عدالت ساده

توضیح مختصر

لنوکس بعد از اینکه زنش به قتل رسیده، دنبال مارلو میاد و فرار میکنه. مارلو بخاطرش چند روز تو زندان میمونه، ولی هیچ چیزی درباره دوستش نمیگه. و حالا لنوکس هم مرده.

  • زمان مطالعه 16 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

عدالت ساده

ساعت ۲ ظهر بود که به خونه رسیدم و اونها منتظرم بودن.

“شما مارلو هستید? میخوایم باهاتون صحبت کنیم.” این یکی موهاش خاکستری بور بود و خیلی خشن به نظر می‌رسید. همکارش قد بلند و خوش قیافه بود و زننده به نظر می‌رسید. هر دو تای اونها چشم‌های مراقب و منتظر داشتن. اونها نشان‌هاشون رو نشونم دادن.

“گروهبان گرین از دایره مرکزی قتل. ایشون کارآگاه دایتون هستن.”

من از پله‌ها بالا رفتم و در رو باز کردم. نباید با پلیس دست داد.

اونا تو اتاق نشیمن نشستن و گرین صحبت کرد.

“مردی به اسم تری لنوکس، شما اونو می‌شناسید، درسته؟

“هر از گاهی با هم یه چیزایی می‌خوردیم. اون توی انکینو زندگی میکنه و به خاطر پول ازدواج کرده. من تا حالا هیچ به خونه‌اش نرفتم.”

من پیپم رو پر کردم. “حالا وقتشه که از شما بپرسم همه اینها به خاطر چیه و شما به من بگید که اینجا شما سوال‌ها رو می‌پرسید. درسته؟”

“درسته. بنابراین تو فقط بهشون جواب میدی.”

نمیدونم. فکر می‌کنم خسته بودم. شاید کمی احساس گناه می‌کردم. “من مجبور نیستم چیزی بهتون بگم.”

دایتون با صدای بلندتری صحبت کرد. “به سوالات جواب بده، مارلو. فقط همکاری کن. اینطوری بهتره.”

فوراً ازش خوشم نمیومد. صداش مثل یه صدای خشن و منو احمق فرض نکن بود/ من به طرف قفسه کتاب رفتم و یک کتاب قانون بزرگ ایالتی برداشتم. به طرفش گرفتم. “اون قسمتی رو که میگه من مجبورم به سوالاتتون جواب بدم رو برام پیدا کن. اینجا همچین قانونی وجود نداره.”

گرین با بی‌صبری گفت: “بشین. زن لنوکس به قتل رسیده. یه قتل زشت. قاتل از یک چیز کند استفاده کرده. بیشتر از چندین بار بهش ضربه زده. شوهرش گم شده. شماره تلفنت رو روی میزش پیدا کردیم که به تاریخ امروز علامت زده شده بود. اون با مردهای دیگه قرار می‌ذاشت. ما این رو هم فهمیدیم.”

“تری لنوکس همچین کاری نمیکنه. اون از خیلی وقت پیش از مردهای دیگه خبر داشت.”

دایتون گفت: “اون قرار نیست چیزی بگه، بازرس. اون، اون کتاب قانون رو خونده. اون فکر میکنه قانون تو کتاب‌ها زندگی میکنه. مگه نه، مارلو؟”

من چیزی نگفتم. نمی‌خواستم بهش کمک کنم.

اون گفت: “بلند شو.”

من شروع به بلند شدن کردم. تا نصفه بلند شده بودم، که منو زد. اون به پشت نشست و سرش رو تکون داد. دایتون داشت لبخند میزد. گرین داشت سمت دیگه رو نگاه می‌کرد.

دایتون پیشنهاد کرد: “بیا یه بار دیگه امتحان کنیم.” من حرکت نکردم و چیزی نگفتم. اگه بلند می‌شدم، دوباره من رو میزد. ولی اگه من رو دوباره می‌زد، من هم اونو می‌زدم. اون نمی‌تونست منو به اندازه کافی شدید بزنه تا جلوم رو از دوباره زدنش بگیره.

گرین به دایتون گفت: “کار احمقانه‌ای بود! همونی بود که میخواست. دلیل خوبی برای حرف نزدن .”

