پاریس

مجموعه: جیسون بورن / کتاب: اولتیماتوم بورن / فصل 7

پاریس

توضیح مختصر

مو پانو غیب شده. دسول و آرم‌براستر به قتل رسیدن. و یک ژنرال ارتش در ماشین ارتش منفجر شده که روی میزی که قبلاً نشسته بودن، اسم جیسون بورن نوشته شده.

  • زمان مطالعه 13 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

پاریس

استیو دسول، نگهدارنده‌ی عمیق‌ترین اسرار سازمان اطلاعات مرکزی، بدن چاقش رو به زور از صندلی راننده بلند کرد. در محوطه‌ی پارکینگ متروکه‌ی یک مرکز خرید کوچیک در آناپولیس، مریلند، جایی که تنها منبع نور از پمپ بنزین نزدیک میومد، ایستاد. دسول به ساعتش نگاه کرد. ساعت سه و نیم صبح بود.

چراغ‌های جلوی لیموزینی که از انتهای دور محوطه‌ی پارکینگی نزدیک می‌شد، و به طرف تحلیلگر سی‌آی‌اِی می‌پیچید، تاریکی رو روشن کرد و باعث شد چشم‌هاشو ببنده. مجبور بود فرایند کشف اطلاعاتش رو برای این افراد روشن کنه. اونها پولی رو که چاره‌ی زندگی‌ای بود که اون و زنش آرزوش رو داشتن- تحصیل در بهترین دانشگاه‌ها برای شش تا نوه‌شون، نه کالج‌های دولتی که با حقوق کارمندان دولتی میومد- فراهم کرده بودن. مدوسای جدید پیشنهاد پول داده بود و اون بدو اومده بود.

دو تا مرد از لیموزین پیاده شدن و بهش نزدیک شدن.

آلبرت آرم‌براستر وقتی در کناره‌ی محوطه پارکینگی قدم میزدن، پرسید: “این وب چه شکلیه؟”

دسول گفت: “من فقط چند تا عکس قدیمی و جزئیات فیزیکی از فایل‌های ارتشش رو دارم. اون نسبتاً درشته- منظورم قد بلنده. و حالا احتمالاً در اواخر دهه چهل سالگیش هست یا اوایل ۵۰ سالگیش…”

“نمیتونی دقیق‌تر از این باشی؟” اون یکی مرد قد کوتاه‌تر و قوی با ابروهای مشکی زیر موهای مشکیش به دسول نگاه کرد. اضافه کرد: “مشخص باش.”

“حالا، فقط یک دقیقه.” تحلیلگر اعتراض کرد. “اطلاعاتی که بهتون میدم، بهترینی هست که تونستم به دست بیارم، و فرانکلی، هر کی که هستی، از لحن صدات خوشم نیومد.”

آرم‌براستر گفت: “اون ناراحته. اون یه ایتالیایی از نیویورکه و به هیچ کس اعتماد نداره.”

مرد قد کوتاه و مو مشکی با خنده پرسید: “تو نیویورک به کی میتونی اعتماد کنی؟”

آرم‌براستر دوباره به دسول نگاه کرد. پرسید: “چشم‌های خاکستری داره؟”

“خوب، بله، این تو فایل‌ها بود.”

آرم‌براستر گفت: “کبراست.”

دسول گفت: “کی؟”

“به خودش میگه کبرا و همه‌ی ما رو میشناسه.” آرم‌براستر و مردِ از مافیا، دوباره سوار لیموزین شدن.

آرم‌براستر پرسید: “اون یکی ماشین کجاست؟” ایتالیایی به ساعتش نگاه کرد. “کمتر از یک کیلومتر پایین‌تر، توی جاده پارک شده. راننده دسول رو در راه برگشتش برمیداره و تا وقتی وقتش برسه باهاش میمونه.”

