آموزش دیده برای قتل

مجموعه: جیسون بورن / کتاب: هویت بورن / فصل 3

آموزش دیده برای قتل

توضیح مختصر

بورن چیزای بیشتری درباره‌ی خودش می‌فهمه و چند نفر اون و ماری رو می‌گیرن تا بکشن. ولی فرار می‌کنه و ماری رو هم نجات میده. ماری سعی می‌کنه بهش کمک کنه.

  • زمان مطالعه 19 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

آموزش دیده برای قتل

اونا مسیر رو به لاونستراس دنبال کردن. ماری ساکت بود. محکم فرمون رو گرفته بود. بورن تماشاش کرد و متوجه شد.

یک مرد کشته شده بود… جیسون بورن پول گرفته بود تا بکشه. پلیس پیشنهاد جایزه داده بود. بقیه دنبالش می‌اومدن. چند نفر دنبالش بودن؟ کی بودن؟ کی تموم میشد؟ گفت: “پلاک ۳۷ اونجاست. ماشین رو نگه دار.”

ماری با ترس در چشمانش، بهش نگاه کرد. “من نمی‌خوام با تو بیام اون تو. شنیدم مرد تو رستوران چی گفت. اگه چیز بیشتری بشنوم، تو منو میکشی.”

بورن بدنش رو که از درد تیر می‌کشید، از ماشین بیرون کشید. “حرف‌هاش برام هیچ مفهوم خاصی بیشتر از تو نداشتن، شاید کمتر.” گیجی رو در صورت زن دید. “بیا بریم.”

زنگ زیر اسم چرناک رو فشار نداد. بقیه رو فشار داد تا یه نفر در رو باز کرد. در حالی که بازوی ماری رو گرفته بود، به سختی از پله‌ها بالا رفت و به دستور اون، ماری در رو زد و بعد مرد داخل خونه رو صدا زد.

در باز شد، و اونجا روی ویلچر، یه مرد بدون پا بود.

مرد فریاد کشید: “تو دیوونه‌ای! از اینجا دور شو!”

بورن گفت: “از شنیدن این حرف خسته شدم.” و ماری رو کشید تو.

اون با کمال میل از دستوراتش اطاعت کرد و رفت تو اتاق خواب کوچیکِ بدون پنجره. و بعد بورن به طرف چرناک برگشت.

“تو قول دادی که آخرین قسمت کارمون، آخرین کارمون باشه.” چرناک با صورت سفید فریاد کشید: “این خیلی خطرناکه.”

بورن گفت: “پاکت‌نامه‌ای که به دوستمون در درِی آلپنهاسور دادی، کی بهت داده بود؟”

“یک پیام‌رسان مثل بقیه. نمیدونم. بهت پول داده شد و همینطور میدونم که تو کار رو قبول کردی. حالا چرا اینجایی؟”

برای اینکه باید بدونم. برای این که نمی‌فهمم. کمکم کن!

یهو متوجه شد که دست چرناک به طرف کیفی که از روی صندلیش آویزون شده بود، حرکت کرد. دست سریع اومد بیرون، و یک اسلحه رو نشانه رفته بود و قبل از اینکه بورن بتونه دستش رو به اسلحه‌ی خودش ببره، چرناک دو بار شلیک کرد. وقتی بورن به یک طرف شیرجه زد، درد روی بازو و سرش رو پر کرد. بعد شونه‌ی دیگه‌اش رو به ویلچر چرناک کوبید. مرد بدون پا، درمونده روی زمین افتاد.

فریاد کشید: “اونها برای جسدت پول میدن! کارلوس پول میده! تو جهنم می‌بینمت.”

بورن یک گلوله توی مغز مرد خالی کرد.

یک فریاد وحشتناک و دراز از در اتاق خواب اومد. فریاد یک زن. بورن به سختی می‌تونست به درد فکر بکنه. باید می‌بردش- اسمش چی بود؟ و برو بیرون.

وقتی بورن از آپارتمان خارجش می‌کرد، داد زد: “خدای من، تو کشتیش! یه مرد بدون….”

