مشکل در لس کلاسیکوس

مجموعه: جیسون بورن / کتاب: هویت بورن / فصل 9

مشکل در لس کلاسیکوس

توضیح مختصر

بورن می‌تونه با صحبت با اپراتور تلفن اطلاعات بیشتری درباره‌ی خودش بگیره. بفهمه تردستون چی هست و اینکه اسمش جیسون بورن نیست.

  • زمان مطالعه 19 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل نهم

مشکل در لس کلاسیکوس

یک مکالمه‌ی تلفنی با دستیاری در لس کلاسیکوس کافی بود تا تمام اسم‌هایی که نیاز دارن رو به ماری بده. یک مشتری راضی، می‌خواست هدایایی بفرسته که رد نشن. یک دفترچه تلفن، بعد آدرس‌ها تولید شدن.

به محل کار جانین دولبرت، زنگ زده شد و خواسته شد فوراً به خونه برگرده. بورن بیرون خونه‌اش بود، از بازوش گرفت، و باهاش راه رفت.

وقتی تلاش می‌کرد خودش رو آزاد کنه، بهش گفت: “با گروهی از آدما کار می‌کنم که برنامه‌ی به تله انداختن یکی از مشتری‌های شما رو دارن- یک قاتل. اون یکی از مداوم‌ترین مشتری‌های شماست. و ما می‌دونیم که اون یکی از هشت مَرده. ما برنامه‌ی یک تله رو کشیدیم، و در مغازه‌ی شما می‌گیریمش. گوش بده و زیر نظر بگیر. اگه دوباره منو تو مغازه دیدی، اگه فکر می‌کنی می‌دونی اون کیه بهم بگو.”

اون رو در شوک ترک کرد و سریعاً به سمت دیگه‌ی شهر رفت. کلائود اورآل نفر بعدی برای گرفتن پیغام و با عجله به خونه رفتن بود.

بورن گفت: “گزارشی از زوریخ دریافت کردیم، و ازت می‌خواین به ژاکلین لاویر بگی.” مرد با ناباوری بهش نگاه کرد. “بهش بگو نمی‌تونیم به تلفن‌ها اعتماد کنیم. حق با کارلوسه.”

“کارلوس!” اورآل جیغ کشید. “داری درباره‌ی چی حرف می‌زنی؟”

“دارن برنامه‌ی یه تله رو براش میریزن. باید دور بمونه. بهش بگو.” بورن مرد جوون شوکه رو برای ملاقات سومش ترک کرد، با اطلاع از اینکه موجی از ترس و گیجی در لس کلاسیکوس شروع کرده.

صدای پشت خط گفت: “اتاق 420 هست؟”

ویلیرز! ماری گفت: “بله، می‌دونم کی هستی.”

“به دوستمون بگو طی یک ساعت اخیر، شش بار به زنم تلفن شده و حالا تلفن رو برده تو اتاقش. من چند بار تلفن رو برداشتم، بعد بابت اختلال در مکالمه‌اش ازش عذرخواهی کردم. ولی فکر کنم مشکوک شده. دارم یواش یواش خشونت رو تو خونه احساس می‌کنم.”

ماری بهش گفت: “هدفت رو به خاطر داشته باش. پسرت رو به خاطر بیار.”

“بیشتر هم هست. یکی از صداها، صدای یه مرد، عجیب بود- نیمه زمزمه، نیمه دستوری. وقتی فهمیدن من دارم گوش میدم، سریع عوض شد، ولی مطمئنم. اون خوک قاتل بود، و داشت به … زنم دستور میداد!” صداش از هیجان شکست.

ماری گفت: “لطفاً سعی کن قوی بمونی. خیلی مهمه که هیچ ارتباطی بین تو و دوستمون ایجاد نشه. ممکنه به بهای جونت باشه.”

“فکر کنم همین الانش هم از دستش دادم.”

ماری به تندی گفت: “تو یک سربازی! تمام!”