“ولی این کبرا- این وب! چرا میاد سراغ ما؟ چی میخواد؟”

“شاید یک ارتباطی با اون شخصیت شغال داره.”

“با عقل جور در نمیاد. ما هیچ ارتباطی با شغال نداریم.”

مرد مافیایی که پوزخند می‌زد، پرسید: “چرا باید داشته باشی؟ تو ما رو داری، درسته؟”

“این یک انجمن خیلی سسته و فراموش نکن… کبرا، وب، هر کی که هست، ما باید پیداش کنیم! با چیزهایی که از قبل می‌دونست، علاوه بر چیزایی که من بهش گفتم، خطرناکه!”

“تو می‌گفتی سوآین خطرناکه. ما حسابش رو رسیدیم. می‌خوای سر قیمت حرف بزنیم؟”

آرم‌براستر برگشت و به چهره‌ی آرومِ همراهِ سیسیلیایش نگاه کرد. “منظورت… قرارداده؟ سر کبرا- سر وب؟”

جان سنت جیکوس به شوهر خواهرش گفت: “شش ماه می‌بندم. بعد، قبل از اینکه دوباره بازش کنم، اسمش رو عوض می‌کنم و شروع به تبلیغات در مجله‌ها می‌کنم.”

بورن گفت: “فعلاً، بهتره چیزی نگیم.”

“خوب، باید کمی توضیحات بدیم. من یک داستان درباره‌ی یک انفجار بزرگ بنزین پخش می‌کنم، ولی آدمای زیادی باورش نمی‌کنن. البته برای دنیای بیرون، یک زمین لرزه اینجا، فقط چند تا خط در صفحه‌های داخلی روزنامه می‌گیره.”

“می‌گذره. آدما یه چیز دیگه پیدا می‌کنن تا دربارش حرف بزنن. در ضمن، وقتشه که برم.”

“کجا میری؟”

“پاریس.”

“ولی پاریس چی رو می‌تونه حل کنه؟”

“می‌تونم پیداش کنم. می‌تونم بگیرمش.”

“اون اونجا دوستانی داره.”

دیوید وب گفت: “من هم جیسون بورن رو دارم. به خاطر من دروغ بگو، جانی. به ماری بگو حالم خوبه و اطلاعاتی درباره شغال دارم که فقط فونتین میتونست فراهم کنه، که در واقع حقیقته. اون درباره یک کافه در آرجنتیول به اسم قلب سرباز بهم گفت. چند ساعت بعد به ماری زنگ بزن و برگردونشون اینجا. اینجا امن‌ترین مکانیه که میتونن باشن.”

روز بعد ساعت ۱۰ و ۲۵ دقیقه صبح به وقت واشنگتن، دکتر موریس پانو، به همراهی نگهبانش از بیمارستان والتر رید، بعد از دیدن بیمارش بیرون اومد. پانو که به پرونده‌ فکر می‌کرد، به نگهبانش نگاه کرد، و یهو متعجب شد.

“تو یه مرد جدیدی، مگه نه؟ منظورم اینه که فکر میکردم همه شما رو می‌شناسم.”

“بله، آقا. اغلب خبر کوتاهی بهمون فرستاده میشه.”

روانپزشک در طول پیاده‌رو به جایی که ماشینش اغلب منتظرش بود، ادامه داد. یک وسیله‌ی نقلیه متفاوت بود.

در حالی که گیج شده بود، گفت: “این ماشین من نیست.”

نگهبان که مؤدبانه در رو باز میکرد، دستور داد: “سوار شو!”

“چی؟”

یک جفت دست از توی ماشین اونو گرفت و یک مرد لباس فرم پوشیده کشیدش داخل، روی صندلی پشت، و نگهبان پشت سرش نشست. اونی که داخل بود، کتِ مو رو از روی شونه‌هاش پایین کشید و آستینِ کوتاهِ پیراهن تابستونیش رو بالا زد. یک سوزن زیر پوستی زد توی بازوی پانو.

