فصل چهارم

مجموعه: کتاب های متوسط / کتاب: قاتل تامز / فصل 4

کتاب های متوسط

43 کتاب | 631 فصل

فصل چهارم

توضیح مختصر

در این فصل بازرس، با عاشق پنهانی قربانی دوم ملاقات میکند و همچنین نامه ی دیگری از کاپتان جک به دستش میرسد.

  • زمان مطالعه 13 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم

بازرس هادسون نامه ای دریافت می کند

سپس پدر سو بیکر تماس گرفت که گزارش بده که همسرش چیزی رو در مورد یک «عاشق پنهان» به خاطر آورده که دخترش بهش گفته بود.

هادسون پرسید: یک عاشق مخفی؟

آقای بیکر گفت: بله آقا همسرم کمی بهتر شده.

البته هنوز ازغم فقدان دخترمون رنج میکشه. ولی دست کم حالا میتونه این حقیقت رو که سو رفته، بپذیره.

و اون تازه به یاد آورده که سو چیزی درباره ی مردی که خیلی بهش علاقه نشون می داد گفته بود.

بازرس سراپا گوش بود. نگفت که اون کی بوده؟ اسمی رو نبرد؟

نه اون فقط گفت که اون مرد تو موقعیت دشواری بود و نمیخواست که سو درباره ش صحبت کنه.

سو قبل از اینکه اون مشکلاتشو حل کنه نبایست به کسی میگفت.

همسرم حس کرده بود که اون ممکنه متاهل باشه.

سو فقط به این دلیل ازش صحبت کرده بود که مادرش موقع تمیز کردن اتاقش یک گردن بند مروارید اونجا پیدا کرده بود.

اون از سو پرسیده بود که اون مرواریدها رو از کجا آورده و بعد از کمی سوال پرسیدن، سو بهش گفته بود.

همسرتون میتونه چیز دیگه ای به یاد بیاره که سو ممکنه گفته باشه؟

مثل اینکه کجا اون مرد رو ملاقات کرده؟ چه مدت اونو میشناخته و چیزایی مثل این.

هادسون شنید که پدر سو با ناراحتی آهی کشید … نه بازرس. باورکنید اگه میدونستم بهتون می گفتم.

قاتل دخترم باید به خاطر اونچه که در حقش انجام داده مجازات بشه.

هادسون با نهایت احترام به پدر سوگوار گفت: بله آقا من هم همین حس رو دارم.

هیچیک از دوستان دختر سو چیزی درباره ی یک عاشق پنهان نمیدونستن.

دو خدمتکار خانم دیگه در کافه شیر پیر هم چیزی نمیدونستن.

خدمتکار جامائیکایی - جزیره ای در قاره آمریکا نزدیک استوا- گفت: یه عاشق پنهان که بهش گردن بند مروارید داده؟ چه هیجان انگیز!

کاش من هم یک عاشق پنهان مثل اون داشتم!

بعدش زود اینجا رو ترک میکردم! یک لیوان مشروب کم رنگ میخواید؟ اون برند مخصوص ماست.

بازرس سرش رو تکون داد.

ممنونم ولی من هیچوقت وقتی سرکارم الکل نمی نوشم.

خدمتکار زیبا نگاهی به هادسون انداخت. با شیرینی پرسید: بعد از اینکه کارتون رو تموم کردید چی؟ این یک هدیه س.

هادسون لبخند زد… باید تعارفش رو رد میکرد.

خدمتکار دیگه ای که اهل نیوکاسل- شهری در انگلستان- بود و مجبور بود که روز تعطیلش رو کار کنه تا جایگزین سو باشه، شونه بالا انداخت.

با صدای خسته ای گفت: اگه من جای شما بودم در مورد اون موضوعِ عاشق پنهان، از پولس سوال میکردم.

اون عاشقش بود و قرار بود که باهاش ازدواج کنه.

همه ی عاشقای مخفی راحت آدمِ ازدواج میشن. مگه همین طور نیست؟

پولس کلی پول از اینجا در می آورد… البته نه چیزی که ما یک عالمه شو میبینیم.

