یک رز مرده و دو هنرمند

مجموعه: کتاب های متوسط / کتاب: قاتل تامز / فصل 3

کتاب های متوسط

43 کتاب | 631 فصل

یک رز مرده و دو هنرمند

توضیح مختصر

در این فصل بازرس هادسون متوجه وجود مرد دیگری مرتبط با پرونده ی قتلها میشود که تاکنون از وجودش اطلاعی نداشت.

  • زمان مطالعه 20 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

یک رز مرده و دو هنرمند

فردا ظهر خانم گری با آقای هادسون تماس گرفت و گفت که خودش شخصاً سوابق و مدارکشون رو از ماههای گذشته چک کرده.

گزارش داد: هیچ چیز بازرس. تنها چیزی که خبری ازش نیست یک مانکن قدیمیه که به هرحال دیگه ازش استفاده نمیکنیم.

پرسید: یک مانکن؟ کی ممکنه یک مانکن رو دزدیده باشه؟

نمیدونم. اون توی انباری خاک میخورد و بعد یک روز دیگه اثری ازش نبود. شاید خودش ول کرده و رفته!

کی ناپدید شد؟ هادسون این سوال رو بیشتر از سر عادت پرسید تا علاقه.

صاحب فروشگاه گفت: اوه تقریباً وقتی که به خاطر آنفلوانزا مریض شدم.

بذارید ببینم…. باید نزدیک عید پاک بوده باشه.

من الان همه فروشمون رو با لیست موجودی لباسهامون مقایسه کردم. هیچ چیز گم نشده. نه حتی یک دونه مورد که امکان دزدیده شدنش باشه.

پرداخت پول همه ی لباسها به درستی انجام شده. هادسون پرسید: چک ها و کارتهای اعتباری چطور؟ تا چه مدت مدارک اونها رو نگه میدارید؟

گفت: برای همیشه. همه شون هنوز همونجا هستن. ولی آیا واقعاً فکر میکنید که قاتل هزینه لباسها رو با چک یا کارت اعتباری پرداخت کرده؟

صادقانه جواب داد: نه این طور فکر نمیکنم ولی ببینید ما باید هر سرنخ ممکنی رو بررسی کنیم.

بله درک میکنم. ولی بی سروصدا انجام میشه؟ درسته؟ نمیخوام که پلیس مشتریهام رو ناراحت کنه این کار ممکنه اعتبار خوب فروشگاهم رو از بین ببره!

بازرس بهش اطمینان خاطر داد که البته! ما در این مورد محتاط خواهیم بود. من شخصاً این موضوع رو برعهده میگیرم.

میشه همه ی مدارک رو دم دست بگذارید؟ یکی از نیروهای من امروز عصر میاد و اونها رو تحویل میگیره. به محض اینکه کارمون با اونها و همچنین با اون دو تا پیراهن تموم بشه اونها رو به شما برمیگردونیم.

اون قول داد که همه چیز رو برای بردن در بعدازظهر آماده کنه.

کمی قبل از اینکه میخواست گوشی رو بگذاره بازرس گفت: اوه فقط یک سوال دیگه: چه کسی کلید فروشگاه و انبار ویژه ی شما رو داره؟

فقط خودم. من همیشه اولی فردی هستم که به اونجا میرسم و آخرین نفری هستم که اونجا رو ترک میکنم.

هادسون گفت: درست مثل کاری که من میکنم. خیلی ممنونم. خدانگهدار.

گفت خداحافظ بازرس و گوشی رو گذاشت.

هادسون فکر کرد این کاریه که من خودم به تنهایی از پسش برنمیام.

از بررسی کردن مدارک حسابداری و سرو کله زدن با حسابها و فاکتورها خوشم نمیاد!بذار ببینم اون آدم خوش شانسی که حسابهای گری رو به عهده میگیره کیه؟

سرانجام موج گرما به سمت خنکی رفت و بارون جاشو گرفت. آب چنان از آسمون فرو میریخت که انگار خود خدا داشت یک دوش فرحبخش طولانی مدت میگرفت.

هادسون از مرکز شهر خارج شد از اسکله ی آپدایک که کنار رودخونه بود، هم گذشت.

یک راه میانبر در میان یک منطقه ی صنعتی رو در پیش گرفت و سپس چند جاده ی فرعی رو و سرانجام به بخش متمول شهر که اون زندگی میکرد رسید.

خونه ش کوچیک ولی عالی و نفیس بود. و دور تا دورش چمن وسیع و یک باغ رز بود که عشق بزرگ خدمتکار خونه – خانم پادینگتون- بود.

وقتی هادسون در ورودی رو باز کرد، دوشیزه پادینگتون به عنوان یک جور خوشآمد گویی گفت: بارون شدیدی میاد!

تو کی هستی که اینو میگی؟ دوست دارم خودمو مث یک توله سگ خیس بتکونم … و عطسه ش گرفت..

دوشیزه پادینگتون با عجله به آشپزخونه رفت و با یک فنجون شکلات داغ که ازش بخار بلند میشد برگشت. بفرمایید.. همون چیزی که دکتر دستور داده.

با حالت قدرشناسانه چند جرعه نوشید. به نظر میرسید خدمتکارش همیشه میدونست که اون در اون لحظه به چی احتیاج داره. گفت: ممنونم.

خوشمزه س. از کاکائوی اصل و مقدری دارچین درست شده. خاله م لایبی وقتی که یه دختر کوچولو بودم بهم یاد داد که چطوری درستش کنم.