گفت: “شب‌بخیر، دکتر.” به نگهبان اضافه کرد: “با نیویورک تماس بگیر.”

مرد فرانسوی، یک پیرمرد با ریش سفید کوچیک، گفت: “آقای سیمون؟”

بورن در حالی که در یک راهروی خالی و باریک در فرودگاه اورلیِ پاریس باهاش دست میداد، جواب داد: “درسته.”

“من برناردین هستم. فرنسوس برناردین. دوست قدیمیِ دوستمون الکساندر.”

بورن با لبخند گفت: “الکس درباره‌تون حرف زده بود.”

“حالش چطوره؟ داستان‌هایی می‌شنویم، شایعاتی…. از بیژینگ- هنگ کنگ- درباره‌ی مردی به اسم جیسون بورن.”

“من هم شنیدمشون.”

“بله، البته… ولی حالا پاریس. الکساندر گفت ممکنه به مکانی برای اقامت نیاز داشته باشید. یک هتل؟”

“یه جای کوچیک‌تر. ولی مونتمارته رو می‌شناسم. خودم یه جایی پیدا می‌کنم. چیزی که نیاز دارم یه ماشینه- که به اسم یه نفر دیگه ثبت شده باشه، ترجیحاً یه آدم مرده.”

“ترتیبش داده شده. در پارکینگ زیرزمینی در کاپوسینس، نزدیک پلیس وندوم هست.” برناردین دستش رو برد توی جیبش، یک دسته کلید بیرون آورد و داد به بورن. “یک پژو قدیمی در قسمت ای. هزار تا از اونها در پاریس وجود داره و پلاکش روی حلقه‌ی کلیده.”

بورن گفت: “ممنونم، خیلی لطف کردید.”

“باید توضیح بدم که من جونم رو مدیون الکساندر کوکنلین هستم- و اینکه می‌دونم کی هستید و از بیشتر کارهایی که انجام دادید، خبر دارم، جیسون بورن.” برناردین دوباره دستشو کرد توی جیبش و یک کارت در آورد. “این آدرس دفتر من هست- حالا من فقط یک مشاورم، متوجهید، و پشتش شماره تلفن خونه‌ام رو نوشتم. یک خط کاملاً امن هست. بهم زنگ بزن و هر چیزی که نیاز داشته باشی، تهیه خواهد شد. به خاطر داشته باش، من تنها دوستت در پاریس هستم. هیچ کس دیگه‌ای نمی‌دونه تو اینجایی.”

بورن، در رو مونتالمبرت در پونت-رویال چک‌این کرد. بعد در بلوار سنت-جرمن قدم زد و چیزهایی که نیاز داشت رو خرید. هر چیزی که الان می‌تونست بخره ، بعدها در وقت صرفه‌جویی می‌کرد. خوشبختانه، احتیاجی نبود برناردین پیر رو قانع کنه که یک اسلحه براش تهیه کنه. در طول رانندگی از اورلی به پاریس، مرد فرانسوی یک جعبه قهوه‌ایِ با نوار بسته شده به بورن داده بود. داخلش یک تفنگ اتوماتیک با دو جعبه فشنگ بود. زیرش، ۳۰ هزار فرانک بود، تقریباً ۵ هزار دلار آمریکایی.

“فردا ترتیب روشی رو برات میدم تا بتونی هر وقت که لازم شد، پول تهیه کنی. البته به شکل محدود.”

بورن گفته بود: “بدون محدودیت. کاری می‌کنم کونکلین صد هزار تا بهت تلگراف کنه. فقط بهش بگو کجا.”

از پول دولت؟”

“نه. از پول خودم. بابت اسلحه ممنونم.”

بورن به اتاقش برگشت و به ساعتش نگاه کرد. تقریباً ساعت دو به وقت واشنگتن بود و برناردین بهش گفته بود که کونکلین منتظر تماسه. تلفن رو برداشت و شماره وین- ویرجینیا رو گرفت. با اولین زنگ برداشته شد.