جیمز هادسون پرسید: پس پولس صاحب کافه س؟

ارزیابی کنان به کفپوش چوبی مجلل و دیوارهای تخته کوب نگاه کرد.

این چوبِ گیلاسِ واقعی به نظر میرسه.

بله بازرس شما میتونید ایشون رو توی دفترش پیدا کنید. اونجا کنار آشپزخونه.

مردی که در دفترش رو باز کرد مضطرب به نظر میرسید. پرسید: بله؟

بازرس هادسون خودش رو معرفی کرد و نشان رو نشونش داد. پرسید: شما صاحب این کافه هستید؟

بله … خب که چی؟

هادسون گفت: متوجه شدم که سو بیکر اینجا کار میکرد. بنابراین باید چند تا سوال از شما بپرسم.

پولس چهره ش در هم رفت. اون حدود سی و پنج ساله بود و چشمهای آبی و موهای پرپشت قهوه ای داشت.

اون چهره ی خشنی داشت و یک سر ببر، بالای بازوش خالکوبی کرده بود.

جیمز هادسون فکر کرد احتمالاً برنادین اونو یک آدم خوش قیافه، که شبیه بوکسورهاست محسوب میکنه.

ولی افراد شما قبلاً در روز دوشنبه اینجا بودن و همه جور سوالی پرسیدن!

پس چرا شما دوباره این اطراف سرک میکشی؟

من در مورد شما توی روزنامه نخونده بودم؟ شما همون یارویی نیستی که اداره پلیس، وقتی یک پرونده ناامید کننده س اونو بهش می سپره؟

هادسون با آرامش جواب داد: اگه شما میخوای اینجوری بهش نگاه کنی ، اره من همونم.

پولس با عصبانیت پرسید: خب پس چرا شما اون بیرون دنبال کسی که این کارو با سو کرده نمیگردید؟

هادسون گفت این دقیقاً همون کاریه که من الان دارم انجام میدم آقا.

میخوام از شما بپرسم که آیا ممکنه شما به اون یک گردن بند مروارید داده باشید؟

مردی که اون اسمش رو عاشق پنهان گذاشته، اون گردن بند رو بهش داده.

و اون به احتمال زیاد یک مرد متاهل با درامد بالا، مثل شما بوده.

وینفید صندلیشو عقب کشید و بلند شد…این چیه؟ بازجویی؟؟

به من مشکوکید که سوی بیچاره رو کشتم؟ من؟!

با چند قدم سریع به سمت پنجره ی کوچیک رفت و پشت به بازرس ایستاد.

آخه چرا من باید برم و سو رو بکشم؟ من دوستش داشتم! همه دوستش داشتن!

اون آزارش به مورچه هم نمی رسید. چرا باید کسی چنین کاری رو با اون کرده باشه.

صداش از شدت بغض بند اومد….

در نهایت شگفتیِ بازرس، اون مرد قدبلند با شونه های پهن شروع به گریستن کرد.

هنوز پشتش به بازرس بود. گریه کنان گفت: من و سو - منظورم اینه که چیزی بین ما نبود- میدونید من زن و بچه دارم.

ولی من واقعاً خیلی دوستش داشتم. خب آره من اون مرواریدها رو بهش دادم.

دلم میخواست خیلی بیشتر بهش بدم ولی وای…..

خودشو کنترل کرد. چشماشو با پشت دستش پاک کرد و برگشت.

با التماس گفت: بازرس شما باید منو باور کنید. من هیچوقت نمیتونم اونو کشته باشم.

هادسون جواب داد: من میخوام حرفتونو باور کنم.

گرچه اون، سو رو از قبل میشناخت و میتونست انگیزه ای برای قتل اون داشته باشه.

هنوز قتل قربانی اول رو براش توضیح نداده بود مگر اینکه اون اتفاقی اولین قربانی رو هم میشناخت.