بازرس گفت: خب خدا روح خاله لایبی رو شاد کنه. باشد که اون با شکلاتهای داغش همه ی فرشته های بهشت رو مال خودش کنه!

بازرس امیدوارم سرما نخورده باشید ولی راستش رو بخواید من خوشحالم که بالاخره، بعد از اون همه آفتاب، کمی بارون داریم.

هادسون به طعنه گفت: حق با شماست من داشتم احساس میکردم که انگار در فلوریدا هستم به جای انگلستان کهن خوب!

منظورم این نیست ولی رزها با اون همه گرما خوب کنار نمی اومدن. اونا اولین پروژه ی نقاشی من هستن.

من دارم روی یک دونه شکوفه ی گل رز بی نقص که هنوز زنده س و توی یک گلدون شیشه ای هست، کار میکنم. من اسمشو میگذارم «رز در جام».

بازرس با لحن خشکی گفت: چه مناسب.

با افتخار گفت: بله همین طور نیست؟

ولی قبل از اینکه من بتونم تمومش کنم همه شکوفه هاش به خاطر گرمای هوا در مقابل من مردن!

پس چرا اسم نقاشی رو نمیذاری « رز مرده در جام» یا میتونی اسمشو بذاری « رز میمیرد در جام».

دوشیزه پادینگتون وقتی که بازرس این طوری شوخی میکرد، خوشش نمی یومد. بازرس این خنده دار نیست… با لحنی جدی گفت شما تعداد زیادی تحقیقات مرگ داشته اید.

و میدونید اینکه این همه تنها باشید هم کمکتون نمیکنه. اخیراً اون خانم خوبو ندیدید؟ اسمش چیه؟ الویرا؟

خدمتکار بعد از اینکه مطلبشو گفت فنجون خالیشو برد و اونو با خودش تنها گذاشت که درباره اون خانم خوب، الویرا، فکر کنه.

فکر کرد شاید بهتره یک گربه بگیرم. اونا به اندازه ی زنها پیچیده ن. ناخوناشون هم همونقدر بلنده. ولی مجبور نیستی که اونا رو با تعریف و تمجید تحت تاثیر قرار بدی.

بازرس هادسون دیگه درباره گربه ها فکر نمیکرد. به غریبه ای که یکی از فروشنده ها بهش اشاره کرده بود فکر میکرد.

چطوری باید مشتری مردی که اونقدر به پیراهن آبی علاقه نشون داده بود رو پیدا کنه؟ خب تنها راه انجامش، رسانه ها بود.

احتمالاً صاحب فروشگاه چندان مشتاق این موضوع نخواهد بود. با این حال حتی ممکنه این موضوع کارش رو ارتقا بده اگه لباسها به شکل جذابی در فروشگاه نمایش داده بشن.

فکر کرد خب که چی؟ حتماً به اون تم صحرایی اشاره میکنیم.

این باید خوشحالش کنه.

کارآگاه جوانی که می بایست مدارک حسابداری گری رو بررسی میکرد، چیزهایی رو که صاحب بوتیک قبلاً به هادسون گفته بود، تایید کرد.

همه چیز کلاً درست بود. هیچ پیراهنی نمیتونست از موجودی کالاها گم شده باشه.

قربان ما هنوز در حال بررسی اجناسی هستیم که با کارت اعتباری یا چک خریداری شده ن.

تا حالا مشتری ها تونستن به ما نشون بدن که چه چیزهایی از گری خریداری کردن. ما فقط منتظر سه مشتری دیگه هستیم که هنوز نرسیدن.

راستی… افسر جوان ادامه داد زنی که دومین قربانی رو پیدا کرده اسمش جنیفر کلیرواتر هست و یکی از مشتریان گری هست.

ما هنوز منتظر نتیجه ایم چون او و همسرش در حال حاضر توی تعطیلاتن ولی مقدار پولی که اون با کارت اعتباری پرداخت کرده، کمتر از قیمتی هست که اونا برای یکی از اون پیراهن ها میگیرن.

بنابراین چیزی که اون خریده نمیتونه یک پیراهن باشه. فروشنده فکر میکنه که اون یک بیکینی یا چیزی مثل اون بوده.

بازرس در حالی که سرش رو تکون میداد گفت: پس اون یک سرنخ نیست.

حقیقتش تا حالا همه ی سرنخ ها به بن بست رسیدن. خب به محض اینکه با بقیه ی مشتری ها صحبت کردی برگرد پیشم و سپاس از شما. شما کارتون رو خوب انجام میدید.

افسر جوان از شگفتی سرخ شد. واقعاً ممنونم قربان! اینا رو گفت و با عجله رفت که یک کار خیلی بهتری انجام بده.

بازرس مونده بود که چرا تعریف کردن از یک آدم دون پایه که کارش رو به شایستگی انجام داده خیلی آسونتر از اینه که از یک خانم زیبا یک تعریفی بکنی؟

الویرا گفت: شما همیشه وقتی که من عجله دارم تماس میگیرید. چطوری همیشه میدونید که من دارم برای رفتن آماده میشم؟

هادسون من و من کنان جواب داد: نه من نمیدونم… ببخشید که دوباره به این زودی مزاحمتون شدم ولی ما در پرونده های قاتل تامز به هیچ جا نمیرسیم.

