یک مومیایی، بدون وسایل آرایش

مجموعه: بافی - قاتل خون آشام ها / کتاب: اینکا، دختر مومیایی / فصل 7

یک مومیایی، بدون وسایل آرایش

توضیح مختصر

بافی، الکساندر و بقیه می‌فهمن که آمپاتا مومیایی بوده و باهاش می‌جنگن و میکشنش.

  • زمان مطالعه 11 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم- یک مومیایی، بدون وسایل آرایش

بافی وقتی شنید یه نفر پشت دره، نگران شد. شاید ویلو بود.

ولی وقتی در رو باز کرد، گیلز اونجا بود.

اون گفت: “خوبه، تو اینجایی.” و رفت داخل.

بافی گفت: “بله. با دوستان نیستم، و تو رقص هم نیستم.” اون به گیلز نگاه کرد. “یه کم زود اومدی. من هنوز برای رفتن به موزه آماده نیستم.”

گیلز گفت: “اوضاع تغییر کرده. ما دنبال محافظ به موزه نمیریم.”

“چرا؟”

“برای اینکه اون تو دستشویی مدرسه است- مرده. اون مثل رودنی، مومیایی شده.”

بافی تعجب کرده بود. “نمی‌فهمم. مومیایی، محافظ خودش رو کشته؟”

گیلز گفت: “من دوباره به عکس‌های روی بشقاب نگاه کردم. محافظ از تابوت سنگی حفاظت میکنه. با وجود محافظ، مومیایی نمیتونه فرار کنه.”

“پس آمپاتا عکس‌ها رو درست ترجمه نکرده.”

گیلز گفت: “شاید نه.”

بافی داشت فکر میکرد. “وقتی ما داشتیم درباره بشقاب صحبت می‌کردیم، آمپاتا همش ناراحت بود. یه دقیقه صبر کن! کیف‌هاش!”

بافی دوید طبقه بالا به اتاق خوابش. گیلز پشت سرش رفت.

اون به کیلز گفت: “به لباس‌ها نگاه کن.” اون به کیف‌های آمپاتا اشاره کرد.

گیلز داخل یکیشون رو نگاه کرد. “اینها همشون لباس‌های پسرونه هستن! اون چرا اینا رو آورده؟”

بافی کیف دوم آمپاتا رو باز کرد. یه بوی وحشتناک مومیایی ازش میومد، و یه مومیایی مرده وحشتناک توش بود. “این چی؟ کدوم دختری با یه مومیایی مسافرت میکنه و همراهش وسایل آرایش نمیاره؟”

گیلز گفت: “آمپاتا مومیایی ماست!”

“و قاتل ما. گیلز، اون با الکساندر تو رقصه.”

“بیا بریم. زمان زیادی نداریم.”

بافی و گیلز، هر دو، تو ماشین به سختی فکر می‌کردن.

بافی گفت: “آمپاتا بهمون گفت که بشقاب رو از بین ببریم …”

گیلز گفت: “آره. مومیایی نمیتونه با وجود بشقاب فرار کنه. بشقاب شکست و اون آزاد شد.”

یهو یه فکری به ذهن بافی رسید. “چرا ما تیکه‌های بشقاب رو کنار هم نمیذاریم؟ بعد دیگه اون نمی‌تونه آزاد باشه.”

گیلز گفت: “خیلی خوبه. من میرم موزه و دنبال تیکه‌ها میگردم. بعداً میبینمت.”

اون ماشین رو بیرون برونز نگه داشت و بافی دوید تو.

اون نتونست الکساندر یا آمپاتا رو ببینه. ولی ویلو رو پیدا کرد.

“ویلو ما باید الکساندر رو پیدا کنیم! آمپاتا مومیاییه!”

“واقعاً؟” ویلو به مدت یک دقیقه واقعاً احساس خوشحالی کرد. ولی فقط برای یک دقیقه. “وای، نه. پس الکساندر چی؟”

بافی پرسید: “اونا کجا رفتن؟”

“فکر کنم از اون طرف رفتن بیرون.”

اونها از اتاق اصلی رفتن بیرون.

الکساندر وقتی آمپاتا بوسیدش، با خودش فکر کرد، “همه بوسه‌ها این شکلین؟” اون داشت ضعیف‌تر و ضعیف‌تر میشد. اون داشت میفتاد.

یهو آمپاتا ایستاد. “نه، نمیتونم!”

الکساندر افتاد رو زمین. آمپاتا نشست کنارش. اون گفت: “الکساندر، خیلی متاسفم.”

الکساندر می‌خواست جواب بده، ولی نمی‌تونست حرف بزنه.

