بوی دود تفگ

توضیح مختصر

پدر سیلویا از مارلو میخواد که تحقیقاتش رو تموم کنه و راجر خودش رو میکشه.

  • زمان مطالعه 13 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هشتم

بوی دود تفگ

تو خونه، یه دوش طولانی گرفتم، اصلاح کردم، لباس‌هام رو عوض کردم و دوباره احساس تمیزی کردم. یه داستان تو روزنامه خوندم. خوب بود ولی عالی نبود. ظهر، تلفنم زنگ زد.

همسر دکتر بود. گفت که باید منو ببینه. بهش گفتم تو دفترم میبینمش. سر راه، تو یه ساندویچ فروشی ایستادم. بنابراین وقتی رسیدم دفتر، قبل از من اونجا بود. هیچ وقت یادم نمی‌مونه در رو قفل کنم.

اون گفت: “تو حتی یه منشی هم نداری.”

“نه ندارم. چرا، دنبال کار می‌گردی؟”

اون گفت: “نمیتونی حقوق منو بدی.”

“اشتباه می‌کنی. من پول دارم. یک چک پنج هزار دلاری.” چک رو از جایی که گذاشته بودمش در آوردم. اون با دقت بهش نگاه کرد.

“از تری لنوکس گرفتیش. اون عادت داشت اینو با خودش بگردونه. یه چیزی مثل برگه‌ی خوش‌شانسی بود براش. تو اونو به تیجوانا رسوندی. تو همچنین فکر می‌کنی اون خواهر من رو نکشته. اون یه لیست از دوست‌های مخصوص زنش رو داده بهت؟ قضیه اینه؟ به خاطر همینه که تو، تو خونه ویدها بودی و دست راجر رو گرفته بودی؟ برای این که فکر می‌کنی شاید راجر سیلویا رو کشته، وقتی اون … نمیدونم، مست یا دیوونه بوده.”

“من وید رو ملاقات کردم، برای اینکه یه ناشر نیویورکی می‌خواست کتابش تموم بشه، خانم لورینگ. تری هیچ لیستی به من نداده، هیچ اسمی. و بله، من قرار بود به وید کمک کنم. ولی نمیتونم.” این تمام توضیحی بود که اون حقش بود بشنوه.

ولی سوالاتی هم بود که من جواب‌هاشون رو میخواستم.

“من شب قبل شما رو تو بار ویکتور دیدم. من متوجه شدم که شما یه نوشیدنی غیر معمول می‌خورین. می‌تونه به این علت باشه که شما هم فکر نمی‌کنید تری خواهرتون رو کشته باشه؟”

اون گفت: “اینکه من چه فکری می‌کنم، اهمیتی نداره.” اون، این حرف رو جدی زد. به هر حال، نیومدم اینجا تا درباره تری لنوکس حرف بزنم. اومدم تا شما رو به خونه‌ام دعوت کنم.”

“چرا؟”

“یه نفر دوست داره باهاتون صحبت کنه.”

من یه حس قوی درباره اینکه اون یه نفر کیه داشتم. “پدر پیرتون؟”

اون اخم کرد. یه اخم زیبا. “من اونطور صداش نمی‌کنم، آقای مارلو. میاید؟”

گفتم بله. حتی یه گربه هم میتونه به پادشاه نگاه کنه.

ما رفتیم طرف ماشینش. راننده یه مرد سیاه در اواسط پنجاه سالگی بود که حتی وقتی جلوی خونشون رسیدیم در رو برامون باز کرد. خونشون زشت‌ترین معماری بود که تو عمرم دیده بودم. شبیه یک قلعه ماسه‌ای بود که یه پسر کوچولو وقتی از دست پدر و مادرش عصبانی بوده درست کرده. خانم لورینگ قیافه‌ی من رو دید و لبخند زد. “وحشتناکه، مگه نه؟ پدرم این رو به عنوان هدیه عروسی بهم داده. شوهرم عاشقشه.”

رفتیم داخل. یه نفر در رو برامون باز کرد و بعد ناپدید شد. از تو یه راهرو رفتیم داخل یک اتاق با طول حداقل هفتاد فیت. یه مرد در انتهای اتاق نشسته و منتظر بود. اون به هر دوی ما همون نگاه خیره و سرد رو انداخت.

