تردستون هفتاد و یک

مجموعه: جیسون بورن / کتاب: هویت بورن / فصل 7

تردستون هفتاد و یک

توضیح مختصر

سه نفر از افراد تردستون کشته شدن و بقیه افراد فکر می‌کنن، بورن اونها رو کشته. و حالا اعضای تردستون تصمیم گرفتن بورن رو بکشن.

  • زمان مطالعه 17 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

تردستون هفتاد و یک

یک خیابان خلوت در منطقه‌ی خوبی از مانهاتان بود. هیچ کس تصور نمی‌کرد حاوی یکی از سرّی‌ترین سازمان‌های ایالات‌ متحده باشه. فقط ۸ نفر در کشور از وجودش خبر داشتن. گوردون وب، که حالا داشت زنگ‌ در رو می‌زد، یکی از اونها بود. هر چند قبلاً هیچ وقت به خونه نیومده بود.

داخل، توسط دیوید ابوت خوش‌آمد شد و به الیود استیونز، دستیار مورد اعتماد رئیس جمهور، معرفی شد.

وقتی همشون نشستن، آبوت از وب پرسید: “در زوریخ چی فهمیدی؟”

“کارلوس آدم‌هایی در واشنگتن داره، حتی شاید در تردستون. اون دستورالعمل‌های مخصوص رو پیدا کرده و عوضشون کرده. بنابراین شناسایی کرده که بورن، صاحب حساب، قابیله. اون اطلاعات فقط در اوراق مدوسا هست.”

“خدای خوب! فقط سه تا کپی از اونها وجود داره و آدم‌های خیلی کمی اجازه دیدنشون رو دارن.”

“یکی از اون آدم‌ها برای کارلوس کار میکنه.”

وقتی سه تا مرد بهش فکر کردن، سکوت به وجود اومد.

بعد استیونز گفت: “گزارش روزنامه درباره‌ی زن کانادایی رو دیدم. اون هم کار کارلوسه؟”

“بله، نتونستیم جلوش رو بگیریم، ولی اون یه قاتل نیست. ما به سادگی یک گزارش همونقدر دروغین درباره‌ی پول گمشده اضافه کردیم.” به آبوت نگاه کرد. “هرچند ممکنه واقعاً دروغین نباشه.”

استیونز به سردی پرسید: “ولی چرا از یک شهروند کانادایی استفاده کردید؟ کانادایی‌ها همین الانش هم از مرگ یکی از اقتصاددانانشون خیلی عصبانین، که با پرسیدن سؤالاتی درباره‌ی یک شرکت آمریکایی ثبت نشده، مرتکب اشتباه شد و به خاطرش کشته شد.”

وب گفت: “داریم سعی می‌کنیم جونش رو نجات بدیم. بورن می‌دونه گزارش دروغه. از خلالش، به بورن میگیم بیاد خونه.”

آبوت به استیونز گفت: “جیسون بورن، یه جاسوس آمریکاییه. هیچ قابیلی به مفهومی که کارلوس باور داره، وجود نداره. اون یک تله برای کارلوسه. این چیزیه که اون هست. یا بود.”

استیونز گفت: “فکر می‌کنم باید توضیح بدی. رئیس جمهور باید بدونه.”

“سه سال قبل از یک مرد دعوت کردیم و بهش یک زندگی دادیم. اون یک قاتل بود که در آسیای جنوب شرقی این ور و اون ور میرفت. وقتی یک قتل یا مرگ غیر قابل توضیح بود، قابیل اونجا بود. بورن همیشه خودش رو با ظاهر متفاوت، و صحبت به یکی از چند زبان نشون میداد و با جنایتکاران خطرناک به عنوان مجرم حرفه‌ای حرف میزد.”

استیونز پرسید: “اون این دروغ رو سه سال زندگی کرده؟”

“بله، وقتی به اروپا نقل مکان کرد، به عنوان ماهرترین قاتل سفید در آسیا شناخته میشد. اونجا چهار نفر رو که کارلوس قرارداد قتلشون رو داشت نجات داد، و مسئولیت قتلی که کارلوس انجام داده بود رو به گردن گرفت. اون به کارلوس خندید تا مجبورش کنه بیاد بیرون. فکر نمی‌کنم هیچ ملتی بتونه به خاطر کارهایی که کرده به بورن ادای دِین بکنه.” آبوت مکث کرد. “اگه بورن باشه.”