داخل ماشین، بورن سعی کرد جلوی خونریزی رو بگیره. زخم سرش فقط یه برش بود، ولی از درد شونه‌اش احساس مریضی و ضعف میکرد. یک آدرس به ذهنش اومد. می‌تونست تصویر چارچوب رو تو ذهنش ببینه. به شکل ضعیفی دستور داد: “استپدک‌استرس.”

ماشین حرکت نکرد. داشت چیکار می‌کرد؟ ماری اسلحه رو از دستش زد و انداخت و سرش رو به پنجره‌ی ماشین فشار داد. بعد پرید بیرون و دوید.

نمی‌تونست توی ماشین بمونه. تا جایی که می‌تونست، خون رو تمیز کرد، بعد پیاده شد. یه جایی باید یه تاکسی بود.

وقتی بورن اتاقی در خونه‌ای در استپدک‌استرس اجاره کرد، هیچ سؤالی پرسیده نشده و یه دکتر پیدا شد که اون هم هیچی نپرسید. درد سر و شونه‌اش واقعی بود، ولی آسیب روانیش بزرگتر بود. اون به استراحت نیاز داشت.

وقتی روی تخت دراز کشید، کلمات به ذهنش اومدن: یک مرد کشته شد… تو کار رو قبول کردی… و بعد: اونها برای جسدت پول میدن! کارلوس پول میده!

یک صدای تیز و ناگهانی از بیرون اتاق شنید. یک نفر روی پله‌ها بود. بورن از روی تخت پرید، اسلحه‌اش رو قاپید، و به طرف دیوار کنار در دوید. در با ضربه باز شد؛ اون فشارش داد عقب و تمام وزنش رو انداخت روش، و بعد در رو باز کرد و با لگد زد از سر مرد. بعد، در حالی که از موهای مرد میگرفت، اونو کشید داخل. یک تفنگ افتاد روی زمین.

بورن در رو بست و گوش داد. هیچ صدایی بیرون نبود. پایین به مرد بیهوش نگاه کرد. یه دزد بود؟ یه قاتل؟ پلیس؟ مالک خونه‌ی استپدک‌استرس تصمیم گرفته بود جایزه رو به دست بیاره؟ جیب‌های مرد رو گشت و کارت‌ها و گواهی‌هایی با اسم‌های متفاوت پیدا کرد. یه قاتل بود، یک حرفه‌ای. یه نفر استخدامش کرده بود. کی میدونست بورن اونجاست؟ زن؟ آدرس رو گفته بود؟ به خاطر نمی‌آورد.

کاغذها رو برداشت، تفنگ رو گذاشت توی جیبش. بعد مرد بیهوش رو به تخت بست. بعد به آرامی و با درد از پله‌ها پایین رفت. حدس زد، راهروی بعدی، و حق هم داشت. به طرفش برگشت و شلیک کرد، و از پای مرد دوم زد.

با اسلحه رو سر مرد، پرسید: “کس دیگه‌ای هم هست؟”

“نه، فقط ما دو تا. بهمون پول داده شده.”

“کی داده؟”

“می‌دونی.”

“مردی به اسم کارلوس؟”

“جواب نمیدم. اول منو بکش.”

“کلیدهای ماشینت رو بده بهم.”

مرد سعی کرد بورن رو کنار بزنه. بورن انتهای اسلحه‌اش رو آورد روی سرش و تفنگ و کلیدهاش رو گرفت. امیدوار بود قادر باشه رانندگی کنه.

ماشین رو پیدا کرد و کلیدها رو پشت سر هم امتحان کرد. کدوم یکی بود؟ یهو یک نور قوی چشماش رو سوزوند.

“پیاده شو!” مرد عینک طلایی بود. پشت سرش یک زن به طرف ماشین میومد.

ماری سنت جیکوس به ملایمت گفت: “خودشه.”

مرد سوئیسی به بورن گفت: “پس این شکلی هستی. توصیفات زیادی داشتیم.”

ماری گفت: “خوشحالم که به پلیس کمک می‌کنم، ولی دوست دارم اظهارنامه‌ام رو حالا بدم- هر چی که نیاز داشته باشید- و به هتل برگردم، لطفاً.”