خانم لورینگ ما رو به هم معرفی کرد و بعد عذر خواست که دیر کردیم.

اون گفت: “بهشون بگو چایی بیارن. بشینید، آقای مارلو.”

من نشستم. ما بدون اینکه حرف بزنیم به هم نگاه کردیم تا چایی اومد.

هارلان پاتر وقتی دخترش چایی رو می‌ریخت بهش امر کرد: “دو فنجان. تو میتونی چاییت رو تو اتاق دیگه بخوری، لیندا.”

اون یه لبخند ضعیف زد و رفت. من یه سیگار در آوردم.

“لطفاً سیگار نکشید. به سلامتی من آسیب میزنه.”

من باید حرفش رو باور میکردم. هر چند که به هیچ عنوان مریض به نظر نمی‌رسید. اون قدی به بلندی تقریباً بیش از شش فیت داشت و به عریضی قدش بود. موهاش هنوز خاکستری نشده بودن. صداش مثل این بود که از اتاق بغلی میاد. با خودم فکر کردم پس یه مرد صد میلیون دلاری این شکلیه.

اون به چایش دست هم نزد. فقط حرف زد. اون گفت می‌دونه من کی هستم، چی هستم، و چه کاری برای تری انجام دادم. اون ادامه داد و گفت که تحقیقات من داره تو زندگی خصوصیش دخالت میکنه. بهش گفتم من در حال حاضر در حال هیچ تحقیق و بررسی نیستم. اون مخالفت کرد.

اون گفت: “شاید فکر می‌کنی راجر وید در مرگ دختر من دخالت داشته. این فکر رو فراموش کن. حتی فراموش کن که راجر وید رو میشناسی. من خودم کتاب‌هاش رو نخوندم. ولی بهم گفته شده که کتابها کودکانه هستن. در حد فکرهای عجیبی که ممکنه به ذهنت بیاد، کودکانه هستن.”

دوباره توضیح دادم که چطور شده وید رو او ملاقات کردم. بهش درباره منندز هم حرف زدم. ولی گفت که این اسم رو نمیشناسه. ازش پرسیدم چه کاری میتونم بکنم که باعث خوشنودیش بشه.

“آقای مارلو، تنها چیزی که من می‌خوام آرامش و سکوته. بابت این پول خوبی میدم و انتظار دارم فراهم بشه. ما توی دنیای کثیفی زندگی می‌کنیم که همه میخوان داستان‌های وحشتناکی درباره آدم‌های پولدار و قدرتمند بشنون. تکرار می‌کنم من پول میدم تا زندگیم پوشیده و شخصی بمونه. شما چقدر میخواید، مارلو؟”

“هیچی. من پول شما رو نمیخوام. اگه پولدار بشم، ممکنه شبیه شما بشم.”

اون خندید. بعد بلند شد و دیدم که چقدر بلندتر از شش فیت هست. اون خیلی بزرگ بود. وقتی باهام دست داد، انگشتام درد گرفتن.

“مرد جوون، فقط قهرمان‌بازی در نیار. این حرکت هوشمندانه‌ای برای یه مرد باهوش نیست.”

راننده خانم لورینگ منو رسوند خونه و پولی رو که میخواستم بهش بدم رو قبول نکرد. بنابراین من سعی کردم یک کتاب شعر بهش بدم ولی اون گفت که خودش این کتاب رو داره.

زندگی دوباره من رو به مدت یک هفته دیگه تنها گذاشت و بعد دو تماس تلفنی در یک روز دریافت کردم. و دوباره به مسأله‌ای که هارلان پاتر به روشنی بهم گفته بود ازش دور بمونم، برگشتم.

اولین نفری که تماس گرفت، راجر وید بود. اون این بار کمک نمی‌خواست. من رو به ناهار دعوت کرد. من قبول کردم.

تماس دوم از طرف دوست جورج پیترز بود. اون برگشته بود. اون گفت مطمئن نیست حرف‌هاش به این مسئله کمک کنه. ولی مطمئن بود که چند سال قبل تری لنوکس رو تو نیویورک دیده که اون موقع‌ها اسمش پائول مارستون بوده. اون اضافه کرد که مارستون یک نشان ارتشی انگلیس داشت.

با این اطلاعات جدید تصمیم گرفتم با کسی که میدونه قضیه چیه صحبت کنم. با گرین در دایره قتل تماس گرفتم. اون از شنیدن صدای من خوشحال نشد.