من با سرم تصدیق کردم. “تری لنوکس دوست منه. شاید شما مدارک کافی داشته باشید. من تر دادگاه به سوالات جواب میدم. ولی نه اینجا. نه حالا. تو آدم بدی نیستی، گرین. همکارت مشکلات روانی داره. همش همین. و اگه دوباره منو بزنه، مشکلات پزشکی هم پیدا میکنه.”

اونها چاره‌ی دیگه‌ای نداشتن. بهم دستبند زدن و منو بردن تو.

تو پاسگاه هم حس حرف زدن نداشتم. ولی حالا آدمی که باهاش حرف میزدم سروان بود.

سروان گفت: “فکر میکنه سرسخته. ما می‌تونیم تغییرش بدیم.” ولی به نظر نمی‌رسید واقعاً براش مهم باشه. “فکر می‌کنم بهتر میشیم. حالا میتونی حرف بزنی.”

من چیزی نگفتم. اون دستش رو به طرف فنجون قهوه روی میزش دراز کرد. من رو صندلی روبرویش بودم. دستبندها خیلی تنگ بودن. او می‌خواست که اونطور باشن. ولی وقتی قهوه رو به طرف من پرت کرد، من سریع‌تر از اون بودم. بیشتر قهوه روم نریخت.

“از قهوه خوشش نمیاد. ببین، رفیق. تو اطلاعاتی داری که من میخوام. به هیچ وجه حرف نزدن خوب نیست.”

پرسیدم: “اگه چیزهایی که میخوای رو بهت بگم، دست‌بندها رو باز می‌کنی؟”

“شاید باز کنم، شاید هم نه. اول بهم بگو.”

“اگه بگم امروز لنوکس رو ندیدم، راضیت میکنه؟”

“ممکنه،” ولی اون داشت صبرش رو از دست می‌داد. “اگه حرفتو باور میکردم.”

“من می‌خوام با یه وکیل حرف بزنم. این چطور؟”

سروان خندید. یه خنده کوتاه و زشت. اون به طرف میز لم داد و با یه دست سنگی منو زد. تو سرم چیزی مثل رعد زد. وقتی دوباره باهام حرف زد، انگار کلمات از یه فاصله خیلی دور میومد.

“من قبل‌ترها سخت‌تر بودم. ولی دیگه دارم پیر میشم. تو ضربه رو خوب گرفتی، مارلو، و این تمام چیزیه که از من گرفتی. ما آد‌های جوان‌تر و قوی‌تری برای این کار داریم. خیلی خوب. تو با من حرف نمیزنی، ولی با اونها حرف میزنی. بهت قول میدم.”

تلفن زنگ زد. گرین تلفن رو به سروان داد.

سروان گفت: “بله قربان. اون اینجاست. واقعا؟ این یه دستوره صورتش قرمز بود و داشت قرمزتر میشد. “باشه، قربان.” اون تلفن رو محکم قطع کرد. وقتی برگشت که با من صحبت کنه، داشت از عصبانیت می لرزید. “دادستان منطقه تو رو برای خودش میخواد. حالا دیگه درد سر اونی.”

به گرین گفت من رو از اونجا ببره بیرون. قبل از اینکه به در برسیم، هر چند که، یکی از اون دست‌های سنگی و ما ایستادیم.

“تو چیزی برای گفتن داری. درسته؟ آدمای شبیه تو همیشه اینجورین. بگو.”

من مودبانه جواب دادم. “بله، آقا. به احتمال زیاد قصد این رو نداشتی، ولی لطف بزرگی در حقم کردی. یه مشکلی رو ازم حل کردی. هیچ مردی دوست نداره به دوستش خیانت کنه. ولی من حتی به خاطر تو به دشمنم هم خیانت نمیکنم. شاید قبل از اینکه منو بزنی، یه چیزی بهت میگفتم، ولی حالا حتی بهت نمی‌گم امروز کدوم روز هفته است.”

گرین منو برد بیرون. سه روز بعد رو تو زندان گذروندم. زیاد بد نبود. ساکت و تمیز بود. کسی منو اذیت نکرد.

تو روز سوم، نگهبان نیمه‌های روز در رو باز کرد. “وکیلت اینجاست و اون سیگار رو روی زمین ننداز.”