مرد سوئیسی بالا رو نگاه کرد، و یه مرد دومِ درشت‌تر، بازوش رو گرفت. بهشون خیره شد، و بعد به بورن، و ناگهان متوجه شد.

بورن گفت: “بذارید برگرده کانادا. اون برای دولت کانادا کار میکنه، و دیگه هیچ وقت دوباره نمی‌بینینش.”

مرد سوئیسی گفت: “اون ما رو دیده. قوانینی وجود داره.” به طرف مرد درشت‌تر برگشت. “ببرش تو ماشین دیگه، به لیمت.” بورن یخ زد. جسد ماری قرار بود به رودخانه‌ی لیمت انداخته بشه. فریاد زد: “جیغ بزن!”

اون سعی کرد، ولی فریادش توسط ضربه‌ای به گردنش بریده شد و بیهوش به طرف یک ماشین سیاه کوچیک کشیده شد. وقتی ماشین دور میشد، بورن حالش به هم خورد. تقصیر اون بود. اونو کشته بود.

گفت: “شما تو بانک بودید. میدونید من پول دارم. چرا پولم رو نمی‌گیرید؟”

مرد سوئیسی گفت: “پول فقط وقتی به درد میخوره که زمانی برای لذت بردن ازش داشته باشی. ۵ دقیقه هم نخواهم داشت.” اسلحه رو از جیب بورن در آورد و محکم آورد رو دستای بورن.

بورن فریاد کشید: “انگشتام- شکستن!” ولی بلافاصله دست راستش رو با دست چپش پوشوند، دست چپش خونی و بی‌مصرف بود، ولی هنوز می‌تونست انگشت‌های دست راستش رو تکون بده.

یه مرد مسلح دیگه بهشون در ماشین ملحق شد و وقتی به طرف شهر حرکت می‌کردن، لباس‌های بورن رو با خشونت گشت، و پول و اسناد رو برداشت.

بورن فریاد کشید: “پام!” و خم شد و سریع دستشو برد توی جورابش برای اسلحه‌ای که اونجا قایم کرده بود.

مرد سوئیسی که داشت رانندگی میکرد، داد زد: “مراقبش باش!” ولی خیلی دیر شده بود. بورن دو بار به قاتل بغل دستش شلیک کرد و حالا اسلحه رو سر راننده بود.

فریاد زد: “ماشینو نگه دار.” ولی ماشین تندتر حرکت کرد.

مرد گفت: “من می‌تونم تو رو از زوریخ خارج کنم. بدون من نمیتونی بری. پلیس همه جا دنبالته. فکر نمی‌کنم پلیس رو بخوای. یا من میتونم ماشین رو بکوبم و هر دومون رو بکشم. من چیزی برای از دست دادن ندارم.”

“حرف میزنیم.” بورن دروغ گفت. “سرعتت رو کم کن.”

“اسلحه‌ات رو بنداز روی صندلی کنار من.”

بورن اسلحه رو انداخت و سرعت ماشین کم شد. ۳۰ کیلومتر در ساعت، هجده، نه… از گردن مرد گرفت، بعد دست چپ خونیش رو بلند کرد و خون رو روی چشم‌های مرد سوئیسی پخش کرد. در حالی که دست راستش رو به جلو دراز می‌کرد، فرمون رو به راست، توی توده‌ی آشغال برگردوند. اسلحه رو از روی صندلی برداشت و شلیک کرد. یک سوراخ قرمز تیره رو سر راننده ظاهر شد.

در خیابون، مردم داشتن به طرف ماشین می‌دویدن. بورن اومد جلو، جسد رو انداخت بیرون و روند و رفت.

لیمت. ماری در یک مکان تاریک و خالی نزدیک آب کشته میشه، یا تا حالا کشته شده. باید می‌فهمید. نمی‌تونست دور بشه و بره. در طول رودخانه رانندگی کرد و گشت، و سعی میکرد درد دستشو فراموش کنه، درد شونه‌اش رو. فقط ایستاد تا جسد رو از صندلی عقب بیرون بندازه. بعد در یک محوطه‌ی پارکینگی تاریک، متوجه یک ماشین سیاه کوچیک شد. ۵۰ متر با فاصله ایستاد و درش رو باز کرد. صدای فریادی کوتاه و وحشت‌زده رو از داخل ماشین شنید. صدای دست در مقابل صورت. و یک فریاد دیگه. تفنگ در دست، به آرامی، به طرف ماری و قاتلش حرکت کرد. مرد داشت لباس‌های ماری رو در می‌آورد.