ولی هادسون هنوز باید بررسی میکرد که آیا پولس وینفید شاهدی داره، که این یک روال ساده ی پلیس بود.

فقط به من بگید که یکشنبه شب گذشته بین ساعت یازده و سه فردا صبحش کجا بودید؟

اینطوری ما میتونیم شما رو به عنوان یک مظنون احتمالی حذف کنیم.

صاحب کافه جواب داد: خونه بودم. از همسرم بپرسید.

من مثل همیشه حدود ساعت یازده و ربع اینجا رو بستم و رفتم. بعد با ماشین مستقیم به سمت خونه رفتم.

کی رسیدید خونه؟

حدود نیم ساعت بعد. رانندگی تا خونه حدوداً این قدر زمان میبره.

و خانمتون خونه بود؟ آیا ایشون میتونه تایید کنه که شما حدود ساعت یک ربع به دوازده به خونه رسیدید؟

وینفید با حرکت سر جواب مثبت داد. البته. اون میتونه اینو تایید کنه. وقتی من رسیدم خونه اون هنوز بیدار بود.

بازرس فکر کرد … شاهد خیلی خوبی نیست. یک زن اگه نخواد شوهرش رو بفرسته زندون، هر چیزی رو تایید میکنه.

از این گذشته اگه صاحب کافه، فرز و سریع بوده باشه، میتونسته سو رو سوار ماشین کرده باشه و داخل ماشین خفه ش کرده باشه.

بعد لباس رو تنش کرده باشه و جسدش رو کنار رودخونه انداخته باشه. که فقط چند دقیقه با ماشین دورتر از کافه س.

و میتونه به خونه برگشته باشه بدون از دست دادن زمان قابل توجهی که کسی بتونه متوجهش بشه.

شخص دیگه ای میتونه این زمانهای شما رو تایید کنه؟

کسی دیده که شما کافه رو ترک کنید یا به خونه برسید؟ مثلاً همسایه ها؟

وینفید اخم کرد و سرش رو تکون داد… نه، تا جایی که یادمه نه.

هادسون ازش تشکر کرد و رفت. در افکارش گم شد. اون شاهد درست و حسابی ای نداشت، ولی انگیزه ی آنچنانی ای هم نداشت برای این کار.

همچنین به نظر نمیرسید که هیچ ارتباطی بین اون و اولین زنی که پنج هفته ی پیش به قتل رسیده بود وجود داشته باشه.

وقتی خارج میشد، خدمتکاری که اهل نیوکاسل بود، از پشت سر صداش زد: خب بازرس اون عاشق پنهانی رو که دنبالش میگشتید، پیدا کردید؟

وقتی برگشت اون خانم خدمتکار داشت میزی رو تمیز میکرد و زیرکانه لبخند میزد.

البته. خانم وینفید تایید کرد که همسرش حدود ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه شب به خونه اومده

و تا فردا صبح ساعت هفت، خونه رو ترک نکرده.

با ناراحتی پرسید: اصلاً این کارا واسه چیه؟ اون چه ربطی با قتل یکی از خدمتکاراش باید داشته باشه؟

بازرس محتاطانه جواب داد: یه بازرسیه معمولیه خانم.

گذشته از این اون نمیخواست که مسئول از هم پاشیدن یک زندگی مشترک بشه.

بعدازظهر جمعه، اون غریبه ی مرموزی که خیلی به پیراهن آبی علاقه مند بود، با اداره ی مرکزی پلیس تماس گرفت.

تماس به خط هادسون منتقل شد.

بعد از اینکه هادسون نام و آدرس فرد تماس گیرنده رو نوشت، ازش پرسید:

پس شما اون مشتری آقایی هستید که چند ماه پیش در بوتیک گری، به دنبال پیراهن های آبی بود؟

اون مرد اسمش آقای گراهام بود. با نگرانی گفت: بله فکر میکنم، گر چه نمیدونم این کارا برای چیه.

ولی من چند ماه پیش به گری رفتم که برای تولد همسرم چیزی پیدا کنم و پیراهن آبی ای رو دیدم که فکر کردم اون ممکنه دوست داشته باشه.

