ولمای کوچولوی من

کتاب: فیلیپ مارلو - کارآگاه خصوصی / فصل: خدانگهدار عشق من / فصل 10

ولمای کوچولوی من

توضیح مختصر

مارلو متوجه میشه ولما که پشت تمام این وقایع و اتفاقات بوده، و خانم گرایل ولما بوده.

  • زمان مطالعه 14 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دهم

ولمای کوچولوی من

رد از یه طرف مونتسیتو طناب انداخت بالا و خودشو به آرومی به طرف درهای آهنی کشید. صدای آهن از بالای سرم اومد و بعد من از طناب بالا رفتم. طولانی‌ترین ماجراجویی بود که تا حالا داشتم. در قسمت روغنی و تاریک کشتی که بوی تلخ میداد و موش‌ها روی جعبه‌ها می‌دویدن و طناب‌هایی روی زمین بودن به پایان رسید.

یه صدا کنار گوشم به آرومی گفت: “از اینجا مستقیم میریم به اتاق موتور. احتمالاً یه نفر اونجا باشه. ممکنه تفنگ داشته باشه. ولی مشکلی نیست. بعد من راه به طرف اتاق قمار رو بهت نشون میدم. اونجا جاییکه میتونی برونت رو پیدا کنی. من تو اتاق موتور منتظرت میمونم. ممکنه اون بالا به کمک نیاز داشته باشی.”

پرسیدم: “روی این کشتی فامیلی چیزی داری؟” ولی داشت جلوتر از من میرفت. موش‌ها از جلوی پاهای گنده‌اش در تاریکی فرار می‌کردن. مرد توی اتاق موتور، همونطور که رد قول داده بود مشکلی نبود. یک بار محکم زدش و وقتی داشت میوفتاد گرفتش. بعد پله‌هایی که به طرف موزیک و مردم میرفت رو نشونم داد.

پرسید: “چقدر طول میکشه؟”

“نمیدونم. فکر کنم یک ساعت یا کمتر. ولی منتظرم نمون. همین حالا برو. من روی این کشتی کمی دردسر به وجود میارم.” و از پله‌ها بالا رفتم.

به یه راهروی رو باز در سمت اقیانوس کشتی رسیدم. یه مرد با یک تفنگ ماشینی کوچیک زیر سایه ایستاده بود. به آرومی رفتم پشت سرش و تفنگم رو گذاشتم پشتش.

گفتم: “من یه تفنگ با صدای خیلی بلند دارم. ولی نیازی نیست که شلیک بشه. تنها چیزی که می‌خوام اینه که با برونت حرف بزنم. حالا چرا قشنگ و با آرامش راه رو نشونم نمیدی؟”

چند لحظه زمان برد تا به این مسئله فکر کنه. بعد گفت: “خیلی‌خب. به طرف در دنبالم بیا. از کنار میزهای قمار میریم پایین به طرف دفترها.”

رفتیم زیر چراغ‌های روشن داخل کشتی و از کنار اتاق‌های قمار رد شدیم. شصت یا هفتاد نفر تلاش می‌کردند همه زندگیشون رو نبازن. وقتی داشتیم می‌رفتیم تفنگم رو گذاشتم زیر کتم.

دو مرد خوش‌مشرب با کت‌های رسمی از سمت دیگه بار از در اومدن بیرون و اومدن به طرف ما.

قد کوتاه گفت: “به نظر نمی‌رسه مردم این اطراف دستورات رو دنبال کنن.”

من یهو گفتم: “تو برونت هستی؟”

“البته.” و برگشت در پشت سرش رو باز کرد. “اینجا میتونیم بهتر صحبت کنیم.”

من پشت سرش رفتم به یک دفتر کوچیک و راحت با عکس‌هایی روی میز و یک بار خصوصی تو یه گوشه. اون نشست.

برونت گفت: “اون تفنگ داره.”

یه دست تفنگ رو از من گرفت و گذاشت روی میز برونت.

