مرد بدون حافظه

مجموعه: جیسون بورن / کتاب: هویت بورن / فصل 1

مرد بدون حافظه

توضیح مختصر

بیماری که حافظه‌اش رو از دست داده، در جزیره‌ای در فرانسه توسط دکتری درمان میشه، ولی حافظه‌اش رو به دست نمیاره. حالا با کمک دکتر به زوریخ- به بانکی که حسابی داره، میره تا بدونه کی هست.

  • زمان مطالعه 14 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

مرد بدون حافظه

“کی اونجاست؟ کی تو این اتاقه؟”

واشبورن به آرومی به طرف تخت رفت. نمی‌خواست صدا یا حرکت ناگهانی انجام بده که منجر به آسیب روانی جدید بیمارش بشه. چند دقیقه‌ی آتی به مهمیِ عملی بود که چندین بار در ماه گذشته روی مرد انجام شده بود.

به آرومی گفت: “یک دوست. انگلیسی صحبت می‌کنی. فکر می‌کنم بکنی. حالت چطوره؟”

“مطمئن نیستم.”

“تو به اینجا آورده شدی، به جزیره آیل د پورت نیور فرانسوی، توسط ماهیگیری که تو رو در مدیترانه پیدا کرده. چندین بار بهت شلیک شده. من دکترم- دکترِ تو. اسمم جفری واشبورن هست. اسم تو چیه؟”

غریبه یک دقیقه ساکت بود. بعد برگشت و توی چشم‌های دکتر نگاه کرد. گفت: “نمی‌دونم.”

هفته‌ها گذشت.

“زمان میبره. باهاش مبارزه نکن.”

“تو مستی.” بیمارش گفت.

“معمولاً مستم.” واشبورن موافقت کرد. “به همین دلیل هم هست که شغلم رو در بیمارستان لندن از دست دادم و اومدم اینجا. ولی من دکتر خوبیم و جونت رو نجات دادم. ازت مراقبت کردم و به حرفات گوش دادم. تو انگلیسی، فرانسوی و یک زبان آسیایی- نمیدونم چه زبونی، صحبت می‌کنی. خشن بودی- یه زمان‌هایی، مجبور شدم تو رو به تخت ببندم تا از زخم‌هات محافظت کنم. و صورتت واقعاً توجهم رو جلب کرده.”

“بهم بگو.”

“عوض شده. روی هر قسمتش عمل کردی. چشم‌هات، دماغت، چونه‌ات، و موهات به رنگ طبیعیش نیستن.”

غریبه بهش فکر کرد. گفت: “ولی چرا؟” “فکر کن! چی هستی؟ چی بودی؟”

“یه فروشنده‌ی بین‌المللی؟ یک معلم زبان؟”

واشبورن گفت: “نه، بدنت قویه. دست‌هات قوین. ولی بنّا یا ماهیگیر نیستی. تو ذهن خوبی داری و اطلاعات گسترده. وقتی بیهوش بودی، درباره مکان‌هایی که من هیچ وقت دربارشون نشنیدم حرف زدی.”

“دیگه چی دربارم فهمیدی؟”

“باید مطمئن می‌شدم که ذهنت به اندازه کافی قوی هست که اینو قبول کنی.” واشبورن یک پلاستیک مربع کوچیک رو بالا گرفت. “این تیکه فیلم رو زیر پوستت پیدا کردم. نوشته: دای بانک گمنسچفت، ۱۱ بونهوستراس، زوریخ، 07-1712-0-14-260.”

“اطلاعات بانکی؟”

“دقیقاً. شماره‌ها به دستخط تو نوشته شدن. اونها امضای تو برای یک حساب در بانکی در زوریخ هستن.”

زمان بیشتری گذشت.

دکتر بهش گفت: “قانونی وجود نداره. فراموشی می‌تونه فیزیکی باشه- از زخمی در سر- یا روانشناسی باشه. فکر کنم برای تو، هر دو هست. ذهنت داره از خودش محافظت میکنه. ولی داریم پیشرفت می‌کنیم. فهمیدیم چه کاری رو بهتر از همه انجام میدی.” یک قفسه باز کرد و یک اسلحه بیرون آورد. “این رو به قطعات تقسیم کن.” به مرد دیگه انداخت.

بیمار به اسلحه نگاه کرد. بعد انگشت‌هاش شروع به حرکت کردن و در عرض ثانیه‌ها اسلحه به قطعات تقسیم شده بود.

“میبینی؟ تجربه داری- تجربه زیاد از اسلحه‌ها. تو یک حرفه‌ای هستی. ولی باور ندارم یک سرباز. دارم به عمل روی صورتت فکر می‌کنم. مهارت‌هات و رفتار عادیت، به آرومی بهت بر میگردن. ولی ذهن فیزیکیت چیزی که بود نیست. نمیدونم آیا هرگز این مهارت‌ها رو به گذشته‌ات ربط میده یا نه. حافظه‌ات نابود شده.”

