مغز متفکر مجرم

مجموعه: شرلوک هولمز / کتاب: آخرین معما / فصل 1

مغز متفکر مجرم

توضیح مختصر

شرلوک هولمز فرد نابغه‌ای رو که پشت تمام جرایم لندن هست رو پیدا کرده و حالا جونش در خطره

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

بخش اول

مغز متفکر مجرم

تقریبا دو سال از اون روز وحشتناک گذشته بود. من دیگه هیچ‌وقت نمی‌خواستم دوباره در مورد اون قضیه صحبت کنم. ولی احساس میکنم وظیفه‌امه که حوادثی رو که منجر بهش شد رو توضیح بدم. یک سرهنگ موریارتی مشخص، برادر پروفسور جیمز موریارتی مسئول شایعات و دروغ‌ها درباره شخصیت دوست عزیزم، شرلوک هلمز، هست که من دوباره اینجا تکرارشون نمی‌کنم. من تنها شخصی هستم که میدونم چه اتفاقی بین شرلوک هلمز و پروفسور موریارتی افتاده و الان زمانشه که همه‌ی دنیا حقیقت رو بدونن.

من هنوز هم پلاک ۲۲۱ خیابون بارکر رو گاه به گاه وقتی هوامز یک همراه برای کمک به تحقیقاتش میخواست، ملاقات می‌کردم. ولی نه مثل قبل. در آخرین سال از ملاقات‌هام، هولمز زمان بیشتری رو به تنهایی سپری می‌کرد. مسئله‌ای که اون سعی داشت حلش کنه، زمان زیادی ازش می‌گرفت. ولی اون هیچ حرفی دربارش نمی‌زد، حتی به من.

یه روز، در اوایل بهار من یک نامه از فرانسه دریافت کردم.

واتسون عزیز،

من در فرانسه، برای دولتمردان فرانسه درباره یک موضوع مهم کار می‌کنم که ممکنه حل شدنش ماه‌های زیادی طول بکشه. هوا خوبه ولی غذا زیاد هم خوب نیست. امیدوارم اوضاع تو اتاق عمل خوب پیش میره.

دوباره برات نامه می‌نویسم.

شرلوک هولمز

از نامه کاملا، معلوم بود که یه مدتی نمی‌بینمش. پس شما می‌تونید تعجبم رو وقتی فقط یک ماه بعد، اون کنار پنجره اتاق عمل من ظاهر شد، بفهمید. اون رنگ پریده و خیلی نگران به نظر می‌رسید. اون از در بغلی وارد شد.

اون قبل از اینکه من بتونم صحبت کنم، گفت: “میدونم چه فکری می‌کنی، خیلی بد به نظر میرسم.”

من وقتی هولمز اطراف اتاق رو میگشت تا مطمئن بشه که همه پنجره‌ها بستن، تماشاش میکردم. اون پرده‌ها رو کشید.

پرسیدم: “هولمز، قضیه چیه؟”

اون جواب داد: “تفنگ‌ بادی.”

“تفنگ بادی؟”

اون ادامه داد: “فکر می‌کنم تا حالا منو شناخته باشی. من آدم مضطربی نیستم. ولی بین حماقت و جرات تفاوت وجود دارد و وقتی یه نفر داره سعی میکنه من رو بکشه … من دلم نمی‌خواد از پنجره منو واضح مورد هدف قرار بدن. چیزی برای نوشیدن داری؟”

من یه لیوان آب بهش دادم. اون دوباره پنجره رو چک کرد.

اون گفت: “متاسفم که اینقدر دیر وقت به اینجا اومدم. زیاد نمی‌مونم. فکر کنم بهتره که از طریق دیوار پشتی برم.”

“هولمز، لطفاً توضیح بده که همه این‌ها درباره چیه!”

اون هیچی نگفت. من به دستش نگاه کردم. داشت خونریزی میکرد. بهش پیشنهاد کردم تا با چیزی پاکش کنه.

“هولمز این یه دعوای کوچیک نیست. به دستت نگاه کن!”

اون پرسید: “ اینجا، تو این اتاق عمل، تنهایی؟”

“بله، الان هستم. یه دکتر دیگه هست که در طول هفته بهم کمک میکنه.”

“شاید اون وقتی تو اینجا نباشی بتونه کمکت کنه. من ازت می‌خوام با من به سفر اروپا بیای. مطمئن درباره مکان دقیق مطمئن نیستم. وقتی رفتیم، میتونیم تصمیم بگیریم.”