یه صدا پرسید: “دیگه چی رئیس؟”

“فعلاً نه.” اون به طرف من برگشت و گفت: “کی هستی و چی میخوای؟”

“اسمم مارلوست. من کارآگاه خصوصی هستم و می‌خوام با یه مرد به اسم موس مولی صحبت کنم. من یک قتل رو بررسی می‌کنم. قتل یک مرد به اسم ماریوت. اون قتل با قتل یک زن پیر هم مرتبطه که اون هم توسط مولی انجام شده. مولی در بیمارستان مشکلات مواد مخدر در شهر بی می‌موند و از دست قانون مخفی شده بود و حالا ناپدید شده. فکر می‌کنم ممکنه اینجا، روی کشتی قشنگ قمار شما قایم شده باشه.”

برونت گفت: “شما ساده‌اید. من چرا باید گانگسترها رو اینجا قایم کنم؟ من تو یه کسب و کار دیگه‌ای هستم. ببخشید، ولی نمیتونم کاری براتون انجام بدم. ولی دوست دارم بدونم چطور اومدید داخل کشتی من؟”

“به یاد نمیارم.”

“شما شانس آوردید، آقای مارلو.” اون لبخند زننده و سرد به من زد.

گفتم: “فقط اول این رو به مولی بدید.” و دستم رو به طرف دیگه میز بردم. یک کارت برداشتم و روش پنج کلمه نوشتم. “اینها ممکنه براش خیلی مهم باشن.”

اون گفت: “باشه. اگه بتونم این رو به دست مولی برسونم، این کار رو می‌کنم. نمیدونم چرا این کار رو براتون می‌کنم.” تفنگم رو از میز به طرفم هل داد و بلند شد. “ولی هیچ قولی نمیدم، مارلو.” دستشو دراز کرد و با هم دست دادیم. من از طریق معمول با تاکسی آبی به شهر بی برگشتم. یه مرد جدید بالای پله‌ها بود. کت آبی رفته بود. دلم میخواست بدونم مرده یا برای اینکه اجازه داده با تفنگ به کشتی رئیسش برم، تو اتاق موتور کار میکنه.

تو اسکله رد رو پیدا کردم.

پرسید: “آدمت رو پیدا کردی؟”

“نه. ولی فکر می‌کنم برونت راهی پیدا میکنه تا پیغامم رو بهش برسونه. ممکنه چند ساعت یا چند روز طول بکشه. ممکنه هیچ وقت زنده پیداش نکنم.”

به آپارتمانم در هالیوود برگشتم و شماره گرایل رو گرفتم. خانم گراییل موافقت کرد تا بیاد به آپارتمانم و به یه جایی بریم و چیزی بخوریم. بعد روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم عمیق نخوابم. هر چند که موفق نشدم. می‌تونستم یه هفته کامل بخوابم.

به آرومی از خواب بیدار شدم و به چراغ روی سقف خیره شدم. چیزی به آرومی تو اتاق تکون خورد. موس مولی با یک تفنگ توی دستش و کلاهش که رو سرش به عقب گذاشته بود، اونجا بود. دید چشم‌هامو باز کردم.

گفتم: “خوشحالم که اومدی.”

“درت قفل نبود. بنابراین اومدم تو. منتظر کسی هستی؟”

“یه خانوم. ممکنه نیاد. ولی ترجیح میدادم با تو حرف بزنه.”

یک لبخند گوشه لبش نقش بست.

“دوست دارم درباره کشتن یک زن حرف بزنم. جسی فلورین. فکر می‌کنم یه اشتباه بد بود. تو نمی‌خواستی اونو بکشی. فقط ازش میخواست یه چیزی بهت بگه. همش همین. مگه نه؟ ازش می‌خواستی بهت بگه ولما کجاست. ولی اون نمی‌دونست. ولما خیلی باهوش‌تر از اون بود.”

لبخند از روی لب‌هاش محو شد. اون ساکت بود.