“الکس، منم. چه اتفاقی افتاده؟ ماری…؟”

کونکلین حرفش رو قطع کرد. “نه، من حول و حوش ظهر باهاش حرف زدم. اون و بچه‌ها به هتل برگشتن و اون آماده‌ است که منو بکشه. یک کلمه از حرف‌هایی که بهش گفتم رو باور نکرد و من می‌خوام نوار رو پاک کنم. از موقع ویتنام همچین طرز صحبتی نشنیدم.”

“اون ناراحته…”

کونکلین حرفش رو قطع کرد. “من هم ناراحتم. مو غیب شده.”

“چی؟”

“شنیدی چی گفتم. پانو نیست.”

“خدای من، چطور؟‌ هر دقیقه نگهبانی میشد!”

“داریم سعی می‌کنیم بفهمیم.”

“ولی الکس، کی؟‌ کارلوس در راه برگشتش به اینجا، به پاریس بود. هر چیزی که در واشنگتن می‌خواست رو بدست آورده. منو پیدا کرده- ما رو پیدا کرده. به چیز بیشتری نیاز نداشت.”

کونکلین به آرومی گفت: “دسول مرده. اون از من و مو پانو خبر داشت. من سازمان رو با هر دومون تهدید کردم و دسول اونجا بود، در اتاق کنفرانس.”

“نمیفهمم. چی داری میگی؟”

“دسول با مدوسا بود. به همین خاطر هم هست که کشتنش- برای حذف ارتباط ما.”

“برن به درک. من علاقه‌ای به مدوسا ندارم.”

“اونا به تو علاقه دارن. اونا تو رو میخوان.”

“نمیتونم بی احتیاطی کنم. من فقط یک اولویت دارم و اون هم اینجاست.”

“پس باهات واضح صحبت نکردم.” کونکلین در حالی که صداش ضعیف شد، گفت: “دیشب با مو شام خوردم. همه چیز رو بهش گفتم. ترن‌کوآلتی، پروازت به پاریس، برناردین…. همه چیز.”

در خیابان فرعی در آندرلچ، پنج کیلومتر جنوبِ بروسل، یک ماشین ارتش با پرچم‌های یک ژنرال، جلوی پیاده‌رو کافه‌ ایستاد. ژنرال جیمز تگارتن، فرمانده ناتو، زیر پرتوهای آفتاب اوایل بعد از ظهر از ماشین پیاده شد. برگشت و دستش رو به زن جذاب سرگرد دراز کرد که وقتی پشت سرش از ماشین پیاده شد، با لبخند ازش تشکر کرد. تگارتن اونو به اون طرف پیاده‌روی وسیع، به طرف کافه هدایت کرد. تمام میزها، به غیر از یکی در انتهای دور، با یک کارت رزرو شده روش، اشغال شده بودن.

صاحب مکان، با دو تا خدمتکار پشت سرش، سریعاً به دیدن مهمون مهمش اومد. وقتی فرمانده نشست، یک بطری شراب پیشکش شد، درباره منو بحث شد.

بعد از یک ساعت استراحت، راننده‌ی ژنرال- یک گروهبان ارتش میانسال که حالت چهره‌اش نگرانیش رو نشون می‌داد، مزاحم تگارتن و خانمش شد. فرماندهِ ناتو، یک پیغام از تلفن ایمنش دریافت کرده بود و راننده پیغام رو نوشته بود. یادداشت رو به تگارتن داد.

ژنرال بلند شد. رنگ چهره‌ی آفتاب سوخته‌اش که به اطراف کافه‌ی حالا نیمه خالی نگاهی انداخت، پریده بود. دستش رو به جیبش برد و چند تا اسکناس فرانک بلژیکی انداخت روی میز.

به سرگرد زن گفت: “بیا، بیا بریم.” به طرف راننده‌اش برگشت. “ماشینو روشن کن!”

