چگونه یک شکلات بخوریم

مجموعه: بافی - قاتل خون آشام ها / کتاب: اینکا، دختر مومیایی / فصل 4

چگونه یک شکلات بخوریم

توضیح مختصر

محافظ مومیایی به دنبال بشقاب به مدرسه میاد و اونجا آمپاتا رو میبینه.

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم- چطور یه نون خامه ای بخوریم؟

اوز و دوستش، دوون سرشون شلوغ بود. گروهشون- سگِ دینگوز، بچه‌ی منو خورد- اون شب تو برونز برای مسابقات رقص فرهنگی جهان آهنگ می‌زدن. اونها مجبور بودن تمام وسایلشون رو بذارن تو ماشین اوز. طبق معمول، اوز داشت تمام کارها رو می‌کرد. دوون داشت با دوست دختر جدیدش، کوردلیا چیس، صحبت می‌کرد. کوردلیا گفت: “بیا بعد از اینکه کارتون تموم شد، تو برونز همدیگه رو ببینیم.” دوون گفت: “باشه، خیلی خوب. اون هم میاد؟” هر دوی اونها به یه پسر قد بلندِ بلوندِ سوئدی نگاه کردن. اون کنار کوردلیا ایستاده بود.

اون به دوون گفت: “اون همه جا دنبالم میاد.” اون زیاد خوشحال به نظر نمی‌رسید. “ایده دانش‌آموز تبادلی یه چیز وحشتناکه. اونها حتی آمریکایی هم صحبت نمی‌کنن!”

کوردلیا از کنارشون رفت و اس‌ون هم پشت سرش رفت. دوون به دوست دخترش نگاه کرد. اون به اوز گفت: “واو! اون بی‌نظیره!”

اوز گفت: “همم.” اون مطمئن نبود. دوستش گفت: “هی، مرد! تو باید برای خودت یه دوست دختر پیدا کنی. تو، تو گروه گیتار میزنی. دخترهای زیادی دوست دارن که با تو دوست بشن و دخترهای زیبای زیادی تو سانی دیل هستن.”

اوز جواب نداد. اون سوار ماشین شد. “زود باش. بیا بریم.”

طبق معمول، ویلو و الکساندر اون روز صبح، قبل از مدرسه همدیگه رو دیده بودن. اونا داشتن درباره رقص صحبت می‌کردن. همه باید یه لباس از یه فرهنگ دیگه می‌پوشیدن.

ویلو گفت: “من یه لباس ایسلندی می‌پوشم.” اون کمی احساس ناراحتی می‌کرد. اون می‌خواست با الکساندر به رقص بره، ولی می‌دونست که الکساندر همون احساس رو نداره.

الکساندر گفت: “من چی؟ کدوم کشور لباس‌های با حال داره؟”

ویلو گفت: “اون شلوارک‌های اتریشی چطورن؟ لدرهوزن؟” اون به پاهای الکساندر با شلوارک فکر کرد.

الکساندر گفت: “امکان نداره! اون لباس‌ها واقعا مزخرفن …” یهو سکوت کرد. ویلو بهش نگاه کرد. اون داشت روبرو رو نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. آمپاتا و بافی اونجا بودن.

ویلو فکر کرد. “آمپاتا بسه دیگه!” ولی اون هم دست تکون داد و لبخند زد.

بافی در حالیکه وارد مدرسه میشدن، پرسید: “حالت خوبه، آمپاتا؟” آمپاتا خیلی ساکت بود.

اون گفت: “آدم‌های زیادی اینجا هستن.”

بافی بهش لبخند زد. “نگران نباش. به زودی دوست پیدا می‌کنی.”

درست همون موقع، الکساندر و ویلو رو دید. اونها ایستادن تا سلام کنن. الکساندر انگار فقط آمپاتا رو میدید.

اونها همه با هم به اولین درسشون رفتن. الکساندر همش با آمپاتا صحبت می‌کرد. ویلو ناراحت به نظر می‌رسید.

بعد از اولین کلاس، همگی به کتابخونه رفتن. بافی به آمپاتا گفت: “آقای گیلز تو کتابخونه کار میکنه. اون بعضی وقت‌ها کمی عجیبه. ولی از دیدن تو خوشحال میشه.”

وقتی اونها رسیدن، گیلز داشت به یه تیکه از بشقاب اینکایی نگاه می‌کرد.

بافی گفت: “آمپاتا، این گیلزه.”

آمپاتا گفت: “سلام!”

گیلز گفت: “از دیدنت خوش‌وقتم.” اون بشقاب رو داد بهش. “میتونی این رو رو ترجمه کنی؟”

بافی گفت: “گیلز!” ولی آمپاتا متعجب به نظر نمی‌رسید. اون بشقاب رو گرفت.

اون گفت: “چرا از من میپرسی؟”

گیلز گفت: “خوب، این از پروست. از تابوت سنگی یه مومیایی اینکایی. ما داریم سعی میکنیم ترجمه‌اش کنیم. برای اینکه …” یهو حرفش رو قطع کرد.