در زده شد. از روی تخت بلند شدم و به اتاق نشیمن رفتم تا در رو باز کنم. مولی در تاریکی در اتاق خواب موند. اون در حالی که یک لبخند خفیف روی لب‌هاش داشت، زیبا، با یک لباس عصر یقه‌دار، با سنگهای قرمز سیری که اطراف گردن سفیدش رو گرفته بودن، اونجا ایستاده بود. وقتی منو با کت و شلوار کهنه کارم دید، لبخندش از بین رفت و چشم‌هاش سرد شدن. من کنار کشیدم و در رو براش باز کردم. اومد داخل، از کنارم گذشت و سریع برگشت، دلخور.

گفتم: “چیزی بخورید. و بعد حرف بزنیم. ولی نه درباره انگشتر الماس گمشده، بلکه درباره قتل.”

رفتم به آشپزخونه و چند تا نوشیدنی میکس کردم و اون رو درحالیکه به پشتم زل زده بود، تنها گذاشتم. وقتی برگشتم، با خونسردی رو بهترین مبلم نشسته بود و دود سیگارش رو به طرف سقف بیرون می‌داد.

این طور شروع کردم: “شخصاَ فکر نمی‌کنم لیندزی ماریوت برای باند جواهر کسی بود که افراد رو شناسایی می‌کرد، هر چند پلیس این طور فکر میکنه. و حتی فکر نمی‌کنم اون باجگیر هم بوده. خنده‌داره، خانم گرایدل. مگه نه؟ و فکر نمی‌کنم توسط افراد باند کشته شده باشه،.یا اون شب به پرورسیما کانیون نمی‌رفت تا انگشتر الماس رو برای شما بخره. فکر نمی‌کنم اصلاً انگشتر الماس دزدیده شده باشه، در حقیقت. فکر می‌کنم اون فکر می‌کرد داره میره اونجا تا به قتل یه نفر کمک کنه و در حقیقت داشت می‌رفت اونجا که بمیره. یه نفر می‌خواست لین ماریوت بمیره.”

حالا لبخندش مثل شیشه شکسته بود. دیگه زیبا نبود، وحشی و خیلی خطرناک بود. تمام حرفی که زد این بود: “و فکر می‌کردید داشت می‌رفت که به قتل کی کمک کنه، آقای مارلو؟”

“من، فیلیپ مارلو. و بهتون میگم چرا. به سادگی، به خاطر این که من داشتم سعی می‌کردم دختری رو که قبلاً توی کلوپ شبانه در خیابان مین در مکانی به اسم فلورین خوانندگی می‌کرد رو پیدا کنم. دوست پسرش، زندانی سابق، به اسم موس مولی داشت دنبالش می‌گشت. که شاید من داشتم به موس مولی کمک میکردم که دوست دخترش رو پیدا کنه و شروع به پرسیدن سوالاتی کرده بودم که نباید می‌پرسیدم. بنابراین به اون گفته شده بود که من باید بمیرم.”

اون با سرش تصدیق کرد و گفت: “خیلی جالب می‌شد اگه می‌دونستم دارید درباره چی صحبت می‌کنید.”

گفتم: “و می‌دونید.”

ما به هم زل زدیم. اون دست راستش رو داخل کیف کوچیک دستیش گذاشته بود. می‌دونستم چی تو دستش نگه داشته. ولی هنوز آماده نبود. این چیزها زمان میبرن.

“خانم گرایل، بیاید بازی رو تموم کنیم. یه دختر که مسیر سختی رو پشت سر گذشته، نهایتاً با یه مرد خیلی خیلی پولدار ازدواج کرده و باهاش در یک مکان نزدیک اقیانوس، استر درایو زندگی می‌کنه. ولی یک روز، یک زن پیر اون رو می‌شناسه و این زن پیر شروع به اخاذی از خانم جوون زیبای ما میکنه. زن پیر باید ساکت بمونه. ماریوت با پرداخت پول به زن پیر در اولین روز هر ماه با یک پستچی مخصوص به دوست زیباش کمک میکنه. ولی اون و زن پیر تنها افرادی بودن که این راز رو می‌دونستن. یه روز، دوست‌پسر زن جوون از زندان بیرون میاد و سراغ دوست دخترش می‌گرده. ولی اون نمی‌خواد پیداش کنه. بنابراین وقتی این کارآگاه خصوصی دماغش رو تو این مسئله میکنه و سوال‌هایی میپرسه، ماریوت باید بمیره. هر چند فکر میکنه داره به قتل من کمک می‌کنه. اون خیلی میدونست. اون خطر اصلی بود، نه من. بنابراین تو کشتیش. مگه نه، خانم گرایل؟”