“چی؟”

“اتفاقای زیادی افتاده که برامون منطقی نمیرسن. اون بعد از اینکه سعی کرد جلوی قرارداد کارلوس برای کشتن هووارد للند رو بگیره، به مدت شش ماه، ناپدید شد. بعد برگشت. اونی که تو بانک بود، بورن بود- امضا واقعی بود. ولی الان کیه؟‌ چرا با یه زنه؟ چرا زن با اونه؟ میلیون‌ها دلار برداشته شده، مردهایی کشته شدن، و برای مردهای دیگه هم تله‌هایی بوده. ولی برای کی؟‌ توسط کی؟” آبوت سرش رو تکون داد. “اون مردی که اون بیرونه کیه؟”

در یک ماشین، جلوتر در خیابون، یک اروپایی یک کلید رو چرخوند. به آرومی به خودش گفت: “این تمام چیزیه که احتیاج بود بدونیم. ولی، آبوت، بهشون نگفتی در 25 مارس 1968، جیسون بورن توسط یک آمریکایی دیگه در تام کوآن کشته شد.” به طرف راننده‌ی کنارش برگشت. گفت:‌ “عجله کن. برو پشت پله‌های در جلو.”

اروپایی یک تفنگ دراز و باریک با صدا خفه‌کن برداشت و پشت سر راننده به طرف در رفت. در باز شد. استیونز داشت میومد بیرون. راننده دوبار شلیک کرد، بعد هر دو مرد دویدن داخل ساختمون. در عرض ثانیه‌ها، همه داخل خونه مرده بودن.

اروپایی هر کاغذ و نوشته‌ای که می‌تونست پیدا کنه رو برداشت. بیشتر از اونی بود که امیدوار بود پیدا کنه. هر کد و روش ارتباطی که توسط قابیلِ من در آوردی استفاده میشد. بعد کار نهایی. یک شیشه برداشت و یک تیکه نوار چسب از یک جعبه پلاستیکی کوچیک از تو جیبش برداشت. نوار چسب رو به شیشه چسبوند و بعد به آرومی درش آورد. شیشه رو به طرف نور گرفت. اثر انگشت‌های روش واضح بودن. شیشه رو انداخت، چند تا تیکه برداشت و بقیه رو زد و انداخت پشت پرده. کافی بود.

۲۴ ساعت بعد، ۴ مرد در هتلی در واشنگتن دی سی ملاقات کردن: زمانی برای دنبال مکان جلسه در بیرون شهر گشتن نبود. اینها اعضای زنده‌ی تردستون ۷۱ بودن. الکساندر کونکلین برای سی‌آی‌ای کار می‌کرد و شبیه یکی از دو تا افسر ارتش، ژنرال ایروین کرافورد، بخشی از عملیات مدوسا بود. نفر چهارم، یک سناتور پیر و بسیار تحسین‌شده از کلورادو بود.

سناتور گفت: “امشب رئیس جمهور رو ملاقات می‌کنم. هر چی که میتونید رو بهم بگید. چه اتفاقی افتاده؟”

کرافورد بهش گفت: “راننده وب وقتی وب به ماشین برنگشته، جسدها رو پیدا کرده. اون عاقلانه به پنتاگون زنگ زده نه به پلیس، و شخصاً با من صحبت کرد. من مأمورانی فرستادم ولی بهشون گفتم تا وقتی برسم هیچ کاری نکنن. بعد به کونکلین زنگ زدم و با تیمی از اف‌بی‌آی به نیویورک پرواز کردیم. مکان کاملاً تمیز بود، به جز یک اثر انگشت روی یک تیکه شیشه.”

سناتور گفت: “اثر انگشت دلتا.”

“بله. شیشه هنوز از شراب خیس بود. همچنین، بیرون این اتاق، دلتا تنها شخصیه که از خونه خبر داره.”

“باورنکردنیه.” سناتور سرش رو تکون داد. “چرا؟”

ژنرال گفت: “می‌دونید که اون هیچ وقت انتخاب من نبود. دلتا، در مدوسا مکرراً از دستورات سرپیچی می‌کرد.”

کونکلین با عصبانیت گفت: “اغلب حق داشت. برای فهمیدن اینکه چه اتفاقاتی در عملیات می‌افتاد، زمان زیادی در سایگون سپری کردی.”

“فقط سعی می‌کنم نشون بدم چطور اخلاقش می‌تونه به وقایع خیابان هفتاد و یک ختم بشه.”

