برکه لیتل فاون

کتاب: فیلیپ مارلو - کارآگاه خصوصی / فصل: خانومی در برکه / فصل 7

برکه لیتل فاون

توضیح مختصر

مارلو همراه کارآگاه دگارمو دنبال قاتل خانم کینگزلی میگرده.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

برکه لیتل فاون

وقتی چشمام رو باز کردم، به پشت روی زمین بودم. به آرومی بلند شدم و سرم گیج می‌رفت. چشمام رو دوباره بستم و منتظر موندم. بعد از دو سه دقیقه چشامو باز کردم و شروع به بلند شدن کردم. زمان زیادی برد. یهو تبدیل به یه مرد پیر نود و پنج ساله شدم.

و کجا بودم؟ یه دختر رو به خاطر آوردم. یه دختر با موهای قهوه‌ای روشن و چشم‌های آروم. اطراف اتاق رو نگاه کردم. اون کنار در اتاق خواب رو زمین بود. چشماش باز بودن ولی منو نمیدید. هیچی نمی‌دید. چیزی نمی‌گفت. یک چاقوی بزرگ آشپزخونه تو گلوش بود و موهای قهوه‌ای روشن و لباس زردش قرمز شده بودن.

با خودم فکر کردم: «مارلوی هر روز یه قتل.» این سومین جسدی بود که می‌دیدم و از بابتش خوشحال نبودم. ممکنه یک جسد به قتل رسیده پیدا کنی، یا شاید دو تا و به راهت ادامه بده. ولی وقتی سه جسد در طول دو روز پیدا می‌کنی، پلیس خیلی بهت علاقه‌مند میشه.

هتل خیلی ساکت بود. ولی یهو از خیابون صدای ماشین‌ شنیدم. به سمت پنجره رفتم و با دقت بیرون رو نگاه کردم. ماشین‌های پلیس. زیاد بودن. بیرون هتل ایستادن.

به سرعت کتم، دستمال گردن کینگزلی، و پاکت نامه‌ی حاوی پول رو پیدا کردم. سریع از اتاق رفتم بیرون و رفتم پایین. پشت ساختمون یه در به طرف گاراژ در زیر هتل پیدا کردم. به آرومی بازش کردم و از اونجا رفتم بیرون. شروع به دویدن به طرف ماشینم کردم، ولی یه دست بزرگ از تاریکی اومد و بازوم رو گرفت و یه نفر به آرومی توی گوشم گفت: “بیا قدم بزنیم، مارلو.”

برگشتم و توی چشم‌های خیلی آبی کارآگاه دگارمو نگاه کردم.

از هتل دور شدیم و بعد ایستادیم و تو ماشین حرف زدیم. دگارمو با رئیسش، وبر، مشکل پیدا کرده بود و نمی‌خواست وبر منو پیدا کنه.

“چه اتفاقی افتاد، مارلو؟ یک زن مرده تو اتاق ۶۱۸ هست. یه نفر ده دقیقه قبل به پلیس زنگ زده.”

یک سیگار روشن کردم و داستانم رو براش تعریف کردم. داستان تماس با کینگزلی رو، ملاقاتم با خانم کینگزلی رو، مرد توی اتاق و ضربه به سرم رو.

اون با دقت بهم نگاه کرد. “اون مرد رو دیدی؟”

“نه. یه مرد گنده بود. ولی صورتش رو ندیدم. این شال گردن زرد و سبز روی زمین بود.” به دگارمو نشونش دادم. “امروز عصر رو گردن کینگزلی دیده بودمش. شاید کینگزلی کشتش. اون دردسر زیادی براش درست میکرد.” صورتش رو نگاه کردم.

یک دقیقه به این موضوع فکر کرد. گفت: “خیلی‌خب. علاقه‌مندم.”

اون به من نگاه کرد. “می‌خوام این قاتل رو قبل از وبر پیدا کنم. و بعد شاید بتونم از دردسر بیرون بیایم. بیا بریم و با کینگزلی حرف بزنیم. باشه؟ کجا زندگی میکنه؟”

ولی کینگزلی خونه نبود. یه تلفن پیدا کردیم و به مو قرمز زنگ زدیم. ولی اون نمی‌دونست. بعد به جیم پاتون پلیس در پوما پوینت زنگ زدم. حالا ساعت چهار و نیم صبح بود. یک ساعت و نیم بعد پاتون با من تماس گرفت و گفت: “بله. چراغ خونه کینگزلی در کنار برکه لیتل فاون روشنه و ماشینش بیرونه.”

به طرف بالای کوهستان رانندگی کردیم. ایستادیم. صبحانه خوردیم و دوباره رانندگی کردیم. دگارمو بعد از یه مدت طولانی حرف زد: “اون دختر مرده‌ی توی برکه. اون زنم بود. میلدرد. وبر دیشب بهم گفت. می‌خوام با دستام بیل چس رو خفه کنم.”

گفتم: “دردسر بیشتری درست نکن. یک سال و نیم قبل وقتی زن دکتر آلمور رو به قتل رسوند، کارش رو لاپوشونی کردی.”

اون سرش رو برگردوند و نگام کرد. خندید. ولی چشماش خشن و عصبانی بودن.

گفتم: “یک زن خطرناک. ولی تو دوستش داشتی. اون فلورنس آلمور رو گذاشت روی تخت و بهش داروی کشنده داد. وقتی آلمور اومد خونه زنش مرده بود. ولی تو و اون کار میلدرد رو مخفی کردید. برای اینکه اون ترسیده بود و تو برای اینکه عاشقش بودی. درسته؟” مرد درشت هیکل یک کلمه هم حرف نزد.