پر از خشم، ولی قادر نبود بدون اینکه به ماری بخوره، به مرد شلیک کنه. پنجره‌ی ماشین رو با کفشش شکست.

وقتی قاتل خودشو از ماشین بیرون و روی زمین مینداخت، به ماری فریاد کشید: “داخل بمون!”

قاتل شلیک کرد و خطا زد. بورن شلیک کرد و صدای فریادی شنید. مرد رو زخمی کرده بود- ولی نکشته بود.

یک پیرمرد داشت به آلمانی فریاد می‌کشید و یک چراغ رو جلوی صورتش گرفته بود: “کیه؟ چه خبره؟”

قاتل به طرف پیرمرد دوید و پشتش ایستاد، و کشیدش عقب. صدای یک گلوله و بعد صدای گام‌هایی که می‌دویدن. پیرمرد اونو به هدفش رسونده بود و مرده بود.

بورن خودش رو آورد پایین رو زمین. کار بیشتری از دستش بر نمیومد. براش مهم نبود. ماری به آرومی از ماشین پیاده شد، شوک در چشم‌هاش، و لباس‌هاش رو به بدنش گرفته بود.

بورن فریاد کشید: “کلیدها رو بردار. از اینجا برو. برو پیش پلیس- پلیس‌های واقعی، با لباس فرم، اینبار.”

زمزمه کرد: “تو زندگی منو نجات دادی. تو آزاد بودی، ولی به خاطر من برگشتی و زندگی منو نجات دادی.”

صداش رو از خلال دردهاش می‌شنید. حس کرد لباس‌هاش رو روی زخم‌هاش که خونریزی می‌کنن، میبنده. بعد دست‌هاش روی بازوهاش بودن، و به آرومی بلندش می‌کردن. وقتی کمکش کرد سوار ماشین بشه، می‌تونست احساس کنه داره میوفته، به بیهوشی میفته.

صدای ماری پرسید: “صدامو می‌شنوی؟ زخمی شده، خیلی بد. ولی یه دکتر تو رو دیده و نیازی نیست بری بیمارستان. یک هفته استراحت کافی خواهد بود.”

“کجاییم؟”

“در روستایی به اسم لنزبرگ. ۲۵ کیلومتری زوریخ.”

“چطور…؟”

“تصمیم گرفتم بهت کمک کنم. این سخت‌ترین تصمیمی هست که تو زندگیم گرفتم. نشستم و نیم ساعت فکر کردم، ولی بعد از اینکه زندگیمو نجات دادی، نمی‌تونستم برم پیش پلیس.”

“حتی با اینکه می‌دونستی من چیم؟”

“فقط میدونم چی شنیدم و یه مرد متفاوت رو دیدم.”

پرسید: “از من نمی‌ترسی؟ از کاری که کردم نمی‌ترسی؟”

“البته که می‌ترسم، ولی تو خیلی ضعیفی، و من تفنگت رو هم دارم. همچنین هیچ لباسی نداری. همشون رو انداختم دور.”

بورن، مارکوس رو به خاطر آورد و از خلال دردهاش خندید. ماری پرسید: “کی هستی؟”

“میگن اسمم جیسون بورنه.”

“میگن؟ معنیش چیه؟”

“زندگی من ۵ ماه قبل، روی جزیره‌ای کوچیک در مدیترانه شروع شده…”

وقتی نشست کنار تختش، کل شب رو حرف زد، تا اینکه چیزی برای گفتن نموند.

ماری با ملایمت گفت: “خدای من! تو خیلی کم درباره‌ی خودت میدونی. حتماً خیلی عذاب میکشی.”

