بخش 01

مجموعه: شرلوک هولمز / کتاب: صورت زرد / فصل 1

بخش 01

توضیح مختصر

یک آقایی با همسرش به خوشی زندگی می‌کرده تا اینکه یک شخص عجیب با صورت زرد پیداش میشه.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

بخش اول

شرلوک هولمز تمرین بدنی بدون هدف رو دوست نداشت. ولی یک روز بهاری من قانعش کردم تا با من تو پارک قدم بزنه. ما دو ساعت قدم زدیم و تقریبا ساعت ۵ بود که به خیابان بارکر برگشتیم.

وقتی وارد شدیم، پادومون گفت: “معذرت می‌خوام، آقا. یه نفر منتظرتون بود. اون یه آقای محترم بی‌قرار بود. اون تو اتاق قدم میزد و میگفت: «قرار نیست آقای هولمز برگرده؟» و بالاخره رفت.

هولمز به من گفت: “میبینی، من به یه پرونده نیاز داشتم و حالا به خاطر اینکه رفتیم تو پارک قدم بزنیم از دستش دادم.”

“سلام! این پیپ تو نیست که روی میزه. خوب، این مرد باید یه مشکل خیلی بزرگ داشته باشه. برای اینکه پیپش جا مونده. مشخصه که این پیپش رو خیلی زیاد دوست داره.”

پرسیدم: “از کجا میدونی این رو خیلی زیاد دوست داره؟”

هولمز توضیح داد: “خوب، فکر کنم قیمت این پیپ چیزی حدود شش-هفت پنیه. حالا، ببین ۲ بار با نوارهای نقره که قیمتش بیشتر از خود پیپ هست، تعمیر شده. بنابراین مرد باید این پیپش رو خیلی زیاد دوست دوست داشته باشه چون ترجیح داده به جای این که یه دونه جدیدش رو با همون پول بخره، تعمیرش کنه.”

بعد در حالی که هولمز داشت صحبت میکرد، شنیدیم که یه نفر داره از پله‌ها بالا میاد و یه مرد بدون اینکه در رو بزنه، اومد توی اتاق.

مرد گفت: “معذرت می‌خوام. باید در میزدم ولی خیلی ناراحتم و به کمک احتیاج دارم.”

بعد مرد کلاهش رو برداشت و روی صندلی نشست.

هولمز شروع کرد: “آقای گرنت مونروی عزیزم …”

ملاقات‌کننده‌ی ما از روی صندلیش پرید. اون داد زد: “صبر کنید! شما اسم من رو میدونید؟”

هولمز با لبخند گفت: “اگه می‌خواید هویت‌تون مخفی بمونه، نباید اسمتون رو داخل کلاه‌تون بنویسید. یا حداقل داخل کلاه‌تون رو از شخصی که دارید باهاش صحبت می‌کنید، برگردونید.”

“به هرحال من و دوستم رازهای عجیبی تو این اتاق شنیدیم و شانس این رو داشتیم که به آدم‌های زیادی کمک کنیم. لطفاً حقایق وضعیت‌تون رو برامون بگید.”

اون گفت: “حقایق اینها هستن، آقای هولمز. من سه ساله که ازدواج کردم و من و همسرم تا روز دوشنبه قبل خیلی خوشبخت بودیم. یهو، مانعی بین ما ظاهر شد و همسرم با من مثل یه غریبه شد. می‌خوام بدونم چرا. ولی آقای هولمز، من مطمئنم که همسرم منو دوست داره.”

هولمز با کمی بی صبری گفت: “آقای مونرو، لطفاً بذارید من واقعیت‌ها رو بدونم.”

“همسرم، اِفی، یک بیوه جوون ۲۵ ساله بود که من دیدمش. اون موقع‌ها اسمش خانوم هبرون بود. اون وقتی خیلی جوون بوده، به آمریکا رفته و در شهر آتلانتا زندگی کرده، جایی که با یه مرد به اسم هبرون که وکیل بوده ازدواج کرده. اونها یک بچه داشتن ولی بیماری همه‌گیر تب زرد شایع شده و همسر و بچه‌اش، هر دو به علت این بیماری مردن. من گواهی مرگ همسرش رو دیدم. بعد از این تراژدی، اون تصمیم میگیره که آمریکا رو ترک کنه و به انگلیس برگرده تا با خاله‌اش زندگی کنه.”