همه ی اونچه که میدونیم اینه که قاتل باید پیراهن ها رو از گری یا جایی دور در شهر بزرگی خریده باشه.

اونطور که ما متوجه شدیم این اجناس « گل کوچکی از باغ» فقط در چند فروشگاه خیلی اعیانی فروخته میشن. بنابراین من به کمک شما احتیاج دارم.

آهی کشید.. دوست داشت که به الویرا زنگ بزنه ولی خیلی بدش میومد که مجبور شه درخواست کمکی ازش بکنه.

به نظر میرسید که اون صدای آهش رو شنیده چون بلافاصله صداش ملایم شد. من بیشتر از این کاری که شما الان دارید انجام میدید چیزی در مورد اون پیراهن ها نمیدونم.

ولی شما با اون قشر آدمایی که لباسهایی مثل اون رو میخرن معاشرت میکنید. منظورم آدمایی هستش که از پس اون قیمت ها برمیان.

احتمالن ما به دنبال یک آدم پولدار هستیم.

یه دلقکی که میتونه بره بیرون و دوتا پیراهن خیلی گرون قیمت رو فقط برای هیجانش بخره و یا به قول معرف برای قتل.

الویرا گفت خوب با کلامات بازی میکنی جیمز ولی موضوع غم انگیزیه..

منم همین حسو دارم. من باید اون عوضی رو پیدا کنم قبل از اینکه دوباره دست به قتل بزنه!

چی باعث میشه که فکر کنی اون دوباره مرتکب قتل میشه؟

بازرس نتونست در مورد روالی که شروع به مشاهده کرده بود مثل ماه کامل و یکسان بودن پیراهنها چیزی بهش بگه.

بیایید فقط به حکم غریزه در موردش بگیم… حسم بهم میگه که اون دوباره و به زودی مرتکب قتل میشه.

ببین چی میگم.. بذار ببینیم چی میتونم بفهمم… من چند تا سوال محرمانه از دوستام که مقامات بالایی دارن میپرسم، البته بدون ذکر نام شما! راستی چقدر از نقاشی ها خوشتون اومده؟

چه نقاشی هایی؟ بازرس نمیدونست که اون درباره چی داره صحبت میکنه.

نقاشی های بوتیک گری. نقاشیای او. یو. گری، اونا رو ندیدید؟ سه تاشون روی یکی از دیوارا نصب شدن.

اونا حروف اول اسم هنرمندش یعنی او. یو. جی رو دارن نقاشیای او. یو. گری؟ او . یو. گری کیه؟ با سردرگمی پرسید: همسر خانم گری؟

ولی اون که گفت جداشده. الویرا با حوصله توضیح داد: او. یو. گری برادر دوقولوی اونه. اون یک هنرمند بسیار بااستعداده. خیلی بااستعداد… در حال حاضر.

اون کارای انتزاعی -آرمانی،مبهم و غیرقابل لمس- انجام میده. اون استایل روان و دلپذیر خودش رو توسعه داده.

بنابراین انگار همیشه تصاویرش زیر آب گرفته شدن. بعضی از منتقدا در حال حاضر اونو یه نابغه میدونن…

بازرس که نمیتونست تفاوت بین یک رز در لیوان رو با یک رز در زیر آب بگه، شگفت زده شده بود.

خانم گری به این موضوع که یک برادر داره اشاره نکرده بود. بنابراین یک مرد دیگه هم بوده که میتونسته یه جورایی اون پیراهنها رو گرفته باشه.

الویرا؟

چیه جیمز؟ صداش چنان گرم بود که دوست داشت بارها صداش کنه.

میدونید چیه؟ شما الان یک سرنخ جدید مهم به من دادید! او. یو. گری، من در مورد اون مرد چیزی نمیدونستم! ممنونم! خیلی ممنونم!

خواهش میکنم ولی من همین حالا باید برم.

میخواست که گوشی رو روش قطع کنه ولی اون به موقع مانعش شد. گفت یه چیز دیگه…

چی؟

او-اون پیراهن قرمز که شما در مورد خریدنش فکر میکردید؟ با تته پته گفت: توی فروشگاه دیدمش. شما با اون عالی به نظر خواهید رسید.

حالا مطمئنید؟ خوشحال به نظر میرسید.

نه یعنی بله.. منظورم اینه که زیباست. من واقعاً میخواستم بگم که شما توی اون پیراهن هلویی رنگ، زیبا به نظر خواهید رسید. مثل یک هلوی زیبا!

منظورتون اینه که مثل هلویی کوچک در باغ؟ و آهسته خندید.

با لحن خشکی گفت: خب من نمیخواستم اینو برای شوخی بگم…

جیمز این شیرین ترین تعریفی بود که من تا حالا شنیدم. هیچکس تاحالا منو یک هلوی زیبا صدا نکرده…

حالا حتماً باید بخرمش. همش تقصیر شماست اگه من نصف درامد ماهیانه م رو برای خریدن اون پیراهن هلویی رنگ بدم. روز خوبی داشته باشید.

اونا گوشی رو گذاشتن.

اون انجامش داده بود. شیرین ترین تعریفی که اون تاحالا شنیده بود رو ازش کرده بود.

جیمز هادسون به صندلی راحتیش تکیه زد و کاری جز لذت بردن از لحظات نکرد…

او.یو. گری همون موهای سیاه، چشمان آبی و ویژگیهایی رو داشت که امیلی خواهر دوقولوش داشت. جز اینکه صورتش ملایمتر بود و جوونتر از اون به نظر میرسید.

