شیشه درست

توضیح مختصر

کارآگاه اصلی پرونده از مارلو می‌خواد دنبال دختره بگرده و بهش کمک کنه.

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

نوع درست شیشه

یک کارآگاه به اسم نالتی تحقیقات رو بر عهده گرفت. من باهاش به پاسگاه پلیس خیابان ۷۷ رفتم و در یک اتاق کوچیک و نامطبوع که بوی سیگار ارزون‌قیمت می‌داد با هم حرف زدیم. پیرهن نالتی کهنه بود و کتش هم مندرس بود. اون به قدری فقیر بود که می‌شد گفت صادقه. ولی به نظر نمی‌رسید بتونه با موس مالی روبرو بشه و اون رو ببره.

اون کارت ویزیت من رو از روی میز برداشت و خوندش.

“فیلیپ مارلو، کارآگاه خصوصی. یکی از اون آدم‌هایی، آره؟ پس وقتی موس مالی گردن اون مرد سیاه رو می‌شکست، تو چیکار میکردی؟”

“من کنار بار بودم و اون به من نگفته بود که داره میره گردن یکی رو بشکنه.”

نالتی از شوخی من خوشش نیومد. “خیلی‌خب، بامزه. فقط داستان رو صاف و پوست کنده برام تعریف کن.”

بنابراین من درباره موس مالی چیزهایی بهش گفتم: اندازه هیکلش رو، اینکه چی پوشیده بود، برای چی اونجا بود، در بار کلوپ شبانه چه اتفاقی افتاد. “ولی من فکر نمیکنم برای کشتن کسی اونجا رفته بود.” اینطور تموم کردم. “اون‌طور لباس نپوشیده بود. اونجا رفته بود و فقط سعی میکرد دوست دخترش رو پیدا کنه. این دختره ولما، که قبلاً وقتی هنوز سفیدها هم میتونستن برن اونجا در فلورین کار میکرد.”

تلفن روی میزش زنگ زد. گوشی رو برداشت و گوش داد. یه چیزی رو یه تکه کاغذ نوشت و گوشی رو گذاشت.

“اطلاعات بودن. اونها تمام مشخصات و عکس مولی رو به دست آوردن.”

“فکر می‌کنم شما باید با پیدا کردن دختره شروع کنید. مولی دنبال اون میگرده. بنابراین اگر شما دختره رو پیدا کنید، میتونید مولی رو هم پیدا کنید. نالتی، ولما رو امتحان کن. این توصیه منه.”

اون گفت: “خودت اونو پیدا کن.”

من خندیدم و شروع به رفتن به سمت در کردم.

“هی! یه دقیقه صبر کن، مارلو.” من ایستاده و برگشتم نگاش کردم. “میگم یعنی اگه سرت زیاد شلوغ نیست، شاید زمان داشته باشی که بتونی دنبال دختره بگردی. من کمکت رو فراموش نمی‌کنم. شما کارآگاه‌های خصوصی همیشه به یه دوست اینجا بین ماها احتیاج دارید و من اینو فراموش نمیکنم. هیچ وقت.”

درست بود. به هیچ وجه سرم شلوغ نبود. تقریباً یک ماه بود که هیچ کاری نداشتم. حتی این کار هم بهتر از هیچ کاری نکردن بود. پولی در کار نبود ولی یه دوست در پاسگاه پلیس یه روزی به درد می‌خورد.

این طور شد که وقتی ناهارم رو خوردم و یه شیشه ویسکی خوب خریدم، به سمت شمال به خیابان مِین رانندگی کردم و فکری که تو ذهنم بود رو دنبال کردم.

البته، فلورین بسته بود. من ماشین رو تو نبش خیابون پارک کردم و به هتل کوچیکی که روبروی خیابون روبروی کلپ در سمت دیگه خیابون بود، رفتم. یه مرد با یک کراوات خیلی قدیمی که درست وسط پیرهنش زده بود و سنگ‌های بزرگ سبزی روش داشت، با آرامش پشت میزش خوابیده بود. اون یه چشمش رو باز کرد و شیشه ویسکی خوب رو که درست جلوی دماغش روی پیشخوان گذاشته بودم دید. یهو بیدار شد. به دقت روی بطری رو خوند و من رو هم بررسی کرد. راضی به نظر می‌رسید.

“تو اطلاعات میخوای، داداش. جای درست با یه شیشه درست اومدی.” اون دو تا لیوان کوچیک از زیر میزش برداشت. هر دو لیوان رو پر کرد و یکی از اونها رو بلافاصله خورد.

“بله، آقا. مطمئناً شیشه درستیه. اون دوباره لیوانش رو پر کرد. حالا چطور میتونم کمکت کنم، داداش؟ سوراخی این اطراف تو خیابون وجود نداره که من ازش خبر نداشته باشم.”

