یک تله کوچک

کتاب: فیلیپ مارلو - کارآگاه خصوصی / فصل: خداحافظی بلند / فصل 11

یک تله کوچک

توضیح مختصر

مارلو میفهمه که لنوکس نمرده و با کمک دوست‌هاش یه زندگی جدید با یه نام جدید شروع کرده.

  • زمان مطالعه 12 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل یازدهم

یک تله کوچک

من گوشی رو قطع کردم. دوش گرفتم و اصلاح کردم. سریع لباس‌هام رو پوشیدم. برای اینکه میدونستم زمان زیادی ندارم. وقتی زمانم تموم شد، داشتم کفش‌هام رو می‌بستم.

برنی اولز وقتی تلفن رو برداشتم، گفت: “سلام، مارلو. بیا اینجا و عذاب بکش.”

این بار متفاوت بود. این یک خودکشی دیگه بود، ولی واقعی بود. اونها از وجود من زیاد خوشحال نبودن، ولی چیزی نبود که بخوان من رو باهاش تهدید کنن. هرناندز به داستان من گوش کرد و این بار هیچ پیشنهادی درباره اینکه حرف دیگه‌ای برای گفتن دارم یا نه نداشت. اعتراف‌نامه کامل ایلین وید اونجا بود. ولی دادستان مرکزی اعتراف‌نامه رو نمی‌خواست، برای اینکه اون‌ اعتراف‌نامه دیگه درباره قتل لنوکس رو از قبل باور کرده بود. از طرف دیگه، دفتر کلانتر اعتراف‌نامه رو دوست داشت. برای این که از دادستان مرکزی خوششون نمیومد. دکتر لورینگ پیداش شد. برای اینکه ایلین بیمار اون بود و خودش رو با داروهای اون کشته بود. ما از دیدن هم خوشحال نبودیم. بعد از اینکه دکتر رفت، به من گفته شد که من هم میتونم برم. اولز من رو از داخل یک اتاق دیگه برد بیرون. اون به مقداری کاغذ روی میز اشاره کرد. “کپی‌های اعتراف‌نامه. اگه یه نفر یکی از اونها رو برداره، خیلی بد میشه. دادستان کل نمی‌خواد این موضوع رو عمومی کنه.”

بعد، اون رفت بیرون به راهرو تا کمی هوا بخوره و من رو تنها گذاشت. اون یک دقیقه بعد برگشت.

وقتی رفتیم بیرون زیر نور آفتاب، ازش پرسیدم: “تو دادستان‌ کل رو دوست نداری، مگه نه، برنی؟”

اولز لبخند زد. “من همه رو دوست دارم. من حتی تو رو هم دوست دارم. هر چند همه دوستت ندارن و فکر می‌کنم، حداقل در چند روز آینده مردم دوستت خواهند داشت. امیدوارم هنوز همراهت تفنگ داشته باشی.”

گفتم: “دارم. ولی همیشه به درد نمیخوره. روزنامه‌ها نوشته بودن ویلی ماگون شبی که فرستادنش بیمارستان دو تا تفنگ داشته.”

گفت: “درسته. به یاد آوردنش فکر خوبی نیست.”

وقتی رسیدم خونه، با مورگان، خبرنگاری که سری قبل من رو از پاسگاه به خونه رسونده بود، تماس گرفتم. ما یک مکالمه طولانی داشتیم. اون سعی می‌کرد منو قانع کنه که این کار رو نکنم. ولی نتونست موفق بشه. و اون یک خبرنگار بود و دنبال داستان میگشت، با این حال بهم هشدار داد.

“وقتی ما این اعتراف‌نامه رو چاپ کنیم، تو مشهورترین شخص این شهر میشی. دادستان‌ کل دیر یا زود می‌فهمه این از کجا اومده. پاتر خیلی عصبانی میشه و ممکنه با شخصیت بودن رو فراموش کنه. و مندی هم عصبانی میشه، برای این که بهت گفته بود این موضوع رو فراموش کنی و مندی حتی تظاهر به به باشخصیت بودن هم نمیکنه.”

تمام این حرف‌ها حقیقت داشتن و توصیه‌ی اون، توصیه‌ی خوبی بود.

گفتم: “چاپش کن، مورگان.” و کل نامه رو از روی کپی که از دفتر کلانتر برداشته بودم براش خوندم.

روز بعد در صفحه اول روزنامه چاپ شد. دادستان کل گفت اینها همه دروغه، ولی روزنامه خوب به فروش رفت.

برنی اولز اومد خونه‌ من و دوباره اوقات سختی با هم داشتیم. اون تعجب می‌کرد که چرا با وجود چیزهایی که در مورد ایلین وید می‌دونستم، باهاش تماس نگرفتم. اون گفت شاید من می‌خواستم اون بمیره. گفتم من فقط می‌خواستم برگرده و یه نگاهی به بلاهایی که سر دو تا مرد خوب آورده، بندازه.

“تو فکر می‌کنی یه میمون باهوشی. مگه نه، مارلو؟”

“میخوای چی بگم؟”

“هیچی. دیگه خیلی دیره. مردای مزخرف میان سراغت و خیلی زود هم میان. کاملاً واضح و مشخص و بده.

“اصنلاً تو چرا اینجایی، برنی؟ ما یه زمان‌هایی با هم دوست بودیم ولی تو واقعا نمی‌تونی با یه پلیس دوست باشی، میتونی؟ یه آدم سرسخت پیری مثل تو نمیتونه.”

اون آبجوش رو تموم کرد و رفت. روز رو با گوش دادن به چند تا آهنگ خوب تو رادیو گذروندم.

روز بعد دادستان کل یک بیانیه‌ی کامل داده بود و به روزنامه مورگان حمله کرده بود و حرف‌های خوب زیادی درباره خانم وید بیچاره زده بود، با این حال روزنامه به موقعیتش چسبیده بود و فروش خوبی داشت. من به دفترم رفتم و هیچ کار به خصوصی انجام ندادم، نه کاری که بخوام به یاد بیارم. تا اینکه روز کاری به پایان رسید. من سر راهم به خونه، تو یه رستورانی غذا خوردم. از خیابان لوکاست که مثل همیشه خلوت بود، گذشتم. پارک کردم و تمام پله‌های خونه رو بالا رفتم. می‌خواستم در خونه رو باز کنم، ولی از قبل چند اینچ باز شده بود.