اون غیررسمی لباس پوشیده بود… جین و یک لباس ورزشی مشکی.

جیمز هادسون فکر کرد حالا احتمالاً اون همون مردیه که برنادین اون رو خوش قیافه محسوب میکنه.

ولی به نظر نمیرسه که اون بتونه مثل خواهرش یک کسب و کار موفق رو اداره کنه.

بازرس بفرمایید داخل. گری، هادسون رو به داخل اتاق نشیمن راهنمایی کرد.

به تنگ بزرگی اشاره کرد و گفت: یک فنجون چای زرین اعلا دوست دارید یا یک لیوان شربت آبلیمو؟

نه ممنونم. زیاد وقتتون رو نمیگیرم. فقط چند سوال دارم.

گری برای خودش یک لیوان لیموناد تازه ریخت. جرعه ای از اون مایع زرد کمرنگ رو نوشید…

چه چیزی بازرس هادسون معروف رو از اداره مرکزی پلیس به خونه محقر من کشونده؟

هادسون جواب داد: راستش من بهش نمیگم محقر… به اطرافش نگاه کرد به اتاق بزرگ و سقف بلند.

دیوارها، کفپوش مرمر و مبلمان چرمی همه سفیدرنگ بودند. چند ظرف زینتی سفیدرنگ هم اینجا و اونجا چیده شده بود.

حتی کتابهای عکسی که روی میز قهوه خوری بودن هم جلدشون سفید بود.

تنها چیز چندرنگ در اتاق، یک قالی بزرگ وسط اتاق بود.

همه رنگای رنگین کمان در نقش و نگار زیبای اون، در هم بافته شده بودن.

بازرس با اشاره به اون گفت: خیلی قشنگه.. مثل یک طرح سرخپوستی میمونه…

بله سرخپوستیه… گری تایید کرد. من اونو از یک منطقه ی سرخپوستی در آریزونا خریدم.

اون دستبافه و رنگاش همه طبیعی هستن و اصلاً شیمیایی نیستن.

هادسون گفت: خیلی زیباست ولی من هیچ نقاشی ای روی دیوارها نمیبینم. من شنیدم که شما هنرمندی هستید که واقعاً اسمی برای خودش دست و پا کرده..

گری لیوانشو گذاشت و لبخند زد. کی اینو به شما گفته؟ من که میگم این حرف کمی مبالغه آمیزه..

من فقط تکنیک آبرنگ خودم رو استفاده میکنم. همین.. و دوست ندارم هنرم رو توی اتاق نشیمنم به نمایش بذارم.

این مثل اینه که شما کارتون رو به خونه بیارید. میدونید که منظورم چیه؟

هادسون فکرکرد این یا واقعاً خیلی فروتنه یا این قدر خودش رو بالا میدونه که نمیخواد کسی بفهمه اون واقعاً درباره ی هنرش چی فکر میکنه.

ولی اون به اندازه ی کافی خوب و آسونگیر به نظر میرسید.

خب من مطمئنم که شما به اینجا نیومدید تا درباره کار هنری صحبت کنید درسته؟ پس چی شما رو به اینجا آورده بازرس؟

هادسون جواب داد: من دارم روی پرونده های قاتل تامز بررسی میکنم.

من باید از شما بپرسم که سه شب پیش، یک شنبه شب، بین ساعت یازده شب تا سه صبح دوشنبه چه کار میکردید؟

به نظر میرسید که گری حقیقتاً دچار هراس و وحشت شده

انگار که… انگار که شما در مورد قتل اون زنهای بیچاره به من مشکوکید…

ولی این کاملاً مزخرفه بازرس! من چه کاری کردم که به انجام چنین عمل وحشتناکی مظنون شدم؟

بازرس با آرامش گفت: من نگفتم که ما برای اون موضوع به شما یا فرد دیگه ای مشکوکیم.

من فقط باید همه اشخاصی که به این دو جرم مرتبط هستند رو حذف کنم.

خب شما در این مدت زمانی که در سوال پرسیدم چه کاری انجام میدادید؟

گری اخم کرده بود و به سقف سفید خیره شده بود. متفکرانه گفت: بذار ببینم گفتید کی؟ شنبه شب؟ من اون شب چکار میکردم؟

اوه .. بله. اون روز خیلی گرم بود و بنابراین من تمام روز رو کنار استخر در خونه خواهرم گذروندم.

بعد از شام به خونه رفتم. تقریباً ساعت ده بود. بعد کمی روی یک نقاشی کار کردم.

و یک فیلم دیروقت رو از تلوزیون دیدم. اسمش «تماس جادویی» بود بعدش تقریباً ساعت سه و نیم به رختخواب رفتم.

پس شما تنها بودید؟ یا کسی میتونه اونچه رو که شما الان به من گفتید رو تایید کنه؟

گری سرش رو تکون داد. نه متاسفانه. من تنها بودم. اما بازرس این بی معنیه!

من میتونم در مورد چیزایی که توی فیلم اتفاق افتادن برای شما بگم در حالی که اونا اتفاقا نیفتادن.

شما میتونید از حرفهای من، با یک دوربین فیلمبرداری فیلم بگیرید و بعداً فیلمو تماشا کنید. متوجه اید؟ این عذر موجهی نیست.

گری فوراً برخاست و به پنجره نزدیک شد. اون آشکارا رنجیده و ناراحت بود. فریاد زد: من هیچ ربطی به اون قتلهای وحشتناک ندارم.

