اشتباه پادشاه

مجموعه: شرلوک هولمز / کتاب: رسوایی در بوهمیا / فصل 1

اشتباه پادشاه

توضیح مختصر

پادشاه بوهمیا با یه زن دوست شده و زن عکس‌های اون رو داره و حالا پادشاه می‌خواد ازدواج کنه و عکس‌ها رو پس بگیره

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح خیلی ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

اشتباه پادشاه

برای شرلوک هومز فقط یه زن توی دنیا وجود داشت. اون عاشقش نبود، برای این که اون هیچوقت عاشق یه زن نمیشد. ولی بعد از ملاقاتشون اون هیچ وقت فراموشش نکرد. اسمش آیرین آدلر بود.

یه شب تو ماه مارچ، من دوست قدیمیم رو تو خونش، تو خیابون باکر ملاقات کردم. حالا دیگه ازدواج کردم، بنابراین زیاد نمی‌بینمش.

اون گفت: “بیا تو، واتسون. بشین. از دیدنت خوشحالم. برای اینکه چیزی دارم که می‌خوام نشونت بدم. در مورد چه فکری می‌کنی؟ با آخرین پست به دستم رسیده.” یه نامه‌ی بدون تاریخ، اسم یا آدرس بود. نوشته بود: «امشب یه نفر برای صحبت درباره یه کار خیلی مخفی به ملاقاتت میاد. تو به آدم‌های زیادی کمک کردی و باز هم میتونی. ما امیدواریم که به ما هم کمک کنی. ساعت ۷:۴۵ توی اتاقت باش.»”

هومز پرسید: “کاغذ، درباره کاغذ چه فکری می کنی؟”

سعی کردم مثل هومز فکر کنم. “گرون قیمته. بنابراین این آدم پولداره. این یه کاغذ عجیبیه.”

“بله. ساخت انگلیس نیست. اگه توی نور بهش نگاه کنی، میبینی که تو بوهمیا درست شده و به گمونم یه آلمانی نامه رو نوشته. آه، حالا طرفمون داره میاد.” ما میتونستیم صدای پای اسب‌ها رو از توی خیابون بشنویم.

پرسیدم: “هومز، باید برم؟”

دوستم جواب داد: “نه. به کمکت احتیاج دارم. قضیه جالب میشه.” بعد در زده شد.

هومز گفت: “بیا تو!”

یه مرد قد بلند و قوی اومد توی اتاق. اون لباس‌های گرون قیمت پوشیده بود و یه ماسک روی صورتش داشت.

اون گفت: “میتونید منو کنت وون کرام صدا کنید. من از بوهمیا میام. شغلم خیلی مهمه. قبل از این که دربارش بهتون چیزی بگم، قول میدید که به عنوان یه راز نگهش دارید؟”

ما هر دو با هم گفتیم: “بله.”

اون ادامه داد: “یه شخص خیلی مهم که به خاندان سلطنتی تعلق داره، منو فرستاده تا از شما تقاضای کمک کنم. من این ماسک رو به صورتم زدم، برای اینکه هیچ کس نباید بدونه اون شخص کیه. باید توضیح بدم که این کار چقدر مهمه. اگه شما نتونید کمک کنید، یه مشکل خیلی سخت برای یکی از مهمترین خانواده‌های اروپایی به وجود میاد. و شاید یه رسوایی خیلی بزرگ. من دارم درباره خانواده‌ی مشهور اورمستین، پادشاه بوهمیا حرف میزنم.”

هومز گفت: “میدونم، اعلا حضرت!” اون به آرومی سیگارش رو دود کرد.

مرد از روی صندلیش پرید و داد کشید: “چی؟ از کجا میدونی من کیم؟” بعد ماسک رو از روی صورتش برداشت و پرتش کرد روی زمین. حق با توئه. چرا مخفیش می‌کنم؟ من پادشاهم. من ویلیام وون اورمستین، پادشاه بوهمیا هستم. من شخصاً به دیدنت اومدم، برای اینکه نمی‌تونستم از شخص دیگه‌ای بخوام که داستانم رو برات تعریف کنه. این باید مخفی و به صورت یه راز باشه. متوجه میشی؟”

هومز گفت: “خیلی خوب. ادامه بده!” اون چشماش رو بست و گوش داد.