یه صدای آشنا گفت: “بیا تو، بی‌ارزش. به خونه خوش اومدی.”

اگه همون لحظه تفنگم رو در می‌آوردم، تونستم بهش شلیک کنم. ولی یک مدت طولانی بی‌حرکت ایستادم و یه نفر از توی بوته‌ها بیرون پرید و من رو هل داد داخل خونه خودم.

مندی یه کت و شلوار گرون‌قیمت دیگه پوشیده بود و همون لبخند کثیف رو لبش بود. هر چند که اول ندیدمش. برای این که داشتم به مرد دیگه‌ای که تو کنج اتاق نشیمنم نشسته بود، نگاه می‌کردم. اون یه تفنگ کنار زانوهاش داشت و پوستش طوری از آفتاب سوخته بود که تو نور نیمه تاریک خونه به هیچ وجه نمیتونستم قیافه‌اش رو ببینم.

مندی می‌خواست حواسم به اون باشه. مردی که هلم داده بود، با زدن رو بازوم این مسأله رو بهم یادآوری کرد. دردش فوری ناپدید شد، ولی ماهیچه‌ی بازوم هم همراهش از کار افتاد. بهش نگاه کردم. اون یه مکزیکی درشت هیکل بود. قوی و زمخت بود. هیچ آدم زمختی، زمخت‌تر از یه مکزیکی زمخت وجود نداره. همچنان که مهربون‌تر از یه مکزیکی مهربون وجود نداره. و یا صادق‌تر از یه مکزیکی صادق، و یا مهم‌تر از همه اینها، ناراحت‌تر از یه مکزیکی ناراحت. این مرد، یکی از قوی‌ترین‌هاش بود. دیگه پر زورتر از اینش نمی‌تونست سراغم بیاد.

مندی روبروم ایستاد. من به تفنگی که توی دست راستش بود خیلی علاقه داشتم و از قرار تفنگ هم به من علاقه داشت.

اون با تفنگ منو زد و درد گرفت. “تو گوش نکردی، بی‌ارزش.”

از اینکه دهنم هنوز کار میکنه متعجب بودم، و گفتم: “نباید خودت این کار رو انجام میدادی. باید چند نفر داشته باشی که این کار رو برات انجام بدن. مثل همون بلایی که سر ویلی موگان آوردی.”

اون دوباره لبخند زد. “نه، مارلو. اون یه مسئله کاری بود. اون سعی کرد به من فشار بیاره. اون، اون ماشین بزرگ رو با پول من خرید و بعد سعی کرد بهم فشار بیاره. تو، مارلو، یه مسئله‌ی شخصی هستی. تو باعث شدی من از لحاظ حرفه‌ای خجالت زده بشم. نمیتونم بهت اجازه بدم این کارو بکنی.”

من سرمو تکون دادم. “مسئله بیشتر از ایناست. چی شده؟ دوستت، لنوکس بی‌گناه بود. ولی تو حتی انگشتت رو هم تکون ندادی که این مسئله رو ثابت کنی و بعد من اومدم و کاری رو که تو باید می‌کردی و انجام دادم. اون زندگی تو رو نجات داده بود و تو هیچ کاری نکردی. برای اینکه تو یه دوست نیستی. و آدم بزرگی هم نیستی. تو فقط یه پسر بچه پر سر و صدایی که نمیتونه به هیچ کسی غیر از خودش فکر کنه.”

صورتش یخ بست و تفنگ رو بلند کرد که دوباره منو بزنه. من هیچ فکر و نقشه‌ای نداشتم. فقط از کتک خوردن خسته شده بودم. محکم زدم تو شکمش. وقتی افتاد دوباره با زانوم زدمش. بعد منتظر موندم تا بهم شلیک کنه. هیچ اتفاقی نیفتاد. اطراف رو نگاه کردم. مرد زمخت و خشن کنار در ایستاده بود و تماشا میکرد. اون حتی به خودش زحمت نداد به مندی که حال رو زمین دراز کشیده بود و نفس نفس میزد، نگاه کنه.

در آخر مرد روی صندلی تکون خورد. بلند شد و تفنگش رو کنار گذاشت و خندید. “نکشش، مارلو. زنده می‌خوایمش.”

همون لحظه بود که برنی اولز سوت‌زنان اومد تو.

“سلام، مارلو. تو صورتت رو بریدی.” اون به من مندی که هنوز روی زمین بود، اشاره کرد. اون به مردی که میخندید، دستور داد: “این مرد نازک نارنجی رو از اینجا ببرید بیرون.”

من گفتم: “اون نازک نارنجی نیست. صدمه دیده. هر کسی میتونه صدمه ببینه. ویلی موگان هم نازک نارنجی بود؟”

اولز حرفم رو قبول کرد. “نه. و حالا قضیه موگان رو از دهن خود مندی شنیدیم. برای اینکه تو این شهر گانگسترها نمیتونن دست به پلیس بزنن. خلاف قانونه. ما این رو به مندی یادآوری می‌کنیم. این تله کوچیک خوب جواب داد. چند تا زخم روی صورتت هست ولی می‌خوام بگم حقت بود.”

مندی رو بردن بیرون و من رو تو خونه تاریک و آروم و بی‌صدام تنها گذاشتن. من چند دقیقه به این موضوع فکر کردم و بعد یه تماس تلفنی گرفتم.

“مارلو؟ من این اسم رو میشناسم. درسته. دوست تری. چطور میتونم کمکتون کنم؟” اون صدای آروم و خونسرد یه مرد بازرگان رو داشت.