سکوتی به وجود اومد. بعد، “ممنونم، دوست من. به یه پیرمرد یادآوری کردی که کی بود- و دوباره باید باشه.”

وقتی بورن به آپارتمان پیر تریگنون، حسابدار لس کلاسیکوس رسید، هوا تاریک بود.

بورن گفت: “از اداره‌ی مالیات هستم. باید بهتون بگم نباید از پاریس خارج بشید. وقتی مغازه فردا باز بشه، دفترم دفترهاتون رو می‌گیره.”

“چی؟” تریگنون شوکه بود. “دفترهای من هیچ اشکالی ندارن- هیچ! دنبال چی می‌گردید؟”

“پرداختی‌ها به شرکت‌هایی که وجود ندارن، و به بانک زوریخ فرستاده شدن.”

“ولی هر پرداختی با امضای مادام لاویر انجام شده. من فقط دستورات اون رو دنبال کردم.”

“پس اون از کی دستور میگیره؟‌ پول کی در لس کلاسیکوس سرمایه‌گذاری شده؟”

“نمی‌دونم. مادام لاویر دوستای پولدار زیادی داره.”

بورن گفت: “پس احتمالش هست که از شما و مادام لاویر استفاده شده. پول از مغازه به حساب زوریخ قاتلی به اسم کارلوس میره.” تریگنون داد کشید. “باید با مادام لاویر صحبت کنید و شروع به آماده‌سازی دفاع‌تون کنید.”

بورن رفت.

کارلوس رو بگیر. کارلوس رو در تله بنداز. تردستون رو پیدا کن. معنای پیغام رو پیدا کن. ارسال‌کننده رو پیدا کن. جیسون بورن رو پیدا کن.

وقتی به هتل برگشت، از ماری فهمید که تماس‌های به پارک مونکو متوقف شدن، و زنی که با مشخصات ژاکلین لاویر همخونی داشته به خونه‌‌ی ویلیرز رسیده تا با زنش صحبت کنه. یک سیتروئن خاکستری بیرون پارک شده بوده.

بورن دوباره با عجله از هتل به پارک مونکو خارج شد. هیچ نشانی از سیتروئن نبود، ولی ویلیرز روی پله‌ی در ایستاده بود.

ژنرال گفت: “اونها پنج دقیقه قبل با یه تاکسی رفتن. زنم گفت دوستش می‌خواد یک کشیش رو در کلیسایی در نیلی سور سین ببینه. دو تا مرد اونها در سیتروئن تعقیب کردن.”

بورن دوید تا یه تاکسی بگیره و راهش رو به کلیسا گرفت و وقتی رسید که زن ویلیرز و ژاکلین لاویر داشتن از راه بالا میرفتن. سیتروئن پارک شده بود، ولی هیچ کدوم از مردها پیاده نشده بودن. بورن از تاکسیش پیاده شد و از اون طرف خیابون تماشا کرد.

دقیقه‌ها بعد، زن ویلیرز درحالیکه یک کیف سفید دستش بود، با عجله از کلیسا خارج شد و رو صندلی عقب سیتروئن نشست و سیتروئن حرکت کرد. یک کیف سفید! کیف ژاکلین لاویر! بورن شروع به حرکت به طرف کلیسا کرد، بعد متوقف شد. یک تله؟ اگه لاویر تعقیب میشد، حتماً اون هم میشده.

اطراف رو نگاه کرد، ولی هیچ چیز مشکوکانه ندید. بنابراین به طرف کلیسا ادامه داد. توقف کرد. یک کشیش داشت بیرون میومد. بورن اونو قبلاً دیده بود. نه در گذشته‌ی فراموش شده، بلکه اخیراً. نه به عنوان کشیش، بلکه به عنوان مردی با اسلحه. کی؟ کجا؟ وقتی قاتل به راست برگشت، آفتاب تو صورتش خورد. بورن یخ زد. پوستش تیره بود- تیره از زمان تولد. داشت به ایلیچ رامیرز سانچز نگاه می‌کرد. کارلوس.

