قطار ال

مجموعه: مرد عنکبوتی / کتاب: مرد عنکبوتی 2 / فصل 10

قطار ال

توضیح مختصر

دکتر اوك، تريتيوم رو به دست میاره و مرد عنکبوتی رو تحويل هري ميده. و هري میفهمه که مرد عنکبوتی، پیتره

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دهم

قطار ال

پیتر لباس‌های مرد عنکبوتی رو پوشید. اونا جايي ب.دن كه بايد باشن. اون حالا دیگه درباره مشکلاتش فکر نمی‌کرد. فقط درباره ام‌جی فکر می‌کرد و هیچ مشکلی هم در مورد تارها وجود نداشت. اون از روی سقف روزنامه باگل پرید و تاب خورد تو خیابان مانتاهان. مرد عنکبوتی برگشته بود!

اون از لابلای ساختمون‌های بلند تاب خورد تا به برج وست‌سايد رسید. ساعت ۳ بود و دکتر اوک منتظرش بود.

مرد عنکبوتی گفت: “اون کجاست؟”

اوك گفت: “حالش خوبه. بیا حرف بزنیم …”

یه بازوی فلزی از سمت راست به طرف مرد عنکبوتی حرکت کرد. یکی دیگه از طرف چپ. مرد عنکبوتی داشت به سرعت میوفتاد. اون کمی تار به روی برج پرت کرد. بعد کمی تار به اوك پرت کرد و محکم کشید. اوك و مرد عنکبوتی با هم افتادن … درست روی قطار ال!

مرد عنکبوتی و دکتر اوک با هم روی قطار دعوا کردن. اوك پنجره قطار رو شکست و دو نفر رو با بازوهای فلزی گرفت. او آدم‌ها رو انداخت پایین، تو خیابون. مرد عنکبوتی به سرعت چند تا تار درست کرد و آدم‌ها رو گرفت. بعد اوك به سمت جلوی قطار حرکت کرد. ترق! یکی از بازوهای فلزی، شیشه جلوی قطار رو شکست و راننده فریاد زد. بعد، بازو تنظيمات قطار رو شکست. حالا قطار داشت با سرعت هر چه تمام حرکت می‌کرد. داشت میرفت که تصادف بکنه!

مرد عنکبوتی باید جون مسافرها رو نجات می‌داد. اوك اینو میدونست. اون به مرد عنکبوتی لبخند زد و از قطار پرید پایین.

مرد عنکبوتی از حس عنکبوتیش استفاده کرد و جلو روش رو نگاه کرد. آخر خط خیلی نزدیک بود و بالای آب بود!

اون روی یه ساختمان که یه طرف قطار بود تار پرت کرد و روی ساختمون دیگه که سمت دیگه‌ي قطار بود. ولی تارها فقط چند تیکه از ساختمون‌ها رو از دو تا ساختمون كندن. بعد مرد عنکبوتی به روی همه ساختمان‌ها تار پرت کرد. اون همه ردیف‌های تار رو توی دستاش نگه داشت. بدنش آماده‌ي شکستن بود. قطار به آخر خط نزدیک شد … و درست به موقع ایستاد.

مسافرها مرد عنکبوتی رو کشیدن توی قطار. اون رو روی دست‌هاشون بلند کردن. خیلی با دقت اونو گذاشتن روی زمین. بعد پیتر به آرومی، چشماشو باز کرد. اون یک عالمه چهره رو که داشتن بهش نگاه می‌کردن، دید. چهره‌ي مردها، زن‌ها و بچه‌ها، و مرد عنکبوتی قهرمان اونها بود. مرد عنکبوتی به آرومی ایستاد. ولی درست همون موقع، دکتر اوك ظاهر شد. اون مرد عنکبوتی رو به طرف زمین هل داد و این بار مرد عنکبوتی نتونست بلند بشه.

شبی طوفانی بود و هری تو اتاق قدیمی پدرش داشت شراب می‌خورد. یهو برگشت و دکتر اوك اونجا ايستاده بود؛ با مرد عنکبوتی که توی بازوهاش بود.

اوك، مرد عنکبوتی رو انداخت روي کاناپه. اون پرسید: “و تريتيوم؟”

هری قفل قفسه مخفی رو باز کرد. یه بازوی دراز فلزی هری رو کشید کنار و تریتیوم رو در آورد. بعد اوك به سرعت توی طوفان ناپدید شد.