“بعد تو میلدرد رو فرستادی بره. بنابراین اون رفت و با بیل چس ازدواج کرد. ولی برکه لیتل فاون جای خیلی جالبی نبود. بنابراین بعد از یک سال میلدرد خواست از اونجا بره. پولی نداشت. بنابراین به آلمور نامه نوشت. بدون آدرس. فقط پول رو به پوما پوینت برای میلدرد بفرست. ولی این یه بازی خطرناک بود. اولین بار پنجاه دلار بود. دفعه بعد پونصد دلار. آلمور خوشش نمیومد. بنابراین تو رو با یه عکس به پوما پوینت فرستاد. فکر می‌کنم میلدرد کمی از تو می‌ترسید، دگارمو. ولی پیداش نکردی، درسته؟”

دگارمو بیرون پنجره رو نگاه کرد. بعد از یکی دو دقیقه گفت: “خیلی‌خب. بیا فراموشش کنیم. حالا دیگه تموم شده.”

به طرف برکه لیتل فاون رفتیم. حالا دیگه آفتاب طلوع کرده بود و کوهستان زیر آفتاب اول صبح خیلی زیبا بود.

متن انگلیسی فصل

Chapter seven

Little Fawn Lake

When I opened my eyes, I was on my back on the floor. I sat up slowly, and my head went round and round. I closed my eyes again and waited. After two or three minutes I opened them, and began to stand up. It took me a long time. Suddenly I was an old man of ninety-five.

And where was I? I remembered a girl, a girl with light-brown hair and quiet eyes. I looked round the room. She was on the floor by the door to the bedroom. Her eyes were open, but she didn’t see me. She didn’t see anything, and she didn’t say anything. There was a long kitchen knife in her throat, and the light-brown hair and the yellow dress were all red.

Murder-a-day Marlowe, I thought. This was my third dead body, and I wasn’t happy about it. You can find one murdered body, or perhaps two, and walk away. But when you find three bodies in two days, the police start to get very interested in you.

The hotel was very quiet, but suddenly I heard sounds of cars in the street. I went to the window and looked out carefully. Police cars. A lot of them. They stopped outside the hotel.

Quickly I found my coat, Kingsley’s scarf and the envelope of money. I left the room fast and went down at the back of the building. I found the door to the garage under the hotel, opened it quietly and went through. I began to run to my car - but a big hand came out of the dark and caught my arm. And somebody said quietly into my ear, ‘Let’s take a walk, Marlowe.’

I looked round, into the very blue eyes of Detective Degarmo.

We drove away from the hotel and then stopped and talked in my car. Degarmo was in trouble with his boss, Webber, and he didn’t want Webber to find me.

‘What happened, Marlowe? There’s a dead woman up in Room 618. Somebody called the police ten minutes ago.’

I lit a cigarette and told him my story - about the call to Kingsley, my meeting with Mrs Kingsley, the man in the room, the hit on my head.

He looked at me carefully. ‘Did you see this man?’

‘No. He was a big man, but I didn’t see his face. This yellow-and-green scarf was on the floor.’ I showed it to Degarmo. ‘I saw it on Kingsley earlier this evening. Perhaps Kingsley killed her. She made a lot of trouble for him.’ I watched his face.

He thought about it for a minute. ‘OK, I’m interested,’ he said.

He looked at me. ‘I want to find this murderer before Webber finds him. And then perhaps I can get out of trouble. Let’s go and talk to Kingsley, eh? Where does he live?’

But Kingsley was not at home. We found a phone and I called Redhead, but she didn’t know. Then I phoned Policeman Jim Patton up at Puma Point. It was now half past four in the morning. Half an hour later Jim Patton called me back. Yes, he said, there was a light on in Kingsley’s house at Little Fawn Lake and his car was outside.

We drove up into the mountains, stopped, ate some breakfast and drove again. After a long time Degarmo spoke: ‘That dead girl in the lake up there. That was my girl. Mildred. Webber told me last night. I’d like to get my hands on that Bill Chess.’

‘Don’t make more trouble,’ I said. ‘You covered up for Mildred a year and a half ago. When she murdered Dr Almore’s wife.’

He turned his head and looked at me. He laughed, but his eyes were hard and angry.

‘A dangerous lady,’ I said, ‘but you loved her. She put Florence Almore to bed, and gave her a killer drug. When Almore came home, his wife was dead. But you and he covered up for Mildred - Almore, because he was afraid, and you, because you loved her. Am I right?’ The big man didn’t say a word.

‘Then you sent Mildred away. So she went away, and married Bill Chess. But Little Fawn Lake isn’t a very exciting place, and after about a year Mildred wanted to leave. She didn’t have any money, so she wrote to Almore. No address, just send money to Mildred at Puma Point. But that’s a dangerous game. The first time it’s fifty dollars. The next time it’s five hundred dollars. Almore didn’t like that, so he sent you up to Puma Point with a photograph. I think Mildred was a little afraid of you, Degarmo. But you didn’t find her. Right?’

Degarmo looked out of the window. After a minute or two he said, ‘OK. Let’s forget it. It’s all finished now.’

We drove on to Little Fawn Lake. The sun was up now, and the mountains were very beautiful in the early-morning light.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.