“پروند‌های جنگ؟ تو گوش نمیدی، مگه نه، مارلو؟ تحقیقات تموم شده. ولی اگه نمیتونی شب‌ها بخوابی و درباره این مسئله نگرانی، بهت میگم. لنوکس هیچ پرونده‌ی جنگی نداره.”

من داستان مندی رو براش تعریف کردم.

“مندی یه گانگستره و یک دروغگو و تو احمقی که حرفاشو باور کردی.”

اون فرصت این رو نداد که بگم من فکر می‌کنم اون چی هست. تلفن رو قطع کرد.

من ظهر به خونه وید رفتم. هوا گرم‌تر از اونی بود که روز خوبی باشه. حتی باد هم گرم بود.

هر چند داخل خونه خنک بود. وید من رو برد به اتاق مطالعش. یه کوه کاغذ کنار دستگاه تایپ من رو تحت تاثیر قرار داد.

پرسیدم: “کتابه؟”

“بله. ولی خراب شده. من دیگه نویسنده نیستم. من کسی هستم که عادت به نوشتن داره. میخوای چیزی بخوری؟”

“یه سودا، لطفاً.”

“خیلی هوشمندانه است. فکر کنم من هم بخوام یکی بخورم.” اون زنگ زد و کندی اومد.

اون به مکزیکی گفت: “دو تا سودا و یک ساعت بعد ناهار می‌خوریم.”

“امروز پنجشنبه است، رئیس. امروز، روز مرخصیمه. به یاد میاری؟”

“پس برامون ساندویچ درست کن.”

” من آشپز نیستم، رئیس.”

وید یک نگاه کوتاه بهش کرد. “من امروز می‌خوام با دوستم ناهار بخورم. روز تعطیل آشپزه.”

کندی در حالیکه یه نگاه به من انداخت، گفت: “تو فکر می‌کنی اون دوستته؟ شاید بهتره از زنت بپرسی.”

وید یهو عصبانی شد و بهش هشدار داد: “مراقب حرف زدنت باش، مرد کوچیک. یادت باشه کی بهت پول میده.”

کندی لبخند زد. “خیلی خوب، رئیس. میرم ناهار بیارم.” اون رفت آشپزخونه.

از وید پرسیدم: “ولی برای چی بهش پول میدی؟”

“می‌خوای دوباره اون موضوع رو شروع کنی؟”

“و مرد خوبی که به خاطر تو مرد. بذار بهت بگم. تری لنوکس. کندی میدونه تو سیلویا رو میدی. به خاطر همینه که بهش پول میدی.”

وید از من پرسید: “تو فکر می‌کنی من اونو کشتم؟”

“من دنبال قاتلش نمی‌گردم. چیزی که باعث دیوونگی تو میشه، اینه که نمیدونی. تو مست بودی و به یاد نمیاری. داستان همینه.”

اون می‌خواست چیزی بگه که کندی با ساندویچ‌ها و دو بطری آبجو اومد تو. وید به آبجوها نگاه کرد و سرش رو تکون داد. “برام یه نوشیدنی واقعی بیار، کندی.”

مکزیکی گفت فقط آبجو هست و اینکه داره میره و دوباره به وید یادآوری کرد که امروز روز تعطیلشه.

“خب پس، برو. من خودم نوشیدنیم رو میارم.”

اونها با هم از اتاق بیرون رفتن و وید یک دقیقه بعد با یه بطری ویسکی و یک لیوان برگشت. لیوان رو پر کرد. خورد. دوباره پر کرد.

وقتی بطری و لیوان رو می‌ذاشت روی میزش، ازش پرسیدم: “زنت کجاست؟”

“چرا؟ عاشق شدی؟” ویسکی اثر کرده بود.

“می‌پرسم برای این که نمیخوام حالا که قرار دوباره بیفتی، تنهات بذارم. دلم نمی‌خواد دوباره به سقف شلیک کنی.”

اون با چشم‌های عمیقاً نگران بهم نگاه کرد. “من واقعاً اون کار رو کردم، مگه نه؟ میدونی چیه، به یاد نمیارم.”