بورن تفنگش رو از تو جیبش درآورد و به طرفش دوید، درحالیکه مردم رو از سر راهش کنار میزد، به یه مرد پیر خورد. پیرمرد از لباس‌های کثیفش یه اسلحه درآورد. بورن خودش رو از بالای یه ماشین انداخت تو خیابون، وقتی گلوله‌ها به فلزهای هر طرفش اصابت کردن. وقتی فریادها از مردم توی پیاده‌رو بلند شد، با سرعت از میان ترافیک به اون طرف خیابون رفت. پیرمرد توی جمعیت ناپدید شد.

کجا بود؟‌ کارلوس کجا بود؟‌ بورن، اونو پشت فرمون یه ماشین بزرگ و سیاه دید. دوید، ولی خیلی دیر شده بود. کارلوس با سرعت دور شد.

لاویر! حالا بورن دوید و برگشت به کلیسا، و رفت داخل. اطراف رو نگاه کرد، ولی نتونست اونو ببینه.

به یه کشیش دیگه که از در بغل میومد، گفت: “ببخشید، پدر، دو تا زن چند دقیقه قبل اومدن داخل. اونا رو دیدی؟”

“بله، زن جوون‌تر به پیرتر که رنگ پریده و ناراحت به نظر می‌رسید کمک کرد بره داخل اتاقک اعتراف.” اشاره کرد. “یک کشیش مهمان امروز اعترافات رو قبول می‌کنه- هر چند فکر کنم دیدم که رفت.”

“ممنونم، پدر. منتظرش می‌مونم.”

بورن منتظر موند تا اینکه کشیش به در کلیسا رفت تا ببینه چرا آمبولانس‌ها رسیدن بیرون. بعد به اتاقک اعتراف رفت و پرده‌ها رو کنار زد. همونطور که انتظار داشت، ژاکلین لاویر مرده بود. کنارش یک کیف شیک بود- مال اون نبود، و داخلش یک یادداشت بود که توضیح میداد چرا زن بیچاره و غمگین تصمیم گرفته بود زندگیش رو تموم کنه. تقاضای بخشش خدا رو کرده بود.

فهمید چرا کارلوس اونو کشته- نه به خاطر خیانت، بلکه به خاطر نافرمانی. جرمش رفتن به پارک مونکو بود.

بورن تصمیم گرفت که مکالمه‌ی بعدیش باید با یه پیک دیگه باشه، و مطمئن بود یه مرد از گذشته‌اش- اپراتور تلفن لس کلاسیکوس. ماری فهمیده بود که اسمش فیلیپ دانجو هست. یک تلفن عمومی پیدا کرد.

“دانجو؟”

“دلتا؟ به این فکر می‌کردم که کی… پاریس تام کوآن نیست، دلتا. حالا برای کارفرماهای متفاوت کار می‌کنیم.”

دلتا! اسم آورده شد. اسمی که هیچ معنایی براش نداشت، ولی در عین حال معنای زیادی هم داشت. بورن گفت: “ژاکلین لاویر مرده. کارلوس نیم ساعت قبل کشتش.”

دانجو جواب داد: “اون در هواپیماست. با برگرون.”

“اون مرده و تو بعدی هستی. اون خودش رو می‌کشت؟”

“نه.”

“به کلیسای نیلی سور سین زنگ بزن.”

بورن تلفن رو قطع کرد و یه تاکسی به یه تلفن عمومی دیگه گرفت.

“دانجو؟”

“پس یه زن خودش رو کشته. کی میگه واقعاً اونه؟”

“اونه. می‌خوام حرف بزنم.”

“حرفی در کار نیست، دلتا. ولی به خاطر خاطره‌ی تام کوآن برو!”