اگه من میدونستم که در شنبه شب، زنی کشته میشه و من مظنون میشم، مراقب بودم که در زمان وقوع جرم، خودم رو در جای مشخصی قرار بدم.

از پنجره به بیرون خیره شده بود.. ناگهان برگشت. ولی صبر کنید.

همسایه م اون ممکنه من رو در حال نقاشی کردن در کارگاهم دیده باشه.

ازش سوال کنید که آیا منو از پشت پرده ها دیده؟ و اینکه من همیشه موقع نقاشی کردن آهنگ پاپ گوش میدم.

یکشنبه شب یک آهنگ گذاشته بودم. چون هوای آپارتمان خیلی گرم بود، پنجره رو باز گذاشته بودم.

مطمئنم که اونم پنجره رو باز گذاشته بود. پس اون ممکنه من رو در حال نقاشی کردن دیده باشه و شنیده باشه که من با آهنگ همخوانی میکردم.

بازرس برخاست. بله من این کارو خواهم کرد.اون ممکنه که شاهد شما بشه. بگید که آیا شما هیچ کلیدی از بوتیک خوهرتون دارید؟

نه قربان. چرا اون باید یک کلید یدکی به من بده؟ من هیچ کاری با کسب و کار اون ندارم. متاسفانه من توی پول و اعداد وارقام خوب نیستم.

فکر کنم هیچوقت سمت چپ مغزمو رشد ندادم.. خندید و شونه بالا انداخت. مادرم همیشه میخواست که من یک تاجر بشم.

ولی حالا من نقاشی آبرنگ انتزاعی کار میکنم. بازرس گفت: اوه خب شما که نمیتونید همه رو راضی کنید. میتونید؟ نه نمیتونید.

خب ممنونم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتید آقای گری. بذارید ببینم همسایه تون چی برای گفتن داره. اسمش چی بود؟

فکر میکنم خانم کندی. من خیلی خوب نمیشناسمش. ما فقط وقتی توی طبقه پایین همو میبینیم به هم سلام میکنیم.

اون یک زن مسنه که تنها زندگی میکنه.

اون خانم مسن به یاد آورد که گری رو از پشت پرده نخی پنجره ش دیده.

بله آقا. ساعت یازده و نیم قبل از اینکه به رختخواب برم، وقتی داشتم به گلهای بالکنم آب میدادم اون اونجا نشسته بود و با خیالی آسوده نقاشی میکرد.

میدونید توی این گرما مجبورید به گلها دوبار در روز آب بدید و.. مرد جوان اونجا بود و روی نقاشیش متمرکز شده بود و آواز میخوند.

اینو هم بگم که صداش بلند نبود. اون رفتار اجتماعی شایسته ای داره. شما به زحمت میتونستید صداش رو بشنوید. اون واقعاً تربیت کاملی داره.

و علاوه بر این، خوش قیافه هم هست. من موندم که چرا تا حالا ازدواج نکرده.

البته بیشتر زنهای جوان این روزا شغلی دارن ولی این اون چیزی نیست که اونها واقعاً به دنبالشن. همین طور نیست؟

من فکر میکنم اونها هنوز ازاعماق وجودشون میخوان که ازدواج کنن منظورم اینه که از ته قلب…

بازرس هادسون با عجله ازش تشکر کرد و از صحنه فرار کرد.

نتیجه نهایی بازپرسی از مشتریان گری که با چک یا کارت اعتباری پرداخت کرده بودند هم هیچ سرنخی نداد.

خریدهای لباسها، بلوزها، دامن ها و بیکینی ها همه مطابقت داشتن.

کاراگاه جوان به هادسون گزارش داد: قربان من هیچ چیزی که مشکوک به نظر برسه نتونستم پیدا کنم.

فقط دو زن یکی از پیراهن های آبی رو با کارت اعتباری خرید کردن.

و هردوشون اونطور که بهم نشون دادن، هنوز پیراهن هاشون با کمربندی که همراه پیراهن میاد رو دارن.

یک زن یک دونه پیراهن بژ خریده و با چک مبلغشو پرداخت کرده.

ولی اون هم هنوز پیراهن رو به طور کامل داره و همین دو هفته پیش اونو خریده.

بازرس زیر لب گفت: پس خریدش بعد از اولین قتل بوده و سرش رو تکون داد.

این ما رو به جایی نمیرسونه ولی به هر حال سپاسگزارم.

صبح پنج شنبه «تایمز لندن» مقاله کوتاهی درباره مشتری مردی که چند ماه پیش آنچنان به پیراهن «گل کوچکی از باغ» علاقه نشون داده بود منتشر شد.

مقاله فقط گفته بود که اون ممکنه که شاهد مهمی برای دو جرم باشه و باید فوراً به اداره مرکزی پلیس لندن مراجعه کنه.

روزنامه همچنین دو تا عکس چاپ کرده بود یکی پیراهن آبی رو در یک چوب رختی نزدیک یکی از درختان نخل گلدانی نشون میداد.

دیگری اتاق فروش، سازه ی هرمی و غیره رو نشون میداد.

خانم گری بعدازظهر وقتی با بازرس تماس گرفت با خوشحالی گفت: گزارشگر حتی تم صحرایی ما رو هم ذکر کرده.

از امروز صبح فروش ما دو برابر شده!

