مونتسیتو

توضیح مختصر

مارلو یه نفر رو پیدا کرده که میتونه اون رو با تفنگ ببره داخل کشتی مونتسیتو و اون اطلاعاتی داره.

  • زمان مطالعه 13 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل نهم

مونتسیتو

زن پیر همسایه بغلی هنوز هم تمام اتفاقات خیابون رو زیر نظر داشت و چشم‌هاش به تیزی همیشه بود. اون هیچ چیز جدیدی برای گفتن به ما نداشت. ما به خونه بغلی رفتیم. لباس‌های شسته‌شده قبلی هنوز روی بند رخت در یک طرف خونه آویزون بودن. وقتی زنگ زدیم، هیچکس جواب نداد و همینطور وقتی در زدیم هم جوابی نشنیدم. اینبار در قفل بود. ما به طرف در پشتی رفتیم، که اون هم قفل بود. ولی راندال با پاش زد و بازش کرد و ما از کنار یک ردیف بطری ویسکی خالی از آشپزخانه گذشتیم و به اتاق نشیمن رفتیم. خونه بوی خیلی بدی میداد. رادیو خاموش بود.

راندال گفت: “رادیو قشنگیه.”

خانم فلورین تو اتاق خواب بود. اون به مدت طولانی نمرده بود. تا اینکه کاملاً بمیره. راندال نگاش کرد.

گفت: “کاملاً بی‌صدا انجام شده. فقط یه جفت دست بزرگ دور گردنش. دست‌های گنده. به ردهای روی گردنش نگاه کن.”

گفتم: “خودت نگاه‌شون کن.” و روم رو برگردوندم. دوباره احساس ناخوشی می‌کردم.

به دفتر راندال در پاسگاه پلیس برگشتیم. و راندال منو مجبور کرد یک گزارش کامل از داستانی که در ماشین براش تعریف کرده بودم و قتلی که در خیابان ۵۴ غربی پیدا کرده بودیم، بنویسم. چهار کپی ازش گرفتیم و همشون رو امضا کردم.

وقتی داشت روی صندلیش می‌نشست گفت: “حالا بذار یه چیزی بهت بگم، مارلو. اول، گردنش شکسته و بعد قاتل شروع به زدنش کرده. چرا با اینکه مرده بود، اونو میزده؟ جواب: از دستش عصبانی بوده. هشت سال قبل، هزاران دلار به شخصی که اسم مولی رو بعد از دزدی از بانک به پلیس می‌داده پرداخت می‌شد و من فکر میکنم فلورین کمی از اون پول رو گرفته. مولی هم احتمالاً همین فکر رو کرده. شاید داشته سعی می‌کرده اونو مجبور کنه بهش بگه کی اسمشو به پلیس گفته. مولی اونو کشته. حتی اگه عمدی نبوده. شاید، اون فقط زیاده از حد قویه.”

جواب دادم: “شاید.”

“حالا چند توصیه از طرف یک دوست، مارلو.” اون یکی دیگه از چهار تا لبخند روزانه‌اش رو زد. “برو خونه و کل این تحقیقات رو فراموش کن. بی‌خیالش شو. اگه این کار رو نکنی خودت رو تو دردسر بزرگی میندازی و قادر نخواهی بود ازش خلاص بشی. متوجه شدی؟”

گفتم متوجه شدم. ده ثانیه نگام کرد و دوباره لبخند زد. امروز داشت خیلی لبخند میزد، به طوریکه برای یک هفته‌اش کافی بود.

بلند شدم و خداحافظی کردم. رفتم خونه تا ماشینم رو بردارم و قبل از اینکه به سمت شهر بی برم در هالیوود ناهار بخورم. یک بعد از ظهر زیبا، آفتابی و خنک بود.