“آقای استار، شما میتونید چیزهایی درباره مکزیکو بهم بگید. مندی همین الان به دیدنم اومده بود و فکر نمی‌کنم از دستم به خاطر … چیزهای توی روزنامه عصبانی باشه. مسئله مکزیکوست. یه مسئله‌ای اونجا وجود داره. اعتراف‌نامه‌ای که لنوکس نوشته بود قلابی بود. چند تا دروغ دیگه وجود داره؟ اون یه نامه به من نوشته بود که یه نفر دیگه فرستاده بود. کی؟”

رندی استار گفت: “من هیچ فکری ندارم، آقای مارلو.”

“من فکر می‌کنم شما باید به این مسئله پی ببرید، آقای استار. اگه شما نتونید، کس دیگه‌ای این کار رو انجام میده.”

“تو، مارلو؟” حالا دیگه صداش شبیه یه مرد بازرگان خونسرد نبود.

“من نه. یه مرد خیلی بزرگ که حتی اگه عطسه هم بکنه، میتونه بهت آسیب بزنه. بنابراین سر از این قضیه در بیار، آقای استار.”

روز بعد به دیدن وکیلی رفتم که وقتی لنوکس رو خاک می‌کردن، اونجا بود. اون از دیدن من تعجب کرد ولی رفتارش بد نبود.

“تو خیلی کله شقی. مگه نه، مارلو؟ هنوز این قضیه رو ول نکردی؟”

“بله، آقای اندیکوت. هنوز دارم این مسئله رو کنکاش می‌کنم. می‌خوام بدونم می‌تونید چند دقیقه از وقتتون به من اختصاص بدید؟”

اون گفت: “چرا که نه.”

“میتونم حدس بزنم که وقتی در زندان به دیدنم اومدید از طرف هارلان پاتر بود؟”

اندیکوت با سرش تصدیق کرد.

من ادامه دادم: “فکر می‌کنم پاتر این روزها از دستم خیلی عصبانیه؟” ولی وکیل در کمال تعجب گفت که نیست.

“آقای پاتر دامادش، دکتر لورینگ رو مقصر میدونه. اون فکر میکنه اگه اون زنه، وید، داروهایی رو که دکتر براش تجویز کرده بود رو مصرف نمی‌کرد، هیچ کدوم از این اتفاقات نمی‌افتاد.”

“اون اشتباه میکنه. شما جسد تری رو در اتاتوکلان دیدید، درسته؟”

“البته که دیدم.”

“ظاهرش مثل قبل نبود. درسته؟”

“منظورت رنگشه؟ نه. اون تیره‌تر بود. خیلی تیره‌تر. ولی جای زخمش هنوز اونجا بود و از اثر انگشتش رو هم گرفتیم. هیچ شکی نبود که خودشه.”

من سوال بعدی رو دو بار تکرار کردم تا متوجه شد. “یه صندوق پستی؟ نه. به خاطر نمیارم که صندوق پستی دیده باشم.”

من نامه تری رو نشونش دادم. اون به آرومی خوندش.

وقتی خوندن نامه رو تموم کرد گفت: “تعجب می‌کنم چرا این کار رو کرده؟”

“چرا نامه رو فرستاده؟”

“نه. البته که نه. اینکه چرا اعتراف کرده و خودش رو کشته؟ دقیقا مثل صندوق پستی. شاید چیزی دیده که شبیه صندوق پستی بوده. اوتاتوکلان شهر مدرنی نیست.”

گفتم: “میدونم. من دربارش تحقیق کردم. جمعیتی در حدود ۱۰۰۰ نفر. جاده‌ی خوبی نداره. یه فرودگاه محلی کوچیک داره. یک هتل. جایی نیست که بتونی توش صندوق پستی پیدا کنی.”

اندیکوت داشت سعی می‌کرد بفهمه. “به نظرت معنیش چی می‌تونه باشه که هیچ صندوق پستی اونجا وجود نداره؟”

گفتم نمیدونم. چیزی که نگفتم، این بود که مطمئن بودم یه روز سر از این قضیه در میارم.

فصل دوازده

یک خداحافظی طولانی

یک ماه سپری شد و من هیچ چیز جدیدی نفهمیدم. بعد یک روز اومدم تو دفترم و دیدم یک نفر غریبه منتظرمه. یک مرد مکزیکی قد بلند و خوش لباس. اون کنار پنجره باز نشسته بود و سیگار قهوه‌ای می‌کشید که بوی خیلی قوی داشت. اون موهای سیاه بلند داشت که ما آدم‌های مرز شمالی زیاد این کار رو نمی‌کنیم. اون همچنین عینک آفتابی سبز رنگ زده بود. اون مودبانه بلند شد.

“آقای مارلو؟”

“چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟”

اون یه تیکه کاغذ تا شده که به اسپانیایی بود داد دستم و به زبان اسپانیایی بهم گفت که این یک معرفی‌نامه از طرف آقای استار از لاس وگاسه.

گفتم: “اگه می‌تونید انگلیسی صحبت کنید، انگلیسی حرف بزنیم.”

اون گفت: “البته که میتونم.” اون زیاد لهجه نداشت ولی به شیوه اسپانیایی آمریکایی صحبت کرد، که روی تمام کلمات دوم یا سوم هر جمله‌اش تاکید می‌کرد.

من کاغذ رو باز کردم و خوندم. “این کاغذ یکی از دوستای من به نام سیسکو مایورانوس رو معرفی می‌کنه. فکر می‌کنم می‌تونه کمکت کنه. اس.”

گفتم: “آقای مایورانوس بیاید بریم داخل دفترم.” و در رو براش نگه داشتم. وقتی از کنارم می‌گذشت بوی عطرش رو حس کردم. اون یه سبیل تمیز و باریک داشت. اون خیلی لطیف و بی‌خطر به نظر می‌رسید. فقط اینکه اون قدری که لطیف به نظر می‌رسی، نبود. برای اینکه روی هر دو گونه‌اش جای چاقو داشت.

اون همین که نشست، گفت: “شما می‌خواستید چیزهایی درباره آقای لنوکس بدونید. من در هتل اوتاتوکلان کار می‌کردم.”