ولی اون در مورد رنگها خیلی مشکل پسنده و بنابراین من در نهایت اون رو سر جاش گذاشتم.

من خوشحالم که اون کارو کردم. اون تازگیا یک بلوز زیتونی رنگ از گری برای خودش خریده. من هیچوقت اون رنگ رو براش انتخاب نمیکردم. ولی همسر منه دیگه…

بازرس پرسید بلوز زیتونی؟

اون به طور مبهم اون زن رو به خاطر آورد که وقتی اوایل همین هفته به گری سرزده بود، ردیف های بلوزها رو نگاه میکرد.

بله اون میگه که اون زیتونیه ولی من میگم خاکستری متمایل به سبز کم رنگه.

هادسون حیرت زده گفت: من ممکنه این هفته وقتی که در بوتیک بودم همسر شما رو دیده باشم.

ممکنه قربان. اون معمولاً آخرش چیزای صورتی میخره

ولی وقتی از آخرین گشت و گذار خریدش به خونه برگشت گفت: یکی از نیروهای اداره ی مرکزی پلیس لندن وارد فروشگاه شده.

اون کاری مهمتر از این انجام نداده بود که به اون بگه که اون بلوز صورتی ای رو که انتخاب کرده بود، نخره.

هادسون با دستپاچگی عذرخواهی کرد. من عذر میخوام اگه همسرتون رو آزرده م آقای گراهام.

من فقط فکر کردم که اون صورتی یک کمی زیادی پررنگ بود ولی البته اون موضوع ربطی به من نداشت.

گراهام جواب داد: خب بازرس من خوشحالم که شما اینو بهش گفتید.

اون واقعاً به طرز عجیبی توی اون بلوز زیتونی، خوشکل میشه و خیلی ازش خوشش میاد.

اون گفت: بازرس اداره ی پلیس ممکنه بی ادب باشه ولی در زمینه ی رنگها سلیقه ی خوبی داشت.

نامه در روز شنبه رسید. اون به نشانی اداره ی مرکزی پلیس لندن فرستاده شده بود.

نه آدرس خیابون و نه کد پستی روی پاکت بود.

درست همون لحظه ای که هادسون میخواست صبحونه ش رو شروع کنه تلفن خونه ش زنگ خورد.

صبحونه رو خانم پادینگتون بعد از اینکه اجازه داده بود خونه بمونه و کمی بیشتر بخوابه، براش آماده کرده بود.

اداره ی مرکزی با اون تماس گرفته بود که ازش بخواد نگاهی به اون بسته بندازه که دستخط کاپبتان جک روش بود.

نگاهی انداخت به اون املت وسوسه انگیز و سوسیس سرخ شده و گوجه و نون تستی که بخار ازش بلند میشد و بیسکوییت های تازه و آهی کشید.

بعد با عجله به سمت دفترش رفت. پاکت الان روی میزش منتظرش بود.

بازرس نگاهی به بسته ی کوچیک انداخت و فهمید که چی داخلشه.

حروف چاپی و آدرس ناقص به قدر کافی گویا بود.

وقتی بسته رو با دقت باز میکرد زیر لب گفت: ای گستاخ!

اونقدر گستاخ و متکبره که حتی به خودش زحمت نداره که یک آدرس کامل بنویسه!

خودشو مهمتر از حد انجام این کارها به حساب میاره….

اون میدونه که ما منتظر دومین نامه ش بودیم و انتظار داره که ما بلافاصله بشناسیمش.

اون با احتیاط با کمک یک انبرک، نامه تا شده رو بیرو ن کشید…. و ما این کارو میکنیم. ما دقیقاً اونچه که اون انتظار داره رو انجام میدیم.

اداره ی پلیس دقیقاً منتظر نامه دوم کابتان جک بود.

و منشی ای که به نامه های وارده رسیدگی میکرد، هشدار داده شده بود که به دنبال پاکتی درست مثل این مورد باشه.