به دیدن رئیس‌ پلیس رفتم. یه مرد چاق به اسم جان واکس که تو دفتر بزرگش با علامت «خصوصی» نشسته بود و هیچ کاری انجام نمی‌داد. بهش گفتم برای خانم گرایل کار می‌کنم و دارم سعی می‌کنم اطلاعات بیشتری درباره جولز آمتور، روانپزشک، و بیمارستان عجیبی که برای مشکلات مواد مخدر و الکل، درست زیر دماغش در شهر بی، استفاده میشه، به دست بیارم. می‌تونست کمکم کنه؟ اسم گرایل بود که باعث شد روی صندلیش صاف بشینه. به من گفت که برم و در رو قفل کنم. یک شیشه از یه جایی زیر میزش در آورد و دو تا نوشیدنی ریخت. وقتی داشت نوشیدنیش رو میخورد، به نظر رنج‌کشیده می‌رسید. ولی در آخر موافقت کرد که هر کاری از دستش بر بیاد برای کمک به من می‌کنه.

اون یه مرد رو با من فرستاد تا نگاهی به بیمارستان در خیابان دسکانسو بندازم. در نور روز یک مکان خوشایند با باغچه‌ای پر از انواع گل بود. در آفتاب بعد از ظهر آروم و خلوت بود. بیرون، دو تا مرد داشتن زیر درخت بلند مطالعه می‌کردن، مثل این بود که دارن فکر می‌کنن چطور میتونن جابجاش کنن. و یکی دیگه توی ماشین پایین خیابان نشسته بود و داشت روزنامه میخوند. پلیس خوش‌اخلاق شهر بی درست از کنار خونه رد شد. اون لبخند نمی‌زد.

“پلیس لس‌آنجلس. اینجا چه غلطی می‌کنی؟ اینجا بخش ماست. سمت ماست. رئیس از این کار خوشش نمیاد.”

اون به پیچ بعدی پیچید و ایستاد.

ازش پرسیدم: “آدم‌های بزرگ مجرم شهر بی کیا هستن؟ اینجا با چه نوع مشکلاتی مواجهید؟”

اون مستقیم جوابم رو نداد. بعد به آرومی طوری که به سختی تونستم بشنوم، گفت: “مردی به اسم لیارد برونت این شهر رو اداره می‌کنه. تمام جرایم شهر بی رو اداره میکنه. صاحب اون دو تا کشتی قمار توی اقیانوسه. دور از دسترس ما. ما نمی‌تونیم به کسب و کار قمار یا هر کدوم از کارهای دیگه‌ای که انجام میده کاری داشته باشیم …” اون ساکت شد. به اندازه کافی حرف زده بود. چشماش از اینکه نکنه زیاد حرف زده نگران شدن.

گفتم: “ممنونم.” و باهاش دست دادم. اون ایده بعدی رو بهم داده بود.

یه هتل کنار اسکله شهر بی پیدا کردم و منتظر شدم تا هوا تاریک بشه. می‌تونستم صدای مردم و ماشین‌هایی که از کنار خیابون می‌گذشتن رو بشنوم. من به کل داستان مولی، ولما، ماریوت و خانم گرایدل زیبا فکر کردم. خانم ان ریوردان جذاب، نالتی احمق و کند، جان واکس چاق و تنبل و کارآگاه راندال باهوش و خطرناک. من به روانپزشک و باند جواهر و مردهای خشن که من رو از گلوم گرفتن و سعی کردن جلوی تنفسم رو بگیرن هم فکر کردم. به چیزهای زیادی فکر کردم. هوا تاریک شد. به یه نوشیدنی احتیاج داشتم. به تعطیلاتی زیر نور آفتاب احتیاج داشتم. به یه خونه در اطراف شهر و یه دوست نیاز داشتم. ولی تمام چیزی که داشتم یک کت و یک کلاه و تفنگ بود. بلند شدم. صورتم رو شستم و برای شب کاری که جلو روم داشتم آماده‌ شدم.

بیرون، کنار اسکله به آرومی قدم زدم و دوباره برگشتم درحالیکه به صورت‌های مردم و نورهای کشتی‌های قمار تو اقیانوس تاریک نگاه می‌کردم. یه فروشنده همبرگر فریاد میزد: “گرسنه بشید، دوستان! گرسنه بشید. همبرگرهای توپولوی قشنگ دارم. گرسنه بشید!” ایستادم و اسم کشتی‌ها رو ازش پرسیدم.