بهش گفتم: “این تمام مشکل توئه. تفنگ هنوز توی میزه؟” اون شب باید همونجا گذاشته باشمش. امروز نمی‌خواستم با اون تفنگ تو یه اتاق باشه.

اون گفت: “نمیدونم کجاست. ولی توی میز نیست. برو خودت دنبالش بگرد.”

من این کار رو کردم. اونجا نبود. حتماً ایلین از دستش قایمش کرده.

دوباره ویسکی اثر کرده بود. اون گفت: “خوب، حالا که خودت دنبالش گشتی، چرا منو تنها نمی ذاری؟ از قیافت خسته شدم.”

من ساندویچم رو برداشتم و رفتم نشستم روی میز و صندلی بیرون. اونجا هوا گرمتر بود. ولی بهتر از بودن کنار وید بود. من یه قایق که توی دریاچه بالا و پایین میرفت رو تماشا کردم. آدم‌های توی قایق میخندیدن و با هم حرف میزدن. ولی نمی‌تونستم صداشون رو بشنوم به جز یه صدای غرش بلند از موتور قایق. بعد از اینکه ساندویچم رو تموم کردم، برگشتم تو و سرم رو گذاشتم رو در اتاق مطالعه.

وید گفت: “برو.” و بطری ویسکی نیمه پر رو به طرف من تکون داد.

من رفتم بیرون و منتظر موندم تا یه نفر بیاد تا مراقب احمق باشه. قایق به صدا کردن در طول ساحل دریاچه ادامه داد. به طرفش رفتم تا از نزدیک نگاه کنم. مرد پشت فرمون بهم دست تکون داد. شاید نمی‌دونست داره یه بعد از ظهر قشنگ رو خراب میکنه. یا شاید هم می‌دونست و براش مهم نبود. من برگشتم خونه. قایق به طرف دریاچه برگشت و صدای مزخرفش رو با خودش برد. بالای پله‌های باغچه صدای زنگ در رو شنیدم. رفتم داخل و در رو برای ایلین وید باز کردم.

“آه، آقای مارلو. فکر می‌کردم کندی یا راجره. کلیدهام رو فراموش کردم.”

“امروز، روز مرخصی کندیه.”

حتما یه چیزی تو صدام مشخص بود.

اون پرسید: “مشکلی هست؟”

“خوب، یه نفر، کمی خورده. اون تو اتاق مطالعشه. حتماً تا حالا خوابیده و من هم باید برم.”

“آه، نرید. بمونید چای بخوریم.”

نمیدونم چرا گفتم باشه. دلم چایی نمی‌خواست.

اون کتش رو در آورد. “من میرم نگاه کنم و ببینم حال راجر خوب هست یا نه.”

من اون رو که داشت به طرف در اتاق مطالعه می‌رفت و در رو باز می‌کرد، تماشا کردم. اون یه لحظه داخل رو نگاه کرد و در رو بست و برگشت.

“بله. اون خوابیده. من باید برم طبقه بالا، ولی سریع برمیگردم.”

اون رفت بالا و شنیدم که در بسته شد. به اتاق مطالعه رفتم. اگه اون خوابیده بود، به چیزی که تو بطری باقی مونده بود دیگه احتیاج نداشت. در رو باز کردم.

یک سکوت عمیق و یک بوی دود تفنگ از تو اتاق میومد. قبل از اینکه به جایی که روی کاناپه دراز کشیده بود برسم، می‌دونستم که مرده.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER EIGHT

The Smell of Gunsmoke

At home, I had a long shower, shaved, changed into fresh clothes and began to feel clean again. I read a story in a magazine that was good but not great. At midday my telephone rang.

It was the Doctor’s wife. She said she had to see me. I told her I’d meet her at my office. I stopped for a sandwich on the way so she was already there when I came in. I never remember to lock up.

‘You don’t even have a secretary,’ she said.

‘No, I don’t. Why, are you looking for a job?’

‘You couldn’t pay me enough,’ she said.

‘You’re wrong. I’ve got money. I’ve got a five-thousand-dollar bill.’ I took it out of my safe and she looked at it carefully.

‘You got this from Terry Lennox. He used to carry it around. A good luck piece or something. You drove him to Tijuana. You also don’t think he killed my sister. Did he give you a list of her special friends, is that it? Is that why you’ve been at the Wade’s, holding Roger’s hand? Because you think maybe Roger killed Sylvia when he was, I don’t know, drunk and crazy?’

