فصل نهم

توضیح مختصر

آنگوس با دختر مو قرمز حرف میزنه و می‌فهمه کیه.

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل نهم

آنگوس شب ناآرومی داشت. نمی‌تونست فکر پرونده رو از سرش بیرون کنه. چیزی که به نظر یک جور فضولی بی‌ضرر می‌رسید- فقط تحقیق برای داستان- تبدیل به چیزی جدی‌تری شده بود: اون با یک مظنون به قتل چایی خورده بود و از سگش مراقبت میکرد.

میدونست باید خودش رو از این ماجرا کنار بکشه ولی وضعیت به نظرش هیجان‌آور بود. یک جور پازل بود و اون هم از پازل خوشش میومد. هرچند به تمام اطلاعات در اختیار پلیس دسترسی نداشت، با این حال می‌خواست معمای دختر مو قرمز رو حل کنه، حتی اگه شده به خاطر رضایت خاطر خودش.

با وجدانش که بهش می‌گفت قضیه رو ول کن درگیر بود، و در آخر وقتی بالاخره تصمیم گرفت تصمیم‌گیری رو به صبح موکول کنه به خواب رفت.

یک روز آفتابی دیگه بود و ابرهای سفید آسمان آبی رو لکه‌دار کرده بودن که آنگوس بیدار شد و رفت دوش بگیره. آب که از سرش پایین می‌ریخت به تصمیم رسید: دیگه در پرونده دخالت و فضولی نمی‌کرد. میخواست بعد از ماجرای تبلیغات کتابش استراحت کنه و این کاری بود که انجام می‌داد. دیگه تحقیق نمی‌کرد و سؤالی نمی‌پرسید. با اتخاذ تصمیم، با عجله لباس پوشید. می‌خواست بره بیرون و حداکثر استفاده رو از هوای دلپذیر ببره.

صبحانه رو سریع خورد و با جسی که پشت سرش بود از آپارتمان خارج شد. بردن جسی به آرتور سیت کمی بی‌ملاحضگی می‌رسید، بنابراین میدوز برای پیاده‌روی صبحگاهی مناسب به نظر می‌رسید. درحالیکه یکی از چند تا کیسه‌ی کاغذی کنار تختش رو توی جیبش چپونده بود- که سوزی توصیه کرده بود محض احتیاط اونجا بذاره- در امتداد خیابان خلوت رهسپار شدن.

پارک زیر نور اول صبح دلپذیر به نظر می‌رسید. درختان گیلاس که در حاشیه‌ی مسیر پیاده‌روی میدوز میانی ردیف بودن، تازه شکوفه داده بودن و مه باشکوه رنگ صورتی در ضدیت با بر‌گ‌های سبز تند و آسمان آبی خیمه‌ای مجلل بر فراز سرش ایجاد کرده بود. به طرف مسیر زمین‌ تنیس پیچید.

وقتی به زمین چمن سه گوش در انتهای شرقی پارک رسید، جسی رو از قلاده‌اش آزاد کرد و یه تیکه چوب پیدا کرد تا بندازه براش. چوب رو به قدری مطیعانه براش پس آورد که آنگوس روی نیمکت نشست و شروع به خوندن کتابش کرد. فقط وقتی دوباره جسی پیداش میشد بالا رو نگاه میکرد.

زمان گذشت و اون به قدری غرق رمان بود، هر چیز مرتبط به پرونده فراموش شده بود، که بلافاصله متوجه نشد جسی برنگشته. وقتی متوجه شد، بلند شد تا نگاه بهتری به دور و بر بندازه ولی به چشمم نخورد. از تصور این که به خیابون پشت سرش دویده باشه اضطراب گرفت. با شتاب به طرف مرکز چمن رفت و امیدوار بود دور و بر پرچینی که زمین تنیس رو احاطه کرده بود رو ببینه و همزمان از بالای شونه‌هاش دنبال نشانه‌ای از چیزی سیاه و سفید روی خیابان بود.