همراهِ ناهارش ازش پرسید: “چی شده؟”

“لندن. مخابره شده. دسول و آرم‌براستر مردن.”

“آه، خدای من! چطور؟”

“نمیدونم. ولی از اینجا میریم. بیا!”

ژنرال و خانومش با عجله به طرف پیاده‌روی پهن رفتن و سوار وسیله‌ی نقلیه ارتشی شدن. ماشین با عجله رفت جلو و کمتر از ۵۰ متر رفته بود که اتفاق افتاد.

یک انفجار بزرگ، وسیله نقلیه ارتشی رو انداخت رو هوا و تیکه‌های شیشه و آهن و خطوط خون خیابان باریک آندرلچ رو پر کردن.

اون روز بعد از ظهر، خدمتکار کافه پیاده‌رو وقتی پلیس و آتش‌نشانان و خدمه آمبولانس به کار خونیشون روی جاده ادامه میدادن، رئیسش رو صدا زد.

صاحب کافه‌ی ناراحت که هنوز از سؤالات سختی که توسط پلیس و خبرنگاران ازش شده بود، میلرزید، جواب داد: “چیه؟” گفت. “من داغون شدم. از این به بعد ما رو به عنوان کافه مرگ می‌شناسن.”

“آقا! ببین!” خدمتکار به میزی که ژنرال و خانمش نشسته بودن، اشاره کرد.

صاحب مکان گفت: “پلیس بررسیش کرده.”

روی شیشه‌ی روی میز، با حروف بزرگ نوشته شده با رژ قرمز، یک اسم بود: جیسون بورن.

متن انگلیسی فصل

Chapter seven

Paris

Steven DeSole, keeper of the deepest secrets for the Central Intelligence Agency, forced his overweight body out of the driver’s seat. He stood in the deserted parking lot of the small shopping center in Annapolis, Maryland, where the only source of light came from a closed gas station. DeSole looked at his watch. It was three-thirty in the morning.

The headlights of an approaching limousine shot through the darkness at the far end of the parking lot, turning toward the CIA analyst, causing him to shut his eyes. He had to make the process of his discovery of the information clear to those men. They provided the money that was the means to a life he and his wife dreamed of - education at the best universities for their six grandchildren, not the state colleges that came with the salary of a government worker. The new Medusa had offered money, and he had come running.

Two men got out of the limousine and approached him.

“What does this Webb look like?” asked Albert Armbruster, as they walked along the edge of the parking lot.

“I’ve only got some old photographs and physical details from his army files,” DeSole said. “He’s rather large - tall, I mean - and now he’ll be in his late forties or early fifties -“

“Can’t you be more exact than that?” The other man, short and strong with dark eyebrows beneath dark hair, looked at DeSole. “Be specific,” he added.

“Now, just a minute,” protested the analyst. “The information I’m giving you is the best I can get and, frankly, whoever you are, I don’t like the tone of your voice.”

“He’s upset,” said Armbruster. “He’s an Italian from New York and he doesn’t trust anybody.”

“Who can you trust in New York?” asked the short, dark man, laughing.

Armbruster looked at DeSole again. “Does he have gray eyes?” he asked.

“Well, yes, that was in the files.”

“It’s Cobra,” Armbruster said.

“Who?” DeSole said.

“He called himself Cobra, and he knew all about us.” Armbruster and the man from the Mafia climbed back into the limousine.

“Where’s the other car?” Armbruster asked. The Italian looked at his watch. “It’s parked less than a kilometer down the road. The driver will pick up DeSole on his way back and stay with him until the time is right.”

“But this Cobra - this Webb! Why is he coming after us? What does he want?”

“There’s a connection with that jackal character, maybe.”

“That doesn’t make sense. We have no connection with the Jackal.”

“Why should you?” asked the Mafia man, grinning. “You’ve got us, right?”

