که‌گا‌به

مجموعه: جیسون بورن / کتاب: اولتیماتوم بورن / فصل 11

که‌گا‌به

توضیح مختصر

کونکلین و پانو به پاریس اومدن و با عضوی از که‌گابه قرار گذاشتن تا شغال رو بگیرن. ولی شغال چند نفر رو در رستوران کشت و بورن نتونست اونو بگیره. شغال پیامی به بورن داد که بچه‌هاش و سه نفر دیگه رو می‌سوزونه.

  • زمان مطالعه 15 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل یازدهم

که‌گا‌به

بورن و ماری به جنوب به شهر کوچیک کوربیل-اسونس رانندگی کردن، جایی که یک مرکز خرید جدید در چند کیلومتری غرب بزرگراه بود. بورن از یک تلفن عمومی با وین، ویرجینیا، تماس برقرار کرد، ولی الکس کونکلین اونجا نبود. به جاش صدایی از اپراتور ضبط شده بود که می‌گفت: “شماره تلفنی که تماس گرفتید، در دسترس نمی‌باشد.”

بورن به آپارتمان واشنگتن زنگ زد و یک صدای ضبط شده دیگه شنید. می‌گفت: “الکس هستم. مدتی نخواهم بود. به دیدار مکانی میرم که یک خطای بزرگ رخ داده بود. ۵ یا ۶ ساعت بعد با من تماس بگیرید. الان ساعت نه و نیم صبح هست. زمان استاندارد شرقی. تمام. جولیت.”

بورن، حیرت‌زده، درحالی که ذهنش می‌چرخید تلفن رو قطع کرد و به ماری خیره شد. “اتفاقی افتاده و من باید بفهممش. آخرین کلماتش اینها بودن: تمام، جولیت.”

ماری گفت: “جولیت؟ هتل، هند، جولیت- این الفبای اپراتورهای رادیویی بین‌المللیه. جولیت برای جی و جی برای جیسون!… بقیه‌اش چی بود؟”

“داره از جایی که یک خطای بزرگ رخ داده بود دیدار میکنه.”

“یک چی؟”

“گفت که پنج یا شش ساعت بعد باهاش تماس بگیرم. از مکانی که خطای بزرگی رخ داده بود دیدار می‌کرد- بزرگ؟ خدای من، رامبولیته!”

“قبرستون…؟”

“جایی که سعی کرده بود ۱۳ سال قبل منو بکشه- وقتی فکر می‌کرد من طرف عوض کردم. خودشه! رامبولیت!”

ماری اعتراض کرد: “نه در ۵ یا ۶ ساعت. از وقتی پیغام رو گذاشته، نمی‌تونه به پاریس پرواز کنه و بعد در ۵ ساعت به رامبولیت بره. اون تو واشنگتن بود.”

“البته که میتونست. ما هر دو قبلاً اینکارو کردیم. یک جت ارتشی از پایگاه هوایی آندرو به پاریس.” بورن یهو به ساعتش نگاه کرد. “هنوز در جزیره‌ها حول و حوش ظهره. بیا یه تلفن دیگه پیدا کنیم.”

“جانی؟ ترن‌کوآلتی؟ تو واقعاً فکر می‌کنی…”

بورن که با عجله جلو می‌رفت، حرفش رو قطع کرد: “نمی‌تونم جلوی فکر کردن رو بگیرم!” وقتی به پنجره‌های بزرگ مغازه‌ی بستنی فروشی نزدیک میشد، گفت: “اونجا، یه تلفن داخل هست.” ماری رو که به داخل مغازه‌ی شلوغ هدایت می‌کرد، گفت: “برام یه شکلاتیش رو بگیر.”

بورن به طرف تلفن رفت و بلافاصله فهمید چرا ازش استفاده نمیشه، صدای مغازه تقریباً غیر قابل تحمل بود. سه دقیقه بعد، در حالی که دستش رو به گوش چپش گرفته بود، از شنیدن صدای آزاردهنده‌ترین کارمند هتل ترن‌کوآلتی آسودگی غیرمنتظره‌ای داشت.