آمپاتا بلند شد. “آه!” اون دستشو برد رو سرش. “صبر کن! بشقاب!”

الکساندر پرسید: “مریضی؟ مشکل چیه؟” ولی آمپاتا دوید رفت.

اون رو زمین دراز کشید. کمی بعد حالش بهتر شد و احساس قوت کرد.

“حالت خوبه؟”

اون بالا رو نگاه کرد. بافی و ویلو بودن.

اون گفت: “فکر کنم.” اون بلند شد و نشست. “واو! اون بوسه …!”

بافی پرسید: “آمپاتا کجاست؟”

“نمیدونم. اون دوید رفت. اون داشت درباره بشقاب حرف میزد.”

بافی گفت: “بشقاب! گیلز! بجنبید!”

الکساندر به آرومی بلند شد. “چی؟ من نمیفهمم.”

ویلو گفت: “اون نمیدونه.”

بافی گفت: “تو راه بهش میگیم.” و اونها همگی با عجله رفتن بیرون.

شاهزاده از اتاق اینکا تو موزه متنفر بود. ولی مجبور بود برگرده اونجا. وقتی اون پسر احمق، رودنی، بشقاب رو شکست، بالاخره آزاد شد. بعد از پانصد سال آزاد شد. اون دیگه قرار نبود هرگز به زندگی قدیمی برگرده. حالا الکساندر رو داشت. برای اولین بار تو عمرش عاشق شده بود.

وقتی داشت به طرف تابوت سنگی حرکت می‌کرد، یه صدا شنید. اون مرد رو می‌شناخت! گیلز بود. معلمی که به باستان‌شناسی علاقه داشت. اون کنار تابوت سنگی ایستاده بود و داشت یکی از کتاب‌هاش رو می‌خوند.

اون تماشاش کرد. اون داشت تکه‌های بشقاب رو کنار هم می‌چید. شاهزاده داشت ضعیف‌تر و ضعیف‌تر می‌شد.

نه! بازوها و پاهاش داشتن پیرتر و پیرتر می شدن. اون به طرف گیلز حرکت کرد.

اون با خودش گفت: “همینه! آخرین تکه!” آمپاتا بشقاب رو برداشت و انداخت رو زمین. بشقاب به تکه‌های کوچیک زیادی تقسیم شد. با دست دیگه‌اش گلوی گیلز رو گرفت. نزدیکتر رفت. اون می‌خواست ببوسدش. اون باید تغذیه می‌کرد.

درست همون موقع، یه صدایی از پشت سرش اومد. “گیلز رو ول کن! اون برای تو زیاد جوون نیست!”

بافی بود. اون پرید رو آمپاتا و دو بار سریع زدش. آمپاتا تعجب کرده بود. مشخص بود که بافی یه دختر معمولی نیست. آمپاتا بدن گیلز رو انداخت تو تابوت سنگی و آماده دعوا بود. بافی سعی کرد دوباره اونو بزنه، ولی آمپاتا بازوش رو عقب نگه داشت.

اون با خودش فکر کرد: “این دختر قویه. من ازش تغذیه می‌کنم.” اون سعی کرد اونو ببوسه، ولی بافی خیلی سریع بود. اون پرید رو پشت آمپاتا. آمپاتا برگشت و بافی افتاد تو تابوت سنگی. آمپاتا سریع درش رو بست. خوبه! بافی و گیلز نمیتونستن بیان بیرون.

ولی شاهزاده داشت احساس ضعف می‌کرد. باید خیلی زود از این نفر تغذیه می‌کرد. اون برگشت و ویلو رو دید. اون گلوی ویلو رو با دستش گرفت. ویلو خیلی ترسیده بود.

“ولش کن!” الکساندر بود.

آمپاتا برگشت. اون می‌خواست گریه کنه. “الکساندر، ویلو آخرین قربانی منه. بعد از این ما میتونیم با هم باشیم.”

الکساندر گفت: “این قضیه هیچ وقت اتفاق نمیفته.”

شاهزاده بیشتر احساس ضعف کرد. اون گفت: “من باید این کار رو بکنم.” اون نزدیک ویلو شد.

الکساندر داد زد: “نه!” اون پرید وسط دو دختر. آمپاتا حالا دیگه خیلی ضعیف بود و نمی‌تونست بجنگه.

الکساندر به چشم‌های شاهزاده نگاه کرد. اون خیلی عصبانی بود. “به جاش جون منو بگیر.”

شاهزاده ترسیده بود. اون نمی‌خواست الکساندر رو بکشه. ولی نمی‌خواست بمیره. اون بالاخره یه زندگی معمولی داشت و نمی‌تونست حالا از دستش بده. نه به خاطر الکساندر، نه به خاطر هیچ کس دیگه‌ای.