“۵ سال قبل، من یه زن به اسم آیرین آدلر رو ملاقات کردم. ما …”

هومز گفت: “آه، آیرین آدلر. متولد سال ۱۸۵۰، خواننده، تو لندن زندگی میکنه. یه زنه خیلی زیبا. شنیدم که …” اون به پادشاه نگاه کرد. “شما و اون … تو اونو دوست داشتی، برای یه مدت. و بعد ترکش کردی. ولی قبل از اینکه ترکش کنی، شاید چند تا نامه براش نوشتی. حالا میخوای این نامه‌ها را ازش پس بگیری.”

“درسته.”

“باهاش ازدواج کردی؟”

“نه.”

“اگه اون نامه‌ها رو بهت نشون داده و ازت پول خواسته، میتونی بگی که تو اون نامه‌ها رو ننوشتی.”

“ولی آقای هومز، اون عکسهای من رو هم داره.”

“میتونی بگی که تو بهش عکسی ندادی.”

“ما هر دو توی عکس بودیم.”

“آه، عزیزم. اون یه اشتباه بوده، الاحضرت!”

“میدونی. من احمق بودم … ولی خیلی جوون بودم!”

“باید عکس‌ها رو ازش پس بگیری. میتونی از تو خونش بدزدی؟”

“۵ بار امتحان کردم. ولی آدم‌هام نتونستن پیداشون کنن. چه کاری میتونم انجام بدم؟”

هومز خندید. “خیلی جالبه. اون میخواد با عکسات چیکار کنه؟”

“به زودی با کلوتیلده وون ساکس منینگن، دختر پادشاه اسکاندیناوی ازدواج میکنم. میدونی که، البته، ما هر دو از خانواده‌های مهم سلطنتی اروپا هستیم. کلوتیلده اگه بفهمه که من دوست آیرین آدلر بودم، هیچ وقت با من ازدواج نمیکنه. تو آیرین آدلر رو نمیشناسی. اون یه زن زیباست. ولی میتونه به سختی یه مرد هم باشه. وقتی ازش جدا شدم، از دستم عصبانی بود و نمی‌خواد که با یه زن دیگه ازدواج کنم. میدونم که عکس‌ها رو به خانواده ساکس منینگن میفرسته و بعد یه رسوایی خیلی بزرگ پیش میاد. باید عکس‌ها رو قبل از اینکه بفرسته، پیدا کنیم!”

هومز گفت: “مطمئنم که پیداشون می‌کنیم. البته، شما توی لندن می‌مونید؟ براتون نامه مینویسم تا بگم چه اتفاقی افتاده. و پول …؟”

پادشاه یه کیف بزرگ و سنگین رو گذاشت روی میز و گفت: “من باید عکس‌ها رو بگیرم. هزار پوند تو این کیف هست. اگه بیشتر میخوای، فقط بگو. پول اهمیتی نداره.”

هومز پرسید: “و آدرس زن جوون؟”

“لندن، خیابان جانز وود، بود خیابان سرپنتین، برونی لاج.”

هومز گفت: “شب بخیر، اعلاحضرت. امیدوارم به زودی خبرهای خوبی براتون داشته باشم.” پادشاه رفت و هومز به طرف من برگشت. “شب بخیر، واتسون. لطفاً فردا ظهر ساعت ۳ برگرد.”

متن انگلیسی فصل

Chapter one

The King’s Mistake

For Sherlock Holmes, there was only one woman in the world. He did not love her, because he never loved women. But after their meeting he never forgot her. Her name was Irene Adler.

One night in March I visited my old friend at his home in Baker Street. I was married by now, so I did not often see him.