جواب داد: “چطور میتونی بعد از بلاهایی که سرت آوردم، به عذابم فکر کنی؟”

“اونا جدان- از هم مستقلن. بیرون آپارتمان چرناک، یه چیزی درباره‌ی حرف‌های مرد چاق گفتی که برای تو، معنای بیشتری نسبت به من نداشتن. فکر کردم دیوونه‌ای، ولی حالا میفهمم. ولی چرا قبلاً بهم نگفتی که چرناک سعی کرد تو رو بکشه؟”

“قبلاً زمانی نبود و مهم هم نبود.”

“برای من مهم بود. فکر می‌کردم یه مرد بی دفاع رو کشتی. مرد با عینک طلایی- اونی که به من گفت پلیسه- گفت تو یه قاتل حرفه‌ای هستی که باید جلوش گرفته بشه. ولی تو به خاطر جونت فرار می‌کردی- به خاطر جونت در حال فراری- و یه قاتل نیستی.”

بورن دستش رو گرفت. “ولی پاکت نامه‌هایی پر از پول بودن، که من قبول کردم. میلیون‌ها دلار در حساب بانکیم بود. و تو مهارت‌های من رو دیدی.” درد برگشت و اون به سقف خیره شد. “اینها واقعیت‌ها هستن، ماری. تو باید بری.”

گفت: “تو واقعیت‌ها رو نمی‌دونی. من احمق نیستم، ولی واقعیت‌های تو از دهن قاتل‌ها میاد. و اون حساب بانکی می‌تونه توسط شرکتی به اسم تردستون هفتاد و یک بررسی بشه. به نظر شبیه کارفرمای یه قاتل کرایه‌ای نمیرسه. نمی‌دونم چی رو باور می‌کنم، ولی می‌دونم که قرار بود بمیرم و تو اومدی تا نجاتم بدی. من باورت دارم. فکر می‌کنم می‌خوام بهت کمک کنم.”

متن انگلیسی فصل

Chapter three

Trained to Kill

They followed directions to Lowenstrasse. Marie was silent now, holding the wheel tightly. Bourne watched her and understood.

A man was killed… Jason Bourne had been paid to kill. The police had offered a reward. Others would follow. How many people were looking for him? Who were they? When would this end? “There’s number 37,” he said. “Stop the car!”

Marie looked at him with fear in her eyes. “I don’t want to go in there with you. I heard what the man said in the restaurant. If I hear any more, you’ll kill me.”

Bourne pulled his aching body out of the car. “His words made no more sense to me than to you. Maybe less.” He saw the confusion on her face. “Let’s go.”

He did not press the bell below Chernak’s name - he pressed others until someone opened the door. He walked with difficulty up the stairs, holding Marie’s arm, and on his orders she knocked and then called out to the man inside.

The door opened and there, in a wheelchair, was a man with no legs.

“You’re crazy!” the man cried. “Get away from here!”

“I’m tired of hearing that,” Bourne said, and pulled Marie inside.

She willingly obeyed his orders to go to a small, windowless bedroom, and then Bourne turned back to Chernak.

“You promised that our last piece of business would be the final one,” Chernak shouted, white-faced. “This is too dangerous.”

“The envelope that you passed to our friend at the Drei Alpenhauser,” Bourne said. “Who gave it to you?”

“A messenger, like all the others. I don’t know. You were paid, so I know you accepted the job. Why are you here now?”

Because I have to know. Because I don’t understand. Help me!

He suddenly noticed Chernak’s hand moving toward a bag hanging from his chair. The hand came out quickly, pointing a gun, and before Bourne could reach his own, Chernak fired twice. Pain filled Bourne’s head and shoulder as he dived to one side, then crashed his other shoulder into Chernak’s wheelchair. The legless man fell helplessly to the floor.

“They’ll pay for your corpse!” he screamed. “Carlos will pay! I’ll see you in hell.”

Bourne fired a bullet into the man’s head.

A long, terrible cry came from the bedroom door. A woman’s cry. Bourne could hardly think for the pain. He had to take her - what was her name? - and get out.

“My God, you killed him!” she screamed, as he pulled her out of the apartment. “A man with no…

Inside the car, Bourne tried to stop the blood. The head wound was only a cut, but he was feeling sick and faint from the pain in his shoulder. An address came to him. He could picture the doorway. “Steppdeckstrasse,” he ordered weakly.

