اولین گزارش دکتر واتسون

مجموعه: شرلوک هولمز / کتاب: سگ باسکرویل / فصل 8

اولین گزارش دکتر واتسون

توضیح مختصر

دکتر واتسون اولین گزارش رو به شرلوک هلمز درباره همسایه‌ها می‌نویسه.

  • زمان مطالعه 4 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هشتم

اولین گزارش دکتر واتسون

دارتمور، تالار باسکرویل

۱۳ اکتبر ۱۸۸۹

هولمز عزیزم

من درباره تالار باسکرویل و کسانی که اینجا زندگی میکنن، برات نوشتم و گفتم. حالا حقایق بیشتری وجود داره که باید بهت بگم. اول، من نقشه منطقه رو برات میکشم. این بهت کمک می‌کنه که داستان من رو بفهمی.

تالار باسکرویل تقریبا دو مایلی جنوب غربی روستای گریمپن واقع شده. من به روستا رفتم تا نامه‌ها رو پست کنم.

اطراف تالار پر از درخته و یک خیابان دراز به یه خونه تابستونی توی باغچه منتهی میشه. آقای چارلز باسکرویل، نزدیک خونه تابستونی مرده. من دروازه رو روی نقشه برات علامت زدم. اینجا، جاییه که آقای چارلز ایستاده و سیگار کشیده. درهای دروازه به طرف مور باز میشن.

درباره همسایه‌ها بهت گفتم. دکتر مورتیمر نزدیک اینجا زندگی میکنه، تقریبا نیمه‌راه بین روستاهای گریمپن و کمبی تراسی.

من استاپلتون‌ها رو ملاقات کردم. خونه اونها تقریبا‍ً سه مایلیِ تالاره. و سمت دیگه‌ی صخره بلنده.

یه مردی هست که هنوز ندیدمش. ولی دکتر مورتیمر دربارش باهام حرف زده. اسمش آقای فرانکلنده و در تالار لافتد زندگی میکنه. اون یه تلسکوپ بزرگ داره و به ستاره‌شناسی علاقه‌منده. اون از تلسکوپش برای نگاه کردن به ستاره‌ها استفاده می‌کنه.

تو چند روز قبل، به ستاره‌ها نگاه نکرده. به مور نگاه کرده. اون داره به مور نگاه میکنه برای اینکه پلیس قاتل، سلدن، رو نگرفته. آقای فرانکلند به مور نگاه میکنه و دنبال غریبه‌ها میگرده. ولی من فکر نمیکنم سلدن تو مور قایم شده باشه. هیچ غذایی وجود نداره و هوا هم خیلی سرده.

آقای هنری نگران استاپلتون‌هاست. اون فکر میکنه قاتل ممکنه به زور بره تو خونه اونا. اون چند بار خانوم استاپلتون رو دیده و اون‌ها دوستای خوبی شدن. ولی آقای استاپلتون مرد عجیبیه. اون دوست نداره آقای هنری با خواهرش ملاقات کنه.

حالا یه خبر درباره باریمور، خدمتکار تالار باسکرویل. اون شبیه مردیه که ما تو کالسکه تو لندن دیدیم. به یاد میاری- مردی که آقای هنری و دکتر مورتیمر رو تا خیابان بارکر تعقیب کرده بود. من به آقای هنری گفتم چه فکری می‌کنم و اون باریمور رو صدا زد و ازش پرسید: “این اواخر تو لندن بودی؟”

باریمور گفت هیچ‌وقت تو عمرش به لندن نرفته. همچنین سوال آقای هنری اون رو عصبانی کرد. اون گفت میخواد از تالار باسکرویل بره.

آقای هنری گفت که متاسفه. اون چند تا لباس به باریمور داد و باریمور راضی شد. باریمور و زنش به خاطر لباس‌ها از آقای هنری کلی تشکر کردن.

بعد، شب قبل، من یه چیز خیلی عجیب دیدم. نیمه شب، صدای پا شنیدم و از در اتاق خوابم بیرون رو نگاه کردم. باریمور رو با یه شمع دیدم. دیدمش که به انتهای راهرو رفت، کنار پنجره بزرگی که به طرف مور بود ایستاد. اون شمع رو به طرف پنجره گرفت و عقب و جلو تکونش داد.

من به طرف پنجره اتاق خودم رفتم و به سمت مور نگاه کردم. یه نوری که عقب و جلو میشد دیدم. از یه جایی نزدیک صخره بلند بود و واضح بود که یه علامته. ولی علامت چی بود؟

متن انگلیسی فصل

Chapter eight

Dr Watson’s First Report

Baskerville Hall Dartmoor

13 October 1889

My Dear Holmes,

I wrote and told you about Baskerville Hall and the people who live here. Now I have more facts to tell you. First, I will draw a map of the area. It will help you to understand my story.

Baskerville Hall is about two miles south-west of Grimpen Village. I walk to the village to post letters.

There are trees all round the Hall and a long avenue leads to a small summer-house in the garden. Sir Charles Baskerville died near the summer-house. I have marked the gate on the map. It is where Sir Charles stood and smoked a cigar. The gate opens onto the moor.

I have told you about the neighbours. Dr Mortimer lives nearby, about half-way between the villages of Grimpen and Coombe Tracey.

I have met the Stapletons. Their house is about three miles from the Hall. It is on the other side of High Tor.

There is one man I have not met. But Dr Mortimer has told me about him. His name is Mr Frankland and he lives at Lafter Hall. He has a large telescope and is interested in astronomy. He uses his telescope to look at the stars.

In the past few days, he has not looked at the stars. He has looked at the moor. He is watching the moor because the police have not caught the murderer, Selden. Mr Frankland watches the moor looking for strangers. But I do not think that Selden is hiding on the moor. There is no food and the weather is now very cold.

Sir Henry is worried about the Stapletons. He thinks that the murderer may break into their house. He has visited Miss Stapleton several times and they have become good friends. But Mr Stapleton is a strange man. He does not like Sir Henry visiting his sister.

Now, here is some news about Barrymore, the servant at Baskerville Hall. He looks like the man we saw in the carriage in London. You remember - the man who followed Sir Henry and Dr Mortimer to Baker Street. I told Sir Henry what I thought and he called Barrymore and asked him, ‘Have you been to London recently?’

Barrymore says he has never been to London in his life. Also, Sir Henry’s question made him angry. He said he wanted to leave Baskerville Hall.

Sir Henry said he was sorry. He gave Barrymore some clothes and Barrymore was pleased. Barrymore and his wife thanked Sir Henry very much for the clothes.

Then, last night, I saw something very strange. In the middle of the night I heard footsteps and I looked out of my bedroom door. I saw Barrymore with a candle. I saw him walk to the end of the corridor. He stopped at the large window which looks out over the moor. He held the candle to the window and moved it backwards and forwards.

I went to the window of my own room and looked out across the moor. I saw a light moving backwards and forwards. It was somewhere near High Tor and it was clearly a signal. But a signal for what?

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.