“آقای پریچارد هستم. معاون مدیر هتل ترن‌کوآلتی. می‌تونم درباره‌ی ماهیت … سؤال کنم.”

بورن فریاد کشید: “می‌تونی خفه شی! جانی سنت جیکوس رو بیار پشت خط؛ حالا. شوهرخواهرشم.”

“البته، آقا. لطفاً یک دقیقه.”

“جانی؟”

“دیوید، کجایی؟”

“مهم نیست. از اونجا برید. بچه‌ها و خانم کوپر رو بردار و برو!”

“همه چیز رو می‌دونیم. الکس کونکلین چند ساعت قبل تماس گرفت و گفت یه نفر به اسم هلند بهمون میرسه… به این نتیجه رسیدم که رئیس سرویس اطلاعاتتون هست.”

“هست. رسید؟”

“آره، تقریباً بیست دقیقه بعد از اینکه با الکس حرف زدم. بهمون گفت دور و بر ساعت دو امروز بعد از ظهر با هلی‌کوپتر برده میشیم. دیوید، چه خبره؟ ماری کجاست؟”

“حالش خوبه. بعداً همه چیز رو توضیح میدم. فقط کاری که هلند میگه رو بکنید. گفت کجا می‌برنتون؟”

“نمی‌خواست بگه، ولی هیچ آمریکایی نمی‌تونه به من و بچه‌هات دستور بده- بچه‌های خواهر کانادایی من. گفت به یه خونه‌ی امن در ویرجینیا میریم. در بخشی از زمین در فیرفاکس هست و هیچ ورودی عمومی نداره و فرودگاه خودش رو داره.”

بورن گفت: “اونجا رو می‌شناسم. اسمش تانن‌بائوم هست. راست میگه- یکی از امن‌ترین خونه‌هاست. اون ما رو دوست داره.”

“قبلاً هم ازت پرسیدم- ماری کجاست؟”

“با منه.”

“پیدات کرد!”

“بعداً، جانی. در فیرفاکس بهت میرسم.” بورن تلفن رو قطع کرد.

اونها در رامبولیت دیدار کردن و به یک رستوران حومه‌ی شهر کوچیک رانندگی کردن. الکس کونکلین، مو پانو، جیسون‌ بورن و ماری وب. خانواده دور هم جمع شده بود. اونا دور یک میز در عقب نشستن و صاحب رستوران گفت که آشپزی عجیب خوبه، ولی از اونجایی که هیچ کس گرسنه نبود، بورن پول چهار تا پیش غذا رو داد تا صاحب رستوران رو خوشحال کنه.

کونکلین گفت: “با شوروی‌ها کار خواهیم کرد. اشکالی نداره- هلند ترتیبش رو داده و من رابط رو می‌شناسم. سال‌هاست که می‌شناسمش، ولی واشنگتن نمیدونه که می‌شناسمش. اسمش کروپکینه. دیمیتری کروپکین. میشه خریدش و پولشو داد.”

ماری پرسید: “چقدر؟”

با در نظر گرفتن موقعیتش در که‌گابه‌ی پاریس، می‌تونم بگم حول و حوش ۵۰ هزار دلار آمریکا.”

ماری گفت: “پیشنهاد ۳۵ هزار دلار رو بهش بده و تحت فشار تا ۷۵ تا برو. تا ۱۰۰ تا بالا ببر اگه لازم باشه، البته.”

بورن فریاد کشید: “محض رضای خدا، ما داریم درباره ما حرف میزنیم- درباره شغال. چیزی که میخواد رو بهش بدین! ما پول داریم.”

“خیلی آسون توسط ما خریداری میشه، خیلی آسون هم توسط طرف دیگه خریداری میشه.”