هري به آرومی به طرف مرد عنکبوتی حرکت کرد. اون یه چاقو رو از روی میز پدرش برداشت. صورتش سفید بود و عصبانی بود. اون چاقو رو بالا سر مرد عنکبوتی گرفت.

اون گفت: “اول بذار صورتت رو ببینم. وقتی داری میمیری، میتونم تو چشمات نگاه کنم.”

تو روشنایی طوفان، هری چهره‌ي واقعی مرد عنکبوتی رو دید. اون کشید عقب و چاقو رو انداخت.

“پیتر! نه! نمی‌تونه حقیقت داشته باشه!”

پیتر به چشمهای هري نگاه کرد. اون به سرعت بلند شد.

اون گفت: “هری، اون کجاست؟” پيتر فقط به يه چیز علاقه نشون میداد. “اون ام‌جی رو گرفته!”

هری نمی‌تونست باور کنه. “نه! اون فقط تریتیوم رو می‌خواست.”

پیتر، فریاد زد: “تریتیوم؟ اون داره دوباره رآکتور میسازه! اگه این اتفاق بیفته، ام‌جی می‌میره. و نصف مردم نیویورک هم می‌میرن!”

“پیتر … تو پدر منو کشتی.”

پیتر گفت: “الان داره اتفاق‌های بزرگ‌تري میوفته. هری، لطفاً! من باید جلوش رو بگیرم!”

متن انگلیسی فصل

Chapter ten

The El train

Peter put on his Spider-Man clothes. They felt right. He wasn’t thinking about his problems now. He was only thinking about MJ. And now there was no problem with his webbing. He jumped off the roof of the Daily Bugle and swung through Manhattan. Spider-Man was back!

He swung through the tall buildings until he arrived at the Westside Tower. It was three o’clock and Doc Ock was waiting for him.

‘Where is she?’ called Spider-Man.

‘She’ll be fine,’ said Ock. ‘Let’s talk…’

A metal arm swung at Spider-Man from the right. Another swung from the left. Spider-Man was falling - fast! He shot some webbing onto the tower. Then he shot some webbing at Ock and pulled - hard! Ock and Spider-Man fell together… right onto the top of an El train!

Spider-Man and Doc Ock fought each other on top of the train. Ock broke the train windows and took two people with his metal arms. He threw the people down to the street below. Spider-Man quickly made webs and caught the people. Then Ock moved to the front of the train. SMASH! One of his metal arms broke the front window of the train and the driver cried out. Then the arm broke the train controls. Now the train was going faster and faster. It was going to crash!

Spider-Man had to save the passengers - and Ock knew this. He smiled at Spider-Man and jumped off the train.

Spider-Man used his spider sense to look ahead. The end of the line was very near, and it was high above the water!

He shot webbing onto a building on one side, and a building on the other side. But the webbing just pulled off bits from both buildings. Then Spider-Man shot webbing onto every building. He held all the lines of webbing in his hands. His body was ready to break. The train reached the end of the line…and stopped just in time.

The passengers pulled Spider-Man into the train. They lifted him above their heads. Very carefully, they put him on the floor. Then, slowly, Peter opened his eyes. He saw lots of faces looking down at him. Faces of men, women, and children. And Spider-Man was their hero. Slowly, Spider-Man stood up. But just then Doc Ock appeared! He pushed Spider-Man to the floor. And this time, Spider-Man couldn’t get up.

It was a stormy night and Harry was drinking in his father’s old room. Suddenly he turned around and Doc Ock was standing there - with Spider-Man in his arms.

Ock dropped Spider-Man onto a sofa. ‘And the tritium?’ he asked.

Harry unlocked a secret cupboard. A long metal arm pushed Harry away and took out the tritium. Then Ock disappeared quickly into the storm.

Harry moved slowly towards Spider-Man. He took a knife from his father’s desk. His face was white and angry. He lifted the knife above Spider-Man.

‘First let’s see your face,’ he said. ‘I can look into your eyes as you die.’

In the light from the storm Harry looked at the true face of Spider-Man. He stood back and dropped the knife.

‘Peter! No! It can’t be!’

Peter looked into Harry’s eyes. He got up quickly.

‘Harry,’ he said. ‘Where is she?’ Peter was only interested in one thing. ‘He’s got MJ!’

‘No!’ Harry couldn’t believe it. ‘He only wanted the tritium.’

‘Tritium?’ shouted Peter. ‘He’s building the reactor again! When that happens, she’ll die. And half of New York will die, too!’

‘Peter… you killed my father.’

‘There are bigger things happening right now,’ said Peter. ‘Harry, please! I have to stop him!’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.