“زیاد اون شکلی به نظر نمی‌رسید.”

اون گفت: “گاهی اوقات زندگی سخته.”

“کی نامه رو برای من پست کرد؟”

اون گفت: “من پست کردم.” اون یه جعبه سیگار بیرون آورد و وقتی داشت یکی دیگه رو برای خودش روشن میکرد، به من هم تعارف کرد.

“من سیگار کوبایی دوست ندارم، ممنونم. شما نامه رو پست کردید؟”

“درسته. پسره می‌ترسید بره بالا به اتاق. برای اینکه یه پلیس بیرون در منتظر بود. بنابراین من رفتم بالا و اون نامه رو داد به من.”

“آقای مایورانوس، پول زیادی داخل نامه بود. شما باید داخلش رو نگاه کرده باشید.”

اون به سردی گفت: “نامه باز نبود. من مرد درستکاری هستم.”

“معذرت می‌خوام. ادامه بدید، لطفاً.”

“من با قهوه رفتم داخل اتاقش. تو دستش تفنگ داشت. نامه روی میز بود. اون به من گفت نامه رو بردار و برو. کمی پول داد بهم. طبیعتاً بعداً دادمش به پسر.”

“من روی پله‌ها بودم و داشتم برمیگشتم که صدای شلیک رو شنیدم. نامه رو قایم کردم و برگشتم. پلیس توی اتاق بود. آقای لنوکس مرده بود.”

ازش پرسیدم هتل پر بود یا نه.

اون یه لحظه فکر کرد. یه سیگار کوبایی دیگه روشن کرد.

اون گفت: “نه. پر نبود. شاید شش، هفت نفر مهمون داشت.”

پرسیدم: “آمریکایی بودن؟”

“بله دو تا شکارچی آمریکایی. فکر می‌کنم یکیشون با لهجه‌ی اسپانیایی حرف میزد.”

“اونا نزدیک اتاق لنوکس رفتن؟”

“چرا باید برن؟؟” این یه جواب نبود. ولی نمی‌تونستم به خاطر عینک آفتابی چشماش رو ببینم. بنابراین نفهمیدم چرا جواب نداد.

در حالی که بلند می‌شدم، گفتم: “خب. لطف کردید که اومدید. میتونید از عوض من از رندی تشکر کنید و همچنین بهش بگید که سری بعد میتونه یه نفر دیگه رو که حداقل میدونه درباره چی حرف میزنه رو بفرسته.”

اون خیلی بد به من نگاه کرد. من دوباره به اون جاهای زخم چاقو نگاه کردم. اون تو هتل مرد مودبی نبوده. اون دوست نداشت بهش شک بشه.

گفتم: “بیا اینو امتحان کنیم. دو تا آمریکایی به اسم‌های منندز و استار، رفتن به اتاق لنوکس. لنوکس میدونست اونها اونجان. اون میدونست چرا اونجان. اون نامه رو برای من نوشت، برای این که احساس گناه می‌کرد. اون به من حقه زده بود. ولی مردی مثل لنوکس دوست نداره به دوستش حیله بزنه. به هر حال، تو نا مه رو انداختی تو صندوق پستی؟”

مایورانوس اخم کرد. “صندوق پستی؟ اوتاتوکلان مکزیکوسیتی نیست، آقا. اونجا هیچ صندوق پستی وجود نداره.”

“نه. وجود نداره. و قهوه‌ای هم در کار نبود. تو برای لنوکس هیچی نبردی. توی اتاقش نرفتی. آمریکایی‌ها رفتن. یکی از اونها تفنگ رو برداشت و به لنوکس شلیک کرد. اون خیلی با دقت این کار رو کرد تا گلوله نره تو بدن لنوکس. گلوله یه زخم بد روش گذاشت ولی اونو نکشت. نقشه این بود که وکیلی رو که قرار بوده بره اونجا رو گول بزنن. بنابراین وقتی وکیل رفت، لنوکس دارو خورده بود و توی یخ بسته‌بندی شده بود و وکیل اون رو توی اتاق تاریک دید. اثر انگشت‌ها هم واقعی بودن ولی لنوکس نمرده بود. البته آمریکایی‌ها به پلیس مکزیکی پول دادن. اونها حتماً به چند نفر دیگه هم پول دادن. همه اینها به نظرت ممکن نیست؟”

به نظر میرسید مایورانوس داره از اول به همه اینها فکر میکنه.

“احتمالا، بله. پلیس‌های همه جا باید پول در بیارن. اوتاتوکلان از همه‌ی شهرها فاصله داره و اونجا هیچ‌کس سوالات زیادی نمیپرسه. همه‌ی اینها امکان‌پذیره، آقا. به جز یه چیز.”

“چی؟”

“اگه این حرف‌ها حقیقت داشته باشه، پس من یه دروغگوام. پس من نرفتم داخل اتاق و قهوه‌اش رو بهش ندادم و نامه رو بر نداشتم.”

“تو اونجا بودی، رفیق. داشتی نامه رو می‌نوشتی.”

مکزیکی قد بلند عینک آفتابیش رو برداشت. هیچ چیزی نمیتونه رنگ چشم‌های آدم رو عوض کنه.

اون گفت: “فکر می‌کنم برای خوردن جین و لیمو زود باشه.”

اونها در مکزیکو خوب روش کار کرده بودن. چرا که نه, دکترها، نقاش‌ها و معمارهای اونها به اندازه مال ما خوبن. حتی گاهی اوقات بهتر هم هستن. اونها دماغش رو تغییر داده بودن. اونا تونسته بودن جای زخم رو بردارن تا یکی دیگه روی گونی دیگه‌اش به جاش بذارن. جای چاقو در مردم مرزهای جنوبی چیز غیرعادی نیست.

پرسیدم: “حدسیاتم چقدر نزدیک به واقعیت بود؟”

“خیلی نزدیک بود. فقط چند تا جزئیات اشتباه بود. ولی مهم نیست. ما باید خیلی سریع این کار رو می‌کردیم. من تا اتاتوکلان تعقیب شده بودم. مندی نمی‌خواست من برات نامه بنویسم ولی من اصرار کردم.”