همون لحظه تفنگش بیرون اومد. اون به سمت من نشانه رفت و لبخند زد. من هیچ کاری نکردم. ولی موس مولی با تفنگ بزرگتری از در اتاق خواب بیرون اومد. اون به هیچ وجه به من نگاه نکرد. اون به آرومی صحبت کرد: “فکر کردم صدا برام آشناست. سعی کردم صدا رو هشت سالی که نبودم به خاطر بسپارم. موهات رو وقتی قرمز بود، بیشتر دوست داشتم. سلام، عزیزم.”

اون تفنگ رو به سمت اون برگردوند.

گفت: “از من فاصله بگیر.”

“و اون تو فهمیدم کی بوده که اسمم رو بعد از دزدی از بانک به پلیس داده. ولمای کوچولو. تو هشت سال منو فرستادی زندان. ولمای کوچولوی من.”

اون پنج بار بهش شلیک کرد. اون همونجا سر پا ایستاد. بعد با صورت خورد زمین. اون از در دوید بیرون. من سعی نکردم جلوش رو بگیرم. با دقت مولی رو برگردوندم و زیر سرش بالش گذاشتم. ولی بعد از خوردن پنج گلوله توی بدن حتی موس مولی هم نمی‌تونست زیاد زنده بمونه. بعد با خونه‌ی راندال تماس گرفتم و بهش گفتم چه اتفاقی افتاده.

ماشین‌های پلیس و دکتر چند دقیقه بعد رسیدن. و دکتر گفت اون شانس آورده. من می‌دونستم اون نمیخواست شانس بیاره. نیاورد هم. اون همون شب مرد.

پیدا کردن ولما سه ماه طول کشید. راندال جزئیات رو بهم گفت. اون تو واضح‌ترین مکان قایم شده بود. یک شب، یک کارآگاه، با خاطره‌های خوب، میره داخل کلوپ شبانه‌ای در نیویورک و صدای خواننده‌ای که دوست داشت رو می‌شنوه .ولی چیزی در مورد قیافش باعث میشه برگرده و به عکس “تحت پیگرد” روی دیوار دفترش نگاه کنه. اونجا بود. درست بود. بنابراین برمیگرده به کلوپ و اسم و عکسش رو در لیست نشونش میده. ولی اون خیلی بی‌دقت بوده. اون تفنگش رو وقتی داشته باهاش صحبت می‌کرده از تو کیفش در میاره و سه بار بهش شلیک میکنه. بعد دو گلوله بعدیش رو هم برای خودش استفاده میکنه. ولما از فرار کردن خسته شده بود.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TEN

‘My Little Velma’

Red threw a rope up over the side of the Montecito and pulled himself up quietly to the two iron doors. There was a sound of metal over my head and then I started up the rope. It was the longest journey I’ve ever made. It finished inside the oily, bitter-smelling darkness of the ship with rats running across the boxes and ropes on the floor.

A voice next to my ear said quietly: ‘From here we go straight up through the engine-room. There’ll probably be one guy in there. Might have a gun, but that’s no problem. Then I’ll show you the way up to the gambling rooms. That’s where you’re going to find Brunette. I’ll wait for you in the engine-room. You may need some help up there.’

‘You got family on this ship or something?’ I asked, but he was already in front of me, the rats running away from his enormous feet in the darkness. The man in the engine-room was no problem, as Red had promised. He hit him hard, once, and caught him as he fell. Then he showed me the stairs up to the music and the people.