مرد سی‌آی‌ای گفت: “متأسفم. می‌دونم هستی. دلتا بعد از اینکه زن و بچه‌هاش در پنوم-پن کشته شدن، عوض شد. به همین دلیل به مدوسا رفت و بعد خواست قابیل بشه. اون از جنگ و از همه‌ی کسانی که توش بودن، متنفر بود. و فکر می‌کنم حق با توئه، کرافورد. دوباره این اتفاق افتاده. اون از حدودش رد شده و سرشار از تنفر شده. ببین چطور اون آدمای تردستون رو کشته. ما مردی به اسم قابیل رو ابداع کردیم و اون حالا قابیله.”

سناتور پرسید: “پس چرا برگشته اینجا؟”

کونکلین جواب داد: “نمی‌دونم. تا همه‌مون رو بکشه؟ می‌دونه بقیه ما کیا هستن؟ تنها رابط اون با ما آبوت بود. ولی فکر می‌کنم ما دشمن شدیم.”

کرافورد گفت: “و البته وب رو می‌شناخت. ولی نه از طریق تردستون.”

“بله، نباید اینو فراموش کنیم. اون حتی برادر خودش رو هم کشت. حالا عکسش رو می‌فرستیم بیرون، به هر رابط یا مخبری که داریم. اون پول خرج می‌کنه، یه هویت دیگه می‌خره. پیداش می‌کنیم. بعد چاره‌ی دیگه‌ای نداریم. باید بکشیمش.”

اونها سریع هتل رو ترک کردن، ولی نه به اندازه‌ی کافی سریع. بورن وقتی صورتحساب رو پرداخت می‌کرد، نگاه شناسایی رو در چهره‌ی مسئول پذیرش دید. چشم‌های مرد روی ماری بود. وقتی دویدن برای تاکسی گرفتن، اون داشت تلفن رو بر می‌داشت.

درحالیکه تظاهر می‌کردن توریست آمریکایی هستن، از راننده خواستن چند تا هتل کوچیک خارج از پاریس رو پیشنهاد بده. اونها رو به یکی از اون هتل‌ها برد، و اونها بلافاصله با یه تاکسی دیگه به هتل دیگه رفتن. تا این موقع، ماری مدل موهاش و آرایشش رو عوض کرده بود.

وقتی در اتاقشون بودن، بورن پرسید: “پس فکر می‌کنی کی برامون پیغام می‌فرسته؟”

“فکر کنم انتظار دارن من با سفارتخونه‌ی کانادا برای حمایتشون تماس بگیرم. دنیس کوربلیر.”

بورن گفت: “نه. اشتباه می‌کنی.” توسط کارلوس فرستاده شده. من قابیلم و تو باید منو ترک کنی. ترس رو در چشمانش دید. موافقت کرد. “باشه، ولی به روش من انجامش بده.”

با میز پذیرش تماس گرفت و خواستار یک اتاق دیگه به نام بریجز، دوستی که بعداً می‌رسید، شد. بعد، چند تا از لباس‌هاش خودش و ماری رو برداشت و قبل از اینکه بهش اجازه بده زنگ بزنه، اون یکی اتاق رو مرتب کرد. به کوربلیر گفت در مورد قتل‌ها بی‌گناهه، اینکه به کمک نیاز داره، اینکه “اون” همراهشه، و اینکه از اسم بریجز استفاده می‌کنن. کوربلیر قول داد یه ماشین بفرسته.

ساعت دوی صبح، بیرون اتاقشون در تاریکی ایستاده بودن، گوش میدادن و منتظر بودن که دو تا مرد اومدن. مردها به آرومی به طرف اتاق آقا و خانم بریجز رفتن، با تفنگ بی‌صدا به قفل در شلیک کردن، و دویدن داخل. قبل از اینکه چراغ روشن بشه، شلیک‌های بیشتری شد. بعد فریادهای خشم.

وقتی دوباره دویدن بیرون، بورن ماری رو به اتاق برد و نشونش داد که چه بلایی سر اتاق اومده، مخصوصاً سوراخ‌های گلوله روی رو تختی.

وقتی ماری تو بغلش گریه می‌کرد، بورن گفت: “این هم از پیغامت. و حالا فکر می‌کنم باید به حرفم گوش بدی.”

ولی ماری یه فکر دیگه داشت، و سریعاً سر تلفن بود و به سفارت‌خونه زنگ میزد. همونطور که می‌ترسید، ساعت 1.40 اون روز صبح، روی پله‌های سفارت‌خونه، از گلوی دنیس کولبلیر، شلیک شده بود.

