشت خونه باز میشد. در باغچه‌ی پشت، درخت و در هر طرف دیوار بود.

یک مرد در اتاق نشیمن در صندلی راحتی دسته‌دار جلوی آتش نشسته بود. شلوار خاکستری و کت آبی کهنه پوشیده بود و سبیل بزرگ مشکی داشت. سیگار می‌کشید و روزنامه می‌خوند. ساعت ۱۱ شب بود و بیرون هوا تاریک بود.

سه تا در دیگه در اتاق نشیمن بود. یکی به راهرو منتهی می‌شد، دومی به اتاقی کوچیک در جلوی خونه، و سومی به اتاق غذاخوری، که در پشت خونه بین اتاق نشیمن و آشپزخانه بود.

چراغ اتاق جلو خاموش بود. در چند سانتی‌متری باز بود. سه تا افسر پلیس پشت در نشسته بودن. بازرس لوگان درست لای در ایستاده بود. می‌تونست داخل اتاق نشیمن رو ببینه. مردِ در صندلی راحتی دسته‌دار گروهبان گرنت بود.

گهگاهی بالا به ساعت نگاه می‌کرد و بعد به خوندن روزنامه‌اش ادامه می‌داد. لوگان دود سیگارش رو که به صورت یک خط بالا میرفت تماشا کرد. بعد از چند دقیقه دود دیگه خطی بالا نرفت. به آرومی به اطراف حرکت کرد.

خونه ساکت بود. لوگان هوای سرد رو که وارد خونه شد احساس کرد. گرنت روزنامه رو گذاشت زمین کنار صندلی. همینکه این کار رو کرد، درِ پشت سرش، که به اتاق غذاخوری منتهی میشد، خیلی آروم باز شد.

یک مرد قد بلند که از سر تا پا مشکی پوشیده بود از در وارد اتاق شد. یک جور کلاه مشکی روی سر و صورتش هم کشیده بود. فقط چشم‌هاش دیده می‌شدن. یک چاقو در دستش داشت. لوگان می‌تونست ببینه که گرنت آماده است.

گرنت سریع بلند شد و برگشت. مرد سیاهپوش به سمت چپش حرکت کرد. گرنت هم حرکت کرد. در حالی که مردِ با چاقو رو با دقت زیر نظر گرفته بود، فاصله گرفت. لوگان منتظر موند.

مرد سیاهپوش با ملایمت صحبت کرد. گفت: “فکر می‌کنی من رو دیدی، آره؟ فکر می‌کنی میتونی به پلیس بگی من کیم. خوب، متأسفم، ولی چاره‌ای ندارم. نمیتونم بهت اجازه بدم این کار رو بکنی.”

مرد سیاهپوش سریع به طرف گرنت دوید. لوگان به این نتیجه رسید که دیگه بیشتر از این نمیتونه منتظر بمونه. داد زد: “حالا!”

به اتاق نشیمن دوید. افسران پلیس پشت سرش بودن. ولی همه خیلی دیر کرده بودن. دست مرد سیاهپوش دور سینه‌ی گرنت بود. چاقو روی گلوی گرنت بود و کمی خون داشت از گلوی گرنت روی پیراهنش می‌ریخت.

مرد سیاهپوش گفت: “نزدیک من نیاید، وگرنه می‌کشمش.”

لوگان به آرومی گفت: “چاقو رو بنداز. نمیتونی در بری.”

هیچکس تکون نخورد.

مرد سیاهپوش داد زد: “از در فاصله بگیرید وگرنه فراسر میمیره. از در فاصله بگیرید.”

دوباره هیچکس تکون نخورد.

بعد لوگان صحبت کرد. “تمامه، رز. اون گروهبان گرنته، نه آقای فراسر. ولش کن.”

اتاق ساکت بود. چاقو چند سانتی‌متر از گلوی گرنت فاصله گرفت. گرنت آماده بود. آرنجش خیلی سخت و خیلی سریع به پشت تو شکم مرد پشت سرش خورد. مرد چاقوش رو انداخت. دست‌هاش شکمش رو گرفتن. افتاد روی زمین. گرنت سریع چاقو رو برداشت.