داشت با چشم‌های بادقت نگاهم می‌کرد، گفت: “منتسیتو و رویال کراون. چرا می‌پرسی؟”

من خندیدم و منتظر موندم که همبرگرهای یک زوج جوون رو بده. بعد نزدیک اومد و به آرومی گفت: “میخوای اونجا قایم بشی؟ برات خیلی خرج داره، رفیق. پنجاه تا کمتر نمیگیرم تا ببرمت اونجا. منتسیتو اونیه که تو میخوای.”

از کنارش رفتم و از خودم می‌پرسیدم اصلاً چرا ازش سوال کردم و دور شدم و به طرف اسکله رفتم. یه جا پیدا کردم و نشستم تا یه شام و یه نوشیدنی بخورم. شام طعم کیسه‌ پستچی می‌داد و خدمتکار انگار حاضر بود به خاطر یک دلار گلوم رو ببره. ولی نوشیدنی خوب بود.

یه تاکسی آبی گرفتم تا با یه کوآرتر منو به مونتسیتو ببره. تا اونجا راه درازی از روی دریای تاریک بود. من به نورهای نارنجی رنگ شهر بی که داشتن دورتر و دورتر می‌شدن، و بعد وقتی قایق بین امواج حرکت می‌کرد تماماً ناپدید شدن، خیره شدم. وقتی رسیدیم، یه مرد جوون چشم مشکی با کت آبی وقتی داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم جلوم ایستاد.

“ببخشید، آقا. تفنگ روی کشتی ممنوعه.”

بهش گفتم: “این قسمتی از لباسمه. اینجام تا آقای برونت رو در مورد کاری ملاقات کنم.”

با قیافه‌ای شبیه سنگ گفت: “تا حالا اسمشو نشنیدم. برگرد به تاکسی و برو پی کارت- سریع. حالا توی شهر بی نیستیم. حتی تو کالیفرنیا هم نیستیم. پس تکون بخور.”

من برگشتم به قایق. کت آبی منو با سکوتی همراه با لبخند تماشام کرد. راننده تاکسی در تمام مسیر برگشت حتی یک کلمه هم حرف نزد. وقتی در اسکله پیاده شدم، یک کوارتر دلار رو بهم برگردوند. اون با یه صدای خسته گفت: “شاید یه شب دیگه.”

یه مرد خیلی بزرگ با موهای قرمز، کفش‌های کثیف و شلوار سربازی پاره میون مردم منتظر تاکسی بعدی بود. اصلاً بهش نمیومد. وقتی از کنارش گذشتم، آرنجم رو گرفت. ایستادم.

پرسیدم: “مشکلت چیه؟” حس مودب بودن نداشتم، هر چند سه اینچ بلندتر و سنگین‌تر از من بود.

از بین دندوناش پرسید: “نتونستی سوار کشتی بشی؟ با تفنگی که زیر کتت داشتی تو سوار شدن مشکل داشتی، آره؟” اون بالا و پایین اسکله رو نگاه کردم “شاید، بتونم کمکت کنم. میدونی، شدنیه. پنجاه دلار.” من شروع به رفتن کردم. ولی اون همچنان آرنجم رو گرفته بود.

“خیلی‌خب. برای دوست، ۲۵ دلار.”

گفتم: “من هیچ دوستی ندارم.” و دور شدم. اون سعی نکرد جلوم رو بگیره. آروم پشت سرم در طول اسکله و وسط جمعیت اومد. ایستادم تا چند تا آدم که داشتن بینگو بازی می‌کردن رو تماشا کنم. اون اومد کنارم- یه آدم خوش‌قیافه با چشم‌های آبی به بزرگی موس مولی ولی جوونتر و سریع‌تر در راه رفتن.

تو گوشم گفت: “کارت چیه؟ تحقیقات خصوصی؟ یه زمان‌هایی اینجا، پیش پلیس بودم. می‌تونم آدم‌هایی مثل تو رو تشخیص بدم.” اون لبخند زد.