بعد از فقط چند قدم با آهی از سر آسودگی دُم جنبانش به چشمش خورد. دید که دختری مو قرمز نوازشش می‌کنه و بلافاصله شناختش: دختری بود که در آرتور سیت دیده بود، و احتمالاً، اگه درست فکر کرده بود، هنرمند گالری برادی. باید باهاش حرف میزد؟

به شخصی که کنار جسی چمباته زده بود گفت: “سلام.”

دختر از جاش پرید و بالا رو نگاه کرد و در حالی که کمی سرخ شده بود ایستاد. بلافاصله متوجه شد قبلاً چرا در موردش یکه خورده بود: حامله بود، شاید پنج یا شش ماهه.

“ببخشید. سگ شماست؟ فکر کردم شناختمش…” صداش به خاموشی گرایید.

“آه، بله. خب نه. فقط برای کسی ازش مراقبت میکنم.”

لحظه‌ای سکوت معذب‌کننده‌ای به وجود اومد و دختر انگار میخواست بره. “فکر می‌کنم قبلاً شما رو دیدم. در آرتور سیت، وقتی جسد کشف شد.” آنگوس که می‌خواست عکس‌العملش رو ببینه، اولین چیزی که به ذهنش خطور کرد رو بیان کرد. و از دیدن اینکه رنگ از چهره‌اش پرید و حال و هوای معذب بودن جاش رو به دلواپسی داد هم خرسند و هم مأیوس شد.

“نه، فکر می‌کنم اشتباه گرفتید. واقعاً باید برم.” و با این حرف‌ها برگشت و تا آنگوس بتونه کاری کنه به نیمه راه رسیده بود.

در حالی که ذهن آنگوس اتفاقی که افتاده بود رو مرور می‌کرد، کنار جسی زانو زد و گوش‌های نرمش رو نوازش کرد. برای سگی که اصلاً غریبه‌ها رو دوست نداره، جسی پیش زن به شکل ناباورانه‌ای آروم و ساکت بود. حتماً اون رو می‌شناسه. ولی این چی رو اثبات می‌کرد؟

ناگهان، متوجه شد باید بفهمه دختر کی هست و تصمیم به انجام کار درست از مخیله‌اش بیرون رفت.

تسمه رو به قلاده‌ی جسی وصل کرد و راهی مسیری شدن که زن رفته بود.

وقتی از پیچ پیچید، دیدش و همچنانکه از امتداد باچلچ تراس به سمت میدان جورج می‌رفت به تعقیبش ادامه داد. وقتی دختر قاطی دانشجویانی شد که به کلاس‌هاشون می‌رفتن و میومدن، کم مونده بود گمش کنه.

در میدان بریستو به راست پیچید و زیر زیرگذر پاترو ناپدید شد و بر خلاف جریان حرکت دانشجویان حقوق حرکت کرد و با عجله از کوچه‌ی سنگفرش به طرف خیابان چمبر پایین رفت.

آنگوس که کم مونده بود با یه اسکیت‌بُردینگ تصادف کنه، به نبش خیابون رسید و اول ندونست از کدوم طرف رفته. روی نوک پنجه ایستاد و سعی کرد دید بهتری به اطراف داشته باشه و بالاخره فکر کرد یه نفر رو با موهای قرمز دید که از در گَردان موزه وارد شد.

وقتی جسی رو به بیرون بست ازش عذرخواهی کرد و وارد تالار اصلی ویکتوریایی نورانی شد و دوباره ایستاد. مکان شلوغ بود: توریست‌ها، مستمری‌گیرانی که برای ناهار قرار داشتن، بچه مدرسه‌ای‌ها که دور چشمه‌ی پر از ماهی قرمز ازدحام کرده بودن و نگهبانان موزه که آدم‌ها رو به قسمت‌های مختلف مجموعه هدایت می‌کردن.

هر جایی میتونست رفته باشه- آنگوس باید شانسش رو امتحان می‌کرد، شاید بخت باهاش یار میشد.

از پله‌ها به طبقه دوم بالا رفت و وارد مجموعه‌ی خلوت و آروم آسیایی شد: سرامیک‌ها، ظروف شیشه‌ای و منسوجات همه به شکل مرتبی پشت شیشه‌های قفسه‌های فلزی به معرض نمایش گذاشته شده بودن.