لوگان به اون طرف اتاق رفت و کلاه مشکی رو برداشت. چهره رز تیره بود. چشم‌هاش مشکی و خشمگین بودن.

پرسید: “از کجا می‌دونستید منم؟ از کجا فهمیدید من الکس رو کشتم؟”

“چرا این کارو کردی؟”

“اون خیلی از خود راضی بود. عاشق این بود که همه فکر کنن اون پولدار و باحاله. عاشق این بود که به همه بگه از رستوران چقدر پول در میاره. ازش خواستم بهم بیشتر بده، ولی گفت نه. وقتی گفت نه، بهم خندید.”

لوگان پرسید: “می‌دونستید اگه بمیره پنجاه درصد رستوران مال شما میشه؟”

رز جواب داد: “این چیزیه که می‌گفت. بعضی وقت‌ها باور می‌کردم، بعضی وقت‌ها نمی‌کردم. به هر حال، این مهم نبود. اون همه چیز داشت: پول، رستوران، زن زیبا. ازش متنفر بودم. به قدری ازش متنفر بودم که می‌خواستم بمیره.”

“پس دو شب قبل از دیوار بالا رفتی و رفتی توی حمومش.”

“بله، می‌دونستم شب‌ها معمولاً چیکار میکنه. پشت در حموم منتظرش موندم. وقتی اومد داخل، کشتمش. بعد از پنجره دوباره بالا رفتم و اومدم پایین و… خوب، می‌دونید چه اتفاقی افتاد.” رز صحبتش رو تموم کرد.

لوگان با سه تا افسر پلیس حرف زد.

“شما سه نفر، آقای رز رو به پاسگاه پلیس ببرید. و وقتی رسیدید، لباس دیگه‌ای بهش بدید، و اونهایی که تنش هست رو برای کارشناسان بفرستید. فکر می‌کنم به این نتیجه میرسن که پارچه‌اش با اونی که در حمام الکس ماکلنان بود، یکی باشه.”

بعد به طرف گرنت برگشت.

“گرنت، تو با من بیا.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SEVEN

Catching a murderer

At five thirty that evening Logan followed Alice Maclennan into her living room. As they sat down, Alice Maclennan spoke.

‘You said on the phone, Inspector, that you needed my help. I don’t see how I can help you. I’ve already told you everything I know.’

‘I know,’ said Logan, ‘but I’d like you to do something for me, and my hope is that we can then catch the person who murdered your husband.’

‘What do you mean?’ asked Alice Maclennan.

Logan looked into Alice’s eyes.

‘Mrs Maclennan,’ asked Logan softly, ‘have you thought about who the murderer could be?’

‘I’m hoping that it’s someone who broke into the house looking for money,’ she said quietly, ‘but I think it probably isn’t.’

Logan said nothing. Alice Maclennan looked at Logan and then down at her hands.

‘I think it’s probably someone I know,’ said Alice Maclennan, ‘maybe someone I’m close to. And that’s a terrible thought.’

‘I know. It must be very difficult for you,’ said Logan. ‘Sadly, it almost certainly is someone close to you or your husband.’

Alice Maclennan stood up and walked across the room to the window. Then she turned round and looked at Logan.

‘Well, who do you think it is and what do you want me to do?’ she asked.

‘As far as I can see, it’s good news for two people that your husband is dead - Ian Ross and your brother. Ross hated Alex. Your brother -needs money badly and you will now be very rich.’

Alice Maclennan sat down again.

‘That’s true,’ she said very quietly.

‘What I want you to do,’ said Logan, ‘is phone both Ross and your brother. Tell them that Mr Fraser, who lives in Harden Place just behind your house, has called the police. He saw someone climbing into your bathroom the night your husband was murdered. Tell Ross and your brother the police artist is going to Harden Place tomorrow morning to draw a picture of the person Mr Fraser saw.’

‘And what do you think will happen?’ asked Alice Maclennan.

‘The murderer will want to talk to Mr Fraser,’ answered Logan, ‘and we will be there waiting.’

Alice Maclennan sat quietly, thinking.

‘I need to think what to say,’ she said.