اون به الکساندر نگاه کرد و به طرفش خم شد تا آخرین بوسه‌شونو بکنن. درست همون موقع، بالای تابوت سنگی باز شد و بافی پرید بیرون به طرف شاهزاده.

بافی، اون رو از طرف الکساندر کشید و انداخت به طرف دیگه اتاق. یهو، الکساندر فقط یه جفت بازو رو گرفته بود.

بدن آمپاتا به سنگینی خورد به کف زمین و بعد اون … هیچ چیزی احساس نکرد. تموم شده بود.

الکساندر نتونست اون شب خوب بخوابه. وقتی بافی، آمپاتا رو انداخت رو زمین، هزاران تکه شد. الکساندر نمی‌تونست فراموشش کنه.

صبح روز بعد، اون و بافی با هم به مدرسه رفتن. الکساندر به طور غیر معمولی ساکت بود. بالاخره گفت: “من امروز مرد خنده‌داری هستم؛ آره!؟”

بافی گفت: “اشکال نداره. مجبور نیستیم دربارش حرف بزنیم.”

اون با ناراحتی گفت: “بافی، باورم نمیشه! من هیچ شانسی درباره ز‌ن‌ها ندارم.”

بافی گفت: “فکر می‌کنم آمپاتا واقعاً تو رو دوست داشت. تقصیر اون نبود. اون یه دختر جوون بود. اون هیچوقت یه زندگی واقعی نداشت. خیلی سخته که نتونی زندگی خودت رو انتخاب کنی. اون شبیه منه. من هم انتخاب نکردم که قاتل خون‌آشام باشم. و اوایل هم دربارش خیلی خوشحال نبودم.”

الکساندر بهش نگاه کرد. “ولی تو کارهای درستی انجام دادی. تو زندگی خودت رو فدا کردی.”

بافی لبخند زد. “من دوستانی دارم. اونها به من کمک می‌کنن.” الکساندر هم بهش لبخند زد. وقتی تو هلموس زندگی می‌کنی هر اتفاقی ممکنه برات بیفته. اون‌ها همشون این رو میدونستن. ولی فقط برای یه لحظه، بافی و قاتل‌ها امنیت داشتن.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SEVEN - One mummy, no make up

Buffy was worried when she heard someone at the door. Maybe it was Willow.

But when she opened the door, Giles was there.

‘Good! You’re here,’ he said and came in.

‘Yes. Not with my friends. Not at the dance,’ said Buffy. She looked at Giles. ‘You’re a bit early. I’m not ready to go to the museum yet.’

‘Things have changed. We’re not going to find the bodyguard at the museum,’ said Giles.

‘Why not?’

‘Because he’s in the school toilets - dead. He’s a mummy like Rodney.’

Buffy was surprised. ‘I don’t understand. Did the mummy kill her own bodyguard?’

‘I’ve looked at the pictures on the plate again,’ said Giles. ‘The bodyguard protects the sarcophagus. With the bodyguard around, the mummy can’t escape.’

‘So Ampata didn’t translate the pictures correctly.’

‘Maybe not,’ said Giles.

Buffy was thinking. ‘When we talk about the plate, Ampata always seems upset. Wait a minute - her bags!’

Buffy ran upstairs to her bedroom. Giles followed her.

‘Look at the clothes,’ she said to Giles. She pointed at Ampata’s bags.

Giles looked through one of them. ‘They’re all boys’ clothes! Why did she bring these?’

Buffy opened Ampata’s second bag. There was a horrible kind of mummy smell - and a horrible dead mummy. ‘What about this? What girl travels with a mummy and doesn’t bring make-up?!’

‘Ampata is our mummy!’ said Giles.

‘And our killer. Giles, she’s at the dance with Xander!’

‘Let’s go! We don’t have much time.’

In the car, Buffy and Giles were both thinking - hard.

‘Ampata told us to destroy the plate…’ said Buffy.

‘Yes,’ said Giles. ‘The mummy couldn’t escape with the plate there. It broke and she was free.’

Suddenly Buffy had an idea. ‘Why don’t we put the pieces of the plate together? Then she won’t be free.’

‘Very good,’ said Giles. ‘I’ll go to the museum and look for the other pieces. I’ll see you later.’

He stopped the car outside the Bronze, and Buffy ran inside.

She couldn’t see Xander or Ampata, but she found Willow.

‘Willow - we have to find Xander! Ampata is the mummy!’

‘Really?’ For a moment, Willow looked very happy - but only for a moment. ‘Oh, no - what about Xander?!’

‘Where did they go?’ asked Buffy.

‘They went out that way, I think.’