ماری بهش گفت: “من به حرفت گوش میدم، جیسون. یک پیغام فرستاده شده بود، ولی نه به ما، نه به من. فقط به تو.”

برای 1500 فرانک مسئول پذیرش خیلی خوشحال بود تا ماشینش رو قرض بده. موافقت کرد که احتمالش کمه که مهمون‌ها صبح زود تاکسی پیدا کنن. کمی بعد از اون، بورن و ماری وسط حومه‌ی شهر داخل یک رنوی کوچیک نشسته بودن.

سه هفته قبل در سوئیس، بورن داستانش رو با کلمات: زندگی من پنج ماه قبل در جزیره‌ی کوچکی در مدیترانه شروع شد…، آغاز کرده بود. این بار اینطور شروع کرد:‌ من به عنوان قابیل شناخته میشم. همش رو گفت. اسامی، شهرها، تاریخ‌ها…. قتل‌ها. مدوسا. “ما اشتباه می‌کردیم.”

ماری گفت: “شاید. ولی حق هم داشتیم. اگه اون مرد وجود داره، تو الان اون نیستی. می‌تونی بی‌خیالش بشی؟”

بورن گفت: “بله، ولی تنهایی. دولت و پلیس دنبالمن. آدمای واشنگتن به خاطر چیزایی که فکر می‌کنن می‌دونم، می‌خوان منو بکشن. یک قاتل به خاطر کاری که باهاش کردم، می‌خواد از گلوم شلیک کنه. در آخر، یکی از گروه‌ها پیدام می‌کنن، منو در تله می‌ندازن، و می‌کشن. می‌خوای اونجا باشی؟”

ماری فریاد کشید: “نه! ولی فراموش نکن- به خاطر کارهایی که در زوریخ نکردم، در زندان سوئیس می‌میرم.”

“می‌تونم جلوش رو بگیرم. می‌تونم خودمو به پلیس تحویل بدم و مسئولیتش رو بپذیرم. فعلاً مطمئن نیستم چطور. ولی جلوش رو می‌گیرم.”

ماری با ملایمت گفت: “می‌بینی؟ این کاریه که قابیل می‌کرد؟‌ بابت پیشنهادت ممنونم. ولی قبول نمی‌کنم.” یک دقیقه ساکت بود. “جیسون، این دو طرف تو… ممکنه این جرم‌هایی که انجام شدن، مال تو نباشن؟‌ که مردم می‌خوان تو باور کنی مال تو هستن؟ می‌دونی چقدر آسونه که کاری کنی یه نفر باور کنه که یه شخص دیگه هست، از خلال حرف‌ها و تصاویر، که دوباره و دوباره تکرار شدن؟ خاطرات تو ممکنه خاطرات دروغین باشن. امکانش هست که از تو استفاده شده باشه.” بورن بهش خیره شد. “و اگه حق با تو نباشه؟”

“ترکم کن. یا منو بکش. برام مهم نیست.”

“دوستت دارم…. من دو تا شماره تلفن در دفتر لاویر پیدا کردم. اگه شانس بیارم، منو به شماره‌ای که نیاز دارم، سوق میدن- به تردستون. اگه من قابیل نیستم، یه نفر تو اون شماره می‌دونه من کیم.”

در پاریس، ماری اول به شماره‌ی زوریخ زنگ زد- قطع شده بود. از یه تلفن دیگه، شماره‌ی محلی رو گرفت. “La residence du General Villiers. Bonjour?”

ماری به تلفن خیره شد، بعد قطعش کرد. “به خونه‌ی یکی از تحسین‌شده‌ترین و قدرتمندترین مردان فرانسه زنگ زدم.”

متن انگلیسی فصل

Chapter seven

Treadstone Seventy-one

It was a quiet street in a good area of Manhattan. No one would imagine that it contained one of the most secretive organizations in the United States. Only eight people in the country knew of its existence. Gordon Webb, now ringing the doorbell, was one of them, although he had never visited the house before.

Inside, he was welcomed by David Abbott and introduced to Elliot Stevens, a trusted assistant to the president.

“What did you find out in Zurich?” Abbott asked Webb when they were all seated.

“Carlos has men in Washington; maybe even in Treadstone. He found the special instructions and changed them. So he had already identified Bourne, the account-holder, as Cain… That information is only in the Medusa papers.”