“اون به پارک مونکو رفت و به خاطر اون مرد. تو هم اونجا بودی. اون از تو استفاده می‌کنه تا منو تو تله بندازه، و بعد تو رو می‌کشه.” سکوتی طولانی بود. “من فقط اطلاعات می‌خوام، و بعد از پاریس میرم. یک ساعت بعد بیرون لوور می‌بینمت. افرادی تو رو زیر نظر گرفتن. بهشون بگو میای منو ببینی.”

“تو دیوونه‌ای! اونا می‌کشنت.”

“پس پول خوبی می‌گیری. یک ساعت، دانجو!”

قبل از اینکه بورن تلفن عمومی نزدیک لس کلاسیکوس رو ترک کنه، متوجه مردهای داخل ماشین سیاه شد که به وضوح دانجو رو زیر نظر گرفته بودن. وقتی دانجو از مغازه بیرون اومد، رفتارش نشون میداد که میدونه اونا اونجان.

یک تاکسی رسید و ماشین سیاه دنبالش رفت. بورن با یه تاکسی دیگه دنبالش رفت. وقتی به لوور رسید، ماشین خاکستری که لاویر و زن ویلیرز رو به کلیسا تعقیب کرده بود، رو دید.

دستور داد: “از کنار ماشین رد شو، ۳۰۰ فرانک.”

وقتی کنارش بودن، اسلحه‌اش رو بالا آورد و به پنجره عقب شلیک کرد. فریادهایی اومد و مردها خودشون رو انداختن روی زمین. دیدنش، هر چند همونطور که نقشه‌اش رو کشیده بود.

بورن سر راننده‌ی وحشت‌زده فریاد کشید: “از اینجا برو.” و وقتی تاکسی با سرعت از دروازه‌ها به لوور رد می‌شد، خودش رو انداخت بیرون.

بین دو تا ماشین پارک شده قایم شد، و ماشین خاکستری رو که تاکسی با سرعت رو دنبال می‌کرد، تماشا کرد.

ماشین سیاه! دید که دو تا مرد از ماشین پیاده شدن و به طرف فیلیپ دانجو، که روی پله‌ها ایستاده بود، رفتن. دوید تا اینکه فقط چند متر با دانجو فاصله داشتن.

فریاد کشید: “مدوسا!”

سر دانجو از تعجب بلند شد. راننده‌ی ماشین تفنگش رو به طرف بورن برگردوند، در حالی که مرد دیگه به دانجو نشانه رفته بود. بورن به یک طرف شیرجه زد و به مرد دوم شلیک کرد و بهش خورد. وقتی گلوله‌ها از کنارش رد شدن، به چپ کشید و دوباره شلیک کرد. راننده فریاد کشید.

تا این موقع، مردها، زن‌ها و بچه‌ها داشتن به هر جهتی می‌دویدن. بورن بلند شد. دانجو پشت یه بلوک سنگ خیلی بزرگ قایم شده بود، و بورن به طرفش دوید.

“دلتا! این آدم‌ کارلوس بود! اون می‌خواست منو بکشه!”

“می‌دونم. بیا بریم! سریع!” بعد از گوشه‌ی چشمش متوجه یه شخص تیره پوست دیگه با اسلحه شد. وقتی ۴ تا گلوله از کنارشون پرواز کردن، دانجو رو انداخت زمین. خودش بود!

درد به سرش برگشت، درهای ذهنش با ضربه باز شدن، بعد وقتی دنبال مرد می‌دوید، گلوله، بعد وقتی مرد شلیک کرد، دوباره شیرجه زد. بعد کارلوس با سرعت دور شد.

دقیقه‌ها بعد، بورن و دانجو در کافه‌ای در خیابان پشتی نشسته بودن.

دانجو گفت: “باید به آسیا برگردم. نمیتونم اینجا بمونم.”

بورن گفت: “درباره زن ویلیرز بهم بگو.”

“آنجلیکو؟ گمان میشه فرانسوی هست، ولی ونزوئلایی هست. اون دختر خاله‌ و معشوقه‌ی کارلوسه- احتمالاً تنها شخص دیگه‌ای که کارلوس بهش اهمیت میده. البته، ویلیرز هیچی نمیدونه.”