‘Come in, Watson,’ he said. ‘Sit down. I’m happy to see you, because I’ve got something to show you. What do you think of this? It arrived in the last post.’ It was a letter, with no date, name or address. It said: ‘Tonight someone will visit you, to talk about some very secret business. You have helped other important people, and you can, we hope, help us. Be in your room at 7.45 p.m.’

‘The paper - what do you think about the paper?’ asked Holmes.

I tried to think like Holmes. ‘It’s expensive, so this person is rich. It’s strange paper.’

‘Yes, it’s not English. If you look at it in the light, you can see that it was made in Bohemia. And a German, I think, wrote the letter. Ah, here comes our man now.’ We could hear the horses in the street.

‘Shall I leave, Holmes?’ I asked.

‘No, no, I need your help. This will be interesting,’ my friend answered. There was a knock at the door.

‘Come in!’ called Holmes.

A tall, strong man came into the room. He was wearing expensive clothes, and a mask over his face.

‘You can call me Count von Kramm. I come from Bohemia,’ he said. ‘My business is most important. Before I tell you about it, do you agree to keep it a secret?’

‘I do,’ we said together.

‘A very important person, who belongs to a royal family, has sent me to ask for your help,’ he went on. ‘I wear a mask because nobody must know who that person is. I must explain how important this business is. If you cannot help, there will be difficulty and trouble for one of the most important families in Europe - and perhaps a very big scandal. I am talking about the famous House of Ormstein, Kings of Bohemia.’

‘I know, Your Majesty,’ said Holmes. He quietly smoked his cigarette.

The man jumped up from his chair, ‘What!’ he cried. ‘How do you know who I am?’ Then he pulled the mask off his face and threw it on the ground. ‘You are right. Why do I hide it? I am the King. I am Wilhelm von Ormstein, King of Bohemia. I came to see you myself because I could not ask another person to tell my story. It must be a secret. You understand?’

‘Very well. Go on,’ said Holmes. He closed his eyes and listened.

‘Five years ago I met a woman called Irene Adler. We…’

‘Ah,’ said Holmes, ‘Irene Adler, born in 1850, singer, lives in London, a very beautiful woman, I hear …’ He looked at the King. ‘You and she … You loved her, for a while, and then left her. But before you left her, you wrote her some letters perhaps. And now you want to get these letters back.’

‘That’s right.’

‘Did you marry her?’

‘No.’

‘If she asks you for money and shows you the letters, you can say that you didn’t write them.’

‘But Mr Holmes, she also has my photograph.’

‘You can say that you didn’t give her a photograph.’

‘We were both in the photograph.’

‘Oh dear. That was a mistake, Your Majesty.’

‘I know. I was stupid… but I was very young!’

‘You must get the photograph back. Can you steal it from her house?’

‘I have tried five times but my men couldn’t find it. What can I do?’

Holmes laughed. ‘This is very interesting. What does she plan to do with the photograph?’

‘Soon I am going to marry Clotilde Lothman von Saxe-Meningen, daughter of the King of Scandinavia. You know, of course, that we are two of the most important royal families in Europe. Clotilde will never marry me if she learns that I have been a… friend of Irene Adler. You do not know Irene Adler. She’s a beautiful woman, but she can be as hard as a man. She was angry when I left her, and so she doesn’t want me to marry another woman. I know that she will send this photograph to the Saxe-Meningen family, and then there will be a terrible scandal. We must find the photograph before she sends it!’

‘I am sure that we will find it,’ said Holmes. ‘You are, of course, staying in London? I will write to you to tell you what happens. And, the money…?’

The King put a large heavy bag on the table. ‘I must have that photograph,’ he said. ‘There is one thousand pounds here. If you need more, you must ask at once. The money is not important.’

‘And the young woman’s address?’ asked Holmes.

‘Briony Lodge, Serpentine Avenue, St John’s Wood, London.’

‘Good night, Your Majesty,’ said Holmes. ‘I hope to have some good news for you soon.’ The King left, and Holmes turned to me. ‘And good night, Watson. Please come back tomorrow at three o’clock in the afternoon.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.