اون من رو به اتاق کنفرانس برد. یه مرد بلند با موهای تیره اونجا ایستاده بود و داشت بیرون از پنجره رو نگاه می‌کرد. اون برگشت و منتظر موند که در بسته بشه. اون یه سیگار با جعبه شیک بیرون آورد و به من نگاه کرد.

“بشین، مارلو. سیگار؟ اسم من اندیکوته. سول اندیکوت. به من گفته شده که بهت کمک کنم. هیچ هزینه‌ای برای تو نداره. به نظرم دوست داری که از اینجا بیرون بیای.”

من نشستم و یکی از سیگارهاش رو برداشتم. اون برام روشنش کرد. ازش پرسیدم کی اونو فرستاده. اون به نمی‌گفت.

“به نظرم معنیش اینه که اونها گرفتنش.”

اون سرش رو تکون داد. “اگه منظورت لنوکسه، و البته که منظورت اونه، نه. نگرفتنش.”

“اگه اونها تری رو نگرفتن، چرا منو نگه داشتن.”

اون اخم کرد. “فکر می‌کنم بتونم کمکت کنم تا از اینجا بیارمت بیرون. پس بیا روی مشکل تو کار کنیم نه روی مشکل هنری. کمک منو نمیخوای؟”

نه. من بهش گفتم نمیخوام. وقتی یه وکیل باهوش تو رو قبل از اینکه پلیس‌ها بخوان آزادت کنن از زندان بیرون بیاره، مردم حرف میزنن. اونها چیزهای بدی میگن.

گفتم: “گوش کن. من به خاطر لنوکس اینجا نیستم. به خاطر خودم اینجام. من شغلی دارم که مردم به خاطر مشکلاتشون میان پیشم. مشکلاتی که نمیخوان با پلیس در میان بگذارن. به همین دلیله که من حرف نمیزنم. میتونی این حرف رو به تری بگی.”

اندیکوت گفت: “متوجه حرفت میشم. ولی باید بهت بگم که من با لنوکس در تماس نیستم. اگه میدونستم کجاست مجبور می‌شدم به پلیس بگم. من یه وکیلم و این یه قانونه.”

“تو قانون رو باور داری؟”

این سوال اذیتش کرد. اون گفت: “قانون، عدالت نیست. فقط یه ماشین نیمه شکسته است. اگه دکمه‌ی درست رو فشار بدی، شانس آوردی و در عین حال میتونی کمی عدالت هم به دست بیاری. حالا کمک من رو میخوای یا نه؟”

من هنوز هم نمی‌خواستم. “چند روز دیگه منتظر میمونم. اگه تری رو گرفتن، دیگه براشون مهم نخواهد بود که چطور فرار کرده و اگه نگیرنش سعی می‌کنن سریع فراموشش کنن. به هر حال چرا هیچ خبرنگاری به دیدنم نیومده؟ من فکر میکردم پدرش، هارلان پاتر، صاحب نه یا ده تا روزنامه است. با اون همه پول و قدرت اون قادر بود سر و صدای بزرگی به پا کنه.”

اندیکوت با سردی به من نگاه کرد. “ تو عجیبی، مارلو. خیلی کم میدونی. اون همه پول و قدرت میتونه سکوت هم بخره.”

اون در رو باز کرد و رفت بیرون. نگهبان من رو برگردوند و دوباره زندانیم کرد.

من گفته بودم که چند روز دیگه منتظر میمونم ولی مشخص شد که مجبور نیستم. چند ساعت بعد یه نگهبان دیگه اومد و من رو برد تا یه نفر رو تو دفتر دادستانی مرکزی ببینم.

ما بدون اینکه در بزنیم رفتیم تو. یه مرد چاق با چونه مربع شکل و چشم‌های شبیه احمق‌ها داشت یه چیزی رو تو کشوی میزش هل میداد. نگهبان رفت و من یه صندلی کشیدم و نشستم.

مرد به تیزی گفت: “بهت نگفتم می‌تونی بشینی.”

من یه سیگار بیرون آوردم.

اون سرم داد کشید: “بهت نگفتم که میتونی سیگار بکشی.”

من سیگارم رو روشن کردم.

گفتم: “یه نوشیدنی دیگه از بطری توی میزت بخور. باعث میشه حالت بهتر بشه.”