بنابراین اون حتی قبل از اینکه نامه رو باز کنه، فرستاده بودش برای بازرس.

تای اون تکه کاغذ رو باز کرد و متن چاپ شده رو خوند: سلام بازرس هادسون. شنیدم که اونها شما رو مسئول پرونده ی من کردن.

اگه شما واقعاً اونقدر که اونا میگن لایق و زرنگید، پس چرا هنوز در خونه ی من رو نزدید؟

طفلک دومی با این کمربند آبی خفه شد ( اگه حرفمو باور نمیکنید، اثرش رو روی گردن زیباش چک کنید)

بیچاره ی بعدی با این رنگها کشته نمیشه ولی به وضعیت بدی میمیره… عشق و بوسه…. کاپتان جک

مطمئناً کمربند آبی که با پیراهن قربانی دوم هماهنگ بود هم توی پاکت بود.

بازرس بهش دست نزد. در ابتدا کارشناس صحنه ی جرم می بایست اونو به دنبال رد و اثری بررسی میکرد.

اگه خوش شانس بودند ممکن بود اثر انگشت قاتل رو یا نشانه هایی از لباسهایی که اون، اون شب پوشیده بود به دست می آوردن.

هادسون نامه رو گذاشت و بهش خیره موند… کاپتان جک چطوری فهمیده بود که چه کسی برای پرونده تعیین شده؟

این موضوع هنوز علنی نشده بود. مردم نمیدونستن.

ولی قاتل می دونست. خب این یعنی چی؟

این فقط میتونه یک چیز رو برسونه: کاپتان جک یا یکی از مردانی بود که هادسون قبلاً باهاشون مصاحبه کرده بود

یا شخصی بهش گفته بود که بازرس معروف، راه افتاده بود و کلی سوال می پرسید.

متن انگلیسی فصل

Chapter four

Inspector Hudson Receives a Letter

Then Sue Baker’s father called to report that his wife had remembered something about a “secret admirer” their daughter had mentioned to her.

“A secret admirer?” Hudson asked.

“Yes, sir. My wife is feeling a bit better -

of course she isn’t over the loss of our daughter yet. But at least she can now accept the fact that Sue is gone,” Mr Baker said.

“And she just remembered that Sue had said something about a man showing a lot of interest in her.”

The inspector was all ears. “Did she say who he was? Did she give a name?”

“No, she just said that he was in a difficult position and did not want her to talk about him.

She shouldn’t tell anyone before he had sorted out his problems.

My wife got the impression that he might be married.

Sue only mentioned him because her mother found a pearl necklace in her room while cleaning it.

So she asked Sue where she got those pearls, and after a bit of questioning Sue told her.”

“Can your wife remember anything else Sue might have mentioned?

Like where she met this man, how long she had known him, things like that?”

Hudson heard Sue’s father sigh sadly. “No, Inspector. Believe me, I would tell you if I knew.

The murderer of my daughter must be punished for what he did to her!”

“Yes, sir,” Hudson said with great respect for the grieving father. “I feel the same way.”

None of Sue’s girlfriends knew anything about a secret admirer.

Neither did the two other waitresses at the “Old Lion’s Pub”.

“A secret admirer who gave her real pearls? How thrilling!” the waitress from Jamaica said.

“I wish I had a secret admirer like that, too!

Then I’d quit this place in no time! Would you like a glass of ‘Pale Ale’? It’s our special brand.”

The inspector shook his head

. “Thank you, but I never drink alcohol while I’m working.”

The pretty waitress glanced at Hudson. “What about after you’re done working?” she asked sweetly. “It’s on the house.”

Smiling, Hudson had to decline her offer.

The other waitress, who was from Newcastle and had to work on her day off to replace Sue, shrugged.

“If I were you, I’d ask Paul about that secret admirer stuff,” she said in a tired voice.

“He was keen on her, and he happens to be married.

Aren’t all secret admirers simply married chaps?

Plus he’s making a lot of money from this place - not that we see a lot of it, though.”

“So Paul is the owner of this pub?” James Hudson inquired.