موزه مارپیچی بود و طولی نکشید که آنگوس خودش رو در افسون اونجا گم کرد و امید پیدا کردن دختر محو شد و از بین رفت. غرق آثار باستانی دور و برش شده بود و وقتی یک نفر گفت: “چرا دنبالم می‌کنید؟” از ترس قالب تهی کرد.

دختر مو قرمز بود و گرچه آروم صحبت می‌کرد، ولی آشکارا عصبانی بود. آنگوس دوباره اولین چیزی که به ذهنش رسید رو گفت: “شما کاترینا مک‌فیر هستید؟”

“چرا میخواید بدونید؟”

آنگوس این جواب رو بله تلقی کرد. “شما رو در آرتور سیت دیدم وقتی … رو پیدا کردن، وقتی جسد رو آوردن پایین.” دختر واکنش نشون نداد، بنابراین آنگوس ادامه داد: “هنوز هم نقاشی‌های شما رو در معرض نمایش گذاشته- یا گذاشته بود. پس حتماً اونو می‌شناختید و من فکر می‌کنم خیلی خوب می‌شناختینش، درسته؟”

“شما کی هستید؟ این ماجرا چه ربطی به شما داره؟”

آنگوس قبول کرد: “هیچی. هیچ ربطی به من نداره. فقط کنجکاو بودم.”

از اینکه این حرف چقدر غیر قابل قبول به نظر میرسه آگاه بود و منتظر جوابش موند. دختر براندازش کرد و حتماً به این نتیجه رسید که آنگوس خطری نداره، چون حالتش کمی آسوده شد.

“بله، می‌شناختمش. خوب می‌شناختمش.” به شکم گِردش دست کشید و نگاهش چیزی که آنگوس بهش مظنون بود رو تأیید کرد. برادی پدر بچه بود. “ولی من اون رو نکشتم، اگه این چیزیه که شما فکر می‌کنید. من عصبانی بودم، ولی هیچ وقت این کار رو نمیکردم. دوستش داشتم.” با ملایمت و با چشم‌هایی که به زمین دوخته بود اضافه کرد. بعد دوباره با حالتی راسخ به بالا به آنگوس نگاه کرد. “پس، ولم کنید! دیگه نمیخوام یک بار دیگه ببینمتون.”

آنگوس با شرم سرش رو تکون داد و منتظر موند تا دختر بره و بعد به آرومی راهش رو به طرف خروج گرفت و جسی رو برداشت و رفت خونه.

حرفش رو باور کرد و فقط به این فکر می‌کرد که این موضوع برای الانور ابرادی چه مفهومی داره.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER NINE

Angus had a restless night. He couldn’t stop thinking about the case. What had started as a bit of harmless nosiness - just research for a story - had turned into something more serious: he’d had tea with a suspected murderer and was looking after her dog.

He knew he should disentangle himself but was finding the whole situation quite thrilling. It was a puzzle and he liked puzzles. Though he didn’t have access to all the information the police did, he still wanted to solve the mystery of the red-haired girl, even if it was only for his own satisfaction.

He struggled with his conscience telling him to leave well alone and only finally fell asleep, having decided to put off the decision until the morning.

It was another sunny day, white clouds dotted a blue sky, as Angus got up and went to get showered. With the water beating down on him, he reached a decision: he’d stop meddling in the case. He had wanted to relax after all his PR stuff and that was what he’d do, no more research and asking questions. With the decision made, he hurried to get dressed - he wanted to be outside and making the most of the lovely weather.

He had a quick breakfast and then left the flat, Jessie following behind him. It felt a bit tactless to take her to Arthur’s Seat, so the Meadows would have to do for a morning walk. With one of the many paperpacks beside his bed stuffed into his pocket - in this case, one that Susie had recommended - they set off along the quiet street.

The park looked lovely in the early-morning light. The cherry trees which lined Middle Meadow Walk had only just blossomed and a glorious haze of pink set against sharp green leaves and the blue sky created a gorgeous canopy over his head. He turned off the path in the direction of the tennis courts.

Arriving at the triangle of grass at the east end of the park, he let Jessie off her lead and found a stick to throw to her. She brought it back so obediently to him that he sat down on a bench and started to read his book, only looking up when she reappeared.