اون یه دقیقه منتظر موند. بعد گفت: “یه مرد سرسخت، هان؟ چند تا مرد سرسخت هم قبلاً اومدن این تو، ولی همونطور از اینجا بیرون نرفتن. اونها کوچیک از اینجا بیرون رفتن. من یه اظهارنامه‌ی کامل ازت می‌خوام.”

در حالی که به اون چشم‌های احمق نگاه میکردم، گفتم: “من از این خیلی خسته شدم.”

“از چی خسته شدی؟”

“مردهای سخت‌گیر کوچولو، تو دفترهای سخت کوچولو که حرف‌های سخت‌گیرانه‌ی کوچولو میزنن که هیچ معنی نداره. فکر کردی چند روزی رو که اینجا موندم باعث میشه رو شونه‌هات گریه کنم. فراموشش کن. و تهدید کردن رو هم فراموش کن. اگه به اندازه کافی بزرگ هستی، بهشون نیاز نداری. و اگه بهشون نیاز داری، به حدی بزرگ نیستی که بخوای منو بترسونی.”

مرد چاق با کاغذهای روی میزش بازی کرد. بعد نگاه کرد و لبخند زد. “حرف نزدنت واقعاً مسئله‌ای نیست. ما دوستت رو پیدا کردیم.”

من حرفشو باور نکردم و گذاشتم که بفهمه.

“باور کن. حرفامو باور کن، که ما آدم‌هایی داریم که تو رو با اون تو فرودگاه تیجوانا دیدن. تو کل داستان رو میخوای؟ لنوکس تو مازاتلان از هواپیما پیاده شده. تقریباً یک ساعت غیبش زده. بعد یه مرد قد بلند با موهای سیاه و پوست تیره و جای زخم، شاید جای زخم چاقو، به مقصد تورن با اسم سیلوانو رودرینگز جا رزرو کرده. بلندتر از اونی بود که بخواد سیاه باشه. خلبان دربارش یه گزارش داده. پلیس در تورن خیلی آهسته عمل کرده ولی تا یه شهر کوچیک کوهستانی به اسم اوتاتوکلان تعقیبش کردن. اونجا یه اتاق تو یه هتل اجاره کرده. یه تفنگ هم داشته، ولی تو مکزیک چیز غیر عادی نیست. ولی پلیس درست پشت سرش بوده، میبینی؟ اونها تو هتل پیداش کردن.”

من خندیدم. “این یه داستان وحشتناکه. لنوکس باهوش‌تر از اینه که بخواد تو مکزیک یه مکزیکی باشه. شما نمی‌دونید اون کجاست. به همین دلیله که اظهارنامه‌ی من رو میخواید.”

اون بطری رو بیرون آورد و و ازش خورد. بعد یکی از کاغذهای روی میزش رو برداشت. یه خودکار گرفت دستش و امضاش کرد. “من آزادت کردم. می‌خوای بدونی چرا؟”

من بلند شدم. “اگه بخوای بهم بگی.”

“تحقیقات تموم شده. لنوکس تمومشون کرده. اون یه اعتراف‌نامه کامل امروز عصر، در اتاقش در هتلی در اوتاتوکلان نوشته، بعد خودش رو کشته.”

من اونجا ایستادم و به خلاء نگاه کردم. مرد چاق مضطربانه نگام کرد. فکر کنم با خودش فکر می‌کرد که میزنمش. من اینکار رو نکردم. فقط رفتم بیرون و در رو بستم. خیلی آروم بستمش مثل اینکه کسی توی اتاق مرده باشه.

تو راه که داشتم می‌رفتم بیرون، یه دوست رو دیدم. اون می‌خواست بدونه چرا اونجام. بنابراین بهش گفتم. مورگان یه گزارشگره و من رو به خونه رسوند. برای اینکه دوست منه و برای اینکه یه گزارشگره.