بورن که به کونکلین خیره شده بود، پرسید: “حق داره؟”

“طبیعتاً، البته. ولی در این مورد باید یه چیزی شبیه معدن الماس باشه. هیچ کس پرونده‌ی “مرده” کارلوس رو بیشتر از شوروی‌ها نمی‌خواد. و مردی که جسد مرده‌اش رو ببره، قهرمان کرملین میشه. به خاطر داشته باش، کارلوس در نوگورود آموزش دیده بود. مسکو هیچ وقت این رو فراموش نمیکنه.”

بورن گفت: “پس همونطور که میگه عمل کن- بخرش.”

“فهمیدم.” کونکلین به جلو خم شد. “امشب بهش زنگ میزنم. از تلفن عمومی به تلفن عمومی و ترتیبش رو میدم. بعد فردا ترتیب یک ملاقات رو میدم- شاید ناهار یه جایی بیرون پاریس.”

بورن پرسید: “چرا اینجا نه؟ اینجا خلوته و می‌دونم چطور بیام اینجا.”

کونکلین موافقت کرد. “چرا نه؟ من با صاحب مکان حرف میزنم.” به طرف بقیه برگشت. “ولی ۴ تامون نه- فقط جیسون و من.”

بورن به سردی گفت: “حدس زده بودم. ماری نباید قاطی بشه. اون نباید دیده یا شنیده بشه. روشنه؟”

ماری با عصبانیت گفت: “دیوید، تو نمیتونی و به من دستور نمیدی. میفهمی؟”

“واضح و بلند، خانم. پس شاید بهتره برگردی آمریکا تا مجبور نشی به حرفم گوش بدی.” جیسون بورن از سر میز بلند شد و صندلی رو به پشت هُل داد. “فردا روز شلوغی خواهد بود. بنابراین باید کمی بخوابم. دو دقیقه بعد تو ماشین خواهم بود. تو تصمیم میگیری که بمونی یا بری. مطمئنم الکس میتونه تو رو از فرانسه خارج کنه.” بورن برگشت و دور شد.

پانو سریع گفت: “برو پیشش. میدونی چه اتفاقی میفته.”

“نمیتونم از پسش بر بیام، مو!”

“از پسش بر نیا، فقط کنارش باش. تو تنها پشتیبانی هستی که اون داره. حتی نیازی نیست حرف بزنی. فقط اونجا باش- کنارش باش.”

“اون دوباره قاتل شده.”

“پس اونو به دیوید وب وصل کن. باید اونجا باشه، ماری.”

زن در حالی که سریع بلند شد و با عجله پشت سر مردی رفت که شوهرش بود، ولی شوهرش نبود، فریاد کشید: “آه، خدا، خیلی زیاد دوسش دارم!”

کونکلین پرسید: “توصیه‌ی درستی بود، مو؟”

“نمیدونم، الکس. فقط فکر نمیکنم اون باید با وحشت‌هاش تنها باشه. هیچ کدوم از ما نباید باشیم. روانپزشکی نیست، عقل سلیمه.”

“بعضی وقت‌ها شبیه یه دکتر واقعی حرف میزنی- اینو میدونی؟”

بخش الجزایری پاریس بین مناطق دهم و یازدهم قرار گرفته، به سختی ۳ تا بلوک میشد که ساختمان‌های کوتاهش پاریسی هستن، ولی صداها و بوها عربی. یک لیموزین دراز سیاه وارد این بخش شد. نشان کلیسای کاتولیک رومی به رنگ طلایی روی درها بود. جلوی یک در با چارچوب چوبی و سه طبقه ایستاد. یک کشیش پیر پیاده شد و به طرف در رفت. دکمه‌ای رو فشار داد و زنگ طبقه دوم رو زد.

صدای متالیک از طبقه بالا گفت: “بله؟”

ملاقات‌کننده جواب داد: “من فرستاده‌ای از سفارت آمریکا هستم. نمیتونم وسیله نقلیه رو ترک کنم، ولی یک پیغام فوری براتون داریم.”