“حالا تردستون. چی می‌دونی؟”

“دلتا، وقتی دیدمت، کاملاً واضح بود که یه قرارداد خیلی گرون‌قیمت با آمریکایی‌ها بستی. ولی چی میتونم بهت بگم؟”

“لطفاً، بهم بگو تو، کارلوس چی میدونید.”

“تو قابیل شدی، با لیستی از قراردادها که هیچ وقت وجود نداشتن، تا کارلوس رو عصبانی کنی، بکشیش بیرون و بگیریش. تردستون ۷۱ سرّی‌ترین گروه دولت آمریکاست که توسط دیوید آبوت، همون مرد که مدوسا رو طراحی کرده بود، تشکیل شده.” نور و گرما در گوشه‌های تاریک ذهن بورن پخش می‌شد. “به من گفته شده بود که تو یک جاسوس آمریکایی هستی، ولی من می‌دونستم نیستی، و حتی اون پول هم دلیلش نبود. تو قابیل بودی، بنا به همون دلیلی که دلتا شده بودی، حالا هر چی که هست.”

بورن مصرانه پرسید: “چیز دیگه؟”

“دو تا چیز. اول، آمریکایی‌ها فکر میکنن تو حالا براشون کار نمی‌کنی، یا می‌خوان کارلوس اینطور فکر کنه.” سکوت- پیغام! اونا می‌خوان برگرده. “دوم، البته، اونا میدونن که اسمت جیمز بورن نیست.”

“چی؟”

“25 مارس دو روز دیگه است. کارلوس جسد تو رو اون روز می‌خواد- روزی که جیسون بورن رو در تام کوآن کشتی.”

متن انگلیسی فصل

Chapter nine

Trouble at Les Classiques

One telephone conversation with an assistant at Les Classiques was enough to give Marie all the names they needed. A satisfied customer, wanting to send gifts, could not be refused. A phone book then produced addresses.

Janine Dolbert was called at work and told to return home immediately. Bourne was outside her house, seized her by the arm, and walked with her.

“I work with a group of people,” he told her, as she tried to shake herself free, “who are planning a trap for one of your customers - a killer. He’s one of your most frequent customers, and we know that he’s one of eight men. We’ve planned a trap, and we’ll catch him in your store. Listen and watch. If you see me in the store again, tell me if you think you know who he is.”

He left her in shock and traveled quickly to another part of town. Claude Oreale was next to receive a message and to hurry home.

“We received a report from Zurich,” Bourne said, “and we want you to tell Jacqueline Lavier.” The man looked at him in disbelief. “Tell her that we can’t trust the phones. Carlos is right.”

“Carlos!” Oreale screamed. “What are you talking about?”

“They’re planning a trap for him. He must stay away. Tell her.” Bourne left the shocked young man for his third meeting, knowing that he had started a wave of fear and confusion in Les Classiques.

“Is this room 420?” said the voice on the line.

Villiers! “Yes,” said Marie. “I know who you are.”

“Tell our friend that my wife has been called to the phone six times in the last hour, and has now taken it into her room. I have picked up the phone a couple of times, then apologized for the interruption to her conversation, but she is, I think, becoming suspicious. I am beginning to sense violence in this house.”

“Remember your aim,” Marie told him. “Remember your son.”

“There is more. One of the voices, a male voice, was odd - half-whisper, half-command. It changed quickly when they realized that I was listening, but I am sure. It was the killer-pig, and he was instructing… my… wife!” His voice broke with emotion.

“Please try to stay strong,” Marie said. “It’s very important that no connection is made between you and our friend. It could cost you your life.”

“I think I have already lost it.”

“Vous etes soldat! Arretez!” Marie said sharply.

There was a silence. Then, “Thank you, my friend. You have reminded an old man of who he was - and must be again.”

It was dark when Bourne reached the apartment of Pierre Trignon, Les Classiques’s accountant.