حالا همه دلشون میخواد از پیراهن های گل کوچی از باغ رو بخرن به ویژه آبی هاش رو.

ممنونم که مراقب بودید که مطبوعات، گری رو این طور خوب معرفی کنن.

ولی اون مرد مشتاق به مدل «دریای تابستان» هنوز پا پیش نذاشته. شاید توی تعطیلاته. شاید روزنامه ها رو نخونده

یا شاید اون همون قاتله.

متن انگلیسی فصل

Chapter three

A Dead Rose and Two Artists

At noon the next day Ms Gray called Hudson. She told him that she had personally checked her records of the last months.

“Nothing, Inspector,” she reported. “The only thing that is unaccounted for is an old dummy we don’t use any more anyway.”

“A dummy?” he asked. “Who would steal a dummy?”

“I have no idea. It had been collecting dust in the storage room, and then one day it was gone. Perhaps it walked off by itself.”

“When did it disappear?” Hudson asked more out of habit than interest.

“Oh, about the time I came down with the flu.

Let me see - that must have been round Easter,” the shop owner stated.

“Now I compared all sales to our inventory of clothes. Nothing is missing, not one single item that might have been stolen.

All clothes were properly paid for.”“What about cheques and credit cards? How long do you keep records of those?” Hudson asked.

“Forever,” she said. “They’re still all there. But do you really think the murderer would have paid for those dresses with a cheque or credit card?”

“No, I don’t,” he replied truthfully. “But we have to investigate every possible lead, you know.”

“Yes, I understand that,” the boutique owner said. “But this will be handled discreetly, won’t it? I don’t want the police to upset my customers - it might ruin the good reputation of my shop!”

“Of course we will be discreet about it,” the inspector assured her. “I will personally see to that.

So could you keep all your records handy, so that one of my men can pick them up this afternoon? You will get everything back as soon as we are finished with it - the two dresses as well.”

She promised to have everything ready to be picked up in the after-noon.

Just before she was about to hang up, the inspector said: “Oh, just one more question - who has keys to your shop and the storage area?

” “Only myself. I am always the first person to get there and the last one to leave.”

“Sounds just like my job,” Hudson remarked. “Thank you so much. Goodbye.”

“Goodbye, Inspector.” She hung up.

Well, this is one job I won’t handle myself, Hudson thought.

Sorting through bookkeeping records and dealing with figures is just not my cup of tea! Let me see - who will be the lucky one to take care of “Gray’s” bookkeeping?

The heatwave had finally cooled off and was replaced by rain. The water was pouring down from the sky as if God Himself was taking a long, refreshing shower.

Hudson drove out of the city centre and past the Updike Shipyard by the river.

He took the shortcut through the industrial area and then some side roads that finally led to the wealthy part of town where he lived.

His house was small but exquisite and surrounded by a large lawn and a rose garden, which was his housekeeper’s great passion.

“It’s raining cats and dogs!” Miss Paddington said as a sort of welcome when Hudson opened the front door.

“Who are you telling this? I feel like shaking myself like a wet poodle.” He had to sneeze.

Miss Paddington hurried off to the kitchen and returned with a steaming cup of hot chocolate. “Here you go. Just what the doctor ordered.”

He gratefully drank a few sips. His housekeeper always seemed to know what he needed at that moment. “Thank you,” he said.

“That’s delicious.” “It’s made with real cocoa and a touch of cinnamon. My Aunt Libby taught me how to make it when I was a young girl.”

“Well, God bless Aunt Libby’s soul,” the inspector said. “May she spoil all the angels in heaven with her hot chocolate!”

“Hope you don’t catch a cold, Inspector. But to be honest - I’m glad we finally get some rain after all that sun.”

“You’re right. I was starting to feel as if I’m in Florida instead of in good old England!” Hudson said ironically.

“That’s not what I mean. But the roses did not take very well to all that heat. And they are my first painting project.

I’m working on a still life - a perfect single rose blossom in a glass vase. I’ll call it ‘Rose in Glass’.”

“How fitting,” the inspector remarked dryly.

“Yes, isn’t it?” she said proudly.

“But before I could finish, all the blossoms died on me because of the hot weather.”

“Then why don’t you just call the painting ‘Dead Rose in Glass’? Or you could call it ‘Rose Dying in Glass’.”

Miss Paddington did not like it when the inspector made jokes like that. “That’s not funny, Inspector. You’ve had too many death investigations,” she said curtly.

“And being all by yourself doesn’t help either, you know. Have you seen that nice lady lately? What’s her name - Elvira?”

Having made her point, the housekeeper took his empty cup and left him by himself to think about that nice lady, Elvira.

Perhaps I should get a cat, he thought. They are just as complicated as women. And they have just as long claws. But you don’t have to impress them with compliments.

Inspector Hudson was no longer thinking about cats. He was thinking about the stranger one of the shop assistants had mentioned.

How to find the male customer who had shown such interest in the blue dress? Well, the only way to do that was through the media.

The shop owner would probably not be too thrilled about that. But then it might even boost her business if the dresses were displayed attractively inside the store.

Oh, so what, he thought. We will even mention that desert theme.

That should make her happy.

The young investigator who had to sort through “Gray’s” bookkeeping records confirmed what the boutique owner had already told Hudson.

Everything was totally correct. No dress could be missing from the inventory.

“We’re still checking into the purchases that were made on credit card or by cheque, sir.