راننده‌ی فرانسوی-الجزایری که برای آمریکایی‌ها کار می‌کرد، گفت: “میام پایین.” سه دقیقه بعد، مرد از ساختمون بیرون اومد. از فرستاده که کنار ماشین‌ بزرگ ایستاده بود و جلوی نشانِ روی در رو گرفته بود، پرسید: “برای چی این شکلی لباس پوشیدی؟”

“من کشیش کاتولیک سفارت هستم، پسرم. یک عضو هیأت‌مون می‌خواد باهات حرف بزنه.” اون در ماشین رو باز کرد.

راننده که خم میشد تا داخل لیموزین رو نگاه کنه، گفت: “بله، آقا. چیکار میتونم براتون بکنم؟”

شخصی که در سایه بود از تاریکی پرسید: “آدمای ما رو کجا بردی؟”

الجزایری با نگرانی در صدا، گفت: “کدوم آدما؟”

“دو تایی که چند ساعت قبل از فرودگاه برداشتی. مردی که می‌لنگید و دوستش.”

“اگه از سفارت هستی و بخوان که بدونی ،زنگ میزنن و میگن. مگه نه؟”

“تو بهم میگی!”

مردی با بنیه قوی در لباس فرم راننده از پشت صندوق عقب ماشین ظاهر شد. با سرعت جلو اومد، دستش رو بلند کرد و با یک چوب زد از سر الجزایری. قربانیش رو هُل داد داخل. پیرمرد با لباس کشیش پشت سرش سوار شد و وقتی راننده دور زد و دوید به سمت صندلی جلو، در ماشین رو بست. لیموزین با سرعت حرکت کرد و رفت.

یک ساعت بعد، در خیابان خالیِ رو هودون جسد کبود و خونی الجزایری از ماشین بزرگ به بیرون هُل داده شد. داخلش، شخص در سایه‌ها کشیش رو مخاطب قرار داد.

“ماشینت رو بردار و بیرون هتل اونی که می‌لنگه، منتظر بمون. هر حرکتی رو گزارش بده و هرجایی میره برو. منو با شکست مواجه نکن.”

“هرگز، آقا.”

دیمیتری کروپکین سر میز رستوران حومه شهر نشسته بود و به اون طرف میز به الکس کونکلین که کنار بورنِ معرفی نشده، نشسته بود، خیره شده بود.

کروپکین گفت: “خوب، دشمن قدیمی عزیز، طبق قرارداد شب گذشته، پشت تلفن، پولم چطور و کجا بهم پرداخت میشه؟”

بورن پرسید: “چطور و کجا می‌خوای پرداخت بشه؟”

“آهان، تو کارفرمای منی، آقا؟”

“من پولت رو میدم، بله.”

اهل شوروی گفت: “اسم یک بانک و شماره حساب رو در گنوا برات مینویسم.” دستشو کرد توی جیبش تا قلم در بیاره، ولی نتونست ازش استفاده کنه. برای اینکه یک مرد در اوایل ۳۰ سالگی با سرعت به طرف میز اومد.

کروپکین پرسید: “چی شده، سرجی؟”

“تعقیب شدید. یک مرد پیر تو ماشین خاکستری- درست بعد از شما رسید و به اسم‌ رستوران نگاه کرد. بعد از تلفن ماشین استفاده کرد.”

بورن گفت: “اون مرد پیر از گروه شغال…”

کروپکین با چشم‌های آبی عصبانی فریاد کشید: “کارلوس! شغال دنبالته، الکسی؟”

کونکلین که به بورن اشاره میکرد، جواب داد: “نه، اون.”

“خدای خوب! با چیزهایی که از مسکو فهمیدیم، همش با عقل جور در میاد. پس من افتخار آشنایی با جیسون بورن مشهور رو دارم. خیلی خوش‌وقتم، آقا! جایی که موضوع کارلوسه، هدف مشترکی داریم. درسته؟”

“اگه افرادت خوب باشن، قبل از پایان ساعت بعد، به هدفمون می‌رسیم. بیاید از اینجا بیرون بریم و از راه پشتی آشپزخونه استفاده کنیم. اون منو پیدا کرده و می‌تونی شرط‌بندی که به خاطر من میاد اینجا. ولی اون نمیدونه که ما اینو میدونیم. بیاید بریم!”