بعد از اینکه به داستان من گوش داد، پرسید: “خیلی شسته و رفته است. اینطور فکر نمیکنی؟”

“تو فکر می‌کنی به همین سادگی نیست؟”

“دو چیز. هارلان پاتر یه مرد خیلی پولداره و از این که اسمش تو روزنامه‌ای باشه متنفره، حتی تو روزنامه‌های خودش. بنابراین این جریان دادرسی ممکنه اذیتش کرده باشه. حالا لنوکس مرده و هیچ جریان دادرسی‌ای در کار نیست. محض آسودگی پاتر”

بعد از یک دقیقه ادامه داد. “و بعد، شانس اینم هست که اون احمق بیچاره کمی برای شلیک کردن به خودش کمک داشته.”

من فکر نمی‌کردم اون به کمک نیاز داشته باشه. اونن اواخر زیاد به خودش فکر نمی‌کرد. ولی شاید مورگان زیاد هم اشتباه نمی‌کرد.

قبل از اینکه منو بذاره خونه، یه چیز دیگه پیشنهاد داد. “اگه من یه خبرنگار باهوش بودم به جای یه خبرنگار احمق، به این فکر می‌کردم که شاید اصلا اون زنش رو نکشته.

این چیزی بود که میشد بهش فکر کرد. ولی من خسته‌تر از این بودم که بخوام فکر کنم. رفتم داخل و کمی قهوه درست کردم. خوردمش و چک ۵۰۰ دلاری تری رو از توی شیشه قهوه در آوردم. روزنامه‌هایی رو که روی پله‌ها بودن رو آوردم داخل و مطالب درباره لنوکس رو خوندم. حتی یه داستان کوتاه درباره من هم بود.

هر چند چیزی بود که منو اذیت میکرد. روشی بود که اون کشته شده بود. هنوز هم مطمئن بودم که تری نمی‌تونست این کار رو انجام بده. ولی کسی نبود که بخواد برام توضیح بده. برای اینکه حالا دیگه هیچ توضیحی لازم نبود. قاتل اعتراف کرده بود و مرده بود. در هر دو حالت هم خوب بود. اگه اون رو کشته بود، این یه عدالت ساده بود. اگه اون رو نکشته بود هم خوب بود. حالا دیگه نمی‌تونست انکارش کنه.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER THREE

Simple Justice

It was two in the afternoon when I got home and they were waiting for me.

‘You Marlowe? We want to talk to you.’ This one was grey-blond and looked hard. His partner was tall, handsome and just looked nasty. They both had watching-and-waiting eyes. They showed me their badges.

‘Sergeant Green, Central Homicide. This is Detective Dayton.’

I went on up and unlocked the door. You don’t shake hands with the police.

They sat in the living room and Green did the talking.

‘Man named Terry Lennox. You know him, right?’

‘We have a drink together once in a while. He lives in Encino, married money. I’ve never been there.’

I filled my pipe. ‘This is where I ask you what it’s all about and you tell me that you ask the questions, right?’

‘That’s right. So you just answer them.’

I don’t know, I guess I was tired. Maybe I felt a little guilty. ‘I don’t have to say anything.’

Dayton spoke up. ‘Answer the questions, Marlowe. Just co-operate. It’s healthier.’

Right away I didn’t like him. His voice was a hard don’t- fool-with-me voice. I went to the book shelf and took down the big state law book. I held it out to him. ‘Find me the part that says I have to answer your questions. There’s no such law.’

‘Sit down,’ Green said impatiently. ‘Lennox’s wife has been murdered. Ugly job. Murderer used something blunt. Must have hit her more than a dozen times. Husband is missing. We find your telephone number in his desk, marked with today’s date. She’d been seeing other men. We found that out, too.’

‘Terry Lennox wouldn’t do anything like that. He’s known about the other men for a long time.’

‘He’s not going to tell us anything, Sergeant,’ Dayton said. ‘He’s read that law book. He thinks the law lives in the book. Don’t you, Marlowe?’

I said nothing. I wasn’t going to help him.

‘Stand up,’ he said.

I started to get up. I was half way up when he hit me. I sat back down and shook my head. Dayton was smiling; Green was looking away.

‘Let’s try again,’ Dayton suggested. I didn’t move or speak. If I stood up, he’d hit me again. But if he hit me again, I’d hurt him. He couldn’t hit me hard enough to stop me from hurting him next time.

‘That was stupid,’ Green said to Dayton. ‘That’s just what he wanted. A good reason for not talking.’