The car did not move. What was she doing? Marie knocked the gun from his hand, pushed his head against the car window, then jumped out and ran.

He could not stay in the car. He cleaned off the blood as well as he could, then got out. Somewhere there would be a taxi.

No questions were asked when Bourne rented a room in the house in Steppdeckstrasse, and a doctor was found who also asked nothing. The pain in his head and shoulder was real, but the psychological damage was great. He needed to rest.

As he lay on the bed, words came to him: A man was killed… You accepted the job… And then: They’ll pay for your corpse! Carlos will pay!

He heard a sudden, sharp noise outside the room. There was someone on the stairs. Bourne jumped off his bed, seized his gun, and ran to the wall by the door. The door crashed open; he pushed it back, throwing all his weight at it, then pulled the door open and kicked up at the man’s head. Then, taking the man by the hair, he pulled him inside. A gun fell to the floor.

Bourne closed the door and listened. No sounds outside. He looked down at the unconscious man. Was he a thief? A killer? Police? Had the owner of the Steppdeckstrasse house decided to earn the reward? He searched the man’s pockets and found cards and licenses in different names. He was a killer, a professional. Someone had hired him. Who knew that Bourne was there? The woman? Had he spoken the address? He could not remember.

He took the papers, put the gun in his pocket, then tied the unconscious man to the bed. Then he walked quietly and painfully down the stairs. The next doorway, he guessed - and he was right. He turned toward it and fired, hitting the second man in the leg.

“Is there anyone else?” he asked, with his gun at the man’s head.

“No. Only two of us. We were paid.”

“Who by?”

“You know.”

“A man named Carlos?”

“I will not answer. Kill me first.”

“Give me your car keys.”

The man tried to push Bourne away. Bourne brought the end of the gun down on his head, and took his gun and keys. He hoped he would be able to drive.

He found the car and tried one key after another. Which was it? Suddenly a powerful light burned his eyes.

“Get out!” It was the man with the gold glasses. Behind him, a woman was led toward the car.

“That’s him,” Marie St. Jacques said softly.

“So this is what you look like,” the Swiss man said to Bourne. “We have had so many descriptions.”

“I’m happy to help the police, but I’d like to make my statement now - whatever you need - and go back to the hotel, please,” Marie said.

The Swiss man looked up, and a second, larger man seized her arm. She stared at them, and then at Bourne, suddenly realizing.

“Let her go back to Canada,” Bourne said. “She works for the Canadian government. And you’ll never see her again.”

“She has seen us,” the Swiss man said. “There are rules.” He turned to the larger man. “Take her in the other car, to the Limmat.” Bourne froze. Marie’s corpse was going to be thrown in the Limmat River. “Scream!” he shouted.

She tried, but her scream was cut off by a blow to her neck and she was pulled, unconscious, toward a small black car. As the car drove away, Bourne felt sick. It was his fault. He had killed her.

“You were at the bank,” he said. “You know I have money. Why not take mine?”

“Money is only useful if you have time to enjoy it,” the Swiss man said. “I wouldn’t have five minutes.” He took the gun from Bourne’s pocket and brought it down hard on Bourne’s hands.

“My fingers - they’re broken!” Bourne screamed. But he had quickly covered his right hand with his left; his left hand was bloody and useless, but he could still move the fingers on his right hand.

Another gunman joined them in the car and, as they headed across the city, he searched Bourne’s clothes roughly, taking the money and documents.

“My leg!” Bourne screamed, bending down and reaching quickly inside his sock for the gun that was hidden there.

“Watch him!” cried the Swiss man, who was driving, but it was too late. Bourne had fired twice at the killer beside him and the gun was now at the head of the driver.

“Stop the car!” he shouted, but the car went faster.

“I can get you out of Zurich,” the man said. “Without me, you can’t leave. There are police looking for you everywhere. I don’t think you want the police. Or I can crash the car and kill us both. I have nothing to lose.”

“We’ll talk,” Bourne lied. “Slow down.”

“Drop your gun on the seat next to me.”