میدونستی کی سیلویا رو کشته؟”

اون مستقیم جوابم رو نداد. “سخته بذاری یه زن به خاطر قتل دستگیر بشه. حتی اگه هیچ وقت واقعاً دوستش نداشتی.”

گفتم: “دنیای سختیه. پاتر تو این قضیه با تو بود؟”

اون لبخن زد. “فکر نمی‌کنم. مطمئن نیستم. ولی فکر می‌کنم اون باور داره که من مردم. کی میتونه بهش گفته باشه؟ مگه اینکه تو بگی.”

“نگران نباش. ما تا حالا هیچ وقت با هم چایی نخوردیم. شنیدی پلیس مندی رو گرفته؟”

اون دوباره لبخند زد. “اونا گرفته بودنش. اون الان تو مکزیکوست. اونقدرها هم که تو فکر می‌کنی بد نیست. اون هم یه قلب داره.”

“و یه مار هم داره.”

“نظرت درباره جین و لیمو چیه؟”

من بدون اینکه بهش جواب بدم، بلند شدم و به طرف گاوصندوقم رفتم. بازش کردم. چک پنج هزار دلاری رو در آوردم. گذاشتمش جلوش رو میز. “از بازی کردن باهاش لذت میبرم. ولی حالا دیگه مال توئه.”

اون نگاش کرد ولی بهش دست نزد.

اون گفت: “من پول زیادی دارم. می‌تونستی بی‌خیال این داستان بشی.”

“میدونم. بعد از اینکه شوهرش رو کشت، ممکن بود کارهای فوق‌العاده دیگه‌ای هم بکنه. به هر حال، اون هیچ چیز خاصی نبود. فقط یه مرد بود. اون هم می‌دونست چه اتفاقی افتاده و خیلی سعی کرد با اون قضیه زندگی کنه. کتاب نوشت. حتماً دربارش شنیدی.”

“من نمیخواستم کس دیگه‌ای آسیب ببینه. ترسیده بودم و فرار کردم. اگه می‌موندم، شانسی نداشتم. چیکار باید میکردم؟”

“نمیدونم.”

“اون دیوونه بود. در هر صورت ممکن بود شوهرش رو بکشه.”

من باهاش موافق بودم که ممکن بود بکشه. اون به خیال اینکه همه چیز بینمون حل شده، لبخند زد. “پس بیا بریم بخوریم. بیا بریم بار ویکتور.”

“الان وقت ندارم، آقای مایورانوس.”

اون با ناراحتی پرسید: “ما یه زمانهایی دوستای خوبی بودیم. مگه نه؟”

من به آرومی گفتم: “بودیم؟ من فراموش کردم. به نظرم دو نفر دیگه بودن که دوستای خوبی بودن. پولت رو بردار. روش خون زیادی ریخته شده.”

“تو به پول نیاز داری.”

“تو از کجا میدونی؟”

اون چک رو برداشت و گذاشت تو جیبش. لب پایینش رو با دندون‌هایی به سفیدی وقتی پوستت قهوه‌ایه می‌تونی داشته باشی گاز زد.

اون یهو گفت: “به یاد میاری من بهت این شانس رو دادم که به پلیس زنگ بزنی و جلوم رو بگیری. به یاد میاری؟”

من گفتم: “من ازت دلگیر نیستم. تو یه مرد این مدلی هستی. یه مدت طولانی سعی کردم بفهممت. تو ویژگی‌های خوبی داشتی ولی یه اشکالی وجود داشت. تو قوانین خودت رو می‌ساختی. فکر میکنم تو یه مرد خوب بودی، ولی همش شانسی بود. تو همون قدر که مردهای درستکار رو دوست داشتی گانگسترهات رو هم دوست داشتی. شاید جنگ این بلا رو سرت آورده. ولی تو این شکلی به دنیا اومدی.”

با ناراحتی گفت: “نمیفهمی؟ بیشتر از اونی که بهت گفتم نمی‌تونستم بگم. تو تحمل نمیکردی.”

“این بهترین جمله‌ای بود که تا حالا بهم گفتی.”

“تو به اونا میگی گانگستر. من مشکل داشتم و اون‌ها می‌دونستن مشکل چیه. اونها به خاطر تنها کار درستی که تو عمرم انجام دادم به من مدیون بودن. وقتی بهشون نیاز داشتم کمکم کردن و مجانی. مارلو، تو تنها آدم تو دنیا نیستی که نمیشه خریدش.”

اون یکی از سیگارهای من رو درآورد و در روشن کردنش کمی مشکل داشت.

“من رو میشه خرید، تری. تو خیلی از من خریدی. به بهای یه لبخند و یک تصدیق با سر و چند تا نوشیدنی در بارهای خلوت. تا وقتی ادامه داشت خوب بود. به امید دیدار، رفیق. من ازت خداحافظی نمی‌کنم. اگه معنایی داشت، اگه یه خداحافظی غمگین و بی‌کسانه و آخرین دیدار بود، خداحافظی می‌کردم.”

اون گفت: “خیلی دیر برگشتم. کار کردن روی صورتم خیلی طول کشید.”

“اگه من سوالات سخت زیادی نمی‌پرسیدم، تو هیچ وقت نمیومدی.”

من اشک رو تو چشماش دیدم. اون فوری عینک آفتابی سبزش رو به چشماش زد. “اونها نمی‌خواستن من چیزی بهت بگم.”

“من قضاوتت نمی‌کنم، تری. هیچ وقت این کار رو نکردم. تو به روش‌های مختلفی مرد خوبی هستی. مسئله اینه که تو دیگه اینجا نیستی. یه مدت طولانی نبودی. لباس‌های قشنگ تنت کردی و بوی خوبی میدی و یه سیبیل کوچولوی قشنگ داری.”

اون تقریباً با حالت ناامیدانه گفت: “فقط یه نمایشه.”

“ولی تو خوشت میاد.”