I nodded. ‘Terry Lennox is my friend. Maybe you have enough evidence. In court, I’ll answer questions. But not here. Not now. You’re not a bad guy, Green. Your partner has psychological problems, that’s all. And if he hits me again, he’ll have medical problems, too.’

They had no choice. They put the bracelets on me and took me in.

At the station, I still didn’t feel like talking. But now the person I wasn’t talking to was a captain.

‘Thinks he’s tough,’ the Captain said. ‘We could change that.’ He didn’t sound as if he really cared. ‘Guess we’d better. You can talk now.’

I didn’t say anything. He reached for the coffee cup on his desk. I was in a chair facing him. The bracelets were on tight. That’s the way he wanted them. But when he threw the coffee at me, I was faster than he was. Most of it missed.

‘Doesn’t like coffee. Look, pal, you’ve got some information that I want. Saying nothing at all is no good.’

‘If I tell you what you want,’ I asked, ‘will you take the bracelets off?’

‘Maybe, maybe not. Tell me first.’

‘If I say I haven’t seen Lennox today, would that satisfy you?’

‘It might.’ But he was losing patience. ‘If I believed you.’

‘I’d like to talk to a lawyer. How about that?’

The Captain laughed. It was a short, ugly laugh. He leaned across the desk and hit me with a hand of stone. There was thunder inside my head. When he spoke to me again, the words seemed to come from far away.

‘I used to be tough but I’m getting old. You take a good blow, Marlowe, and that’s all you’ll get from me. We have younger, stronger guys for this work. OK, you won’t talk to me but you’ll talk to them. I promise you that.’

The telephone rang. Green handed it to the Captain.

‘Yes, sir,’ the Captain said, ‘he’s here. Really? Is that an order?’ His face was red and getting redder. ‘Fine, sir.’ He put the telephone down with a bang. He was shaking with anger when he turned to speak to me. ‘The DA wants you for himself. You’re his headache now.’

He told Green to get me out of there. Before we reached the door, however, one of those stone hands and we stopped.

‘You’ve got something to say, right? Your type always does. Say it.’

‘Yes, sir,’ I answered him politely. ‘You probably didn’t intend to, but you’ve done me a favour. You’ve solved a problem for me. No man likes to betray a friend but I wouldn’t even betray an enemy to you. I might have told you something before you hit me; now I wouldn’t tell you what day of the week it is.’

Green marched me out. I spent the next three days in jail. It wasn’t so bad. It was quiet and it was clean. No one bothered me.

On the third day, a guard unlocked my door in the middle of the morning. ‘Your lawyer is here. And don’t throw that cigarette on the floor.’

He took me to the conference room. A tall man with dark hair was standing there looking out of the window. He turned and waited for the door to close. He took out a fancy cigarette case and looked me over.

‘Sit down, Marlowe. Cigarette? My name is Endicott. Sewell Endicott. I’ve been told to help you. It won’t cost you anything. I guess you’d like to get out of here.’

I sat down and took one of his cigarettes. He lit it for me. I asked him who had sent him. He wouldn’t tell me.

‘I guess that means they caught him.’

He shook his head. ‘If you mean Lennox, and of course you do, no, they haven’t caught him.’

‘If they haven’t got Terry, why are they holding me?’

He frowned. ‘I think I can help you get out of here, so let’s work on your problems and not Terry’s. Don’t you want my help?’

No, I told him, I didn’t. When a clever lawyer gets you out of jail before the police are ready to let you go, people talk. They say unkind things.

‘Listen,’ I said, ‘I’m not in here for Lennox. I’m in here for me. I’m in a business where people come to me with troubles. Troubles they don’t want to share with the police. That’s why I’m not talking. You can tell Terry that.’

‘I see your point,’ Endicott said, ‘but I have to tell you, I’m not in contact with Lennox. If I knew where he was, I’d have to tell the police. I’m a lawyer, and that’s the law.’

‘You believe in the law?’

The question annoyed him. ‘The law,’ he said, ‘is not justice. It’s just a half-broken machine. If you push the right buttons and you’re lucky at the same time, you might get some justice. Now, do you want my help or not?’