Bourne dropped his gun and the car slowed. Thirty kilometers an hour, eighteen, nine… He seized the man by the neck, then lifted his bloody left hand and spread the blood across the Swiss man’s eyes. Reaching across with his right hand, he turned the wheel to the right, into a pile of garbage. He took the gun from the seat and fired. A dark-red hole appeared in the killer’s head.

In the street, people were running toward the car. Bourne climbed into the front, pushed the corpse out, and drove away.

The Limmat. Marie would be killed in a dark, empty place near the water - or she already had been. He had to know. He could not walk away. He drove and searched, the length of the river, trying to forget the pain in his hand, the pain in his shoulder. He stopped only to push out the body from the back seat. Then, in an unlit parking area, he noticed the small black car. He stopped fifty meters away and opened his door. He heard a cry, low and frightened, from inside the car, the sound of a hand across a face, and another cry. Gun in hand, he walked slowly toward Marie and her assassin. The man was pulling off her clothes.

Filled with anger, but unable to shoot without hitting her, he broke the car window with his shoe.

“Stay inside!” he shouted to Marie, as the killer threw himself out of the car and onto the ground.

The killer fired and missed. Bourne fired and heard a cry. He had wounded the man - but not killed him.

“Who is it? What is happening?” An old man was shouting in German, holding a light in front of his face.

The killer ran to the old man and stood behind him, pulling him back. There was a shot, then the sound of running footsteps. The old man had served his purpose and was dead.

Bourne lowered himself to the ground. He could do nothing more. He did not care. Marie climbed slowly out of the car, shock in her eyes, holding her clothes to her body.

“Take the keys,” he shouted. “Get out of here. Go to the police - real ones, with uniforms, this time.”

“You saved my life,” she whispered. “You were free, but you came back for me and saved my life.”

He heard her through his pain. He felt her tying her clothes around his bleeding wounds. Then her hands were on his arms, gently pulling him up. As she helped him into the car, he could feel himself falling, falling into unconsciousness.

“Can you hear me?” Marie’s voice asked. “You’re hurt, quite badly, but a doctor has seen you and you don’t need to go to the hospital. A week’s rest will be enough.”

“Where are we?”

“In a village called Lenzberg, twenty-five kilometers from Zurich.”

“How…?”

“I decided to help you. It’s the most difficult decision that I’ve ever made. I sat and thought for half an hour, but I couldn’t go to the police after you saved me.”

“Even knowing what I am?”

“I only know what I’ve heard, and I’ve seen a different man.”

“Aren’t you afraid of me?” he asked. “Afraid of what I’ve done?”

“Of course I am, but you’re very weak and I have your gun. Also, you have no clothes. I’ve thrown them all away.”

Bourne laughed through his pain, remembering the Marquis. “Who are you?” Marie asked.

“They say my name is Jason Bourne.”

“They say? What does that mean?”

“My life began five months ago on a small island in the Mediterranean…”

As she sat by his bed, he talked through the night until there was nothing more to say.

“My God!” Marie said softly. “You know so little about yourself. You must really be suffering.”

“How can you think about my suffering after what I’ve done to you?” he answered.

“They’re separate - independent of each other. Outside Chernak’s apartment, you said something about the fat man’s words making no more sense to you than to me. I thought you were crazy, but now I understand. Why didn’t you tell me before that Chernak tried to kill you?”

“There wasn’t time before, and it didn’t matter.”

“It mattered to me. I thought you killed a defenseless man. The man with the gold glasses - the one who told me that he was a policeman - said that you were a professional assassin who must be stopped. But you were running for your life - are running for your life - and you’re not a killer.”

Bourne took her hand. “But there were envelopes filled with money, which I accepted. There were millions of dollars in a bank account. And you’ve seen my skills.” He stared at the ceiling, the pain returning. “Those are the facts, Marie. You should leave.”

“You don’t have facts,” she said. “I’m not a fool, but your facts come from the mouths of killers. And that bank account can be inspected by a company called Treadstone Seventy-one. That doesn’t sound like the employer of a hired killer. I don’t know what I believe, but I do know that I was going to die and you came to save me. I believe in you. I think I want to help you.”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.