Time passed and he was so absorbed in the novel, everything to do with the case forgotten, that he didn’t immediately notice that Jessie hadn’t come back. When he did, he stood up to get a better look but couldn’t see her. Panic mounted as he pictured her running out into the road behind him. He rushed towards the centre of the grass, hoping to see around the hedge that bordered the tennis courts while also looking over his shoulder for any signs of a black and white shape on the road.

With a sigh of relief he spotted her wagging tail after only a few steps. He found her being petted by a red headed girl he recognized at once: it was the girl from Arthur’s Seat, and possibly, if he was right, the artist in Brodie’s gallery. Should he speak to her?

“Hello, hi there,” he said to the figure crouched down beside Jessie.

She looked up, startled, and blushing slightly stood up. He understood at once what had struck him about her before: she was pregnant, perhaps five or six months along.

“I’m sorry, is she your dog? I thought I recognized her …” she trailed off.

“Uh, yes, well no, I’m just looking after her for someone.”

There was a moment’s awkward silence and she looked as if she was about to go: “I think I’ve seen you before. At Arthur’s Seat when the body was found,” Angus voiced the first thing that came to mind, wanting to see how she would react. And was both pleased and disappointed to see the colour drain from her face and her air of discomfort be replaced by one of anxiety.

“No, I think you must be mistaken. I really must be going now.” And with that she turned and was halfway up the path before Angus could do anything.

He knelt beside Jessie, stroking her soft ears while his mind went over what had just happened. For a dog that so disliked strangers, Jessie had been incredibly calm and quiet with the woman. She must know her, but what did that prove?

Suddenly, he realised that he just had to find out who she was, and all his intentions of doing the right thing went straight out the window.

Attaching Jessie’s lead to her collar, they set off in the direction the woman had gone in.

Rounding a corner, he saw her and then continued to follow her as she walked along Bucchleuch Terrace and over George Square. He almost lost sight of her as she weaved around the students that were going to and from classes.

At Bristo Square, she turned right and, disappearing under the overpass at Potterrow and going against the stream of law students, hurried down the cobbled lane to Chamber’s Street.

Nearly colliding with a skateboarder, he reached the street corner and didn’t know at first which way she had gone. Standing on tiptoe, trying to get a better look, he finally thought he saw someone with red hair going through the revolving door of the museum.

Apologizing to Jessie as he tied her up outside, he also entered the light-filled Victorian atrium and stopped again. The place was packed: tourists, pensioners meeting for lunch, school kids crowded round the fountains with the goldfish and museum wardens directing people to different parts of the collection.

She could have gone anywhere - Angus would just have to take his chances, maybe he’d be lucky.

Climbing the stairs to the second floor, he walked into the calm and quiet of the Asian collections: ceramics, glassware and textiles were all neatly displayed behind glass in metal-framed cabinets.

The museum was a maze and it wasn’t long before Angus was lost in its charm, his hope of finding the girl fading. He became absorbed in the artefacts around him and nearly jumped out of his skin when someone said: “Why are you following me?”

It was the girl with red hair and, though she spoke quietly, she was clearly angry. Angus again said the first thing that came to mind: “Are you Katrina McPhair?”

“Why do you want to know?”

Angus took that as a yes. “I saw you at Arthur’s Seat when they found… when they brought down the body.” The girl didn’t react, so Angus continued: “He was - or still is - exhibiting your paintings. So you must have known him. And I think you knew him very well, is that right?”

“Who are you? What has this got to do with you?”

“Nothing, it’s got nothing to do with me,” Angus admitted. “I was just intrigued.”

He was aware of how lame this sounded and waited for her reply. She looked him up and down and must have decided he looked harmless as her posture relaxed a little.

“Yes, I knew him, knew him well,” she touched her rounded stomach and her look confirmed what Angus had suspected - Brodie was the father. “But I didn’t kill him, if that’s what you think. I was angry but I would never have done that. I loved him,” she added softly, eyes on the ground. Then she looked up at him, expression firm once again, “So, leave me alone! I don’t ever want to see you again.”

Angus nodded shamefacedly, and waited until she had left before slowly making his way to the exit to collect Jessie and go home.

He believed her and only wondered what that meant for Eleanor Brodie.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.