پرسیدم: “پس، یه مرد به اسم برونت رو میشناسی؟” لبخند روی صورتش همچنان باقی بود.

“رفیق، میتونم یه قایق خیلی بی‌صدا قرض بگیرم و اونجا یه جایی بدون چراغ هست که میشه بدون اینکه کسی ما رو ببینه برفت و آمد کنیم.” اون با چونه‌اش به طرف اسکله اشاره کرد. “همچنین میدونم در تحویل منتسیتو کجاست که میتونی بازش کنی و بری تو.”

کیف پولم رو در آوردم و بیست و پنج دلار نو بهش دادم. به آرومی با یه لبخند بین جمعیت ناپدید شد. “ده دقیقه بهم زمان بده. اسمم رده.” این تمام حرفی بود که زد.

صدای بارها و جمعیت پشت سرم از بین رفتن و ده دقیقه بعد بدون هیچ مشکلی یه جای تاریک و قشنگ کنار اسکله پیدا کردم. پله‌هایی به طرف دریا وجود داشت. با دقت تمام مثل یک گربه از پله‌ها پایین رفتم و یه چیز گنده سیاه از توی تاریکی کنارم ظاهر شد. اون به قایقی تو دریا که موتورش تقریباً بی‌صدا بود اشاره کرد و گفت: “خیلی‌خب، سوار شو.”

دوباره به تاریکی دریا و میان موج‌ها رفتیم. مطمئناً بهترین لحظه‌ی زندگیم نبود. وقتی به طرف آب‌های تاریک می‌رفتیم، به این غول بزرگ و مهربون گفتم چرا اونجام، اینکه می‌خوام با یه مرد به اسم لیارد برونت حرف بزنم، اینکه می‌خوام یک زندانی سابق و قاتل به اسم موس مولی رو که احتمالاً توی مونتسیتو قایم شده رو پیدا کنم. حرف‌هایی بیشتر از اونی که باید می‌گفتم رو گفتم. ولی اون گوش کرد و کمی فکر کرد و بعد گفت: “آره. برونت تمام قمار و مواد و زن‌های توی شهر رو اداره می‌کنه. شاید بیمارستانی که تو رو هم اونجا بردن رو اون اداره میکنه. ولی با این حال فکر نمی‌کنم برونت پشت این دزدی جواهری که داری دربارش حرف میزنی باشه. اون یه آدم بزرگه و این کار براش خیلی کوچیکه. فکر نمی‌کنم هیچ ربطی با این دزدی جواهر داشته باشه و فکر نمی‌کنم برونت مردی مثل مولی رو قایم کرده باشه.” اون گفت: “مگر این که چیزی به غیر از پول پشت این قضیه باشه، که منو نگران میکنه.” اون دستش رو اطراف فرمون قایق حرکت داد و گفت: “من از این آدما اصلا خوشم نمیاد. در حقیقت ازشون متنفرم.” بنابراین یه دوست داشتم. ما به طرف تاریک مونتسیتوی عظیم رفتیم. دو تا در بزرگ آهنی در یک طرف کشتی بود. کمی بلندتر از قایق کوچیک ما. کنار اونها ایستادیم و روی موج‌ها بالا و پایین شدیم و گوش دادیم. همه چیز ساکت بود به جز صدای آب و موزیک بالای سرمون.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER NINE

The Montecito

The old woman in the house next door was still watching everything that moved in the street and her eyes were just as sharp as ever. She didn’t have anything new to tell us so we walked across to the next house. The same washing was still hanging stiffly on the washing line at the side of the house. There was no answer when we rang the bell and none when we knocked at the door. The door was locked this time. We went round to the back door. That was locked too but Randall kicked it open and we walked past a row of empty whisky bottles in the kitchen, into the living-room. The place smelled horrible. The radio was off.

‘Nice radio,’ said Randall.

Mrs Florian was in the bedroom. She hadn’t been dead for very long. Long enough to be completely dead, though. Randall looked at her.

‘This was done the quiet way,’ he said. ‘Just one large pair of hands round her neck. Enormous hands. Look at the marks on her neck.’

‘You look at them,’ I said and turned away, feeling ill again.