So far the customers have been able to show us what they bought at ‘Gray’s’. We’re only waiting on three more customers who couldn’t be reached yet

By the way”, the young officer continued, “the woman who found the second victim - her name is Jennifer Clearwater - is among ‘Gray’s’ customers.

We are still waiting for the results there, because she and her husband are on holiday right now. But the amount she paid by credit card is less than the price they ask for one of those dresses.

So it can’t have been a dress she bought.The shop assistants think it was a bikini or something like that.”

“So that’s not a lead,” the inspector said, shaking his head.

“Actually, so far every lead has turned into a dead end. Well, get back to me as soon as you have talked to the remaining customers. And thank you. You’re doing a good job.”

The young officer flushed with surprise. “Why, thank you, sir!” he said and hurried off to do an even better job.

Why is it so much easier to compliment a subordinate on a job well done than it is to pay a compliment to a beautiful woman? The inspector wondered.

“You always call when I’m in a hurry,” Elvira said. “How do you always know when I’m getting ready to leave?”

“I don’t,” Hudson replied lamely. “Sorry to bother you again so soon. But we’re not getting anywhere in the Thames Murder Cases.

All we know is that the murderer must have bought the dresses at Gray’s - or somewhere far away in another big city.

This ‘Petit Fleur du Jardin’ stuff is only sold in a few very exclusive shops, as we found out. Therefore I need your help.”

He sighed. He liked to call Elvira, but he hated to have to ask any favours of her.

She seemed to have heard his sigh, because her voice softened immediately. “How can I help you out? I don’t know any more about those dresses than you already do.”

“But you socialize with the kind of people who buy clothes like that. People who can afford those prices, I mean.

We’re probably looking for someone with money -

some clown who can go out and buy two very expensive dresses just for the thrill. And the kill, so to speak.

” “Nice wordplay, James,” Elvira said. “But a sad subject.”

“That’s how I feel, too. I have to find the bastard before he strikes again!”

“What makes you think he will strike again?”

The inspector could not tell her about the pattern he was beginning to see - the full moon and the same type of dress.

“Let’s just call it an instinct. I have a feeling he will kill again. And soon.”

“Tell you what. I will see what I can find out. I will ask all my friends in high places a few discreet questions - without mentioning you, of course. By the way, how did you like the paintings?”

“What paintings?” He had no idea what she was talking about.

“The paintings in ‘Gray’s’ boutique. O.U. Gray’s paintings. Didn’t you see them? Three of them are hanging on one of the walls.

They bear his artist’s initials O.U.G.” “O.U. Gray’s paintings? Who is O.U. Gray? Ms Gray’s husband?” he asked in confusion.

“But she said she was divorced.” “O.U. Gray is her twin brother,” Elvira explained patiently. “He is a very talented local artist, very ‘in’ at the moment.

Does abstracts. He has developed his own soft, flowing style.

So his pictures always look as if they were taken under water. Some critics already call him a genius.”

The inspector, who could not tell the difference between a rose in a glass from an abstract rose under water, was surprised.

Ms Gray had not mentioned that she had a brother. So there was another man around who could have somehow taken those dresses!

“Elvira?”

“What, oh James?” she asked in her sultry voice that made him want to call her more often.

“You know what? You just gave me an important new lead! O.U. Gray! I had no idea about the man! Thank you - thank you so much!”

“You’re quite welcome. But now I’ve got to run.”

She wanted to hang up on him, but he stopped her just in time. “One more thing,” he said.

“What is it?”

“Tha-that peachy dress you were thinking of buying? I saw it in the shop,” he stuttered. “And you would look great in it.”

“Are you sure now?” she sounded amused.

“No, I mean yes - I mean b-beautiful. I really wanted to say that you would look beautiful in that peach-coloured dress. Like a beautiful peach!’

“You mean like a ‘petit peche du jardin’?” she chuckled.

“Well, I didn’t mean it as a joke,” he said stiffly.

“James, that was the sweetest compliment I ever heard. No one has ever called me a ‘beautiful peach’

Now I will definitely have to buy it. It’s all your fault if I spend half of my monthly income on that peachy dress! Have a nice day!”

They rang off.

He had done it. He had paid her the sweetest compliment she had ever heard.

James Hudson leaned back in his office chair, doing nothing but savour the moment.

O.U. Gray had the same black hair, blue eyes and features as his twin sister Emily, but his face was softer and he seemed younger than her.

He was dressed casually in jeans and a black jersey shirt.

Now he is a man that young Bernadine probably considers good looking, James Hudson thought.

But he doesn’t look as if he could run a successful business the way his sister does.

“Come on in, Inspector.” Gray led Hudson into his living room.

“Do you care for a cup of Orange Pekoe or a glass of lemonade?” He pointed at a glass jug.

“No, thank you. I won’t take up much of your time. I just have a few questions.”

Gray poured himself a glass of freshly made lemonade. He took a sip of the pale yellow liquid.

“So what brings the famous Scotland Yard Inspector Hudson here to my modest home?”

“I wouldn’t exactly call it modest,” Hudson replied, looking round the huge room with the high ceiling.

The walls, the marble floor and the leather furniture were all white. A few white decorative vases were placed here and there.

Even the photo books on the coffee table had white covers.

The only splash of colour in the room was a great big rug in the centre of the room.

All colours of the rainbow were woven into its beautiful pattern.

Pointing at it, the inspector remarked, “That’s a nice piece. It looks like an Indian pattern.

” “It is,” Gray nodded.”I bought it at an Indian reservation in Arizona.