“It’s a very loose association and don’t you forget it… Cobra - Webb, whoever he is, we’ve got to find him! With what he already knew, plus what I told him, he’s dangerous!”

“You said Swayne was dangerous. We took care of him. Do you want to discuss a price?”

Armbruster turned and looked at the calm Sicilian face of his companion. “You mean a… contract? On Cobra - on Webb?”

“I’ll close for six months, change the name, then start advertising in the magazines before reopening,” said John St. Jacques to his brother-in-law.

“Meanwhile, it’s best to say nothing,” said Bourne.

“Well, we have to give some explanation, I’ve put out a story about a huge gas explosion, but not many people believe it. Of course, to the world outside, an earthquake down here would only get a few lines on an inside page.”

“It will pass. People will find something else to talk about. Meanwhile, it’s time for me to leave.”

“Where are you going?”

“Paris.”

“But what can Paris solve?”

“I can find him. I can take him.”

“He’s got friends over there.”

“I’ve got Jason Bourne,” said David Webb. “Lie for me, Johnny. Tell Marie I’m fine and that I have information about the Jackal that only Fontaine could have provided - which is the truth, actually. He told me about a cafe in Argenteuil called the Soldier’s Heart. Call Marie in a couple of hours and bring them back here. It’s the safest place they can be.”

The next day at ten twenty-five in the morning, Washington time, Dr. Morris Panov, accompanied by his guard, walked out of Walter Reed Hospital after seeing a patient. Panov, thinking about the case, looked at his guard, suddenly surprised.

“You’re a new man, aren’t you? I mean I thought I knew all of you.”

“Yes, sir. We’re often sent on short notice.”

The psychiatrist continued across the sidewalk to where his car was usually waiting for him. It was a different vehicle.

“This isn’t my car,” he said, puzzled.

“Get in!” ordered his guard, politely opening the door.

“What?”

A pair of hands from inside the car grabbed him and a uniformed man pulled him into the backseat as the guard followed. The one who had been inside pulled Mo’s jacket off his shoulder and pushed up the short sleeve of his summer shirt. He stuck a hypodermic needle into Panov’s arm.

“Good night, Doctor,” he said. “Call New York,” he added, to the guard.

“Mr. Simon?” said the Frenchman, an older man with a small white beard.

“That’s right,” replied Bourne, shaking hands in a narrow deserted hallway in Paris’s Orly Airport.

“I am Bernardine, Francois Bernardine, an old friend of our friend, Alexander.”

“Alex mentioned you,” said Bourne, smiling.

“How is he? We hear stories, rumors… out of Beijing, Hong Kong - some concerning a man named Jason Bourne.”

“I’ve heard them.”

“Yes, of course… But now Paris. Alexander said you would need a place to stay. A hotel?”

“Something small, but I know Montmartre. I’ll find a place myself. What I will need is a car - registered under another name, preferably of a dead man.”

“It’s been arranged; it is in the underground garage on the Capucines, near the Place Vendome.” Bernardine reached into his pocket, pulled out a set of keys, and handed them to Bourne. “An older Peugeot in Section E. There are thousands of them in Paris and the license number is on the key ring.”

“Thank you,” said Bourne. “This is very good of you.”

“I must explain that I owe my life to Alexander Conklin - and that I know who you are and most of what you have done, Jason Bourne.” Bernardine again reached into a pocket and pulled out a card. “Here is my office address - I’m just a consultant now, you understand - and on the back I’ve written down my home phone. It is a completely secure line. Call me and whatever you need will be provided. Remember, I am your only friend in Paris. No one else knows you are here.”

Bourne checked into the Pont-Royal on the Rue Montalembert, then walked along the Boulevard Saint-Germain, buying the things he needed. Whatever he could buy now would save time later. Fortunately, there was no need to persuade old Bernardine to supply him with a weapon. During the drive into Paris from Orly, the Frenchman had handed a taped brown box to Bourne. Inside was an automatic with two boxes of bullets. Underneath were 30,000 francs around 5,000 American dollars.