مرد در سکوت نشست. بعد گفت: “جواب در زوریخه.”

“بله. حالا به اندازه کافی قوی شدی. من ترتیباتی دادم. یک قایق از مارسلیس اینجا هست. کاپیتان تو رو به ساحل بیرون شهر میذاره.”

مرد بدون حافظه بهش نگاه کرد. “پس وقتشه.”

“وقتشه. می‌دونم چه حسی داری. احساس عجز برای این که تا الان من راهنمات بودم. ولی تو درمونده نیستی- باور کن. راهت رو پیدا می‌کنی.”

“به زوریخ.”

“به زوریخ.” دکتر موافقت کرد. “بگیر- دو هزار فرانکه. تمام چیزی که دارم. و پاسپورتم. تقریباً همسنیم و پاسپورت مال ۸ سال پیشه. آدما عوض میشن.”

“تو چیکار می‌کنی؟”

“اگه خبری ازت نشنوم، بهش نیاز ندارم. اگه بشنوم، تو به من کمک می‌کنی از اینجا برم. نه فقط با پول، بلکه به روش‌هایی که نمیتونی تصور کنی.”

“تو مرد خوبی هستی.”

“فکر می‌کنم تو هم هستی- تا اونجایی که شناختمت. توی قبلی رو نمی‌شناسم. نمیتونم مردی که بودی رو قضاوت کنم.”

هیچ چراغی در ساحل فرانسوی نبود. کاپیتان به یک ساحل کوچیک اشاره کرد.

“نمی‌تونیم نزدیکتر بریم. باید از اینجا شنا کنی.”

“ممنونم که کمکم کردی.”

“از من تشکر نکن. وقتی از طوفان آورده شدی، سه تا از افراد من هم در قایق زخمی بودن. دکتر بهشون کمک کرد. من هیچ ماهی یا هیچ پولی نداشتم. تو پرداختی من هستی.”

مرد که احساس کرد امکان کمک بیشتری هست، گفت: “من به اوراق نیاز دارم. نیاز دارم یک پاسپورت عوض بشه.”

کاپیتان ساکت بود. بعد گفت: “امروز عصر در کافه‌ای در مارسلیس خواهم بود، له بوک د مر. برای اوراق نیاز به پول خواهی داشت.”

“چقدر؟”

“مسئله‌ی مردیه که اونجا باهاش صحبت می‌کنی. زیاد.”

بیمار به پولی که از دکتر گرفته بود فکر کرد. ممکن بود کافی نباشه. گفت: “اونجا خواهم بود.”

مدتی بعد، در خیابون‌های باریک یک شهر ساحلی کوچیک قدم میزد. پول. پولدارترین منطقه رو پیدا کرد.

در یک مغازه مکالمه‌ای رو بین مالک و مشتری شنید.

“مارکوس امروز کجاست؟”

“مست، در آپارتمان بغلی، بالای کافه. منتظر یه زنه. مجبور شدم بدون این که زنش ببینه، از خونه بیارمش اینجا. ماشینش رو گذاشتم اینجا، ولی قادر نیست برونه. بعداً برمی‌گردم.”

بیمار اطراف ساختمون کناری قدم زد، از درها و پنجره‌ها داخل رو نگاه می‌کرد و به این فکر می‌کرد که کدوم ماشین متعلق به مارکوسه.

یک زن رسید- یک زن جذاب با دامن خیلی کوتاه- و کمی بعد اونو کنار پنجره‌ی طبقه بالا دید. بیمار رفت داخل، با پله‌ها رفت طبقه اول و با یک حرکت سریع، در رو شکست.

“نوم د دیو!” مرد توی تخت از تعجب بالا رو نگاه کرد. “زنم استخدامت کرده؟ من بیشتر بهت میدم!”

بیمار گفت: “ساکت باش تا آسیبی بهت نرسه.”

اون سریع لباس‌های گرون‌قیمت مارکوس رو پوشید، و پول، ساعت و کلیدهای ماشینش رو برداشت.

مارکوس فریاد کشید: “لطفاً بذار لباس‌هات برام بمونه.”

“متأسفم. نمیتونم اینکارو بکنم.” اون لباس‌های خودش و لباس‌های زن رو برداشت. بعد متوجه تلفنی روی میز کنار پنجره شد و سیم رو از دیوار کشید.

مارکوس با عصبانیت گفت: “پلیس پیدات میکنه.”