Logan sat quietly. Alice Maclennan looked at her and gave a small smile. ‘Did you know that I was an actress before I met Alex?’ she said.

‘Yes, I knew that,’ said Logan.

Alice Maclennan turned and picked up the phone.

Harden Place was a small street near Polwarth Gardens. Number eight was on the left-hand side of the street. It had a small front garden and a red front door.

The ground floor of the house was quite small. At the back of the house was a long living room with double doors which opened into the back garden. There were trees in the back garden and a wall on each side.

In the living room a man was sitting in an armchair in front of the fire. He was wearing old grey trousers and an old blue jacket and he had a large black moustache. He was smoking a cigarette and reading the newspaper. It was eleven o’clock in the evening and dark outside.

There were three other doors from the living room. One led into the hall; a second led into a small room at the front of the house; the third led into the dining room, also at the back of the house, between the living room and the kitchen.

In the front room the lights were off. The door was open a few centimetres. Three police officers were sitting behind the door. Inspector Logan was standing just inside the door. She could see into the living room. The man in the armchair was Sergeant Grant.

Sometimes he looked up at the clock, and then he went back to reading his paper. Logan watched the smoke from his cigarette going up in a line. After a few minutes the smoke stopped going up in a line. It moved slowly around.

The house was quiet. Logan felt cold air coming in. Grant put the newspaper down on the floor next to his chair. As he did this, the door behind him, which led to the dining room, opened very quietly.

A tall man, dressed from head to foot in black, came through the door into the room. He had a sort of black hat over his head and face, too. Only his eyes showed. There was a knife in his hand. Logan could see that Grant was ready.

Grant stood up quickly and turned round. The man in black moved to his left. Grant moved too. He moved away, watching the man with the knife carefully. Logan waited.

The man in black spoke softly. ‘You think you saw me, do you?’ he said. ‘You think you can tell the police who I am. Well, I’m sorry but I’ve got no choice, I can’t let you do that.’

The man in black ran quickly over to Grant. Logan decided she could wait no longer. ‘Now!’ she shouted.

She ran into the living room. The police officers followed her, but they were all too late. The man in black had his arm around Grant’s chest. The knife was at Grant’s throat, and a little blood was running down Grant’s neck to his shirt.

‘Don’t come near me or I’ll kill him,’ said the man in black.

‘Drop the knife. You can’t get away,’ said Logan quietly.

Nobody moved.

‘Get away from the door or Fraser dies,’ shouted the man in black. ‘Get away from the door.’

Again nobody moved.

Then Logan spoke: ‘It’s over Ross. That is Sergeant Grant, not Mr Fraser. Let him go.’

The room was quiet. The knife moved a few centimetres away from Grant’s throat. Grant was ready. His elbow moved back very hard and very quickly into the stomach of the man behind him. The man dropped his knife. His hands flew to his stomach. He fell to the floor. Quickly Grant picked up the knife.

Logan walked across the room and pulled off the black hat. Ross’s face was dark, his eyes black and angry.

‘How did you know it was me? How did you know I killed Alex?’ he asked.

‘Why did you do it?’ asked Logan.

‘He was so pleased with himself. He loved everyone thinking he was rich and funny. He loved telling me how much money he earned from the restaurant. I asked him to pay me more, but he said no. He laughed at me when he said it.’

‘Did you know you got fifty per cent of the restaurant if he died?’ asked Logan.

‘That’s what he told me,’ answered Ross. ‘Sometimes I believed it, sometimes I didn’t. It wasn’t important anyway. He had everything: money, the restaurant, a beautiful wife. I hated him. I hated him so much I wanted him to die.’

‘So two nights ago you climbed up the wall and into his bathroom.’

‘Yes. I knew what he usually did in the evening. I waited for him behind the bathroom door. When he came in, I killed him. Then I climbed back down and… well, you know what happened,’ finished Ross.

Logan spoke to the three officers.

‘You three, take Mr Ross to the police station. And when you get there, give him some different clothes and send those ones to the scientists. I think they’ll find the material is the same as the material from Alex Maclennans bathroom.’

Then she turned to Grant.

‘Grant, you come with me.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.