“همچنین باید این رو هم خاطر نشان کنم که همسرش پول خیلی زیادی براش به جا گذاشته. این پول سرمایه‌گذاری شده و اون میتونه با درآمدش خیلی خوب زندگی کنه. اون شش ماه بعد با من تو انگلیس آشنا شد. ما عاشق شدیم و چند هفته بعدش ازدواج کردیم.”

“من تاجر آبجو هستم و من هم درآمد خوبی دارم. ما یه خونه خیلی قشنگ، در اطراف شهر نزدیک نوربری کرایه کردیم. یه مسافرخونه و دو خونه‌ی دیگه و یک کلبه رو به روی خونه ما، تو یه مزرعه هم نزدیک خونه ما هست. قبل از این حادثه اخیر، من و همسرم اونجا با خوشبختی کنار هم زندگی می‌کردیم.”

“چیز دیگه‌ای هم هست که باید بهتون بگم. وقتی ما ازدواج کردیم، همسرم تمام پول‌هاش رو به نام من کرد. من فکر نمی‌کردم فکر خوبی باشه. ولی اون اصرار کرد. خب، تقریبا ۶ هفته قبل اون اومد و از من تقاضای کمی پول کرد.”

“اون گفت: «جک، وقتی تو پول منو گرفتی، گفتی هر موقع که بخوام فقط کافیه بهت بگم.»

من گفتم: «البته، اینا پول‌های تو هستن. چقدر میخوای؟»

اون گفت: «صد پوند.»

پرسیدم: «برای چی؟» و از مقدار زیاد تعجب کرده بودم.

اون با بازیگوشی گفت: «آه، تو گفتی که فقط بانکدار منی و میدونی که، بانکدارها سوال نمی‌پرسن.»”

“من در این باره زیاد خوشحال نبودم. برای اینکه اولین بار بود که بین ما رازی بود. من بهش چک دادم و این مسئله رو فراموش کردم. شاید ارتباطی با چیزی که بعداً افتاد، نداشته باشه. ولی فکر کردم بهتره که بگم.”

“به هر حال، بهتون گفتم که یک کلبه نزدیک خونه ما وجود داره. خب من دوست دارم که از کنار کلبه قدم بزنم و دوشنبه قبل، وقتی از کنار کلبه رد میشدم، دیدم که یه ون خالی داره از طرف کلبه میره و اثاثیه‌ای جلوی کلبه هست. یه نفر بلاخره داشت میرفت که توش زندگی بکنه.”

“من داشتم به کلبه نگاه میکردم که یهو دیدم یه نفر از پنجره بالایی داره به من نگاه میکنه. یه چیز عجیبی درباره اون قیافه وجود داشت، آقای هولمز، که من رو ترسوند. من زیاد نزدیک نبودم ولی یه چیزه غیرطبیعی و غیرانسانی درباره اون چهره وجود داشت. زرد و سفت و سخت بود. من رفتم نزدیک خونه. ولی یهو اون چهره ناپدید شد.”

“بعد من به طرف در رفتم و در رو زدم. یه زن قد بلند در رو باز کرد. من گفتم که همسایه‌شون هستم و بهش گفتم که اگه کمکی لازم باشه، من هستم.”

اون گفت: “اگه کمکی لازم داشته باشیم، صداتون می‌کنیم.” و بعد رو به روم بست.

“اون شب، من درباره اون چهره‌ی عجیب و زن بی‌ادب چیزی به همسرم نگفتم. ولی بهش گفتم که آدم‌هایی دارن تو کلبه زندگی میکنن.”

“همون شب، اتفاق عجیبی افتاد! نیمه شب، وقتی من کاملاً خواب نبودم، دیدم که همسرم لباس پوشید و اتاق رو ترک کرد. اون خیلی ترسیده و مضطرب بود. من بیست دقیقه منتظر موندم و بعد دوباره برگشت.”