“I’m from the tax office,” Bourne said. “I must instruct you not to leave Paris. My office will take your books when the store opens tomorrow.”

“What?” Trignon was shocked. “There is nothing wrong with my books - nothing! What are you looking for?”

“Payments that were paid to companies that don’t exist, and that were sent to a bank in Zurich.”

“But every payment is signed by Madame Lavier. I just follow her orders.”

“So who does she take orders from? Whose money was put into Les Classiques?”

“I don’t know. Madame Lavier has many rich friends.”

“Then it’s possible that you and Madame Lavier are being used,” Bourne said. “Money is going from the store to the Zurich account of an assassin called Carlos.” Trignon screamed. “You should talk to Madame Lavier and start preparing your defense.”

Bourne left.

Get Carlos. Trap Carlos. Find Treadstone. Find the meaning of a message. Find the sender. Find Jason Bourne.

When he returned to the hotel, he learned from Marie that the calls to Parc Monceau had stopped, and that a woman matching Jacqueline Lavier’s description had arrived at Villiers’s house to speak to his wife. A gray Citroen was parked outside.

Bourne raced out of the hotel again, to Parc Monceau. There was no sign of the Citroen, but Villiers was standing on the doorstep.

“They left five minutes ago in a taxi,” the general said. “My wife said that her friend wanted to see a priest at a church in Neuilly-sur-Seine. Two men followed them in the Citroen.”

Bourne ran for a taxi and made his way to the church, arriving as Villiers’s wife and Jacqueline Lavier were walking up the path. The Citroen was parked, but neither man got out. Bourne left his taxi and watched from across the street.

Minutes later, Villiers’s wife hurried out of the church, carrying a white bag, and climbed into the back seat of the Citroen, which drove away. A white bag! Jacqueline Lavier’s bag! Bourne started to move toward the church, then stopped. A trap? If Lavier was followed, he might be, too.

He looked around, but saw nothing suspicious, so continued toward the church. He stopped. A priest was coming out. Bourne had seen him before. Not in a forgotten past, but recently. Not as a priest, but as a man with a gun. Who? Where? As the killer turned right, the sun touched his face. Bourne froze. His skin was dark - dark by birth. He was looking at Ilich Ramirez Sanchez. Carlos.

Bourne took his gun from his pocket and ran toward him, pushing people out of the way, knocking against an old man. From his dirty clothes, the old man pulled a gun. Bourne threw himself into the street, over a car, as shots hit metal on each side of him. As screams came from people on the sidewalk, he raced through the traffic to the other side of the street. The old man disappeared into the crowd.

Where was he? Where was Carlos? Bourne saw him at the wheel of a large, black car. He ran, but was too late. Carlos sped away.

Lavier! Now Bourne ran back to the church, and then inside. He looked around but could not see her.

“Excuse me, Father,” he said to another priest, who was coming from a side room. “Two women came in a few minutes ago. Did you see them?”

“Yes, the younger woman helped the older one, who looked pale and sad, into that confession booth.” He pointed. “A visiting priest is taking confessions today - although I thought I saw him leave.”

“Thank you, Father. I’ll wait for her.”

Bourne waited until the priest had gone to the door of the church to see why ambulances were arriving outside. Then he went to the confession booth and pulled back the curtain. As he expected, Jacqueline Lavier was dead. Beside her was a fashionable bag - not hers - and in it was a note explaining why the poor, unhappy woman had decided to end her life. She asked for God’s forgiveness.

He understood why Carlos had killed her - not for disloyalty, but for disobedience. Her crime was her visit to Parc Monceau.

Bourne decided that his next conversation should be with another messenger and a man, he was sure, from his past - Les Classiques’s switchboard operator. Marie had learned that his name was Philippe d’Anjou. He found a payphone.

“D’Anjou?”

“Delta? I wondered when… Paris is not Tam Quan, Delta. We work for different employers now.”