ویلو کمکش کرد. اون توضیح داد: “برای اینکه ما تو یه کلوپ باستان‌شناسی هستیم.”

آمپاتا پرسید: “بقیه تیکه‌ها کجان؟”

بافی گفت: “نداریمشون.”

آمپاتا داشت از نزدیک بهش نگاه می‌کرد.

“معنی این عکس چیه؟” گیلز به عکس یه مرد با یه چاقو اشاره کرد.

آمپاتا گفت: “دقیقاً مطمئن نیستم. ولی فکر کنم این آدم یه محافظه.”

گیلز پرسید: “آه، یه محافظ. پس اون همیشه کنار مومیایی می‌مونه؟”

آمپاتا گفت: “بله، درسته. بعضی وقت‌ها مردم سعی می‌کنن به مومیایی دست بزنن. اون یه چاقو داره و ازش محافظت میکنه.” اون بشقاب رو به گیلز پس داد.

گیلز به بافی نگاه کرد. “خوب، ممنونم. شروع خوبی برای ماست … برای کلوپه.”

بافی سریع گفت: “بله، آمپاتا. متاسفم. من کارهای زیادی دارم که باید برای کلوپ باستان‌شناسی انجام بدم. کارهای خسته‌کننده … ویلو، میتونی امروز با آمپاتا بمونی؟”

ویلو وقتی برای جواب دادن نداشت. به جاش الکساندر جواب داد. “من باهاش میمونم، بافی. نگران نباش. من میتونم انجامش بدم.”

آمپاتا لبخند زد. “بله، خوش میگذره.”

اونها با هم رفتن بیرون. ویلو تماشاشون کرد. اون با ناراحتی گفت: “اون واقعا ازش خوشش میاد.” بافی به دوستش نگاه کرد. چی می‌تونست بگه؟

الکساندر اوقات خیلی خوبی داشت. معمولاً دخترها به شوخی‌هاش نمی‌خندیدن. اونا فکر می‌کردن که اون کمی عجیبه. ولی آمپاتا به نظر از صحبت باهاش لذت می‌برد. اونها با هم به کلاس‌های الکساندر رفتن و تو بوفه مدرسه ناهار خوردن.

بعد از مدرسه بیرون نشستن و صحبت کردن. الکساندر داشت درباره غذاهای آمریکایی باهاش حرف میزد.

اون یه نون خامه‌ای از تو جیبش در آورد.

آمپاتا پرسید: “این چیه؟”

“این یه کیک تماماً آمریکایی دوست‌داشتنیه. اینطوری میخوریش …”

الکساندر همش رو گذاشت توی دهنش. آمپاتا خندید.

“ولی من نمیتونم امتحانش کنم!”

الکساندر نمیتونست صحبت کنه. اون هنوز داشت نون خامه‌ای رو میخورد. ولی اون یه نون خامه‌ای دیگه از تو جیبش در آورد و به آمپاتا داد.

اون گذاشت تو دهنش. بعد شروع به خندیدن کرد. “نمی‌تونم این طوری بخورمش!”

“چرا، میتونی. و اگه خیلی سریع بخوریش، چاق نمیشی.”

آمپاتا کیک رو خورد و بعد بهش لبخند زد. “تو عجیبی.”

الکساندر گفت: “معمولاً دخترا همین حرفو بهم میزنن و بعد فرار می‌کنن میرن.”

آمپاتا گفت: “خوب، من تو رو وقتی عجیب هستی، دوست دارم.” اونا دوباره با هم خندیدن.

یهو خندیدن رو متوقف کردن. یه مرد با چاقوی بزرگ اونجا بود و خوشحال به نظر نمی‌رسید.

اون با عصبانیت داد زد: “شماها بشقاب رو برداشتین. کجاست؟”

بعد اون سعی کرد الکساندر رو با چاقو بزنه. اول، الکساندر بازوی مرد رو عقب نگه داشت، ولی مرد خیلی قوی بود.

بعد آمپاتا فریاد کشید. محافظ- اگه اون واقعا محافظ بود- برای اولین بار به آمپاتا نگاه کرد. اون گفت: “این تویی!”

وقتی اون داشت به آمپاتا نگاه میکرد، الکساندر محکم زدش. مرد به پشت افتاد.

الکساندر دست آمپاتا رو گرفت. “بیا!” و دویدن توی مدرسه.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FOUR - Haw to eat a Twinkie

Oz and his friend Devon were busy. Their band, Dingoes Ate My Baby, was playing at the World Culture Dance at the Bronze that night. They had to put all their things in Oz’s car. As usual, Oz was doing all the work. Devon was talking to his new girlfriend, Cordelia Chase. ‘Let’s meet at the Bronze after you’ve played,’ said Cordelia. ‘Yeah, cool,’ Devon said. ‘Is he coming?’ They both looked at a very tall blond Swedish guy. He was standing near Cordelia.

‘He follows me everywhere,’ she said to Devon. She didn’t look happy. ‘This exchange student thing is terrible. They don’t even speak American!’