رفتار هولمز خیلی عجیب بود. اون هیچ وقت به تعطیلات نمی‌رفت. و مطمئناً بدون هیچ دلیلی به سفر نمی‌رفت. اون نگاه نگران رو تو چشمای من دید.

اون گفت: “واتسون، فقط یه نفر وجود داره که من میتونم درباره‌ی این اطلاعات بهش اعتماد کنم و اون نفر تو هستی. برای اولین بار در عمرم، بالاخره کسی رو که با من برابره رو دیدم. تمام مجرم‌های لندن، اسم اون رو میدونن. ولی اگه از هر کسی توی خیابون بپرسی، اونا بهت میگن که هیچوقت اسمش رو نشنیدن. پروفسور موریارتی! این مرد، یک نابغه است. اون یک مجرم مغز متفکره!”

“موریارتی- یک مغز متفکر؟”

اون خندید: “میبینی! هیچکس موریارتی واقعی رو نمیشناسه. ولی من میشناسم. اون مسئول نصف جرایم توی لندنه. من می‌تونستم به کار با دولتمردان فرانسه ادامه بدم. زندگی خوبیه. درآمدش خوبه. ولی نمیتونم تا وقتی که که موریارتی تو زندان نیفته، استراحت کنم!”

تکرار کردم: “نصف جرایم لندن! ولی اگه واقعاً به این باور داری، چرا از اداره کارآگاهی لندن نخواستی که دستگیرش کنن؟ مدرک داری؟”

“جرم ها همیشه اتفاق می‌افتن. مجرم‌ دستگیر میشه. گاهی اوقات، اونا به زندان میرن و بعد یه نفر پول رو پرداخت میکنه و آزاد میشن. گاهی اوقات، اونها هیچ وقت پیدا نمیشن. نکته مهم اینه که مردی که همه چیز رو کنترل میکنه، هیچ وقت دستگیر نمی‌شه. هیچکس حتی نباید بهش مشکوک بشه.”

“ولی اون چی کار میکنه؟”

“همه کار و هیچ کار. اون، یک پروفسور دانشگاهِ تحصیل‌کرده و یکی از بهترین ریاضی‌دان‌های اروپا است. در سن ۲۱ سالگی او یک رساله می‌نویسه که در همه جای دنیا خوانده میشه. اون یک کار در دانشگاه دست و پا میکنه. خیلی سخت کار میکنه، ولی نه روی چیزهای خوب. اون به لندن جایی که تصمیم گرفته مغز خارق العاده‌اش رو برای زندگی مجرمانه‌اش به کار بگیره، نقل مکان میکنه.”

“هیچکس دنیای مجرم‌ها رو بهتر از من نمی‌شناسه. ‌سال‌های زیادی می‌دونستم که یک نفر پشت جرایمی که من دربارشون تحقیق می‌کنم، هست. اون مثل یه عنکبوته که وسط یک تار خیلی بزرگ نشسته. اون نقشه میکشه. میشینه و منتظر میمونه. اون تارها رو می‌بافه و من اونها رو دنبال می‌کنم. با اطلاعات من، در عرض سه روز، اون‌ها می‌تونن موریارتی و تمام افرادش رو دستگیر کنن، ولی اگه من فقط یک قدم اشتباه بردارم تمام کارهای من هیچ خواهد بود.”

امروز صبح روی صندلیم نشسته بودم و درباره این پرونده فکر می‌کردم که یه مرد به داخل اتاقم اومد. من فوری شناختمش. پیشونیش بلند بود. پوستش پریده بود و شونه‌هاش به خاطر زمانی که صرف مطالعه کرده بود، گرد بودن. چشماش به قدری تیره بود که من نتونستم حتی کوچکترین احساسی درشون ببینم. اون من رو با یک کنجکاوی خیلی ساده در حالیکه سرش مثل یک مار از یه طرف به طرف دیگه حرکت میکرد، از نظر گذروند.

اون گفت: “اونقدری که فکرشو می‌کردم، باهوش نیستی. فکر نمی‌کنی نگه داشتن یه تفنگ پر توی جیبت خطرناکه.”

من تفنگی رو که توی جیبم بود رو در آوردم و روی میز گذاشتم. ولی انگشتم رو نزدیکش نگه داشتم.

اون به آرومی و نرمی فس فس کرد: “میدونی من کیم.”

من جواب دادم: “اگه چیزی برای گفتن داری، پروفسور موریارتی، پنج دقیقه وقت آزاد دارم.”