“فکر نمی‌کنم جرمی رو گزارش بدی. چطور میتونی برای زنت توضیح بدی؟”

تو درمونده نیستی. راهت رو پیدا می‌کنی. چه نوع گذشته‌ای مهارت‌هایی رو که الان بهش برمی‌گشتن رو ساخته بود؟

با کنترل‌های جگوارِ مارکوس سختی‌هایی داشت. فکر کرد در گذشته هیچ تجربه‌ای با ماشین‌هایی مثل این نداشته. تابلوها رو به مارسلیس دنبال کرد و گاراژی که ماشین‌های گرونِ نو و استفاده شده میفروخت پیدا کرد. ۱۰ دقیقه بعد، ماشین رو با ۶ هزار فرانک- حدود یک پنجم ارزشش- عوض کرده بود، ولی هیچ سؤالی نپرسیده بودن. کمی بعد اون، ساعت رو فروخت و لباس و یه چمدون چرم نرم خرید. بعد یه هتل پیدا کرد و تا وقتی وقتِ قرارش در له بوک د مار شد، استراحت کرد.

بیمار راهش رو از وسط میزهای شلوغ کافه گرفت تا اینکه کاپیتان رو پیدا کرد. یک مرد دیگه هم سر میز بود، لاغر با صورت رنگ پریده و چشم‌های باریک.

“چقدر میگیری این پاسپورت رو عوض کنی- تا ساعت ۱۰ فردا؟”

“سه و نیم هزار فرانک. و به یه عکس هم نیاز دارم.”

“وقتی میومدم اینجا یکی سر راهم گرفتم.” بیمار عکس رو داد بهش.

ترتیب یک جلسه برای روز بعد داده شد و ۵۰۰ فرانک از زیر میز به کاپیتان داده شد. بعد بیمار به طرف در رفت.

به قدری سریع اتفاق افتاد که هیچ زمانی برای فکر کردن نبود. یک مرد خورد بهش و بعد چشم‌هاش از ناباوری گشاد شدن.

“نه! خدای من! نمی‌تونه… تو مُردی!”

دست بیمار شونه‌اش رو گفت. “زنده موندم. چی میدونی!”

صورت مرد دیگه قرمز و عصبانی بود. یه چاقو در آورد. گفت: “الان تمومش می‌کنم.”

مرد بدون حافظه دست دیگه‌اش رو محکم آورد پایین و با تمام نیروش لگد زد. حمله‌کننده‌اش به پشت افتاد و چاقو توسط افرادی که اطراف‌شون بودن، دیده شد.

“دعواتون رو ببرید بیرون وگرنه به پلیس زنگ میزنیم!”

بیمار نمی‌تونست توی جمعیت تکون بخوره. حمله‌کننده‌اش، در حالی که شکمش رو گرفته بود، فرار کرد بیرون توی تاریکی خیابون.

فکر میکرد من مُردم. می‌خواست من بمیرم و حالا میدونه زنده‌ام.

متن انگلیسی فصل

Chapter one

The Man with no Memory

“Who’s there? Who’s in this room?”

Washburn went quietly to the bed. He did not want to make a sudden noise or movement that could cause his patient new psychological damage. The next few minutes would be as important as the surgery that he had performed on the man many times during the past month.

“A friend,” he said softly. “You speak English. I thought you would. How do you feel?”

“I’m not sure.”

“You were brought here, to the French island of Ile de Port Noir, by fishermen who found you in the Mediterranean. You’d been shot, many times. I’m a doctor - your doctor. My name is Geoffrey Washburn. What’s yours?”

The stranger was silent for a minute. Then he turned and looked into the doctor’s eyes. “I don’t know,” he said.

Weeks passed.

“It will take time. Don’t fight it.”

“You’re drunk,” his patient said.

“I usually am,” Washburn agreed. “That’s why I lost my job in a London hospital and came here. But I’m a good doctor, and I saved your life. I’ve watched you, and I’ve listened to you. You speak English, French, and an Asian language - I don’t know which one. You’ve been violent - at times I’ve had to tie you to the bed to protect your wounds. And your face really interests me.”

“Tell me.”

“It’s been changed. You’ve had surgery to every part of it - eyes, nose, chin. And your hair is not your natural color.”

The stranger thought about this. “But why?” he said. “Think! What are you? What were you?”

“An international salesman? A teacher of languages?”

“No,” said Washburn. “Your body is strong. Your hands are strong. But you’re not a builder or a fisherman - you have a good mind and wide knowledge. When you were unconscious, you talked of places that I’ve never heard of.”

“What else have you learned about me?”

“I had to be sure that your mind was strong enough to accept this.” Washburn held up a small square of plastic. “I found this piece of film under your skin. It says: Die Bank Gemeinschaft, 11 Bahnhofstrasse, Zurich. 07-1712-0-14-260.”

“Bank details?”

“Exactly. The numbers are in your handwriting - they’re your signature for an account at a bank in Zurich.”

More time passed.

“There are no rules,” the doctor told him. “Amnesia can be physical - from a head wound - or psychological. I think, for you, it’s both. Your mind is protecting itself. But we’re making progress. We’re finding out what you do best.” He opened a closet and took out a gun. “Take this to pieces.” He threw it to the other man.