‘How long will you be?’ he asked.

‘Don’t know. An hour or less, I guess. But don’t wait for me. Get out now. I’m going to make some trouble on this ship.’ And I went away up the steps.

I came out on an open walkway on the ocean side of the ship. There was a man with a small machine-gun in the shadows there. I went up behind him silently and put my gun in his back.

‘I have a very loud gun,’ I said. ‘But it doesn’t have to go off. All I want is to talk to Brunette. Now why don’t you show me the way nice and peacefully?’

He took a moment or two to think about all that. Then he said: ‘OK. Follow me across to that door. We’re going down to the offices past the gambling tables.’

We went into the bright lights inside the ship and through the gambling rooms, where sixty or seventy people were trying not to lose their shirts. I put my gun away under my coat as we went.

Two quiet men in black dinner jackets came through a door on the other side of a bar and came towards us.

‘People round here don’t seem to follow their orders,’ the short one said.

‘You’re Brunette,’ I said suddenly.

‘Of course.’ He turned and opened a door behind him. ‘In here. We can talk more easily.’

I followed him through into a comfortable small office with photographs on the tables and a small private bar in one corner. He sat down.

‘He has a gun,’ Brunette said.

A hand took the gun away from me and put it down on Brunette’s desk.

‘Anything more, boss?’ a voice asked.

‘Not now.’ He turned to me and said: ‘Who are you and what do you want?’

‘My name’s Marlowe. I’m a private detective and I want to talk to a man called Moose Malloy. I’m investigating a murder, the murder of a man named Marriott. That murder has something to do with another one - of an old woman - which was done by Malloy. Malloy was staying at a hospital for drug problems over in Bay City, hiding from the law, and now he’s disappeared. I think he could be hiding here on your nice gambling boat.’

‘You’re simple,’ Brunette said. ‘Why should I hide gangsters here? I’m in another business. Sorry, but I can’t do anything for you. But I’d like to know how you got onto my ship.’

‘I just can’t remember.’

‘You do take some terrible chances, Mr Marlowe.’ He smiled a nasty, cold smile.

‘Just give this to Malloy first,’ I said, and I reached across his desk, took a card and wrote five words on it. ‘It’ll mean something important to him.’

‘OK,’ he said. ‘If I can get this to Malloy, I will. I don’t know why I’m doing it for you.’ He pushed my gun back across the desk to me and stood up. ‘But I promise nothing, Marlowe.’ He put out his hand and I shook it. I went back to Bay City the ordinary way, in a water-taxi. There was already a new man at the top of the steps - Blue Jacket was gone. I wondered if he was already dead or working down in the engine-room for letting me get onto his boss’s ship with my gun.

Back on the waterfront I found Red.

‘Get your man?’ he asked.

‘No. But I think Brunette will find a way to get a message to him for me. Could take hours; could take days. I might never find him - alive.’

I drove back to my apartment in Hollywood and called the Grayle number. Mrs Grayle agreed to come over to my apartment and go out somewhere for a drink. Then I lay down on my bed and tried not to go to sleep. I failed, though. I could have slept for a week.

I woke up slowly and stared at the light of the lamp on the ceiling. Something moved gently in the room. Moose Malloy, with a gun in his hand and his hat pushed back on his head. He saw me open my eyes.

‘Glad you came over,’ I said.

‘Your door wasn’t locked so I came on in. You waiting for visitors?’

‘A lady. She may not come. But I’d prefer to talk to you.’

A smile touched the corners of his mouth.

‘I’d like to talk about the killing of a woman. Jessie Florian. I think that was a bad mistake. You didn’t mean to kill her; you just wanted her to tell you something. That’s all, isn’t it? You wanted her to tell you where Velma was, but she didn’t even know. Velma was too clever for her.’

The smile had gone from his mouth. He kept quiet.