“و نمایش تنها چیزیه که هست. چیز بیشتری نیست. درونم خالیه. داشتمش، مارلو. خیلی زمان پیش داشتمش. خوب، به گمونم این تمام چیزی که برای گفتن داریم.”

دستشو دراز کرد. من باهاش دست دادم. “به امید دیدار، آقای مایورانوس.”

اون گفت: “خداحافظ.” و رفت بیرون. من دیدم که در بسته شد. به صدای پاش گوش دادم. میخواستم جلوشو بگیرم؟ که برگرده؟ که احساسی که دارم رو عوض کنه؟ خوب، اون این کار رو نکرد. اون آخرین باری بود که دیدمش.

هیچ کدوم از اونها رو دوباره ندیدم. به جز این به جز پلیس‌ها. هنوز راهی برای خداحافظی کردن با اونها ایجاد نشده.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ELEVEN

A Little Trap

I hung up and took a shower and shaved. I dressed quickly because I knew I didn’t have much time. I was tying my shoes when my time ran out.

‘Hello, Marlowe,’ Bernie Ohls said when I picked up the telephone. ‘Come down here and suffer.’

It was different this time. It was another suicide but this was the real thing. They were not happy with me but there was nothing they could threaten me with. Hernandez listened to my story and this time he didn’t make any suggestions as to what else I might want to say. There was Eileen Wade’s full confession, too, but the DA didn’t want it because he had already believed another confession to the Lennox murder. The sheriff’s office, on the other hand, liked the confession. They liked it because they didn’t like the DA. Dr Loring showed up because she had been his patient and she had killed herself with his medicine. We were not glad to see each other. After the doctor left, I was told I could go, too. Ohls took me out through another room. He pointed out a small pile of papers on a desk. ‘Copies of the confession. It would be terrible if someone took one of them. The DA doesn’t want this to become public.’

Then he went out into the hall to get some air, leaving me alone. He came back a minute later.

When we were out in the sunlight, I asked him ‘You don’t like the DA, do you, Bernie?’

Ohls smiled. ‘I like everybody. I even like you. Not everyone does, though, and in a few days fewer people will like you, I think. I hope you still carry a gun.’

‘I do,’ I said, ‘but it doesn’t always help. The newspapers said that Willie Magoon was carrying two of them the night they put him in hospital.’

‘That’s right,’ Ohls said. ‘It would be a good idea to remember that.’

When I got home, I called Morgan, the reporter who’d given me the ride home from the police station that other time. We had a long conversation. He tried to persuade me not to do it, but he couldn’t, and he was still a reporter and he wanted the story. He did warn me, though.

‘When we print this confession, you’re going to be the least popular person in town. The DA will know sooner or later where it came from. Potter will be so angry he might forget he’s a gentleman. And Mendy will be angry, too, because he told you to leave it alone, and Mendy doesn’t even pretend to be a gentleman.’

It was all true, and his advice was good advice.

‘Print it, Morgan,’ I said, and I read the whole letter to him from the copy I’d taken from the Sheriff’s office.

It came out the next day, on the front page. The DA called it lies but the newspaper sold very well.

Bernie Ohls came over and we had another bad time together. He wondered why I hadn’t called him with what I’d had against Eileen Wade. He said maybe I wanted her dead. I said I had just wanted her to take a long look at what she had done to two good men.

‘You think you’re a clever monkey, don’t you, Marlowe?’

‘What do you want me to say?’

‘Nothing. It’s too late. The hard boys will come for you. And it’s very quiet here. Dark and quiet.’

‘Why are you even here, Bernie? We were friends once but you can’t really be friends with a cop, can you? Not a tough old one like you.’

He finished his beer and left. The day ended with some good songs on the radio.

The next day the DA made a full statement attacking Morgan’s newspaper and he said a lot of pretty things about poor Mrs Wade and still the newspaper held to its position. I went to my office and did nothing special, nothing that I can remember, until the workday was over. I ate at a restaurant on the way home. I drove up Locust Avenue and it was as empty as usual. I parked and went up all my steps. I would have unlocked the door but it was already a few inches open.

‘Come on in, Cheapie,’ a familiar voice said. ‘Welcome home.’

If I had taken my gun out right then I could have shot him. But I stood still a moment too long and someone slipped out of the bushes and pushed me through my own doorway.

Mendy was wearing another expensive suit and the same nasty smile. I didn’t see him at first, though, because I was looking at the other man sitting in the corner of my living room. He had a gun lying across his knees and he was so brown from the sun that there in the half-dark I couldn’t see his face at all.

Mendy wanted my attention. The man that had pushed me reminded me of that in a soft place on my arm. The pain disappeared very quickly but with it went the muscle in my arm. I looked at him. He was a big Mexican. He was tough. There is nothing tougher than a tough Mexican, just as there is nothing gentler than a gentle Mexican, or more honest than an honest Mexican, or, above all, nothing sadder than a sad Mexican, This guy was one of the hard ones. They don’t come any harder anywhere.

Mendy stood in front of me. I was very interested in the gun in his right hand, and it looked interested in me.

‘You didn’t listen, Cheapie.’ He hit me with the gun. It hurt.

‘You shouldn’t have to do this yourself,’ I said, surprised that my mouth still worked. ‘You should have some boys do it for you. Like you did to Willie Magoon.’

He smiled again. ‘No, Magoon was business. He tried to push me. He bought that big car of his with my money and then he tried to push me. You, Marlowe, are personal. You embarrassed me professionally. I can’t let you do that.’

I shook my head. ‘There’s more to it than that. What happened? Your friend Lennox was innocent but you never moved a finger to prove it, and then I came and did the work you should have done. He saved your life and you didn’t do anything. Because you’re no friend, and you’re not big, you’re just a loud boy who can’t think of anyone but himself.’

His face froze and he lifted the gun to hit me again. I didn’t think; I didn’t have a plan. I was just tired of being hit. I kicked him full in the stomach. As he went down, I hit him again, with my knee. Then I waited to be shot, and nothing happened. I looked around. The hard one was standing by the door, watching me. He didn’t even bother to look at Mendy, who was now lying on the floor, gasping.