The patient looked at the gun. Then his fingers started moving, and in seconds the gun was in pieces.

“You see? You have experience - a lot of experience - of guns. You’re a professional, but not, I believe, a soldier. I’m thinking of the surgery to your face. Your skills, and your normal behavior, will slowly come back to you. But your physical brain is not what it was. I don’t know if it will ever connect those skills with your past. Your memories have been destroyed.”

The man sat silently. Then he said, “The answer’s in Zurich.”

“Yes, you’re strong enough now. I’ve made arrangements. There’s a boat here from Marseilles. The captain will leave you on a beach outside the city.”

The man with no memory looked at him. “So it’s time.”

“It’s time. I know what you’re feeling. A sense of helplessness because until now I’ve been your guide. But you’re not helpless, believe me. You will find your way.”

“To Zurich.”

“To Zurich,” agreed the doctor. “Here - take this. Two thousand francs - all that I have. And my passport. We’re about the same age, and it’s eight years old. People change.”

“What will you do?”

“I won’t need it if I don’t hear from you. If I do, you’ll help me leave here - not just with money, but in ways you can’t imagine.”

“You’re a good man.”

“I think you are, too - as I’ve known you. I didn’t know you before. I can’t judge the man you were.”

There were no lights on the French coast. The captain pointed to a small beach.

“We can’t go closer. You’ll have to swim from here.”

“Thank you for helping me.”

“Don’t thank me. When you were brought in from the storm, three of my men were also hurt, on my boat. The doctor helped them. I had no fish, so no money. You’re my payment.”

“I need papers,” the man said, sensing that more help was possible. “I need a passport to be changed.”

The captain was silent. Then he said, “I’ll be in a cafe in Marseilles this evening, Le Bouc de Mer. You’ll need money for the papers.”

“How much?”

“That’s a matter for the man you’ll speak to there. A lot.”

The patient thought about the money from the doctor. It wouldn’t be enough. “I’ll be there,” he said.

Some time later, he walked through the narrow streets of the small coastal town. Money. He found the richest area.

In a store, he heard a conversation between the owner and a customer.

“Where’s the Marquis today?”

“Drunk, in the apartment above the cafe next door. Waiting for a woman. I had to drive him from the house without his wife seeing him. I’ve left his car here, but he won’t be able to drive it. I’ll come back later.”

The patient walked around the next-door building, looking through doors and windows and wondering which car belonged to the Marquis.

A woman arrived - an attractive woman in a very short skirt - and soon he saw her at an upstairs window. The patient went inside, took the stairs to the first floor and, in one quick movement, broke the door down.

“Nom de Dieu!” The man on the bed looked up in shock. “Did my wife hire you? I’ll pay you more!”

“Keep quiet,” said the patient, “and you won’t get hurt.”

He quickly put on the Marquis’s expensive clothes and took his money, watch, and car keys.

“Please leave me your clothes,” the Marquis cried.

“I’m sorry. I can’t do that.” He picked up his own and the woman’s clothes. Then he noticed a telephone on a desk by the window and pulled the wire from the wall.

“The police will find you,” the Marquis said angrily.

“I don’t think you’ll report a crime. How will you explain it to your wife?”

You’re not helpless. You will find your way. What kind of past produced the skills that were returning to him now?

He had difficulty with the controls in the Marquis’s Jaguar. He had, he thought, no past experience with cars like this. He followed the signs to Marseilles, and found a garage selling new and used expensive cars. Ten minutes later, he had exchanged the car for six thousand francs - about a fifth of its value, but no questions asked. Soon after that, he had sold the watch and bought clothes and a soft leather suitcase. Then he found a hotel and rested until it was time for his appointment at Le Bouc de Mer.

The patient made his way through the crowded tables of the cafe until he found the captain. There was another man at the table, thin and pale-faced with narrow eyes.

“How much to change this passport - by ten o’clock tomorrow?”

“Three and a half thousand francs. And I’ll need a photo.”

“I had one done on the way here.” The patient passed it to him.

A meeting was arranged for the next day, and the captain was given five hundred francs under the table. Then the patient walked toward the door.

It happened so quickly that there was no time to think. A man walked into him and then his eyes widened in disbelief.

“No! My God! It cannot… You’re dead!”

The patient’s hand seized his shoulder. “I lived. What do you know!”

The other man’s face was red and angry. He pulled out a knife. “I’ll finish it now,” he said.

The man with no memory brought his other hand down, hard, and kicked with all his strength. His attacker fell back and the knife was seen by the people around them.

“Take your argument outside, or we’ll call the police!”

The patient could not move in the crowd. His attacker ran, holding his stomach, out into the darkness of the street.

He thought I was dead - wanted me to be dead. And now he knows I’m alive.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.