وقتی سه تا مرد از سر میز بلند میشدن، کروپکین به دستیارش دستوراتی داد. “ماشین رو بیار پشت، سرجی.”

“البته، رفیق.” دستیار با عجله برگشت به ورودی.

اونها از آشپزخونه بیرون رفتن و کنار مزرعه در سیتروئن کروپکین منتظر موندن. یهو یک لیموزین قهوه‌ای تیره به جاده‌ی بزرگراه به طرف پاریس شلیک شد. جلوی رستوران کنار زد و دو تا مرد با صورت‌های پوشیده و اسلحه‌های اتوماتیک در دست‌، از در بغل بیرون پریدن. مرد سوم با لباس مشکی کشیش از وسیله نقلیه پیاده شد. وقتی تروریست‌های شغال با عجله دویدن داخل و تفنگ‌هاشون روی تیراندازی اتوماتیک بود، فریاد گوش‌خراش انتقام از شغال بلند شد.

سرجی فریاد کشید: “حالا!” سیتروئن چرخید روی جاده و با شتاب به طرف لیموزین می‌رفت، ولی در کسری از ثانیه، حرکتش متوقف شد. یک انفجار بزرگ در سمت راست اتفاق افتاد. مرد پیر- خبررسان- و ماشین خاکستری که توش نشسته بود ترکید و سیتروئن رو به چپ، توی حصارها کشید.

سرجی در حالی که بورن رو از روی صندلی، کشید روی خاک کنار حصار، و رئیس متحیرش و الکس کونکلین پشت سرش بیرون خزیدن، فریاد کشید: “بیاید بیرون!”

بورن فریاد زد: “بیاید بریم! اون ماشینو منفجر کرد.”

به طرف درهای جلوی رستوران دویدن و رفتن داخل. ۶۰ ثانیه بعد، شبیه صحنه‌ای از جهنم بود. خدمتکار و دو تا مشتری مرد مرده بودن- در حالی که خون از سرشون می‌ریخت، روی زمین دراز کشیده بودن. زن‌ها فریاد می‌کشیدن.

یهو، سرجی هجوم برد جلو، و اسلحه‌اش روی تیراندازی اتوماتیک بود. در گوشه‌ی عقب اتاق، شخصی که بورن ندیده بود، به چشمش خورده بود. قاتل از تو سایه‌ها بیرون اومد و اهل شوروی بهش شلیک کرد. ولی کارلوس نبود. شغال کجا بود؟

سرجی که به آشپزخونه اشاره می‌کرد، فریاد کشید: “اون تو!”

هر دو مرد به طرف درهایی که تاب می‌خوردن رفتن، ولی از انفجاری از داخل تا حدی به عقب برگشتن. یک نارنجک انداخته شده بود. دود توی اتاق غذاخوری پخش شد.

بورن درها رو درهم شکست و رفت داخل و خودش رو صاف انداخت رو زمین. سکوت. یک صحنه دیگه از جهنم دیگه. قسمتی از دیوارِ بیرون ترکیده بود. صاحب مکان و آشپزش مرده بودن. خون روی زمین جاری بود.

بورن به آرومی روی پاهاش ایستاد. پاهاش شدیداً درد می‌کردن. از توی دود نگاه کرد. چشماش بالاخره روی قسمتی از کاغذ که روی دیوار چاقوی آشپزخونه چسبونده شده بود، قرار گرفت. نزدیک شد و کلماتی که با خودکار مشکی چاپ شده بودن رو خوند.

سه نفر از تانن‌بائوم‌ها می‌سوزن و همچنین بچه‌ها. خوب بخواب، جیسون بورن.

آینه‌های زندگیش به هزاران تکه منفجر شدن. هیچ چیز دیگه‌ای به غیر از فریاد نبود.

