کریستال کجاست؟

کتاب: فیلیپ مارلو - کارآگاه خصوصی / فصل: خانومی در برکه / فصل 1

کریستال کجاست؟

توضیح مختصر

مارلو در مورد یک زن گمشده تحقیق میکنه. شوهرش از مارلو خواسته تا اونو پیدا کنه.

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

کریستال کجاست؟

مرد روبروی من قد بلند و قوی بود با موهای پرپشت تیره. اون روی یه صندلی گرون‌قیمت پشت یه میز گرون‌قیمت نشسته بود و با چشم‌های سرد خاکستری به من نگاه میکرد. اون وقتی برای لبخند نداشت.

گفت: “خیلی‌خب، مارلو. پس تو کارآگاه خصوصی هستی. شنیدم یکی از بهترین‌های لس آنجلسی. یک کار برات دارم. می‌خوام زنم رو برام پیدا کنی. فکر می‌کنی بتونی این کار رو انجام بدی؟”

من روی صندلی به پشت تکیه دادم و به آرومی یه سیگار روشن کردم.

گفتم: “بله، آقای کینگزلی. فکر کنم بتونم این کار رو انجام بدم.”

“چقدر؟”

“روزی بیست و پنج دلار. برای هر مایل ماشینم نیم دلار. و صد دلار همین الان کف دستم، قبل از اینکه کاری انجام بدم.”

اون به من نگاه کرد و من هم بهش نگاه کردم و منتظر موندم.

بعد لبخند زد. “خیلی‌خب، مارلو. کار مال توئه. ولی اصلاً به پلیس فکر نکن. من اینجا یه شغل مهم دارم.” اون به اطراف دفتر ساکت و گرون‌قیمتش نگاه کرد. آفتاب داغ ماه جولای به داخل اتاق نمی‌تابید. “من می‌خوام تو این شغل بمونم و نمی‌خوام با پلیس مشکلی داشته باشم.”

پرسیدم: “زن‌تون تو دردسر افتاده؟”

“نمیدونم. شاید. گاهی اوقات کارهای خیلی احمقانه‌ای انجام میده و دوست‌های خطرناکی داره.”

اون یه نوشیدنی بهم داد و داستان رو برام تعریف کرد. “من یه خونه در کوهستان نزدیک پوما پوینت دارم. کریستال در ماه می رفت اونجا. اون اغلب دوست‌های مردش رو میبینه اونجا.” اون به من نگاه کرد. “اون دوست‌های مرد زیادی داره. متوجهی؟ ولی در دوازدهم ماه جون یه مهمونی شام خیلی مهم اینجا داشتم. و کریستال برای او مهمونی شام برنگشت.”

“پس شما چیکار کردید؟”

“هیچ کار. به خاطر این.” اون یه نامه به من داد و من خوندمش.

ال پاسو، چهاردهم ژوئن

من تو رو ترک می‌کنم و به مکزیکو میرم. می‌خوام با کریس لاوری ازدواج کنم. موفق باشی و خداحافظ. کریستال.

کینگزلی گفت: “من از این بابت ناراحت نبودم. اون می‌تونست مرده رو داشته باشه و مرده هم میتونست اونو داشته باشه. بعد از دو هفته خبری از هتل پرسکوت در سان برناردینو شنیدم. ماشین کریستال اونجا بود و اون‌ها بابتش پول می‌خواستن. ولی دیروز لاوری رو اینجا در شهر دیدم. اون هیچی درباره کریستال نمی‌دونست و آخرین بار دو ماه قبل دیده بودش. پس اون کجاست؟ چه اتفاقی براش افتاده؟”

من یکی دو دقیقه در این باره فکر کردم و بعد چند تا سوال ازش پرسیدم. تقریباً نیم ساعت با هم حرف زدیم. کینگزلی یه عکس از زنش با کریس لاوری رو بهم نشون داد. عکس خوبی برای لاوری بود برای خانوم زیاد هم خوب نبود.

من نوشیدنیم رو تموم کردم و پا شدم. “خیلی‌خب، آقای کینگزلی. با لاوری صحبت می‌کنم و بعد میرم به خونتون در کوهستان.”

بهم گفت : “خونه من کنار دریاچه‌ی لیتل فاون هست. یه مرد اونجا برام کار میکنه. اسمش بیل چسه. و دختری که بیرون دفتر پشت میز تلفن نشسته میتونه کمکت کنه. اون بیشتر دوست‌های زنم رو می‌شناسه. باهاش حرف بزن و هر موقع خواستی میتونی به من زنگ بزنی، شب یا صبح.” بیرون دفتر کینگزلی، دنبال دختر پشت میز تلفن گشتم. کوچولو و زیبا بود، بدون با موهای کوتاه قرمز و چشم‌های آبی. من مو قرمزها رو دوست دارم. بهترین لبخندم رو بهش زدم.

گفتم: “سلام، چشم آبی. رئیست می‌گه تو آدم‌های زیادی می‌شناسی. درباره‌ی کریس لاوری برام بگو.”