At last, the man in the chair moved. He stood up, put his gun away, and laughed. ‘Don’t kill him, Marlowe, we need him alive.’

That was when Bernie Ohls walked in, whistling.

‘Hello, Marlowe. You’ve cut your face.’ He gestured at Mendy, who was still on the floor. ‘Take this soft baby out of here,’ he ordered the laughing man.

‘He’s not soft,’ I said. ‘He’s hurt. Anybody can be hurt. Was Willie Magoon soft?’

‘No,’ Ohls admitted. ‘And now we’ve got the words from Mendy’s own mouth about Magoon. Because gangsters can’t touch policemen in this town. It’s against all the rules. We will remind Mendy of that. It worked well, this little trap. A few cuts on your face, but I’d say you deserved them.’

They led Mendy away and left me alone in my dark, quiet house. I thought about it for a few minutes and then I made a telephone call.

‘Marlowe? I know that name. Right, a friend of Terry’s. How can I help you?’ He had a businessman’s calm voice.

‘You can tell me about Mexico, Mr Starr. I just had a visit from Mendy and I don’t think he was mad at me for . . . something in the newspaper. It was Mexico. Something is wrong here. The confession Lennox wrote was false. How many other lies are there? He wrote me a letter which was mailed by someone. Who?’

Randy Starr said ‘I have no idea, Mr Marlowe.’

‘I think you should find out, Mr Starr. If you don’t, someone else will.’

‘You, Marlowe?’ He didn’t sound like the calm businessman now.

‘Not me. A man so big you could get hurt if he sneezed. So find out, Mr Starr.’

The next day I went to see the lawyer who had been to Mexico to watch them bury Lennox. He was surprised to see me but was not unfriendly.

‘You’re a stubborn one, aren’t you, Marlowe? Still digging?’

‘Yes, Mr Endicott, still digging. I wonder if you could give me a few minutes?’

‘Why not?’ he said.

‘Can I assume that you were representing Harlan Potter when you came to see me in jail?’

Endicott nodded.

‘I suppose Potter is very unhappy with me these days,’ I continued, but to my surprise the lawyer said he wasn’t.

‘Mr Potter blames his son-in-law, Dr Loring. He feels that if that Wade woman hadn’t been using those drugs that the doctor gave her, none of this would have happened.’

‘He’s wrong. You saw Terry’s body in Otatoclan, didn’t you?’

‘I did indeed.’

‘He didn’t look the same, did he?’

‘You mean the colour? No, he was darker, much darker. His hair was black. But the scar was still there and we took his fingerprints. There’s no question it was him.’

I asked him the next question twice before he understood it. ‘A mailbox? No, I don’t remember seeing a mailbox.’

I showed him Terry’s letter. He read it slowly.

‘I wonder why he did it,’ he said when he had finished reading.

‘Why he sent the letter?’

‘No, of course not. Why he confessed and killed himself. As for the mailbox, perhaps he saw something that looked like one. Otatoclan isn’t a modern town.’

‘I know,’ I said. ‘I looked it up. A population of one thousand, no good roads, a small local airport, one hotel. Not a place you’d find a mailbox.’

Endicott was trying to understand. ‘What do you think it would mean if there wasn’t a mailbox?’

I said I didn’t know. What I didn’t say was that I was sure I would find out one day.

CHAPTER TWELVE

The Long Goodbye

A month went by in which I learned nothing new. Then I came into the office one day and found a stranger waiting for me. A tall, well-dressed Mexican. He sat by the open window smoking a brown cigarette that smelled strong. He was wearing his black hair longer than we do north of the border. He was also wearing green sunglasses. He stood up politely.

‘Senor Marlowe?’

‘What can I do for you?’

He handed me a folded piece of paper and told me in Spanish that it was an introduction from Senor Starr of Las Vegas.

‘Let’s speak English,’ I said, ‘if you speak English.’

‘Of course I do,’ he said. He didn’t have much of an accent, but he spoke in the American Spanish way, stressing every second or third word in his sentences.

I unfolded the paper and read ‘This introduces a friend of mine, Cisco Maioranos. I think he can help you. S.’

‘Let’s go into my office, Senor Maioranos,’ I said, and held the inner door open for him. I smelled perfume as he went past me. He had a thin, neat moustache. He looked delicate and harmless. Except he probably wasn’t as delicate as he looked, because he had knife scars on both cheeks.

‘You wish to know about Senor Lennox,’ he said as he sat down. ‘I was working at the hotel in Otatoclan.’

‘You don’t look the type.’

‘Sometimes life is difficult,’ he said.

‘Who mailed the letter to me?’

‘I mailed it,’ he said. He took out a cigarette case and offered it to me as he lit another cigarette for himself.

‘I don’t like Cuban cigarettes, thank you. You mailed the letter?’

‘That’s correct. The boy was afraid to go up to the room because there was a policeman outside the door. A cop, as you say. So I went up and he gave me the letter.’

‘There was a lot of money in that letter, Senor Maioranos. You should have looked inside.’

‘The letter was not open,’ he said coldly. ‘I am an honest man.’

‘I apologize. Continue please.’

‘I went into his room with the coffee. He was holding a gun. The letter was on the table. He told me to take it and go. He gave me some money. Naturally, I gave it to the boy later.’

‘I was on my way down the stairs when I heard the shot. I hid the letter and came right back. The police were in the room. Senor Lennox was dead.’

I asked him if the hotel had been full.

He thought for a moment. He lit another Cuban cigarette.

‘No,’ he said, ‘it was not full. Perhaps six or seven guests.’

‘Americans?’ I asked.

‘Yes, two American hunters. One of them spoke border Spanish, I think.’

‘Did they go near Lennox’s room at all?’

‘Why should they?’ It wasn’t an answer but I couldn’t see his eyes because of the sunglasses, so I didn’t know why he hadn’t answered.

‘Well,’ I said, standing up, ‘it was nice of you to come here. You can thank Randy for me. And you can tell him, too, that next time he can send somebody that knows what he’s talking about.’