They left the main room.

‘Are all kisses like this?’ Xander thought as Ampata kissed him. He was feeling weaker and weaker. He was starting to fall.

Suddenly, Ampata stopped. ‘No, I can’t!’

Xander fell onto the floor. Ampata sat down next to him. ‘Xander, I’m so sorry,’ she said.

Xander wanted to answer. But he couldn’t speak.

Ampata stood up. ‘Ow!’ She touched her head. ‘Stop! The plate!’

‘Are you ill? What’s wrong?’ Xander asked, but Ampata ran off.

He lay on the floor. Soon he started to feel a bit stronger.

‘Are you OK?’

He looked up. It was Buffy and Willow.

‘I think so,’ he said. He sat up. ‘Wow - that kiss…!’

‘Where’s Ampata?’ Buffy asked.

‘I don’t know. She went off. She was talking about the plate.’

‘The plate! Giles! Come on!’ Buffy said.

‘What?’ Xander stood up slowly. ‘I don’t understand.’

‘He doesn’t know,’ said Willow.

‘We’ll tell him on the way there,’ said Buffy, and they all hurried out.

The princess hated the Inca Room at the museum. But she had to go back there. When that stupid boy, Rodney, broke the plate, she was finally free. Free after 500 years. She was never going back to her old life. Now she had Xander. For the first time in her life, she was in love.

As she walked towards the sarcophagus, she heard a voice. She knew that man! It was Giles, the teacher interested in archaeology. He was next to the sarcophagus, and he was reading from one of his books.

She watched him. He was putting pieces of the plate together. The princess felt weaker and weaker.

No! Her arms and legs were looking older and older. She moved towards Giles.

That’s it,’ he said to himself. ‘The last piece!’ Ampata took the plate and threw it on the floor. It broke into lots of small pieces. With her other hand, she held Giles’s throat. She moved closer. She wanted to kiss him. She needed to feed.

Just then, a voice came from behind her. ‘Leave Giles alone. He’s too young for you!’

It was Buffy. She jumped over to Ampata and hit her quickly twice. Ampata was surprised. Clearly, Buffy wasn’t an ordinary girl. Ampata dropped Giles’s body into the sarcophagus and was ready to fight. Buffy tried to hit her again, but Ampata held her arm back.

‘This girl is strong,’ she thought to herself. ‘I will feed on her.’ She tried to kiss her, but Buffy was too quick. She jumped on Ampata’s back. Ampata turned and Buffy fell into the sarcophagus. Quickly, Ampata closed it. Good! Giles and Buffy couldn’t get out.

But the princess was feeling weak. She had to feed on someone very soon. She turned a corner and saw Willow. She took Willow’s throat in her hand. Willow was very frightened.

‘Leave her alone!’ It was Xander.

Ampata turned. She wanted to cry. ‘Xander - Willow is my last sacrifice. After this we can be together.’

‘That will never happen,’ said Xander.

The princess felt weaker and weaker. ‘I must do it,’ she said. She moved closer to Willow.

‘No!’ Xander shouted. He jumped between the two girls. Ampata was now too weak to fight.

Xander looked into the princess’s eyes. He was very angry. ‘Take my life instead.’

The princess was frightened. She didn’t want to kill Xander. But she didn’t want to die. She finally had an ordinary life and she couldn’t leave it now. Not for Xander. Not for anyone.

She looked at Xander and moved towards him for their last kiss. Just then, the top of the sarcophagus opened and Buffy jumped towards the princess.

Buffy pulled her away from Xander and threw her across the room. Suddenly Xander was only holding a pair of arms.

Ampata’s body crashed heavily to the floor - and then she felt… nothing. It was the end.

Xander didn’t sleep well that night. When Buffy threw Ampata onto the floor, she broke into a thousand pieces. He couldn’t forget it.

The next morning, he and Buffy walked to school together. Xander was unusually quiet. Finally he said, ‘I’m a really fun guy today, huh?!’

‘It’s OK,’ said Buffy. ‘We don’t have to talk.’

‘I can’t believe it, Buffy,’ he said sadly. ‘I am so unlucky with women.’

‘I think Ampata really liked you,’ Buffy said. ‘It wasn’t her fault. She was a young girl. She never really lived. It’s difficult when you can’t choose your own life. She’s like me - I didn’t choose to be a Vampire Slayer. And I wasn’t very happy about it at first.’

Xander looked at her. ‘But you’ve done the right thing. You’ve sacrificed your life.’

Buffy smiled. ‘I’ve got my friends. They help me.’ Xander smiled back. Anything could happen when you lived on the Hellmouth. They all knew that. But for the moment Buffy and the Slayerettes were safe.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.