مرد عنكبوتي بي مرد عنكبوتي

مجموعه: مرد عنکبوتی / کتاب: مرد عنکبوتی 2 / فصل 7

مرد عنكبوتي بي مرد عنكبوتي

توضیح مختصر

ام‌جی تصمیم میگیره با جان جیمسون ازدواج کنه و پیتر تصمیم میگیره دیگه مرد عنکبوتی نباشه …

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

مرد عنكبوتي بي مرد عنكبوتي

هری تو پلانتاریوم کنار بار نشست.

پیتر گفت: “خیلی داری میخوری، هری.”

هری گفت: “تو مهمونی هستیم. و فراموش نکن همه‌ي پولم رو سرِ يه دانشمند دیوونه از دست دادم و موضوع مرد عنکبوتی هم هست.”

“بیا امشب درباره اون صحبت نکنیم، هری.”

هری گفت: “هر شب، پیتر. تا زمانی که پیداش کنم فقط میتونم درباره مرد عنکبوتی فکر کنم.”

جوناح جیمسون از اون طرف اتاق داد زد: “پارر!ک پارکر! بهت پول نمیدم که كل عصر رو کنار بار بشینی. عکس بگیر! عکس‌های بیشتری بگیر! از من و زنم با مهم‌ترین آدم‌های شهر عکس بگیر.”

درست همون موقع، يه زن با میکروفون شروع به صحبت کرد.

اون گفت: “عصر بخیر همگی. امشب کتابخانه‌ي علمی نیویورک ميزبانِ یه قهرمان ویژه آمریکاست. اولین فردی که تو كره ماه فوتبال بازی کرده. کاپیتان جان جیمسونِ خوب و خوش‌قیافه و عالی!”

گروه موسیقی، شروع به نواختن کرد و جان جیمسون از پله‌ها پایین اومد. پیتر با دوربینش آماده بود. ولی اون تونست عکس بگیره. ام‌جی کنار جان جیمسون ایستاده بود در حالی که دستش رو تو بازوي اون انداخته بود.

اون در حالی که به همه‌ي چهره‌ها نگاه می‌کرد، لبخند زد. ولی بعد پیتر رو دید.

کمی بعد پیتر، ام‌جی رو بیرون مهمونی پیدا کرد.

اون گفت: “سلام.”

ام‌جی گفت: “آه، تو.”

پیتر گفت: “گوش کن، متاسفم! یه مشکلی تو راه تئاتر پیش اومد …” ام‌جی حرفش رو قطع كرد.

اون با عصبانیت گفت: “من تو رو نمی‌شناسم، و دیگه نمیت‌ونم بیشتر از این در مورد تو فکر کنم. خیلی اذیتم میکنه.”

“میتونم یه نوشیدنی برات بیارم؟”

“من با جانم. او نوشیدنی من رو میاره … جان پنج بار نمایش من رو دیده. هري ديده. خاله می دیده. مادر مریضم دیده. و حتي پدرم هم دیده. ولی بهترین‌دوست … آه، نه. اون نتونست ساعت ۸ به تئاتر برسه. بعد از این همه سال، اون برای من فقط یه صندلی خالیه.”

کمی بعد، جان جیمسون میکروفون رو گرفت. اون گفت: “من می‌خوام همه‌ي شما بدونید، خانم مری جین واتسونِ زیبا، همین الان موافقت کرد که همسر من بشه.” ام‌جی رفت بالا کنار جان و اونو بوسید. جوناح جیمسون گفت: “پاركر، عكس بگير! عكس بگير!”

پیتر دوربین رو بلند کرد و عکس گرفت. ولی اون تنها می‌تونست به ام‌جی فکر کنه. حالا اون دیگه از دستش رفته بود؟ اون دوید بیرون. لباس‌های مرد عنکبوتیش رو پوشید و شروع به تاب خوردن توی شهر کرد. اون حالش بهتر شد. ولی نه به مدت طولانی. یهو، دیگه هیچ تاری وجود نداشت. اون خورد تو خیابون. دوباره سعی کرد تا کمی تار پرت کنه. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. اون پرسید: “چه اتفاقی داره برای من میوفته؟” اون سعی کرد از دیوار بالا بره و دوباره خورد زمین. اون يه لحظه نشست. یه روزنامه قدیمی باگل رو کنارش دید. عکس مرد عنکبوتیش رو صفحه اول بود. داستان درباره مرد عنکبوتی و دکتر اوك تو بانک بود. اونا پول رو با هم برداشتن!