“Good God! There are only three copies, and very few people are allowed to see them.”

“One of those people is working for Carlos.”

There was silence while the three men thought about this.

“I saw the newspaper report about the Canadian woman,” Stevens said then. “Also Carlos’s work?”

“Yes - we couldn’t stop it, but she’s not a killer. We simply added the equally false story about the missing money.” He looked at Abbott. “Although that may not actually be false.”

“But why did you use a Canadian citizen?” Stevens asked coldly. “The Canadians are already very angry about the death of one of their economists, who made the mistake of asking questions about an unlisted American company and was killed for it.”

“We’re trying to save her life,” Webb said. “Bourne knows that the story’s false. Through it, we’re telling Bourne to come home.”

“Jason Bourne,” Abbott told Stevens, “is an American spy. There is no Cain in the sense that Carlos believes. He’s a trap for Carlos. That’s who he is. Or was.”

“I think you should explain,” Stevens said. “The President has to know.”

“Three years ago we invented a man and gave him a life. He was a killer who raced around South-east Asia. When there was a killing, or an unexplained death, there was Cain. Informants were given his name. It appeared in embassy reports. Cain was everywhere. And he was. Bourne showed himself, always with a different appearance, speaking in one of a number of languages, talking to serious criminals as a professional criminal.”

“He’s been living this lie for three years?” Stevens asked.

“Yes. When he moved to Europe, he was known as the most skilled white assassin in Asia. There he saved four men who Carlos had been contracted to kill, and took responsibility for killings that Carlos had done. He has laughed at Carlos, trying to force him out into the open. I don’t think there’s any way a nation can repay a man like Bourne for the work he’s done.” Abbott paused. “If it is Bourne.”

“What?”

“Too many things have happened that make no sense to us. He disappeared for six months, after he tried to stop Carlos’s contract for the killing of Howard Leland. Then he came back. It was Bourne at the bank - the signatures were real. But who is he now? Who is he loyal to? Why is he with the woman? Why is she with him? Millions of dollars have been taken, men have been killed, and there have been traps for other men. But who for? Who by?” Abbott shook his head. “Who is the man out there?”

In a car further down the street, a European turned a switch. “That’s all we needed to know,” he said quietly to himself. “But you didn’t tell them, Abbott, that on March 25, 1968, Jason Bourne was killed by another American in Tam Quan.” He turned to the driver beside him. “Quick!” he said. “Get behind the steps to the front door.”

The European took a long, thin gun with a silencer on it and followed the driver toward the house. The door opened. Stevens was being shown out. The driver fired twice, then both men ran into the building. In seconds, everyone in it was dead.

The European took all the paperwork he could find. It was more than he had hoped for - every code and method of communication used by the invented Cain. Then the final job. He picked up a glass and took a piece of tape from a small, plastic case in his pocket. He pressed the tape against the glass, then slowly took it off. He held the glass up to the light. The fingerprints on it were clear. He dropped the glass, took some of the pieces, and knocked others behind a curtain. They would be enough.

Twenty-four hours later, four men met at a hotel in Washington D.C.; there was no time to look for a meeting place outside the city. These were the living members of Treadstone Seventy- one. Alexander Conklin worked for the CIA and, like one of the two army officers, General Irwin Crawford, had been part of the Medusa operation. The fourth man was an old and much-admired senator from Colorado.

“I’m meeting the President tonight,” the senator said. “Tell me everything you can. What happened?”

“Webb’s driver found the bodies when Webb didn’t return to the car,” Crawford told him. “He wisely called the Pentagon, not the police, and spoke to me personally. I sent officers, but told them to do nothing until I arrived. I then called Conklin and we flew to New York with an FBI team. The place was completely clean except for a fingerprint on a piece of broken glass.”

“Delta’s,” said the senator.

“Yes, and the glass was still wet with wine. Also, outside this room, Delta’s the only person who knows about the house.”

“It’s unbelievable.” The senator shook his head. “Why?”

“You know that he was never my choice,” the general said. “In Medusa, Delta frequently disobeyed orders.”

“He was usually right,” said Conklin angrily. “You spent too much time in Saigon to know what was happening on operations.”

“I’m just trying to show how his behavior could lead to the events on Seventy-first Street.”

“I’m sorry,” the CIA man said. “I know you are. Delta changed after his wife and children were killed in Phnom- Penh - it’s why he went into Medusa and then was willing to become Cain. He hated that war, hated everyone in it. And I think you’re right, Crawford. It’s happened again. He went beyond his limits and became filled with hate. Look at the way he killed those men in Treadstone. We invented a man called Cain and now he is Cain.”