We went back to Randall’s office at the police station, and Randall made me make a full report on the story I had told him in the car and on the murder we had found at West 54th Place. I signed four copies.

‘Now let me tell you something, Marlowe,’ he said, sitting back in his chair. ‘Her neck was broken first and then the murderer started to hit her. Why did he hit her when she was already dead? Answer: he was angry with her. A thousand dollars was paid to the person who gave Malloy’s name to the police after the Great Bend bank job eight years ago, and I think the Florians got some of that money. Malloy may have thought the same thing. Maybe he was just trying to make her tell him who gave the police his name. It was Malloy who killed her all right, even if it was a mistake. Perhaps he’s just too strong.’

‘Perhaps,’ I answered.

‘Now here’s some advice for you, Marlowe, from a friend.’ He used another one of his four smiles for the day on me. ‘Go home and forget this whole investigation completely. Leave it alone. If you don’t, you’ll find yourself deep in trouble you won’t be able to climb out of. Understand?’

I said I understood. He looked at me for ten seconds, then he smiled again. He was doing a lot of smiling that day. Enough for a whole week.

I stood up and said goodbye, went home to get my car and ate some lunch in Hollywood before I drove over to Bay City. It was a beautiful afternoon, sunny but cool.

I went to see the Chief of Police, a fat man named John Wax, who sat doing nothing in a big office marked ‘Private’. I told him I was working for Mrs Grayle and that I was trying to find out more about Jules Amthor, the psychiatrist, and about the odd hospital for drink and drugs problems right there under his nose in Bay City. Could he help? It was the name Grayle which made him sit up straight in his chair. He asked me to go and lock the door, pulled out a bottle from somewhere in his desk and poured two drinks. He looked hurt as he drank his drink but in the end he agreed to help me in any way he could.

He sent a man down with me to look at the hospital on Descanso Street. It was a pleasant place by daylight, with a garden full of flowers of all sorts. It was quiet and still in the early afternoon sun. Outside, two men were studying at tall tree, as if they were wondering how to move it, and another was sitting in a car down the street reading a newspaper. My friendly Bay City policeman just drove straight past the house. He wasn’t smiling.

‘Los Angeles police. What the hell are they doing down here? This is our part of town, our side of the line. The Chief won’t be pleased.’

He drove round the next corner and stopped.

‘Who are the big guys in crime down here in Bay City?’ I asked him. ‘What kind of problems do you face down here?’

He didn’t answer straight away. Then he said very quietly, so that I could only just hear: ‘Man named Laird Brunette runs this town. Runs all the crime in Bay City. Owns those two gambling ships out in the ocean there, too, just beyond where we can reach them. We can’t touch his gambling business or any other business out there . . .’ He stopped. He’d said enough. His eyes started to worry that he’d said too much.

‘Thanks,’ I said and gave him my hand. He had given me my next idea.

I found a hotel room down by the waterfront in Bay City and waited until it was dark. I could hear people talking together and cars passing along the street outside. I thought about the whole story of Malloy and Velma, Marriott and the beautiful Mrs Grayle, the attractive Miss Anne Riordan, the slow and stupid Nulty, the fat and lazy John Wax and the clever and deadly Detective Randall. I thought of psychiatrists and jewel gangs and hard men who took me by the throat and tried to stop me breathing. I thought about a lot of things. It got darker. I needed a drink, I needed a holiday in the sun, I needed a home in the country and I needed a friend, but all I had was a coat and a hat and a gun. I got up, washed my face and got ready for the night’s work in front of me.

Outside, I walked slowly along the seafront and back again, watching the faces in the crowd and the lights of the two gambling ships out there on the dark ocean. A hamburger seller was shouting ‘Get hungry, friends, get hungry! Nice fat hamburgers here. Get hungry!’ I stopped and asked him the names of the two ships.

‘Montecito and Royal Crown,’ he said, looking at me with careful eyes. ‘Why are you interested?’

I laughed and waited while he served a young couple with hamburgers. Then he came close and said quietly: ‘You want to hide out there? It’d cost you a lot, friend. Not less than fifty to take you out there. The Montecito is the one you’d want.’