وقتی اومد داخل، ازش پرسیدم: “کجا بودی، افی؟” اون با ترس و به سرعت به عقب رفت.

اون با یه خنده مضطربانه گفت: “جک، بیداری؟” اون به من گفت که به هوای تازه احتیاج داشته. ولی من باور نکردم. همسرم داشت چی رو از من قایم می‌کرد؟

“روز بعد، مجبور بودم به شهر برم. ولی چون خیلی نگران همسرم بودم تقریباً حول و حوش ساعت یک زودتر به نوربری برگشتم. وقتی داشتم به طرف خونه میرفتم، از کنار کلبه رد شدم. یک دقیقه جلوش ایستادم تا دنبال اون چهره عجیب بگردم. وقتی اونجا ایستاده بودم، آقای هولمز، تعجب من رو از اینکه یهو در باز شد و همسرم اومد بیرون، تصور کنید!”

اون گفت: “آه، جک! اینجا اومدم تا ببینم همسایه‌های جدیدمون به چیزی احتیاج دارن. چرا داری اینطوری نگام می‌کنی؟ از دستم عصبانی هستی؟”

گفتم: “پس اینجا جاییه که در طول شب میای؟”

اون داد زد: “منظورت چیه؟”

“تو میای اینجا. من مطمئنم. این آدما کی هستن؟”

“من قبلا اینجا نیومدم.”

“می‌دونم که حقیقت رو به من نمیگی. من الان میرم توی کلبه و حقیقت رو می‌فهمم.”

اون داد زد: “قسم میخورم که یه روزی همه چیز رو بهت بگم. ولی اگه الان بری داخل، موجب یه ناراحتی خیلی بزرگی میشی.” بعد اون من رو محکم گرفت و من سعی کردم هلش بدم.

اون داد زد: “به من اعتماد کن، جک! تو پشیمون نمیشی. اگه با من بیای خونه، همه چیز خوب میشه. اگه به زور بری توی کلبه، ازدواجمون به پایان میرسه.”

من گفتم: “بهت اعتماد می‌کنم، اگه قسم بخوری که دیگه هیچ وقت اینجا نیای.”

“اون احساس آسودگی کرد. بعد وقتی که ما شروع به رفتن کردیم. من بالا رو نگاه کردم و دیدم که چهره زرد داشت ما رو از پنجره بالا تماشا می‌کرد. چه ارتباطی می‌تونست بین اون موجود و همسر من وجود داشته باشه؟”

“بعد از اون روز عصر، همه چیز خوب پیش می‌رفت. ولی یک روز من زود برگشتم به خونه. متوجه شدم که همسرم دوباره به کلبه رفته. بنابراین من به کلبه رفتم. من رفتم داخل خونه و کسی رو پیدا نکردم. ولی طبقه بالا یه اتاق راحت پیدا کردم و روی نمای شومینه یه عکس تمام قد همسرم بود. مطمئنم که خدمتکارمون بهشون هشدار داده، که من رسیدم و اون‌ها همه رفتن. و به همین علت بود که من کسی رو اونجا پیدا نکردم.”

“وقتی دوباره همسرم رو دیدم، بهش گفتم که دیگه هیچ صلح و آرامشی بین ما وجود نخواهد داشت تا اینکه حقیقت رو بهم بگه. آقای هولمز، این اتفاق دیروز بود و بعد من تصمیم گرفتم که بیام و از شما تقاضای کمک بکنم.”

بعد از شنیدن این داستان عجیب، هولمز چند دقیقه ساکت نشست و فکر کرد. بعد گفت: “مطمئنید که این چهره زرد، چهره یه مرده؟”

اون جواب داد: “هر بار که من دیدمش، از فاصله دور دیدم. بنابراین مطمئن نیستم.”

هولمز پرسید: “همسرتون کی ازتون تقاضای پول کرد؟”

“تقریبا ۲ ماه قبل.”

“شما تا حالا عکس همسر اولش رو دیدید؟”

“نه. بعد از مرگ همسرش، یک آتش‌سوزی بزرگ به وجود اومده و تمام کاغذها از بین رفتن.”