متن انگلیسی فصل

Chapter eleven

The KGB

Bourne and Marie drove south to the small city of Corbeil-Essonnes, where there was a new shopping center several kilometers west of the highway. From a public telephone Bourne placed a call to Vienna, Virginia, but Alex Conklin wasn’t there. Instead, there was the voice of a recorded operator saying, “The telephone number you have called is no longer in service.”

Bourne called the apartment in Washington and heard another recorded voice. “This is Alex,” it said. “I’ll be away for some time, visiting a place where a grave error was made. Call me in five or six hours. It’s now nine-thirty in the morning, Eastern Standard Time. Out, Juliet.”

Stunned, his mind spinning, Bourne hung up the phone and stared at Marie. “Something’s happened and I have to make sense of it. His last words were - “Out, Juliet.”

“Juliet?” Marie said. “Hotel, India, Juliet - it’s the international radio operators’ alphabet. Juliet’s for J and J is for Jason!… What was the rest?”

“He’s visiting somewhere ‘where a grave error was made’”

“A what?”

“He said to call him in five or six hours - he was visiting a place where a grave error - grave? - my God, it’s Rambouillet!”

“The cemetery…?”

“Where he tried to kill me thirteen years ago - when he thought I’d changed sides. That’s it! Rambouillet!”

“Not in five or six hours,” objected Marie. “Whenever he left the message, he couldn’t fly to Paris and then drive to Rambouillet in five hours. He was in Washington.”

“Of course he could; we’ve both done it before. An army jet out of Andrews Air Force Base to Paris.” Bourne suddenly looked at his watch. “It’s still only around noon in the islands. Let’s find another phone.”

“Johnny? Tranquility? You really think -“

“I can’t stop thinking!” interrupted Bourne, rushing ahead. “There’s a phone inside, over there,” he said, approaching the huge windows of an ice cream shop. “Get me a chocolate one,” he said, leading Marie into the crowded store.

Bourne crossed to the phone, immediately understanding why it was not used; the noise of the store was almost unbearable. Three minutes later, holding his hand against his left ear, Bourne had the unexpected comfort of hearing Tranquility Hotel’s most annoying employee over the phone.

“This is Mr. Pritchard, Tranquility Hotel’s assistant manager. May I inquire as to the nature of your -“

“You can shut up!” shouted Bourne. “Get Johnny St. Jacques on the phone, now. This is his brother-in-law.”

“Of course, sir. One moment, please.”

“Johnny?”

“David, where are you?”

“That doesn’t matter. Get out of there. Take the kids and Mrs. Cooper and get out!”

“We know all about it. Alex Conklin called several hours ago and said somebody named Holland would reach us… I gather he’s the chief of your intelligence service.”

“He is. Did he?”

“Yeah, about twenty minutes after I talked to Alex. He told us we’re being taken out by helicopter around two o’clock this afternoon. David, what the hell is going on? Where’s Marie?”

“She’s all right - I’ll explain everything later. Just do as Holland says. Did he say where you were being taken?”

“He didn’t want to, but no American is going to order me and your kids around - my Canadian sister’s kids. He said we were going to a safe house in Virginia. It’s on a piece of land in Fairfax with no public entry and its own airfield.”

“I know the place,” said Bourne. “It’s called Tannenbaum. He’s right - it’s the best of the safe houses. He likes us.”

“I asked you before - where’s Marie?”

“She’s with me.”

“She found you!”

“Later, Johnny. I’ll reach you in Fairfax.” Bourne hung up the phone.

They met at Rambouillet and drove to a small country restaurant: Alex Conklin, Mo Panov, Jason Bourne, and Marie Webb. The family was together. They sat around a table at the back. The owner said that the cooking was extraordinary, but since nobody was hungry Bourne paid for four starters to keep the owner happy.

“We’ll be working with the Soviets,” Conklin said. “It’s all right - Holland arranged it and I know the contact. I’ve known him for years, but Washington doesn’t know that I know him. His name is Krupkin, Dimitri Krupkin, and he can be bought and paid for.”