“So why did he come back here?” the senator asked.

“I don’t know,” Conklin answered. “To kill us all? Does he know who the rest of us are? His only contact with us was Abbott. But I think we’ve become the enemy.”

‘And he knew Webb, of course,” said Crawford. “But not through Treadstone.”

“Yes, we shouldn’t forget that. He even killed his own brother. We’ll send his picture out now, to every contact, every informant we have. He’ll spend money, he’ll buy another identity. We’ll find him. Then we have no choice - we have to kill him.”

They left the hotel quickly, but not quickly enough. Bourne saw the look of recognition on the receptionist’s face as he paid the bill. The man’s eyes were on Marie. As they ran for a taxi, he was reaching for the telephone.

Pretending to be American tourists, they asked the taxi driver to suggest a number of small hotels outside Paris. He drove them to one, and they immediately took a different taxi to another. By this time, Marie had changed her hairstyle and her make-up.

“So who do you think is sending us a message?” Bourne asked when they were in their room.

“I think they expect me to call the Canadian embassy, for their protection. Dennis Corbelier.”

“No,” Bourne said. “You’re wrong.” It was sent by Carlos. I am Cain and you must leave me. He saw the fear in her eyes. “All right,” he agreed, “but do it my way.”

He called the reception desk and asked for another room in the name of Briggs, for friends who would arrive later. Then he took some of his clothes, and hers, and arranged that room before he allowed her to call. She told Corbelier that she was innocent of the killings; that she needed help; that “he” was with her, and that they were using the name Briggs. Corbelier promised to send a car.

At two in the morning, they were standing outside their room in the darkness, listening, waiting, when the two men came. The men walked softly to Mr. and Mrs. Briggs’s room, shot out the door lock with a silenced gun, and ran inside. More shooting followed before a light went on, then cries of anger.

When they had run out again, Bourne led Marie to the room and showed her what had been done to it, especially the bullet holes in the bedclothes.

“There’s your message,” Bourne said, as she cried in his arms. “And now I think you should listen to me.”

But Marie had had another thought and was quickly on the phone, calling the embassy. As she feared, Dennis Corbelier had been shot in the throat at 1.40 that morning, on the embassy steps.

“I’ll listen to you, Jason,” Marie told him. “A message was sent, but not to us, not to me. Only to you.”

For 1,500 francs, the receptionist was more than happy to lend his car. The guests were, he agreed, unlikely to find a taxi so early in the morning. Soon after that, Bourne and Marie were sitting in the small Renault in the middle of the countryside.

Three weeks before, in Switzerland, Bourne had started his story with the words: My life began five months ago on a small island in the Mediterranean… This time, he began: I’m known as Cain. He told it all - names, cities, dates… assassinations. Medusa. “We were wrong.”

“Maybe,” Marie said, “but also right. If that man existed, you’re not him now. Can you walk away from it?”

“Yes,” Bourne said, “but alone. I’m wanted by governments, and by the police. Men in Washington want to kill me because of what they think I know. An assassin wants to shoot me in the throat because of what I’ve done to him. In the end, one of those armies will find me, trap me, kill me. Do you want to be there?”

“No!” shouted Marie. “But don’t forget - I’ll die in a Swiss prison for things that I didn’t do in Zurich.”

“I can stop that. I could give myself to the police and take responsibility. I’m not sure how yet, but I will stop it.”

“You see?” Mane said softly. “Is that what Cain would do? Thank you for your offer, but I don’t accept.” She was quiet for a minute. “Jason, these two sides of you… Is it possible that those crimes were committed but they weren’t yours? That people want you to believe they’re yours? Do you know how easy it is to make someone believe that they’re someone else, through words and pictures, repeated again and again? Your memories could be false memories. It’s possible that you’ve been used.” Bourne stared at her. “And if you’re wrong?”

“Then leave me. Or kill me. I don’t care.”

“I love you… I found two telephone numbers in Lavier’s office. With luck, they can lead me to the number I need - to Treadstone. If I’m not Cain, someone at that number knows who I am.”

Back in Paris, Marie called the Zurich number first - disconnected. From another phone, she called the local number. “La residence du General Villiers. Bonjour?”

Marie stared at the phone, then put it down. “I’ve just reached the home of one of the most admired and powerful men in France.”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.