Delta! The name had been spoken. The name that meant nothing to him, but also everything. “Jacqueline Lavier is dead,” Bourne said. “Carlos killed her half an hour ago.”

“She’s on a plane,” d’Anjou replied, “with Bergeron.”

“She’s dead and you’re next. Would she kill herself?”

“No.”

“Call the church in Neuilly-sur-Seine.”

Bourne ended the call and took a taxi to a different payphone.

“D’Anjou?”

“So a woman killed herself. Who says it is really her?”

“It’s her. I want to talk.”

“No talking, Delta. But, in memory of Tam Quan - leave!”

“She went to Parc Monceau and she died for it. You’ve been there, too. He’ll use you to trap me, and then he’ll kill you.” There was a long silence. “I only want information, and then I’ll leave Paris. I’ll see you in an hour outside the Louvre. There are men watching you. Tell them you’re meeting me.”

“You’re mad! They’ll kill you.”

“Then you’ll be well paid. An hour, d’Anjou!”

Before he left the payphone near Les Classiques, Bourne noted the men in a black car who were clearly watching d’Anjou. When d’Anjou left the store, his behavior showed that he knew they were there.

A taxi arrived and the black car followed. Bourne followed in another taxi. When he arrived at the Louvre, he saw the gray car that had followed Lavier and Villiers’s wife to the church.

“Drive past that car. Three hundred francs,” he ordered.

When they were beside it, he lifted his gun and fired at the back window. There were screams and the men threw themselves to the floor. They had seen him, though, as he had planned.

“Get out of here,” Bourne shouted at the terrified driver, and as the taxi raced past the gates to the Louvre, he threw himself out.

He hid between two parked cars and watched the gray car following the speeding taxi.

The black car! He saw two men leaving the car and walking toward Philippe d’Anjou, who was standing on the steps. He ran until they were only a few meters from d’Anjou.

“Medusa!” he shouted.

D’Anjou’s head came up in shock. The driver of the car turned his gun on Bourne, while the other man’s was pointing at d’Anjou. Bourne dived to one side and fired at the second man, hitting him. He moved to the left as shots passed him, and fired again. The driver screamed.

By this time men, women, and children were running in all directions. Bourne stood up. D’Anjou was hiding behind a great block of stone, and Bourne ran to him.

“Delta! It was Carlos’s man. He was going to kill me!”

“I know. Let’s go! Quickly!” Then he noticed, out of the corner of his eye, another, dark-skinned figure with a gun. He pushed d’Anjou down as four shots flew past them. It was him!

The pain returned to his head, the doors of his mind crashed open, then shut, as he ran after the man, then dived again as the man fired. Then Carlos raced away.

Minutes later, Bourne and d’Anjou sat in a back street cafe.

“I shall return to Asia,” d Anjou said. “I can’t stay here.”

“Tell me about Villiers’s wife,” Bourne said.

“Angelique? She is thought to be French, but she is Venezuelan. She is Carlos’s cousin, and his lover - probably the only other person that he cares about. Villiers, of course, knows nothing.”

“Now Treadstone. What do you know?”

“When I saw you, Delta, it seemed clear that you had made a very expensive agreement with the Americans. But what can I tell you?”

“Please. Just tell me what you - what Carlos knows.”

“You became Cain, with a list of contracts that never existed, to make Carlos angry, bring him out, and catch him. Treadstone Seventy-one is the American government’s most secretive group, formed by David Abbott, the same man who planned Medusa.” Light and warmth were spreading into the dark corners of Bourne’s mind. “I was told you were an American spy, but I knew you weren’t - and that money wasn’t the reason either. You are Cain for the same reason that you became Delta, whatever that is.”

“Anything else?” asked Bourne urgently.

“Two things. First, the Americans think you are not working for them now - or they want Carlos to think that.” The silence - the message! They wanted him to return. “Second, they know, of course, that your name isn’t Jason Bourne.”

“What?”

“March 25 is two days away. Carlos wants your corpse on that day - the day you killed Jason Bourne at Tam Quan.”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.