متن انگلیسی فصل

PART ONE

A CRIMINAL MASTERMIND

Almost two years have passed since that terrible day. I never wanted to speak about it again but I feel it is my responsibility to describe the events leading up to it. A certain Colonel Moriarty, brother of Professor James Moriarty, is responsible for rumours and lies about the character of my dear friend Sherlock Holmes that I will not repeat here. I am the only one who knows what happened between Sherlock Holmes and Professor Moriarty and it is time that the world knew the truth.

I still visited 221B Baker Street from time to time when Holmes wanted a companion to help with his investigations, but not as often as before. In the final year of my visits Holmes spent more and more time alone. The mystery he was trying to solve occupied a lot of his time but he wouldn’t speak about it, not even to me.

One day, in early spring, I received a letter from France.

Dear Watson,

I am working in France for the French Government on an important matter that will take me many months to solve. The weather is good but the food is not so good. I hope all is well with the surgery.

I will write again soon.

Sherlock Holmes

From the letter it seemed clear that I would not see him for some time, so you can imagine my surprise when only a month later he appeared at the window of my surgery. He looked pale and very worried. He entered at a door around the side.

‘I know what you’re thinking,’ he said before I could speak. ‘I look terrible.’

I watched as Holmes went around the room making sure all the windows were locked. He closed the blinds.

‘Holmes, what’s the matter?’ I asked.

‘Air guns,’ he replied.

‘Air guns?’

‘I think you know me by now,’ he continued. ‘I am not a nervous man but there’s a difference between stupidity and courage, and when someone is trying to kill me… I don’t want them to have a clear shot through your windows. Do you have anything to drink?’

I gave him a glass of water. He checked the windows again.

‘I’m sorry for coming here so late. I won’t stay long. I think it’s best if I leave over the wall at the back,’ he said.

‘Holmes, please explain what all this is about.’

He said nothing. I looked at his hand. It was bleeding. I offered him something to clean it with.

‘Holmes, this isn’t a little fight. Look at your hand!’

‘Are you alone here in the surgery?’ he asked.

‘Yes, I am now. There is another doctor who helps me during the week.’

‘Maybe he can help while you’re away. I want you to come with me on a trip to Europe. I’m not sure of the exact location. We can decide when we get there.’

Holmes’ behaviour was very strange. He never went on holiday. He certainly didn’t go on ‘trips’ for no reason. He saw the worried look in my eyes.

‘There’s only one person I can trust with this information, Watson, and that’s you. For the first time in my life,’ he said, ‘I have finally met my equal. His name is known to every criminal in London, but ask anyone in the street and they’ll say they’ve never heard of him. Professor Moriarty! The man is a genius - he’s a criminal mastermind!’

‘Moriarty - a mastermind?’

‘You see!’ he laughed. ‘No-one knows the real Moriarty - but I do! The man is responsible for half the crimes in London. I could continue working for the French government. It’s a nice life, it’s well paid, but I cannot rest until Moriarty is in prison!’

‘Half the crimes in London!’ I repeated. ‘But if you really believe this, why haven’t you asked Scotland Yard to arrest him? Do you have the evidence?’

‘Crimes happen all the time. The criminal is caught. Sometimes they go to prison, then someone pays money and they go free. Sometimes they are never found. The important thing is that the man who controls everything is never caught. No-one must ever suspect him.’

‘But what does he do?’

‘Everything and nothing! He is a well-educated university professor and one of the greatest mathematicians in Europe. At the age of twenty-one he wrote a thesis that was read all over the world. He was offered a job at a university. He worked very hard, but not towards anything good. He moved to London where he has chosen to use his extraordinary brain for a life of crime.

‘No-one knows the criminal world better than I do. For years I have known that there is someone else behind the crimes I investigate. He is like a spider that sits in the centre of a very large web. He plans, he sits and he waits. He makes the threads and I follow them. In three days’ time, with my information, they could arrest Moriarty and all his men. But if I take one step in the wrong direction, then all my work counts for nothing.

‘I was sitting in my chair thinking about a case this morning, when a man walked into my room. I knew him immediately. His forehead was high, his skin was pale and his shoulders were round from the time spent in his study. His eyes were so dark I couldn’t read the slightest emotion in them. He observed me with simple curiosity as his head moved from side to side like a snake.

“You’re not as intelligent as I thought,” he said. “Don’t you know it’s dangerous to keep a loaded gun in your pocket?”

‘I took out the gun that was in my pocket and put it on the table, but I kept my fingers close to it.

“You know who I am,” he hissed softly.

‘If you have something to tell me, Professor Moriarty, I am free for around five minutes,’ I replied.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.