“کریس لاوری؟ چی میخوای بدونی؟”

“همه چیز. ازش خوشت میاد؟”

اون گفت: “خب. اون هیکل زیبایی داره.”

“و همه دخترها مرد‌های خوش هیکل رو دوست دارن. آره؟”

اون خندید. “شاید. ولی من مردهایی بهتر از کریس لاوری میشناسم. اون زن‌های زیادی میشناسه.”

ما تقریباً ده دقیقه با هم حرف زدیم. کینگزلی اونجا بود. مو قرمز آدم‌های زیادی می‌شناخت و حرف زدن رو هم دوست داشت. شاید کارش زیاد جالب نبود. من روی میزش نشستم و گوش دادم و به چشم‌های آبیش لبخند زدم. اون هم لبخند زد.

بلند شدم. “خب. من باید برم. بعداً میبینمت، چشم‌ آبی.” مو قرمز با خوشحالی خندید. “هر وقت بخواید، آقای مارلو.”

با لاوری شروع کردم. اون تو خونه‌اش، در خیابان آلتیر۶۲۳ بی سیتی بود. اون نمی‌خواست با من حرف بزنه، ولی خب هیچ‌کس نمی‌خواد با کارآگاه‌های خصوصی حرف بزنه.

اون با عصبانیت به من گفت: “نه. من با کریستال کینگزلی به ال پاسو نرفتم. خیلی خب، ما با هم میخوابیم. ولی نمی‌خوام باهاش ازدواج کنم. اون خیلی پولداره، و پول خوبه. ولی کریستال یه خانم متفاوته. آخرین بار تقریباً دو ماه قبل دیدمش.”

من نشستم و تماشاش کردم. “پس چرا اون نامه رو از ال پاسو نوشته؟”

“نمیدونم. اون دوست داره بازی در بیاره. بازی‌های احمقانه.”

داستان خوبی نبود و خودش هم اینو میدونست. ازش چند تا سوال دیگه پرسیدم، ولی داستانش همون موند. رفتم بیرون و بیرون خونه‌اش توی ماشینم نشستم. به لاوری فکر کردم. شاید اون با خانم کینگزلی رفته بود، بعد با هم دعوا کرده بودن. ولی خانم کینگزلی بعداً کجا رفته بود؟

یک کادیلاک بزرگ مشکی اومد و روبروی خونه تو خیابون ایستاد. یه مرد لاغر با کیف مشکی دکترها پیاده شد و رفت داخل خونه. من به اسم روی در نگاه کردم- دکتر آلبرت اس آلمور. دکترها چیزهای زیادی درباره مردم میدونن. شاید این یکی لاوری رو می‌شناخت. دکتر آلمور رو پشت پنجره دیدم. او با دقت منو نگاه کرد و قیاقه‌اش عصبانی و ترسیده بود. بعد نشست و یه تماس تلفنی گرفت. ولی تمام مدت منو نگاه می‌کرد.

پنج دقیقه بعد یه ماشین سبز اومد و جلوی خونه دکتر ایستاد. راننده به طرف ماشین من اومد.

پرسید: “منتظر کسی هستید؟”

گفتم: “نمی‌دونم. هستم؟”

اون با سردی گفت: “برای من ادای باهوش‌ها رو در نیار. من کارآگاه دگارمو از پلیس بی سیتی هستم. چرا خونه دکتر آلمور رو زیر نظر گرفتی؟”

از پنجره ماشینم نگاش کردم. اون یه مرد گنده با صورت مربعی و چشم‌های خیلی آبی بود.

پرسیدم: “همه اینها به خاطر چیه؟ من دکتر آلمور رو نمی‌شناسم و بهش علاقه‌ای ندارم. من به دیدن یه دوست اومدم. دکتر از چی میترسه؟”

اون گفت: “سوال‌ها رو من می‌پرسم، نه تو. برو. از اینجا برو. حرکت کن.” اون دور شد و رفت داخل خونه دکتر آلمور.

برگشتم لس‌آنجلس و بها آقای کینگزلی تماس گرفتم و ازش درباره دکتر آلبرت اس آلمور سوال کردم.

گفت: “نمی‌شناسمش. ولی یه زمان‌هایی دکتر کریستال بود. زنش یک سال و نیم قبل مرد. اون خودشو کشت. خیلی غم‌انگیز بود.”

دوباره سوار ماشینم شدم و به طرف کوهستان رفتم. دکتر آلمور از چیزی می‌ترسید. ولی از چی؟

متن انگلیسی فصل

Chapter one

Where Is Crystal?

The man in front of me was tall and strong, with thick dark hair. He sat in an expensive chair behind an expensive desk, and looked at me with cold grey eyes. He didn’t have time to smile.

‘OK, Marlowe,’ he said. ‘So you’re a private detective. One of the best in Los Angeles, I hear. I have a job for you. I want you to find my wife. Think you can do that?’

I sat back in my chair and lit a cigarette slowly.

‘Yes, Mr Kingsley,’ I said. ‘I think I can do that.’

‘How much?’