بهش گفتم اون روز صبح در فلورین چه اتفاقی افتاده. اون بدون تعجب بهم نگاه کرد و فقط سرش رو تکون داد.

پرسیدم: “چه بلایی سر مردی که ۶ یا ۸ سال قبل صاحب فلورین بود اومده؟”

“مایک فلورین؟ مرده، داداش. تقریباً پنج، شش سال قبل به ملاقات صاحب هتل ما رفت. اونها می‌گفتن یه ذره بیشتر خورده. زنش به اسم جسی مونده.”

“چه بلایی سر اون اومده؟”

“درست نمیدونم، داداش. تو دفتر تلفن دنبالش بگرد.”

مرد باهوشی بود. دفترچه تلفن چرا به فکر من نرسیده بود. اون کتاب رو به این سمت میز به طرف من هل داد و من گشتمش. یه جسی فلورین بود که در در خیابان ۱۶۴۴، ۵۴ غربی زندگی می‌کرد. من آدرس رو یادداشت کردم. با مرد پشت میز دست دادم. شیشه رو گذاشتم تو جیب کتم و رفتم سوار ماشین شدم. حالا دیگه پیدا کردن مولی خیلی آسون به نظر می‌رسید. خیلی آسون.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWO

The Right Kind of Bottle

A detective named Nulty took the investigation. I went with him to the 77th Street police station and we talked in a small, uncomfortable room which smelled of cheap cigars. Nulty’s shirt was old and his jacket was worn. He looked poor enough to be honest, but he didn’t look as if he’d be able to face Moose Malloy and win.

He picked up my business card from the table and read it.

‘Philip Marlowe, Private Investigator. One of those guys, huh? So what were you doing while this Moose Malloy was breaking the black guy’s neck?’

‘I was in the bar. And he hadn’t promised me he was going to break anybody’s neck.’

‘OK, funny guy. Just tell me the story straight.’ Nulty didn’t like my jokes.

So I told him about Moose Malloy: the size of the man, what he was wearing, why he was there and what happened in that nightclub bar. ‘But I don’t think he went in there to kill anybody,’ I finished. ‘Not dressed like that. He just went there to try to find his girl, this Velma who used to work at Florian’s when it was still a white place.’

The phone rang on his desk. He picked it up and listened, wrote something on a piece of paper and put it down again.

‘That was Information. They’ve got all the details on Malloy, I and a photo.’

‘I think you should start looking for the girl. Malloy’s going to be looking for her, so if you find her, you’ll find him. Try Velma, Nulty, that’s my advice.’

‘You try her,’ he said.

I laughed and started for the door.

‘Hey, wait a minute, Marlowe.’ I stopped and looked back at him. ‘I mean, if you’re not too busy, maybe you’ve got time to have a look for the girl. I’d remember your help, too. You PI’s always need a friend down here among us boys, and I wouldn’t forget it. Not ever.’

It was true. I wasn’t at all busy. I hadn’t had any real business for about a month. Even this job would make a change from doing nothing. No money in it, but a friend inside the police station might be useful one day.

That’s how, when I’d eaten some lunch and bought a bottle of good whisky, I found myself driving north again on Main Street, following an idea that was playing around in my head.

Florian’s was closed, of course. I parked round the corner and went into a small hotel that was on the opposite side of the street from the club. A man with a very old tie, pinned in the middle with a large green stone, was sleeping peacefully behind the desk. He opened one eye and saw the bottle of good whisky standing on the counter right in front of his nose. He was suddenly awake. He studied the bottle carefully and he studied me. He looked satisfied.

‘You want information, brother, you’ve come to the right place with the right kind of bottle.’ He took two small glasses out from under his desk, filled them both and drank one straight down.

‘Yes, sir. Certainly is the correct bottle.’ He refilled his glass. ‘Now, how can I be of help to you, brother. There’s not a hole in the road round here that I don’t know by its first name.’

I told him what had happened at Florian’s that morning. He looked at me without much surprise and just shook his head.

‘What happened to the guy who owned Florian’s about six or eight years ago?’ I asked him.

‘Mike Florian? Dead, brother. Went to meet Our Maker five, maybe six years ago. Drank a bit too much, they said. Left a wife named Jessie.’

‘What happened to her?’

‘Don’t rightly know, brother. Try the phone book.’

Clever guy, that. Why hadn’t I thought of the phone book? He pushed the book across the desk to me and I looked. There was a Jessie Florian who lived at 1644 West 54th Place. I wrote down the address, shook hands with the man behind the desk, put the bottle back in the pocket of my jacket and went out to my car. Finding Malloy looked so easy now. Too easy.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.