Cordelia walked off, and Sven followed her. Devon watched his girlfriend. ‘Wow! She’s fantastic!’ he said to Oz.

‘Mmm,’ Oz said. He wasn’t sure. ‘Hey, man! You have to get a girlfriend. You play the guitar in a band! Lots of girls would love to go out with you. And there are so many pretty girls in Sunnydale,’ his friend said.

Oz didn’t answer. He got into the car. ‘Come on. Let’s go.’

As usual, Willow and Xander met that morning before school. They were talking about the dance. Everyone had to wear something from another culture.

‘I’m wearing something from Iceland,’ Willow said. She felt a bit sad. She wanted to go to the dance with Xander. But she knew that he didn’t feel the same way.

‘What about me?’ Xander said. ‘Which countries have cool clothes?’

‘What about those shorts from Austria - you know, lederhosen?’ Willow said. She thought about Xander’s legs in shorts.

‘No way!’ said Xander. ‘They look really stupid…’ Suddenly, he stopped talking. Willow looked at him. He was looking ahead and smiling. Ampata and Buffy were there.

‘Not Ampata again!’ thought Willow. But she also waved and smiled.

‘Are you OK, Ampata?’ Buffy asked as they walked into school. Ampata was very quiet.

‘There are so many people here,’ she said.

Buffy smiled at her. ‘Don’t worry. You’ll soon make friends.’

Just then she saw Xander and Willow. They stopped to say hi. Xander only seemed to see Ampata.

They all walked to their first lesson together. Xander didn’t stop talking to Ampata. Willow looked sad.

After the first class, they all went to the library. ‘Mr Giles works in the library,’ Buffy told Ampata. ‘He’s a bit strange sometimes. But he’d like to meet you.’

When they arrived, Giles was looking at a piece of the Incan plate.

‘Ampata, this is Giles,’ said Buffy.

‘Hello,’ Ampata said.

‘Pleased to meet you,’ said Giles. He gave her the plate. ‘Can you translate this?’

‘Giles!’ said Buffy. But Ampata didn’t seem very surprised. She took the plate.

‘Why are you asking me?’ she said.

‘Well, it’s from Peru,’ Giles said. ‘It’s from the sarcophagus of an Incan mummy. We’re trying to translate it because…‘He stopped suddenly.

Willow helped him. ‘Because we’re in the archaeology club,’ she explained.

‘Where are the other pieces?’ asked Ampata.

‘We don’t have them,’ said Buffy.

Ampata was looking at it closely.

‘What does this picture mean?’ Giles pointed to a picture of a man with a knife.

‘I’m not sure exactly,’ said Ampata. ‘But I think this person is a bodyguard.’

‘Ah, a bodyguard. So he stays with the mummy at all times?’ asked Giles.

‘Yes, that’s right,’ said Ampata. ‘Sometimes people try to touch the mummy. He has a knife and he protects her.’ She gave the plate back to Giles.

‘Well, thank you. That’s a good start for our… club.’ Giles looked at Buffy.

‘Oh, yes, Ampata,’ Buffy said quickly. ‘I’m sorry. I have to do lots of things for the archaeology club now. Boring things… Willow, can you stay with Ampata today?’

Willow didn’t have time to answer. Xander answered instead. ‘I’ll stay with her, Buffy. Don’t worry, Will - I can do it.’

Ampata smiled. ‘Yes, that will be fun.’

They walked out together. Willow watched them. ‘He really likes her,’ she said sadly. Buffy looked at her friend. What could she say?

Xander was having a great time. Usually, girls didn’t laugh at his jokes. They thought he was a bit strange. But Ampata seemed to enjoy his conversation. They went to Xander’s classes together and had lunch in the school cafe.

After school, they sat outside and talked. Xander was telling her about American food.

He took a Twinkie out of his pocket.

‘What’s that?’ Ampata asked.

‘This is a lovely all-American cake. And you eat it like this…’

Xander put it all in his mouth. Ampata laughed.

‘But now I can’t try it!’

Xander couldn’t speak. He was still eating the Twinkie. But he took out another Twinkie from his pocket and gave it to Ampata.

She put it in her mouth. Then she started laughing. ‘I can’t eat it like that!’

‘Yes, you can. And if you eat it really quickly, you don’t get fat.’

Ampata ate the cake then smiled at him. ‘You are strange.’

‘Girls often tell me that,’ said Xander. “Then they run away.’

‘Well, I like you when you’re being strange,’ said Ampata. They both laughed again.

Suddenly, they stopped laughing. It was the man with the big knife - and he didn’t look happy.

‘You took the plate!’ he shouted angrily. ‘Where is it?’

The he tried to hit Xander with his knife. At first Xander held the man’s arm back, but the man was very strong.

Then Ampata cried out. The bodyguard - if he really was a bodyguard - looked at Ampata for the first time. ‘It is you!’ he said.

While he was looking at Ampata, Xander hit him hard. The man fell back.

Xander took Ampata’s hand. ‘Come on!’ And they ran into the school.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.