He looked appraisingly at the noble wooden floor and wall panelling.

It looked like real cherry wood.

“Yes, Inspector. You can find him in his office. It’s right back there, next to the kitchen.”

The man who opened the door to his office looked distressed. “Yes?” he asked.

Inspector Hudson introduced himself and flashed his badge. “Are you the owner of this pub?” he asked.

“Yes, so what!”

“I understand Sue Baker worked here,” Hudson said. “Therefore I must ask you a few questions.”

Paul Wynfield frowned. He was about thirty-five and had blue eyes and thick brown hair.

He had rough features and a tiger’s head tattooed on his upper arm.

Bernadine would probably have found him a “good-looking boxer sort of chap”, James thought.

“But your men were already here on Monday, asking all kinds of questions!

So why are you snooping round here now as well?

Didn’t I read in the papers about you? Aren’t you the chap the Yard always puts in charge when a case is hopeless?”

“If you want to put it that way - then I’m the one,” Hudson replied calmly.

“So why aren’t you out there finding the one who did that to Sue?” Paul Wynfield asked outraged.

“That’s exactly what I’m doing, sir,” Hudson said.

“I need to ask you if you might have given her a pearl necklace.

Some man she called her ‘secret admirer ‘ gave her said necklace,

and it was more than likely a married man with a high income - like yourself.”

Wynfield pushed his chair back and rose. “What is this - an interrogation?

Are you suspecting me of having killed poor Sue? Me?!”

With a few quick strides he walked over to the small window and turned his back on the inspector.

“Why on earth should I go and kill Sue? I liked her! Everyone liked her!

She couldn’t hurt a fly! Why would anybody do something like this to her?”

His voice broke.

To the inspector’s surprise the tall man with the broad shoulders started to cry.

His back still turned on Hudson, he sobbed, “Sue and I - I mean, there was nothing between us - I have a wife and children, you know.

But I really liked her a lot - well, yes, I did give her those pearls.

I would have liked to give her a lot more, but, oh well.

He got a hold on himself, wiped his eyes with the back of his hand and turned round.

“Inspector”, he said pleadingly, “you must believe me! I could never have killed her.”

“I want to believe you,” Hudson responded.

Even though the man had known Sue and might have had a motive to kill her,

that still did not explain the murder of the first victim. Unless he happened to have known her, too.

But still Hudson had to check if Paul Wynfield had an alibi. It was simple police procedure.

“Just tell me where you were last Sunday night between eleven and three o’clock the following morning.

Just so we can eliminate you as a possible suspect.”

“At home. Ask my wife,” the pub owner answered.

“I closed up here and left about eleven fifteen, as usual. Then I drove straight home.”

“When did you get home?”

“About half an hour later. Driving home takes about that long.”

“And your wife was home? Can she confirm that you arrived home round quarter to twelve?”

Wynfield nodded. “Of course she can confirm that. She was still awake when I got home.”

Not the best of alibis, the inspector thought. A wife can confirm anything if she does not want to send her husband off to prison.

Moreover, if the pub owner had been quick, he could have given Sue a lift and strangled her inside his car.

Then he could have dressed and dumped her body by the river, which was only a few minutes’ drive away from the pub.

He would still have made it home without losing enough time for anyone to notice.

“Can anyone else confirm your times?

Did anyone see you leave the pub or arrive home? Any neighbours?”

Wynfield frowned and shook his head. “No, not that I remember.”

Hudson thanked him and left. He was lost in thoughts. The man did not have much of an alibi, but he also did not have much of a motive.

Also, there did not seem to by any connection between him and the first woman who had got killed over five weeks ago.

“So, Inspector - did you find the secret admirer you were looking for?” the waitress from Newcastle called after him on his way out.

When he turned round, she was wiping down a table, smiling knowingly at him.

Of course Mrs Wynfield was able to confirm that her husband had come home about eleven forty-five on Sunday night

and had not left the house until the next morning at seven.