I left him wondering why I had asked him at all and walked further along the seafront, found a place to have dinner and sat down with a drink. The dinner tasted like a postman’s sack and the waiter looked as if he’d cut my throat for a dollar. But the drink was good.

I took a water-taxi out to the Montecito for a quarter of a dollar. It was a long way out over the dark sea. I stared at the orange lights of Bay City getting further and further away, disappearing now and then as the boat rode down between two waves. When we arrived, a dark-eyed young man in a blue jacket stepped in front of me as I went up the steps.

‘Sorry, mister. No guns on the boat.’

‘It’s part of my clothes,’ I told him. ‘I’m here to see Mr Brunette on business.’

‘Never heard of him,’ he said, with a face like stone. ‘Get back in the taxi and get on your way - fast. We’re not in Bay City now. We’re not even in California, so move.’

I got back in the boat. Blue Jacket watched me with a silent smile. The taximan didn’t say a word the whole way back. As I got off at the waterfront, he handed me a quarter- dollar. ‘Some other night, maybe,’ he said in a tired voice.

There was a very big guy with red hair, dirty shoes and torn sailor’s trousers in the crowd waiting for the next taxi. He didn’t fit in at all. As I went past him, he took my elbow. I stopped.

‘What’s the matter with you?’ I asked. I wasn’t feeling polite, even though he was three inches taller than me and heavier too.

‘Couldn’t get onto the ship?’ he asked between his teeth. ‘Trouble getting on with that gun under your coat, huh?’ He looked up and down the waterfront. ‘I can help, maybe. Can be done, you know. Fifty dollars.’ I started to walk away but he kept hold of my elbow.

‘OK. Twenty-five, for a friend.’

‘I don’t have any friends,’ I said, and walked away. He didn’t try to stop me. He followed me slowly along the waterfront, through the crowds. I stopped to watch some people playing bingo and he came up next to me - a handsome guy with blue eyes, as big as Moose Malloy but he looked younger and faster on his feet.

He said into my ear: ‘What’s your business? Private investigation? I was on the police here once. I can recognize guys like you.’ He smiled.

‘Know a man named Brunette, then?’ I asked. The smile stayed on his face.

‘I can borrow a very quiet boat, friend, and there’s a place along there, with no lights, where we can leave and come in again without anyone seeing us.’ He pointed along the water-front with his chin. ‘I know where there’s a delivery door on the Montecito which you can open and get in, too.’

I got my wallet out and gave him twenty-five in new notes. He disappeared quietly among the crowd, with a smile. ‘Give me ten minutes. My name’s Red,’ was all he said.

The noise of the bars and crowds died away behind me, and I found the nice dark place along the waterfront ten minutes later with no trouble. There were some steps down to the sea. I went down them as carefully as a cat and a big black shape suddenly appeared out of the darkness next to me. He pointed down to a boat riding on the sea with its engine going almost noiselessly and said: ‘OK. Get in.’

We moved out into the blackness of the sea and the wave again. It was not the happiest moment of my life. As we went out across the dark water, I told this big friendly giant why I was there, that I wanted to talk to a man called Laird Brunette, that I wanted to find an ex-prisoner and murderer called Moose Malloy who might be hiding out on the Montecito. I told him more than I meant to, but he listened and thought a bit and then said: ‘Yeah. Brunette runs all the gambling, the drugs and the women in this town. Maybe he runs that hospital they put you in, too. But I just don’t think Brunette would be behind that jewel robbery you were talking about. He’s big time, and that’s too small. I don’t think he had anything to do with that. And I don’t think Brunette would hide a man like Malloy,’ he said, ‘unless there’s something other than money behind it which is worrying him.’ He moved his hands on the wheel of the boat and said: ‘I don’t like these guys at all. I really hate them, in fact.’ So I had a friend. We moved quietly in towards the enormous black side of the Montecito. There were two big iron doors in the side of the ship, just higher than our little boat. We stopped near them and rode up and down on the waves, listening. Everything was quiet except the sound of water and the music up above us.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.