‘I met the Wades because a New York publisher wants a book finished, Mrs Loring. Terry gave me no list, no names. And yes, I was supposed to help Wade but I can’t.’ That was all the explanation she deserved.

But there was a question I wanted answered, too.

‘I saw you at Victor’s the other night. You were having a rather unusual drink, I noticed. Could it be that you don’t think Terry killed your sister?’

‘What I think doesn’t matter,’ she said. She meant it, too. ‘I didn’t come here to talk about Terry Lennox in any case. I came to invite you to my house.’

‘Why?’

‘Someone would like to talk with you.’

I had a strong feeling who that someone would be. ‘The old man?’

She frowned. It was a pretty frown. ‘I don’t call him that, Mr Marlowe. Will you come?’

I said yes. Even a cat can look at a king.

We went in her car. The driver was a black man in his middle fifties who even opened our doors when we stopped in front of her house, which was just about the ugliest piece of architecture I had ever seen. It looked like a sandcastle that a little boy builds when he’s mad at his parents. Mrs Loring saw my expression and smiled. ‘Horrible, isn’t it? My father gave it to me as a wedding present. My husband loves it.’

We went in. Someone opened the door for us and then vanished. From the hall we entered a room that was at least seventy feet long. At the far end, a man was sitting, waiting. He gave us both the same cold stare.

Mrs Loring made the introductions and apologized just in case we were late.

‘Tell them to bring the tea,’ he said. ‘Sit down, Mr Marlowe.’

I sat down and we looked at each other without talking at all until the tea came.

‘Two cups,’ Harlan Potter commanded as his daughter poured. ‘You can have your tea in another room, Linda.’

She smiled weakly and left. I took out a cigarette.

‘Don’t smoke, please. It bothers my health.’

I had to believe him, although he certainly didn’t look sick. He was a long way over six feet and nearly as wide as he was tall. His hair was not yet grey. His voice seemed to come from the next room. So this is what a hundred million dollars looks like, I thought.

He didn’t even touch his tea. He just talked. He said he knew who I was, what I was, and what I had done for Terry. He went on to say that my investigation was interfering in his private life. I told him I wasn’t investigating anything at the moment. He disagreed.

‘Perhaps you think Roger Wade is involved in my daughter’s death. Forget that idea. Forget you even know Roger Wade. I don’t read his books myself,’ he said, ‘but I have been told that they are quite childish. As childish as whatever strange ideas you may have.’

I explained again how I had come to meet Wade. I told him about Menendez, too, but he said the name meant nothing to him. I asked him what I could do to make him happier.

‘All I want is peace and quiet, Mr Marlowe. I pay good money for it, and I expect it. We live in a dirty world where everyone wants to hear terrible stories about the rich and the powerful. I repeat; I pay money to keep my life private. How much do you want, Marlowe?’

‘Nothing, I don’t want your money. If I get rich, I might become like you.’

He laughed. Then he stood up and I saw just how much over six feet he was. He was very big. When he shook my hand, my fingers cried.

‘Just don’t be a hero, young man. It’s not a very clever role for a clever man.’

Mrs Loring’s driver took me home but wouldn’t accept the dollar I tried to give him. So I tried to give him a book of poetry, but he said he already had that book.

Life left me alone again for another week and then I got two telephone calls in one morning, and I was back into what Harlan Potter had clearly told me to stay away from.

The first caller was Roger Wade. He wasn’t crying for help this time; he was inviting me to lunch. I accepted.

The second call was from that friend of George Peters. He was back in town. He said he didn’t know if it would help now, but he was sure he had seen Terry Lennox in New York a few years back, and that his name then had been Paul Marston. He added that Marston had been wearing a British Army badge.

With this new information I decided to talk to someone who was supposed to know what was going on. I telephoned Green at Homicide. He wasn’t pleased to hear from me.

‘War record? You don’t listen, do you, Marlowe? The investigation is over. But if you can’t sleep nights worrying about it, I’ll tell you. Lennox had no war record.’

I told him Mendy’s story.

‘Mendy is a gangster. He is also a liar. And you’re a fool to believe him.’

He didn’t give me a chance to tell him what I thought he was. He just hung up.

I drove to Wade’s house at noon. It was too hot to be a nice day. Even the wind was hot.