“Tomorrow I will arrange a method for you to obtain money whenever necessary. Within limits, of course.”

“No limits,” Bourne had said. “I’ll have Conklin wire you a hundred thousand. Just tell him where.”

“Of government money?”

“No. Mine. Thanks for the gun.”

Bourne returned to his room and glanced at his watch. It was almost two o’clock, Washington time, and Bernardine had told him that Conklin would be expecting a call. He picked up the phone and called the number in Vienna, Virginia. It was picked up at the first ring.

“Alex, it’s me. What happened? Marie - ?”

“No,” interrupted Conklin. “I spoke to her around noon. She and the kids are back at the hotel and she’s ready to kill me. She doesn’t believe a word I told her and I’m going to wipe the tape. I haven’t heard that kind of language since Vietnam.”

“She’s upset -“

“So am I,” Conklin interrupted. “Mo’s disappeared.”

“What?”

“You heard me. Panov’s gone.”

“My God, how? He’s guarded every minute!”

“We’re trying to find out.”

“But Alex, who? Carlos was on his way back here, to Paris! Whatever he wanted in Washington he got. He found me, he found us. He didn’t need any more.”

“DeSole’s dead,” said Conklin quietly. “He knew about me and Mo Panov. I threatened the Agency with both of us, and DeSole was there in the conference room.”

“I don’t understand. What are you telling me?”

“DeSole was with Medusa. That’s why he was killed - to remove our connection.”

“To hell with them. I’m not interested in Medusa.”

“They’re interested in you. They want you.”

“I couldn’t care less. I’ve only got one priority and he’s here.”

“Then I haven’t been clear,” said Conklin, his voice faint. “Last night I had dinner with Mo. I told him everything. Tranquility, your flight to Paris, Bernardine… everything.”

On a side street in Anderlecht, five kilometers south of Brussels, a military car with the flags of a general stopped in front of a sidewalk cafe. General James Teagarten, commander of NATO, stepped out of the car into the early afternoon sunlight. He turned and offered his hand to an attractive female major, who smiled her thanks as she climbed out after him. Teagarten led her across the wide sidewalk toward the cafe. All the tables were occupied except one at the far end where a small card said Reserved.

The owner, with two waiters behind him, came quickly to meet his important guest. When the commander was seated, a bottle of wine was presented and the menu discussed.

A relaxed hour later, Teagarten and his lady were interrupted by the general’s driver, a middle-aged army sergeant whose expression showed his anxiety. The commander of NATO had received a message over his secure phone, and the driver had written it down. He handed Teagarten the note.

The general stood up, his sunburned face turning pale as he glanced around the now half-empty cafe. He reached into his pocket and dropped some Belgian franc notes on the table.

“Come on,” he said to the woman major. “Let’s go. You”- he turned to his driver - “get the car started!”

“What is it?” asked his lunch companion.

“London. Over the wire. DeSole and Armbruster are dead”

“Oh, my God! How?”

“I don’t know. But we’re getting out of here. Come on!’

The general and his lady rushed across the wide sidewalk and into the military vehicle. The car shot forward, traveling less than fifty meters when it happened.

A great explosion blew the military vehicle into the sky, pieces of glass and metal and lines of blood filling the narrow street in Anderlecht.

Later that afternoon, the waiter in the sidewalk cafe called to his boss as police, firefighters, and ambulance crews continued their bloody business in the road.

“What is it?” replied the upset owner of the cafe, still shaking from the hard questioning he had gone through from the police and the journalists. “I am ruined,” he said. “We will be known as the cafe of death.”

“Sir, look!” The waiter pointed at the table where the general and his lady had sat.

“The police have examined it,” said the owner.

Across the glass top of the table, in capital letters written in red lipstick, was a name: JASON BOURNE.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.