“What’s all this about, anyhow?” she asked upset. “Why should he have anything to do with the murder of one of his waitresses?”

“Just a routine check, Madam,” the inspector answered discreetly.

After all he did not want to be responsible for the break-up of a marriage.

Friday afternoon the mysterious stranger who had been so interested in the blue dress rang up Scotland Yard.

The call was transferred over to Hudson’s line.

After Hudson had taken down the caller’s name and address, he asked the man,

“So you are the male customer who was looking at the blue dresses at ‘Gray’s Boutique’ a few months ago?”

“Yes, I think so,” the man, whose name was Mr Graham, said nervously. “Even though I have no idea what this is all about.

But I did go to ‘Gray’s’ a few months ago to find something for my wife’s birthday. And I saw a blue dress I thought she might like.

But she is very particular about colours, and so I ended up putting it back.

I’m glad I did! She just bought herself an olive blouse at ‘Gray’s’. I never would have picked that colour for her, but that’s my wife!”

“An olive blouse?” the inspector asked.

He dimly remembered the woman who had been looking at the rows of blouses when he had stopped by “Gray’s” early this week.

“Yes. She calls it olive, but I would say it’s a sickly greenish grey.”

“I may have met your wife when I was at the boutique this week,” Hudson said astonished.

“That’s possible, sir. Usually she ends up buying pink stuff,

but when she came home from her last shopping tour, she said one of those blokes from Scotland Yard had walked in.

He had had nothing better to do than tell her not to buy that pink blouse she had picked out.”

Flustered, Hudson apologized, “I’m sorry if I have offended your wife, Mr Graham.

I just thought that pink was a touch too pink. But of course it was none of my business.”

“Well, I’m glad you told her, Inspector!” Graham replied.

“She actually looks surprisingly good in that olive blouse and is very pleased with it.

She said that inspector from Scotland Yard may have been rude, but that he had a good eye for colours!”

The letter arrived on Saturday. It was addressed to “Scotland Yard, London”.

There was neither a street address nor a postal code on the envelope.

Hudson’s home phone rang the minute he was starting on the breakfast

Miss Paddington had prepared for him after letting him sleep in.

The Yard called him in to take a look at the package bearing “Jack the Skipper’s” handwriting.

He glanced at the tempting scrambled eggs with fried sausages and tomatoes, the steaming toast and the fresh biscuits and sighed.

Then he hurried over to his office. The envelope was already waiting for him on his desk.

The inspector took one look at the small package and knew what was inside.

The printed letters and the incomplete address told him enough.

“The arrogance,” he murmured while opening it carefully.

“The arrogance of not bothering to even write a full address!

He considers himself to be too important for that.

He knows we were waiting for his second letter and expects us to recognize it immediately

cautiously he took out a folded sheet with the help of tweezers, and we do! We do exactly what he expects us to do.”

Scotland Yard had indeed been waiting for a second note from “Jack the Skipper”,

and the secretary who handled all incoming letters had been alerted to be on the lookout for an envelope just like this one.

So she had sent it on to Inspector Hudson before even opening it.

He unfolded the piece of paper and read the printed text: “Hello, Inspector Hudson! I heard they put you in charge of my case.

If you really are as competent as they say, then why haven’t you knocked on my door yet?

The second lamb choked on this blue belt (just check the marks on her pretty neck if you don’t believe me!).

The next little lamb won’t die in colour - but rather in a bad mood… Love and Kisses, Jack the Skipper.”

Sure enough the blue belt that matched the second victim’s dress was in the envelope as well.

The inspector did not touch it. The crime scene experts had to examine it for traces first.

If they were lucky, they might get the murderer’s fingerprint or some traces from the clothes he had been wearing that night.

Hudson put down the letter and stared at it. How did “Jack the Skipper” know who had been assigned to the case?

That fact had not yet been made public. The public did not know.

But the murderer did. So what did that mean?

It could only mean one thing: “Jack the Skipper” was either one of the men Hudson had already interviewed,

or he had been told by someone that the famous inspector was going round, asking a lot of questions.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.