The house was cool, though. Wade took me into his study. A pile of papers next to the typewriter impressed me.

‘The book?’ I asked.

‘Yes, and it’s rotten. I’m not a writer anymore. I’m someone who used to write. Want a drink?’

‘A soda, please.’

‘Very clever. I think I’ll have one, too.’ He rang a bell and Candy came.

‘Two sodas, and we’ll have lunch in an hour,’ he told the Mexican.

‘It’s Thursday, boss. My day off, remember?’

‘Then just make us some sandwiches.’

‘I’m not the cook, boss.’

Wade gave him a narrow look. ‘I’m having lunch with my friend. The cook is off today.’

‘You think he’s your friend,’ Candy said, glancing at me, ‘maybe you should ask your wife.’

‘Watch your mouth, little man,’ Wade warned, suddenly angry. ‘Remember who pays you.’

Candy smiled. ‘OK, boss, I’ll get lunch.’ He left for the kitchen.

‘But what are you paying him for?’ I asked Wade.

‘You’re going to start that again?’

‘And the good man that died for you? Let me tell you. Terry Lennox. Candy knows you were seeing Sylvia, so you pay him.’

Wade asked me, ‘You think I killed her?’

‘I’m not looking for her killer. What’s driving you insane is that you don’t know. You were drunk and you don’t remember. That’s how it was.’

He was going to say something but Candy came in carrying the sandwiches and two bottles of beer. Wade looked at the beer and shook his head. ‘Get me a real drink, Candy.’

The Mexican said there was only beer and that he was leaving now; he reminded Wade again that it was his day off.

‘So go. I’ll get the stuff myself.’

They left the room together and then Wade returned a minute later with a bottle of whisky and a glass. He filled it, drank, then filled it again.

‘Where’s your wife?’ I asked him as he put the bottle and the glass down on his desk.

‘Why? Are you in love?’ The whisky was already at work.

‘I ask because I don’t want to leave you alone, now that you’re going to fall to pieces again. I wouldn’t want you to shoot the ceiling again.’

He looked at me with deep worry in his eyes. ‘I really did that, didn’t I? You know, I can’t remember.’

‘That’s your whole trouble,’ I told him. ‘Is the gun still in the desk?’ I had put it there that night. Today, I didn’t want him in the same room with it.

‘I don’t know where it is, but it’s not in the desk,’ he said. ‘Look for yourself.’

I did, and it wasn’t there. Eileen must have hidden it from him.

‘Now that you’ve had your look around,’ he said, the whisky in charge once more, ‘why don’t you leave me alone? I’m tired of your face.’

I took my sandwich to a table and some chairs outside. It was a little hotter here, but it was nicer than being with Wade. I watched a boat zip up and down the lake. The people in the boat were laughing. They were talking to each other but I couldn’t hear anything except the loud roar of the boat’s engine. After I finished my sandwich, I went back and put my head in at the door of the study.

‘Go away,’ Wade said, and shook the half-empty whisky bottle at me.

I went back outside to wait for someone to come home and keep an eye on the fool. The boat continued to roar along the shore of the lake. I walked down to get a closer look. The man behind the wheel waved at me. Maybe he didn’t know he was wrecking a nice quiet afternoon and maybe he knew and didn’t care. I walked back to the house. The boat moved down the lake and took its awful noise with it. At the top of the garden steps, I heard the doorbell ringing. I went in and opened the door for Eileen Wade.

‘Oh, Mr Marlowe. I thought it was Candy or Roger. I forgot my key.’

‘It’s Candy’s day off.’

There must have been something in my voice.

‘Is anything wrong?’ she asked.

‘Well, a little drinking is being done. He’s in his study. Probably asleep by now. And I must get going.’

‘Oh, don’t go. Stay and have some tea.’

I don’t know why I said yes. I didn’t want any tea.

She took off her jacket. ‘I’ll just look in and see if Roger is all right.’

I watched her cross to the study door and open it. She looked in for a moment and closed the door and came back.

‘Yes, he’s asleep. I have to go upstairs, but I’ll be right back down.’

She went up and I heard her door close. I went to the study. If he was sleeping, he wouldn’t need whatever was left in the bottle. I opened the door.

There was perfect silence and a strong smell of gunsmoke in the room. Before I was half-way to where he lay on the sofa, I knew he was dead.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.