“For how much?” Marie asked.

“Considering his position in the Paris KGB, I’d say around 50,000 American dollars.”

“Offer him thirty-five,” Marie said, “and go up to seventy- five under pressure. Up to a hundred if necessary, of course.”

“For God’s sake,” cried Bourne. “We’re talking about us, about the Jackal. Give him anything he wants! We have the money.”

“Too easily bought by us, too easily bought by the other side.”

“Is she right?” asked Bourne, staring at Conklin.

“Normally, of course, but in this case it would have to be something like a diamond mine. Nobody wants Carlos in the ‘dead’ file more than the Soviets, and the man who brings in his dead body will be the hero of the Kremlin. Remember, Carlos was trained at Novgorod. Moscow never forgets that.”

“Then do as she says - buy him,” said Bourne.

“I understand.” Conklin leaned forward. “I’ll call him tonight, pay phone to pay phone, and get it settled. Then I’ll arrange a meeting tomorrow, maybe lunch somewhere outside Paris.”

“Why not here?” asked Bourne. “It’s quiet and I’ll know how to get here.”

“Why not?” agreed Conklin. “I’ll talk to the owner.” He turned to the others. “But not the four of us - just Jason and me.”

“I assumed that,” said Bourne coldly. “Marie must not be involved. She must not be seen or heard, is that clear?”

“David,” said Marie angrily, “you cannot and will not order me around. Do you understand that?”

“Loud and clear, lady. Then maybe you should go back to the States so you won’t have to listen to me.” Jason Bourne rose from the table, pushing the chair behind him. “Tomorrow’s going to be a busy day, so I have to get some sleep. I’ll be in the car for two minutes. You decide whether to stay or go. I’m sure Alex can get you out of France.” Bourne turned and walked away.

“Go to him,” said Panov quickly. “You know what’s happening.”

“I can’t handle it, Mo!”

“Don’t handle it, just be with him. You’re the only support he’s got. You don’t even have to talk, just be there. With him.”

“He’s become the killer again.”

“Then provide him with that link to David Webb. It has to be there, Marie.”

“Oh, God, I love him so much!” cried the wife, rushing to her feet and racing after the man who was her husband but not her husband.

“Was that the right advice, Mo?” asked Conklin.

“I don’t know, Alex. I just don’t think he should be alone with his terrors. None of us should. That’s not psychiatry, it’s just common sense.”

“Sometimes you sound like a real doctor - you know that?”

The Algerian section of Paris lies between the tenth and eleventh districts, barely three blocks, where the low buildings are Parisian but the sounds and the smells are Arabic. A long black limousine entered this district, the badge of the Roman Catholic church in gold on the doors. It stopped in front of a wood-framed three-floor house, where an old priest got out and walked to the door. He pressed a button that rang a bell on the second floor.

“Yes?” said the metallic voice from upstairs.

“I am a messenger from the American embassy,” answered the visitor. “I can’t leave my vehicle, but we have an urgent message for you.”

“I’ll be right down,” said the French-Algerian driver, who worked for the Americans. Three minutes later, the man came out of the building. “What are you dressed like that for?” he asked the messenger, who stood by the large car, covering the badge on the door.

“I’m the embassy’s Catholic priest, my son. A member of staff would like a word with you.” He opened the car door.

“Yes sir, what can I do for you?” said the driver, as he bent down to look inside the limousine.

“Where did you take our people?” asked the shadowed figure in the darkness.

“What people?” said the Algerian, concern in his voice.

“The two you picked up at the airport several hours ago. The limping man and his friend.”

“If you’re from the embassy and they want you to know, they’ll call and tell you, won’t they?”

“You’ll tell me!”

A third, powerfully built man in a driver’s uniform appeared from behind the trunk of the car. He walked rapidly forward, raising his arm and crashing a stick down on the Algerian’s head. He pushed his victim inside. The old man dressed as a priest climbed in behind him, pulling the door shut as the driver ran around to the front seat. The limousine raced away.