“و اون هنوز هم گواهی مرگ رو داره. دیدینش؟”

“بله. اون بعد از آتش‌سوزی المثنیش رو گرفته.”

“تا حالا کسی رو که همسرتون رو از آمریکا می‌شناخته، ملاقات کردید؟”

“نه.”

“اون تا حالا دوباره به آمریکا رفتن صحبت کرده؟”

“نه.”

“اون تا حالا از اونجا نامه دریافت کرده؟”

“نه، فکر نمی‌کنم.”

هولمز بحث رو تموم کرد: “ممنونم. حالا به نوربری برگردید. و وقتی دیدید که اون آدم‌ها به کلبه برگشتن، ما رو خبر کنید. حل این معما آسون خواهد بود.”

متن انگلیسی فصل

Part one

Sherlock Holmes did not like aimless physical exercise, but one spring day I persuaded him to go for a walk with me in the park. We walked for two hours, and it was almost five when we returned to Baker Street.

‘I beg your pardon, sir,’ said our page-boy, as we entered, ‘there was a man waiting for you. He was a very restless gentleman. He walked all around the room saying, “Isn’t Mr Holmes going to return?” Finally he left.’

‘You see,’ Holmes said to me, ‘I needed a case, and now I have lost this one because we went for a walk in the park.’

‘Hullo! That’s not your pipe on the table. Well, that man must have a very big problem because he left his pipe. It is obvious that he likes this particular pipe very much.’

‘How do you know that he likes it very much?’ I asked.

‘Well,’ explained Holmes, ‘I think this pipe costs around seven-and-sixpence. Now. look it has been mended twice with silver bands that probably cost more than the pipe itself. So, this man must like his pipe very much if he prefers to mend it instead of buying a new one with the same money.’

Just then, as Holmes was talking, we heard someone walking up the stairs, and then a man walked into the room without knocking.

‘I beg your pardon,’ said the man, ‘I should have knocked, but I am very upset, and I need help.’

The man then took off his hat, and sat down on a chair.

‘My dear Mr Grant Munro…’ began Holmes.

Our visitor jumped from his chair. ‘What!’ he cried. ‘You know my name?’

‘If you want to preserve your incognito,’ said Holmes smiling, ‘then you should not write your name on the inside of your hat, or else you should turn the inside of your hat away from the person whom you are addressing.’

‘Anyway, my friend and I have heard many strange secrets in this room, and we have had the fortune to help many people. Please tell us the facts of your case.’

‘The facts are these, Mr Holmes,’ he said. ‘I have been married for three years, and my wife and I were very happy until last Monday. Suddenly a barrier appeared between us, and she has become like a stranger to me. I want to know why. But, Mr Holmes, I am sure that my wife loves me.’

‘Please let me have the facts, Mr Munro,’ said Holmes, with some impatience.

‘Effie, my wife was a young widow only twenty-five years old, when I met her. Her name then was Mrs Hebron. She went to America when she was very young and lived in the town of Atlanta, where she married a man called Hebron who was a lawyer. They had one child, but there was a yellow fever epidemic there, and both her husband and child died of it. I have seen his death certificate. After this tragedy, she decided to leave America, and come back to England to live with her aunt.

‘I should also mention that her husband left her a large amount of money. This money was invested, and she can live very well with the income from it. She met me after six months in England. We fell in love with each other, and we married a few weeks afterwards.

‘I am a hop merchant, and I, too, have a good income. We rented a nice house in the country near Norbury. There is an inn and two houses near our house, and a single cottage across the field in front of our house. Until this recent incident my wife and I lived very happily there.

‘There is one more thing I should tell you. When we married, my wife put all her money in my name. I did not think this was a good idea, but she insisted. Well, about six weeks ago she came and asked me for some.

‘“Jack,” she said, “when you took my money you said that if I ever wanted some, I should just ask you.”

‘“Certainly,” I said, “it’s your money. How much do you want?”

‘“One hundred pounds,” I she said.

‘“What for?” I asked, very surprised by the large amount.

‘“Oh,” she said playfully, “you said that you were only my banker, and bankers never ask questions, you know.”