I still didn’t. ‘I’ll wait a few more days. If they catch Terry, they won’t care how he got away. And if they don’t get him, they’ll want to forget it all fast. By the way, why haven’t any reporters been in to see me? I thought the old man, Harlan Potter, owned nine or ten newspapers. With all that money and power, he should be able to make this into a real party.’

Endicott looked at me coldly. ‘You’re strange, Marlowe. You know so little. All that money and power can also buy a lot of silence.’

He opened the door and went out. The guard took me back and locked me in again.

I had said I would wait a few days, but it turned out I didn’t have to. A few hours later, another guard came and took me to see someone in the DA’s office.

We went through the door without knocking. A fat man with a square chin and stupid eyes was pushing something into the drawer of his desk. The guard left, and I pulled a chair over and sat down.

‘I didn’t say you could sit down,’ the man said sharply.

I took out a cigarette.

‘And I didn’t say you could smoke,’ he shouted at me.

I lit my cigarette.

‘Take another drink from that bottle in the desk,’ I said. ‘It’ll make you feel better.’

He waited a minute. Then he said, ‘A tough guy, huh? Some hard guys come in here, but that’s not the way they leave. They leave here small. I want a full statement from you.’

‘I get so tired of it,’ I said, looking into those stupid eyes.

‘Tired of what?’

‘Hard little men in hard little offices talking hard little words that don’t mean a thing. You think a few days in here is going to make me cry on your shoulder? Forget it. And forget the threats. If you’re big enough, you don’t need them, and if you need them, you’re not big enough to scare me.’

The fat man played with some papers on his desk. Then he looked up, smiling. ‘It doesn’t really matter if you don’t talk. We’ve found your friend.’

I didn’t believe him, and I let him know it.

‘Believe me. Believe me, too, that we have people that saw you with him at Tijuana Airport. You want the whole story? Lennox got off the plane in Mazatlan. He disappeared for about an hour. Then a tall man with black hair and dark skin and a scar, maybe a knife scar, booked to Torreon under the name of Silvano Rodriguez. He was too tall to be so dark. The pilot turned in a report on him. The police were too slow in Torreon but they followed him to a little mountain town called Otatoclan. He rented a hotel room there. He was wearing a gun, too, but that’s not unusual in Mexico. But the police were right behind him, see? They found him in the hotel.’

I laughed. ‘That’s a terrible story. Lennox is too smart to try to be a Mexican in Mexico. You don’t know where he is. That’s why you want my statement.’

He took the bottle out then and had a drink. Then he picked up one of the papers from his desk, grabbed a pen, and signed it. ‘I’ve just set you free. Want to know why?’

I stood up. ‘If you want to tell me.’

‘The investigation’s finished. Lennox finished it. He wrote a full confession this afternoon in his hotel room in Otatoclan. Then he shot himself.’

I stood there looking at nothing. The fat man watched me nervously. I think he thought I might hit him. I didn’t. I just walked out and closed the door. I closed it quietly as if on a room where someone had just died.

I met a friend downstairs on my way out. He wanted to know why I was there, so I told him. Morgan is a reporter, and he gave me a ride home because he is my friend and because he is a reporter.

‘Very neat, don’t you think?’ he asked, after he had listened to my story.

‘You think this isn’t straight?’

‘Two things. Harlan Potter is a very rich man who hates having his name in any newspaper, even his own newspapers. So the trial would have annoyed him. Now Lennox is dead and there’s not going to be a trial. Convenient for Potter.’

He continued after a minute. ‘Then, there’s a chance that the poor fool had a little help shooting himself.’

I didn’t think he had needed help. He hadn’t thought much of himself lately. But maybe Morgan wasn’t all wrong.

Before he dropped me off, he had one more thing to suggest. ‘If I were a clever reporter instead of a stupid one, I’d think maybe he didn’t kill her at all.’

It was something to think about, but I was too tired to think. I went in and made some coffee, drank it and took Terry’s five-hundred-dollar bill out of the coffee jar. I brought in the newspapers that were on the front steps and read about Lennox. There was even a short story about me.

One thing bothered me, though ? the way she’d been killed. I was still sure Terry couldn’t have done that. But no one was going to explain it to me, because no explanation was necessary now. The murderer had confessed and he was dead. It was good work either way. If he had killed her, it was simple justice. If he hadn’t, that was fine, too. He couldn’t deny it now.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.