An hour later, on the deserted Rue Houdon, the Algerian’s bruised and bleeding dead body was pushed out of the large car. Inside, the figure in shadows addressed the priest.

“Get your car and remain outside the limping one’s hotel. Report any movements and go where he goes. Don’t fail me.”

“Never, sir.”

Dimitri Krupkin was seated at a table in the country restaurant, staring across the table at Alex Conklin, who sat beside the unidentified Bourne.

“So, my dear old enemy,” Krupkin said, “how and where will I be paid according to our agreement last night on the telephone?”

“How and where do you want to be paid?” asked Bourne.

“Ah ha, you are my employer, sir?”

“I’ll be paying you, yes.”

“I shall write down the name of a bank and the number of an account in Geneva,” the Soviet said. He reached into his pocket for a pen, but was not able to use it because a man in his early thirties walked rapidly up to the table.

“What is it, Sergei?” asked Krupkin.

“You have been followed. An old man in a gray car - he arrived soon after you did - looked at the name of the restaurant, then used the car telephone.”

“That old man’s from the Jackal -“ said Bourne.

“Carlos!” cried Krupkin, his blue eyes angry. “The Jackal’s after you, Aleksei?”

“No, him,” answered Conklin, pointing at Bourne.

“Good God! With what we’ve learned in Moscow, it’s all making sense. So I have the honor to meet the famous Jason Bourne. A great pleasure, sir! We have the same aim where Carlos is concerned, do we not?”

“If your men are good, we may achieve that aim before the end of the next hour. Let’s get out of here and use the back way, the kitchen. He’s found me and you can bet he’s coming out here for me. But he doesn’t know that we know that. Let’s go!”

As the three men rose from the table, Krupkin gave instructions to his assistant. “Have the car brought around to the back, Sergei.”

“Of course, comrade.” The assistant hurried back to the entrance.

They left through the kitchen and waited in Krupkin’s Citroen on the edge of a field. Suddenly, a dark brown limousine shot up the road from the highway to Paris. It pulled to a stop in front of the restaurant and two men leaped out of the side door, their faces covered, their hands holding automatic weapons. A third man came out of the vehicle, wearing a priest’s black clothing. Suddenly, there was an ear-splitting scream of revenge from the Jackal as the terrorists rushed inside, their weapons on automatic fire.

“Now!” cried Sergei. The Citroen swung out on the road, rushing toward the limousine, but in a split second its progress was stopped. A huge explosion took place on the right. The old man - the informer - and the gray car in which he was sitting were blown up, sending the Citroen to the left into a fence.

“Get out!” shouted Sergei, pulling Bourne from the seat onto the dirt by the fence, as his stunned superior and Alex Conklin crawled out behind him.

“Let’s go!” cried Bourne. “He blew up the car.”

They ran to the front doors of the restaurant and burst inside. The next sixty seconds were like a scene from hell. The waiter and two male customers were dead, lying on the floor with blood running from their heads. Women screamed.

Sergei suddenly rushed forward, his weapon on automatic fire. In a back corner of the room he had spotted a figure whom Bourne had not seen. The killer leaped out of the shadows and the Soviet shot him. But it was not Carlos. Where was the Jackal?

“In there!” shouted Sergei, pointing to the kitchen.

Both men moved toward the swinging doors, but were partially blown back by an explosion from within. A grenade had been thrown. The smoke blew out into the dining room.

Bourne crashed through the doors and threw himself flat. Silence. Another scene from another hell. A section of the outside wall had been blown away. The owner and his cook were dead, blood streaming across the floor.

Bourne slowly rose to his feet, his legs in great pain. He looked through the smoke, his eyes finally settling on a large piece of paper fixed to the wall by a kitchen knife. He approached it and read the words, printed in black pen.

THE TREES OF TANNENBAUM WILL BURN AND SO WILL THE CHILDREN. SLEEP WELL, JASON BOURNE.

The mirrors of his life exploded into a thousand pieces of glass. There was nothing else to do except scream.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.