‘Twenty-five dollars a day. Half a dollar a mile for my car. And a hundred in my hand now, before I do anything.’

He looked at me, and I looked back at him and waited.

Then he smiled. ‘OK, Marlowe, you’ve got the job. But don’t talk about it to the police. I have an important job here.’ He looked round his quiet, expensive office. The hot July sun didn’t get into this room. ‘I want to stay in this job, and I can’t have any trouble with the police.’

‘Is your wife in trouble?’ I asked.

‘I don’t know. Perhaps. She sometimes does very stupid things, and she has dangerous friends.’

He gave me a drink and told me the story. ‘I have a house in the mountains, near Puma Point. Crystal went up there in May. She often meets her men friends up there.’ He looked at me. ‘She has a lot of men friends… you understand? But there was an important dinner down here on June 12th, and Crystal didn’t come back for it.’

‘So what did you do?’

‘Nothing. Because of this.’ He gave me a letter and I read it.

El Paso, 14th June

I’m leaving you and going to Mexico. I’m going to marry Chris Lavery. Good luck and goodbye. Crystal.

‘I wasn’t very unhappy about that,’ Kingsley said. ‘She can have him, and he can have her. Then two weeks later I heard from the Prescott Hotel in San Bernardino. Crystal’s car was there and they wanted money for it. But yesterday I met Lavery, here in town. He didn’t know anything about Crystal, and he last saw her two months ago. So where is she? What happened to her?’

I thought about it for a minute or two, and then I asked him some questions. We talked for about half an hour. Kingsley gave me a photo of his wife with Chris Lavery - it was a good picture of Lavery, but not very good of the lady.

I finished my drink and stood up. ‘OK, Mr Kingsley, I’m going to talk to Lavery, and then go up to your house in the mountains.’

‘My house is at Little Fawn Lake,’ he told me. ‘A man works for me up there - Bill Chess is his name. And the girl at the telephone desk outside can help you. She knows a lot of my wife’s friends. Talk to her. And you can phone me any time - day or night.’ Outside Kingsley’s office I looked at the girl at the telephone desk. She was small and pretty, with short red hair and blue eyes. I like redheads. I gave her my best smile.

‘Hi, blue eyes,’ I said. ‘Your boss says you know a lot of people. Tell me about Chris Lavery.’

‘Chris Lavery? What do you want to know?’

‘Anything. Do you like him?’

‘Well,’ she said, ‘he has a beautiful body.’

‘And all the girls like a man with a beautiful body, eh?’

She laughed. ‘Perhaps. But I know nicer men than Chris Lavery. He knows too many women.’

We talked for about ten minutes. Kingsley was right. Redhead knew a lot of people and she liked talking. Perhaps her job wasn’t very interesting. I sat on her desk and listened, and smiled into her blue eyes. She smiled back.

Then I stood up. ‘Well, I must go. See you again, blue eyes.’ Redhead laughed happily. ‘Any time, Mr Marlowe.’

I started with Lavery. He was at home, at 623 Altair Street, down in Bay City. He didn’t want to talk to me, but nobody wants to talk to private detectives.

‘No,’ he told me angrily. ‘I didn’t go to El Paso with Crystal Kingsley. OK, so we sleep together. But I don’t want to marry her. She’s very rich, and money is nice, but Crystal’s a difficult lady. I last saw her about two months ago.’

I sat and watched him. ‘So why did she write that letter from El Paso?’

‘Don’t know. She likes playing games - stupid games.’

It wasn’t a very good story, and he knew it. I asked him some more questions, but his story stayed the same. I went out and sat in my car outside his house. I thought about Lavery. Perhaps he went away with Mrs Kingsley, and then they had a fight. But where did Mrs Kingsley go after that?

A big black Cadillac drove up and stopped at the house across the street. A thin man with a black doctor’s bag got out and went into the house. I looked at the name on the door - Dr Albert S. Almore. Doctors know a lot about people. Perhaps this one knew Lavery. I saw Dr Almore at the window. He watched me carefully, and his face was angry and afraid. Then he sat down and made a telephone call, but he watched me all the time.

Five minutes later a green car came along and stopped at the doctor’s house. The driver walked across the road to my car.

‘Waiting for somebody?’ he asked.

‘I don’t know,’ I said. ‘Am I?’

‘Don’t get clever with me,’ he said coldly. ‘I’m Detective Degarmo, Bay City Police. Why are you watching Dr Almore’s house?

I looked out of my car window at him. He was a big man with a square face and very blue eyes.

‘What’s all this about?’ I asked. ‘I don’t know Dr Almore, and I’m not interested in him. I’m visiting a friend. What’s the doctor afraid of?’

‘I ask the questions, not you,’ he said. ‘Go on - get out of here. Move!’ He walked away and went into Dr Almore’s house.

Back in Los Angeles, I phoned Mr Kingsley and asked him about Dr Albert S. Almore.

‘I don’t know him, but he was Crystals doctor for a time,’ he told me. ‘His wife died a year and a half ago - she killed herself. It was very sad.’

I got into my car again and started for the mountains. Dr Almore was afraid of something, but what?

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.