اون شب تو شهر طوفان بود. پیتر نمی‌تونست بخوابه. اون داشت درباره عمو بن فکر میکرد. درباره حرف‌های عمو بن. حرفایی که تو روزی که مرد بهش گفته بود: “مسئولیت‌های زیادی همراه با قدرت زیاد وجود دارد.”

پیتر گفت: “عمو بن، دیگه بیشتر از این نمیتونم به آرزوهات تحقق ببخشم. نمی‌تونم مرد عنکبوتی باشم. می‌خوام زندگی خودم رو داشته باشم.”

پیتر لباس پوشید. اون لباس‌های مرد عنکبوتیش رو برداشت و رفت بیرون. اون رفت تو يه خیابون کوچیک و لباس‌های مرد عنکبوتی رو انداخت بیرون.

با خودش فکر کرد: “مرد عنكبوتي بي مرد عنكبوتي.” و برگشت خونه.

متن انگلیسی فصل

Chapter seven

Spider-Man no more

Harry sat at the bar in the Planetarium.

‘You’re drinking too much, Harry,’ said Peter.

‘It’s a party,’ said Harry, ‘And don’t forget I’ve just lost all my money on a crazy scientist. And then there’s Spider-Man.’

‘Let’s not talk about him tonight, Harry.’

‘Every night, Peter,’ said Harry. ‘Until I find him I can only think about Spider-Man.’

‘PARKER!’ shouted Jonah Jameson across the room. ‘Parker, I’m not paying you to sit at the bar all evening. Take photos. Take more photos. Take pictures of me and my wife with the city’s most important people.’

Just then a woman spoke into a microphone.

‘Good evening, everyone,’ she said. ‘Tonight the Science Library of New York welcomes a special American hero - the first man to play football on the Moon. The great, the fine, the good-looking Captain John Jameson!’

The band played and John Jameson came down some stairs. Peter was ready with his camera. But he couldn’t take the picture. MJ was standing next to John Jameson, with her arm in his.

She smiled as she looked at all the faces. But then she saw Peter.

Later Peter found MJ outside the party.

‘Hi,’ he said.

‘Oh, you,’ she said.

‘Listen, I’m sorry,’ he said. ‘There was trouble on the way to the theatre-‘ She stopped him.

‘I don’t know you,’ she said angrily. ‘And I can’t think about you any more. It hurts too much.’

‘Can I get you a drink?’

‘I’m with John. He’ll get my drink… John has seen my show five times. Harry has seen it. Aunt May has seen it. My ill mother has seen it. Even my father has seen it. But best friend… oh no, he can’t get to a theatre for eight o’clock. After all these years, he’s just an empty seat to me,’

A little later John Jameson took the microphone. ‘I just want you all to know,’ he said. ‘The beautiful Miss Mary Jane Watson has just agreed to be my wife.’ MJ went up to John and kissed him. ‘Shoot the picture, Parker!’ said Jonah Jameson. ‘Shoot the picture!’

Peter lifted the camera and took the picture. But he could only think about MJ. Was she lost to him now? He ran outside. He changed into his Spider-Man clothes and started to swing through the city. He felt better. But not for long - suddenly there was no more webbing! He crashed down to the street. He tried again to shoot some webbing, but nothing happened. ‘Why’s this happening to me?’ he asked. He tried to go up a wall, but he crashed down again. He sat there for a moment. He saw an old Daily Bugle next to him. His Spider-Man photo was on the front page. The story was about Spider-Man and Doc Ock at the bank - they were taking the money together!

Late that night there was a storm in the city. Peter couldn’t sleep. He was thinking about Uncle Ben. He thought about Uncle Ben’s words - the words he said on the day he died: ‘With great power comes great responsibility.’

‘I can’t live your dreams any more, Uncle Ben,’ said Peter. ‘I can’t be Spider-Man. I want a life of my own.’

Peter got dressed. He took his Spider-Man clothes with him and went out. He came to a small street and threw his Spider-Man clothes away.

‘Spider-Man no more,’ he thought. And he went home.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.