There was a knock on the door. I got up from the bed and went through to the living-room to open it. Malloy stayed in the bedroom, in the dark. She stood there half-smiling, beautiful, in a high-necked white evening dress with deep, red stones circling the creamy white of her neck. Her smile died when she saw me in my old work suit and her eyes went cold. I stood to one side and held the door open. She walked in past me and then turned quickly, annoyed.

‘Have a drink,’ I said. ‘Then let’s talk. Not about stolen diamond rings, but about murder.’

I went through to the kitchen and mixed some drinks, leaving her staring at my back. When I came back, she was sitting coolly in my best chair, blowing smoke from her cigarette up at the ceiling.

‘Personally, I don’t believe that Lindsay Marriott was the finger man for a jewel gang, though that’s what the police seem to think,’ I began. ‘And I don’t think he was a blackmailer either. Funny, isn’t it, Mrs Grayle? And I don’t think he was killed by any gang, or that he was going to Purissima Canyon that night to buy back a diamond ring for you. I don’t think a diamond ring was ever stolen, in fact. I think he thought he was going there to help someone with a murder, but in fact he was going there to die. Someone wanted Lin Marriott dead.’

Her smile was like broken glass now. Suddenly she wasn’t beautiful anymore; she was wild and very dangerous. All she said was: ‘And who did he think he was going to help murder, Mr Marlowe?’

‘Me. Philip Marlowe. And I’ll tell you why. Simply because I was trying to find a girl who used to sing at a nightclub over on Main Street, a place called Florian’s. Her boyfriend was looking for her too - an ex-prisoner named Moose Malloy. Perhaps I was helping Malloy find this girl, and I was starting to ask all the wrong questions, so he was told I had to die.’

She nodded and said, ‘Very interesting, if I knew what you were talking about.’

‘And you do,’ I said.

We stared at each other. She had her right hand inside her little white handbag now. I knew what she held in it but she wasn’t ready yet. These things take time.

‘Let’s stop playing games, shall we, Mrs Grayle? A girl who came up the hard way eventually married a very, very rich man and went to live with him at his place near the ocean. Aster Drive. But one day, an old woman recognized her and this old woman started to blackmail our beautiful young lady. The old woman had to be kept quiet. Marriott helped his beautiful friend by paying some money to the old woman on the first of every month, special delivery, but he and the old woman were the only two people who knew the secret. Some day, the young woman’s boyfriend was going to get out of prison and come looking for his girlfriend, and she didn’t want him to find her. So when this Private investigator started pushing his nose in and asking questions, Marriott had to die, even though he thought he was going to help murder me. He knew too much. He was the real danger, not me. So you killed him, didn’t you, Mrs Grayle?’

Her gun came out then. She pointed it at me and smiled. I did nothing. But Moose Malloy stepped through the door of the bedroom with a larger gun in his hand. He didn’t look at me at all. He spoke softly: ‘Thought I knew the voice. I tried to remember that voice for eight years while I was away. I liked your hair better when it was red, though. Hello, baby.’

She turned the gun on him.

‘Get away from me,’ she said.

‘And I just realized in there who it was that gave my name to the police after the Great Bend bank job. You. Little Velma. You sent me away for eight years. My little Velma.’

She shot him five times. He stayed standing, then he fell face down. She ran to the door and out. I didn’t try to stop her. I turned Malloy over carefully and put a pillow under his head, but after five shots in the body even Moose Malloy wasn’t going to live very long. Then I called Randall at his home and told him what had happened.

The police cars were there with a doctor a couple of minutes later and the doctor said he had a chance. I knew he wouldn’t want it. He didn’t. He died in the night.

It took three months to find Velma. Randall told me the details. She was hiding in the most obvious place. One night, a detective with a good memory walked into a nightclub in New York and heard a singer he liked there. But something about her face made him go back and look at the ‘Wanted’ photographs on the wall of his office. She was there, all right, so he went back to the club and showed her her name and picture on the list. But he was too careless. She pulled a gun out of her bag when he was taking her in, and shot him three times. Then she used her last two bullets on herself. Velma was tired of running away.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.