‘I was not happy about this because this was the first time that there was a secret between us. I gave her the cheque, and forgot about the matter. It may have nothing to do with what happened afterwards, but I thought that I should mention it.

‘Anyway, I told you that there is a cottage near our house. Well, I like walking past that cottage, and last Monday, as I walked past the cott age I saw an empty van going away from the cottage, and furniture in front of the cottage. Someone was finally going to live there.

‘I was looking at the cottage, when suddenly I saw a face watching me from an upper window. There was something strange about the face, Mr Holmes, that frightened me. I was not very near, but there was something unnatural and inhuman about the face. It was yellow and rigid. I walked closer to the house, but the face suddenly disappeared.

‘Then I went to the door and knocked. A tall woman answered the door. I told her that I was her neighbour, and asked her if she needed any help.

‘“If we need any help, we’ll call you,” she said and shut the door in my face.

‘That night I did not tell my wife about the strange face and the rude woman, but I did tell her that people were now living in the cottage.

‘That same night something strange happened! In the middle of the night, when I was not completely asleep, I became aware that my wife was dressed and was leaving the room. She looked very frightened and nervous. I waited for about twenty minutes, and then she returned.

‘“Where have you been, Effie?” I asked as she entered. She moved back quickly with fright.

‘“Are you awake, Jack?” she cried with a nervous laugh. She told me that she had wanted some fresh air, but I did not believe her. What was my wife hiding from me?

‘The next day I had to go to the City, but I was so worried about my wife that I returned early to Norbury at about one o’clock. Walking home I went past the cottage. I stopped for a minute in front of it to look for that strange face. As I stood there, imagine my surprise, Mr Holmes, when the door suddenly opened and my wife walked out!

‘“Oh, Jack!” she said, “I came here to see if our new neighbours needed anything. Why are you looking at me like that? Are you angry with me?”

‘“So,” I said, “this is where you went during the night?”

‘“What do you mean?” she cried.

‘“You came here. I am sure of it. Who are these people?”

‘“I have not been here before.”

‘“I know you are not telling me the truth. I am going to enter the cottage and discover the truth!”

‘“Please, don’t go in, Jack,” she cried. “I promise that I will tell you everything some day, but if you enter now, you will cause great sadness.” Then she held me tightly, and I tried to push her off.

‘“Trust me, Jack!” she cried. “You will not be sorry. If you come home with me, all will be well. If you force your way into that cottage, our marriage is finished.”

“I will trust you,” I said, “if you promise never to come here again.”

‘She was greatly relieved. Then as we started to leave, I looked up and there was that yellow face watching us out of the upper window. What link could there be between that creature and my wife?

‘After that everything went well, but one day I returned home early. I discovered that my wife had been to the cottage again, so I went to the cottage. I walked into the house and found no one, but upstairs I found a comfortable room, and on the mantelpiece stood a full-length photograph of my wife. I am sure that our maid had warned them that I was arriving, and they all went away. That is why I didn’t find anyone there.

‘When I saw my wife again I told her that there could be no peace between us until she told me the truth. That was yesterday, Mr Holmes, and then I decided to come and see you for help.’

After hearing this strange story, Holmes sat silent for a few minutes, thinking. Then he said, ‘Are you sure that the yellow face was a man’s face?’

‘Each time I saw it,’ he replied, ‘I saw it from a distance, so I am not sure.’

‘When did your wife ask you for the money?’ asked Holmes.

‘Almost two months ago.’

‘Have you ever seen a photograph of her first husband?’

‘No, there was a great fire in Atlanta after her husband’s death, and all her papers were destroyed.’

‘And yet she had a death certificate. Have you ever seen it?’

‘Yes, she got a duplicate after the fire.’

‘Have you ever met anyone who knew your wife in America?’

‘No.’

‘Has she ever talked about visiting America again?’

‘No.’

‘Has she ever received letters from there?’

‘No, I don’t think so.’

‘Thank you,’ concluded Holmes. ‘Now, go back to Norbury, and when you see that those people have returned to the cottage, call us. It will be easy to solve this mystery.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.