It is handmade, and the colours are all natural. No chemicals at all.”

“Very beautiful,” Hudson commented. “But I don’t see any paintings on the walls. I heard you’re an artist who has made quite a name of himself.”

Gray put down his glass and smiled. “Who told you that? That’s a bit of an exaggeration, I’d say.

I’m just using my own watercolour technique, that’s all. And I don’t like to display my own art in my own living room.

It’s like bringing your work home if you know what I mean.”

Either he really is too modest - or he thinks so highly of himself that he does not want anyone to know what he really thinks of his own art, Hudson thought.

But the man seemed nice and easygoing enough.

“Well, I’m sure you didn’t come here to discuss artwork, did you? So what brought you here, Inspector?”

“I’m investigating into the Thames Murder Cases,” Hudson replied.

“I need to ask you what you did three nights ago - Sunday night between eleven p.m. and three a.m. on Monday morning.”

Gray looked genuinely shocked.

“That sounds as if - as if you suspect ME of killing those poor women!

But that’s totally absurd, Inspector! What did I do to be suspected of such a horrible act?”

“I didn’t say we suspect you or anyone else, for that matter,” the inspector said calmly.

“I just have to eliminate all persons who could have anything to do with the two crimes.

So what did you do during the time in question?”

Frowning, Gray stared at the white ceiling. “Let me see,” he said thoughtfully. “When did you say it was - Sunday night? What did I do that night?

Oh yes - it was really hot that day, and so I spent the whole day by the pool at my sister’s house. After supper I went home.

That was about ten o’clock. Then I worked a bit on a painting

and watched a late film on television. An American film; it was called ‘The Magic Touch’. After that I went to sleep. That was about 3:30 a.m.”

“So you were by yourself? Or can anyone verify what you just told me?”

Gray shook his head. “No, I’m afraid not. I was by myself. But that’s absurd, Inspector!

I can tell you what happened in the film “That won’t do.

You could have taped it on a video recorder and watched it later, you see? That’s not an alibi.”

Gray jumped up and walked over to the window. He was clearly irritated and upset. “I have nothing to do with those horrible murders!” he exclaimed.

“Had I known that some woman would get killed Sunday night and that I would be suspected, I would have made sure to get myself a watertight alibi!

” He stared out of the window and suddenly turned round.

“But wait - my neighbour! She may have seen me paint in my studio!

Ask her if she saw me through the curtains. And I always listen to pop music while I paint.

Sunday night I put on some music. I kept the window open, because it was still so hot in the flat.

I believe she also kept her window open, so she may have seen me paint and heard me sing along to the music.”

The inspector got up. “Yes, I’ll do that. She may be your alibi. Say, do you have any keys to your sister’s boutique?”

“No, sir. Why should she give me a spare key? I have nothing to do with her business. Unfortunately I’m not good with money and figures.

I never developed the left side of my brain, I guess.” He smiled and shrugged. “My mother always wanted me to become a businessman.

Now I paint abstract watercolours. Oh well, you can’t please them all, can you?” “No, you can’t,” the inspector said.

“Well, thank you so much for your time, Mr Gray.We’ll see what your neighbour has to say. What’s her name?”

“Mrs Kennedy, I believe. I don’t know her very well; we just say hello when we meet downstairs.

She is an old lady living by herself.”

The old lady did remember seeing Gray through the white cotton curtains of his window.

“Yes, sir, he was sitting there painting all right when I was watering my balcony flowers before going to bed at half past eleven.

In that heat you have to water them twice a day, you know? And the young gentleman over there was concentrating on his painting, singing.

Mind you, he wasn’t being loud, he has very good manners. You could barely hear him. He’s really well-educated.

And in addition, he is good-looking, too. I wonder why he hasn’t married by now.

Of course most young women have a job these days, but that isn’t what they’re really after, is it?

I think they still want to get married, deep down in their hearts, I mean…”

Inspector Hudson hastily thanked her and fled the scene.

The final results of the check-up on “Gray’s” customers who had paid by cheque or credit card did not offer any new clues, either.

All the purchases of dresses, blouses, skirts and bikinis matched up.

“I couldn’t find anything that looks suspicious, sir,” the young investigator reported to Hudson.

“Only two women bought one of those blue dresses on credit card -

and both still have their dress and the belt that comes with it, as they showed me.

One woman bought a beige dress and paid with a cheque.

But she still has the complete garment as well, and she just bought it two weeks ago.”

“Then that was after the first murder,”the inspector murmured and shook his head.

“This is leading us nowhere. But thank you anyhow.”

Thursday morning the “London Times” ran a short article on the male customer who had shown such interest in the blue “Petit Fleur du Jardin” dress a few months before.

The article only said that he may be an important witness to the two crimes and should report to Scotland Yard immediately.

The paper also printed two pictures. One displayed the blue dress on a hanger next to one of the potted palm-trees;

the other one showed the sales room, pyramid and all.

“The reporter even mentioned our desert theme,” Ms Gray said happily when she called the inspector in the afternoon.

“Our sales have doubled since this morning!

Now everyone is keen on buying ‘Petit Fleur du Jardin’ dresses - specially the blue ones.

Thank you for making sure that the press presented ‘Gray’s’ so nicely!”

But the man with the special interest in the “Summer Sea” model did not step forward. Perhaps he was on holiday. Perhaps he did not read the papers.

Or perhaps he was the murderer.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.