He stared at me hard. I looked at those knife scars again. He had not always been a polite man in a hotel. He did not like being doubted.

‘Let’s try this,’ I said. ‘The two Americans were two men named Menendez and Starr. They did go into Lennox’s room. Lennox knew they were there. He knew why. He wrote me that letter because he felt guilty. He had tricked me and a man like Lennox doesn’t like tricking his friends. By the way, did you put the letter in the mailbox?’

Maioranos frowned. ‘Mailbox? Otatoclan is not Mexico City, Senor. There is no mailbox.’

‘No, there isn’t. And there was no coffee. You did not bring Lennox anything. You did not go into his room. The Americans did. One of them took a gun and shot Lennox. He shot him very carefully, so that the bullet did not go into Lennox. It gave him a nasty wound but it did not kill him. The idea was to fool the lawyer that would come down. So when he came, Lennox was drugged and packed in ice and the lawyer saw him in a dark room. The fingerprints were real enough but Lennox wasn’t dead. The Americans paid the Mexican policeman, of course. They must have paid a few people. Isn’t all this possible?’

Maioranos seemed to be thinking it over.

‘Possible, yes. Policemen everywhere have to eat. Otatoclan is far away from the cities and no one asks too many questions there. It is all possible except for one thing, Senor.’

‘What’s that?’

‘If it is true, then I am a liar. Then I did not go in and give him his coffee and take his letter.’

‘You were already in there, pal - writing the letter.’

The tall Mexican took off his sunglasses. Nothing can change the colour of a man’s eyes.

‘I suppose it’s a bit too early for a gin and lime,’ he said.

They had done a wonderful job on him in Mexico. Why not? Their doctors, painters, architects, are as good as ours, sometimes better. They had changed his nose. They couldn’t take the scar off, so they gave him another, on the other cheek. Knife scars are not uncommon south of the border.

‘How close did I come?’ I asked.

‘Close enough. A few details wrong, but they are not important. We had to work very quickly. I was supposed to be followed to Otatoclan of course. Mendy didn’t want me to write you, but I insisted.’

‘You knew who killed Sylvia?’

He didn’t give me a straight answer. ‘It’s tough to let a woman be arrested for murder ? even if you never really loved her.’

‘It’s a tough world,’ I said. ‘Was Potter in this with you?’

He smiled. ‘I don’t think so. I’m not sure, but I think he believes I’m dead. Who would tell him otherwise ? unless you did?’

‘Don’t worry. We don’t have tea together any more. Have you heard that the police have Mendy?’

He smiled again. ‘They had him. He’s in Mexico now. He’s not as bad as you think. He has a heart.’

‘So does a snake.’

‘How about that gin and lime?’

I got up without answering him and went to my safe. I opened it and took out the five-thousand-dollar bill. I put it on the desk in front of him. ‘I enjoyed playing with it. But it’s yours now.’

He looked at it but he didn’t touch it.

‘I’ve got plenty of money,’ he said. ‘You could have left things alone.’

‘I know. After she had killed her husband she might have done more wonderful things. He was nothing special, anyway. Just a man. He knew what happened, too, and he tried hard to live with it. He wrote books. You may have heard of him.’

‘I didn’t want anyone to get hurt. I was frightened and I ran. If I’d stayed, I wouldn’t have had a chance. What should I have done?’

‘I don’t know.’

‘She was crazy. She might have killed him anyway.’

I agreed that she might. He smiled, thinking that fixed things between us. ‘So let’s go have a drink. Let’s go to Victor’s.’

‘No time right now, Senor Maioranos.’

‘We were good friends once, weren’t we?’ he asked unhappily.

‘Were we? I forget. It seems to me it was two other guys who were friends,’ I said quietly. ‘Take back your money. It has too much blood on it.’

‘You need the money.’

‘How would you know?’

He picked the bill up and put it in his pocket. He bit his lower lip with the very white teeth you can have when you have brown skin.

‘You remember I gave you a chance to call the police, to have me stopped, don’t you?’ he said suddenly.

‘I’m not sore at you,’ I said. ‘You’re just that kind of guy. For a long time I tried to understand you. You had good qualities but there was something wrong. You made your own rules. You were a nice guy but that was just luck, I think. You liked your gangsters as much as you liked honest men. Maybe the war did it to you but maybe you were born that way.’

‘Don’t you understand?’ he said sadly. ‘I couldn’t have told you more than I did. You wouldn’t have stood for it.’

‘That’s as nice a thing as was ever said to me.’

‘You call them gangsters. I was in trouble, and they know about trouble. They owed me for the one right thing I did in my life. When I needed them, they were there. And for free. You’re not the only one in the world who can’t be bought, Marlowe.’

He took one of my cigarettes and had a little trouble lighting it.

‘I can be bought, Terry. You bought a lot of me. For a smile and a nod and a few drinks in quiet bars here and there. It was nice while it lasted. So long, pal. I won’t say goodbye. I said it to you when it meant something, when it was sad and lonely and final.’

‘I came back too late,’ he said. ‘The doctors took a long time on my face.’

‘You wouldn’t have come at all if I hadn’t been asking some difficult questions.’

I saw tears in his eyes. He put his green glasses back on quickly. ‘They didn’t want me to tell you anything.’

‘I’m not judging you, Terry. I never did. You’re a nice guy in many ways. It’s just that you’re not here any more. You’ve been gone for a long time. You’ve got nice clothes and you smell nice and you have a pretty litte moustache.’

‘That’s just an act,’ he said almost desperately.

‘But you like it.’

‘An act is all there is. There isn’t anything eke. I’m hollow inside. I’ve had it, Marlowe. I had it long ago. Well ? I guess that’s all we have to say.’

He put his hand out. I shook it. ‘So long, Senor Maioranos.’

He said, ‘Goodbye,’ and walked out. I watched the door close. I listened to his footsteps. Did I want him to stop, to come back, to make me change the way I felt? Well, he didn’t. That was the last time I saw him.

I never saw any of them again ? except the cops. No way has yet been invented to say goodbye to them.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.