پیغام‌ها

مجموعه: جیسون بورن / کتاب: هویت بورن / فصل 6

پیغام‌ها

توضیح مختصر

بورن از ژاکلین لاویر اطلاعات زیادی درباره‌ی خودش گرفت. روزنامه‌ها ماری رو مسئول قتل‌ها و دزدی از بانک زوریخ معرفی کردن.

  • زمان مطالعه 15 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

پیغام‌ها

رنه برگرون تلفن روی میزش رو انداخت زمین. “ما هر کافه، رستوران یا باری که قبلاً می‌رفت رو امتحان کردیم!”

اپراتور تلفن گفت: “و هیچ هتلی در پاریس اسم اونو نمی‌شناسه. حالا بیش از دو ساعته.”

برگرون گفت: “نمی‌تونه چیز زیادی بهش بگه. اون کمتر از ما می‌دونه.”

“به اندازه‌ی کافی می‌دونه- به پارک مونکو زنگ زده و می‌دونه چرا.”

“دوباره بهم بگو. چرا انقدر مطمئنی که اون بورنه؟”

“اونو نمی‌دونم. گفتم قابیله.”

“بورن همون قابیله. از اوراق مدوسا اینو فهمیدیم.”

“پس اون بورنه، ولی در ویتنام از اون اسم استفاده نمی‌کرد. البته، مردای زیادی پیشینه‌ی جرم داشتن، بنابراین هویتشون مخفی بود. می‌دونم اونه. در عملیاتی بودم که اون فرماندهی می‌کرد، و هیچوقت فراموشش نمی‌کنم.”

“بگو بهم.”

“به منطقه‌ای به اسم تام کوآن رفتیم تا یک زندانی آمریکایی به اسم وب رو نجات بدیم. سر راهمون، دو تا از اعضای تیم ناپدید شدن- فکر کردیم، یا گم شدن یا کشته شدن. بعد، تیراندازی دشمن، دو روز و دو شب محاصرمون کرد. از کجا می‌دونستن ما اونجاییم؟ شب، قابیل تنها رفت بیرون تا در تاریکی بکشه، تا بتونیم نزدیک‌تر بریم. فکر کردم دیوونه است. شب سوم، مَرده، وب رو پیدا کردیم، که به زور زنده بود. همچنین دو تا اعضای گمشده‌ی تیممون رو هم پیدا کردیم. ویتنامی‌ها بهشون پول داده بودن. قابیل از سرشون شلیک کرد، بعد چهار تای ما، و وب رو برداشت- بقیه کشته شده بودن- اون بیرون. اون خونسردترین و خطرناک‌ترین مردی بود که تو عمرم دیده بودم. همه دشمنش بودن، حتی رهبران خودش، و اون هیچ اهمیتی به هیچ کدوم از طرف‌های جنگ نمیداد. ولی پولش عالی بود، و فرصت‌های زیادی برامون بود تا پول در بیاریم.”

“پس از اسم بورن استفاده نمی‌کرد؟ اسمش چی بود؟”

“ما از اسم‌های واقعی استفاده نمی‌کردیم. برای من، اون دلتا بود.”

“و بعد تبدیل به قابیل شد… و حالا می‌خواد جای کارلوس رو بگیره. مردم همه جای اروپا می‌دونن. میشه استخدامش کرد؛ میشه قرارداد بست؛ قیمتش پایین‌تر از کارلوسه. ولی پیداش می‌کنیم. اون پیدامون کرده. و بعد کارلوس اونو می‌کشه.”

“فکر می‌کنم باید درباره‌ی دستورالعمل‌های مخصوص از زوریخ صحبت کنیم.” وقتی در رستورانی با فاصله‌ی بیست کیلومتری از پاریس نشستن، بورن به ژاکلین لاویر گفت.

داد زد: “خدای من….!” مجبور بود محکم دستش رو بگیره تا نذاره از سر میز بره. “چرا حدس نزدم؟ کی هستی؟”

بورن گفت: “اسمم مهم نیست. ولی اون نیستم. ما هم دنبالشیم.”

“ما، کیه؟”

“یک شرکت که پولش رو می‌خواد. پول خیلی زیاد. دست اونه.”

“پس به دستش نیاورده؟”

بورن با احتیاط گفت: “یک عدم توافق وجود داره. ولی شما چرا می‌خواینش؟ چرا شماره تلفن مغازه‌ی لباس پاریس در دستورالعمل مخصوص در زوریخه؟”

ژاکلین لاویر گفت: “من هیچی نمیگم. از پاریس خارج شو. اشتباه کردی.”

“اشتباه؟ اون ازمون دزدیده.”

“انتخاب شما اشتباه بود. مرد اشتباهی رو انتخاب کردید.”

بورن گفت: “اون میلیون‌ها ازمون گرفته. ولی شما صاحبش نمیشید. ازتون می‌خوام ازش دور بمونید، همه‌ی شما، وگرنه اطلاعات درباره‌ی زوریخ، بانک اینجا در فرانسه، لس کلاسیکوس- همه چی رو به پلیس منتقل می‌کنیم. و تعقیب بزرگ جنایتکاران رو شروع می‌کنیم. ما دوستانی در موقعیت‌های خیلی مهم داریم و اول اطلاعات رو دریافت می‌کنیم. می‌گیریمش.”

“نمی‌گیرید. دوباره ناپدید میشه! یه بار فرار کرده، دو بار، ولی حالا ما می‌گیریمش. برای بار سوم فرار نمی‌کنه.”

“ما نمی‌خوایم شما بگیریدش. بنابراین جستوجوتون رو امشب متوقف کنید.”

“نمی‌تونی با من اینطور صحبت کنی! فکر می‌کنی کی هستی؟‌” بورن مکث کرد، بعد حمله کرد. “یک گروه از افراد که کارلوس شما رو زیاد دوست ندارن.”

چشم‌های زنه لاویر کاملاً باز شد. زمزمه کرد: “تو می‌دونی، و فکر می‌کنی می‌تونی کارلوس رو شکست بدی؟ تو دیوونه‌ای. اون همه جا آدم داره. اونا تو رو تو خیابون می‌کشن.”

بورن بهش یادآوری کرد: “تو فراموش کردی، که هیچ کس نمی‌دونه من کیم. فقط تو، و تو هم به هیچکس نمیگی.” چشم‌های مادام لاویر اطلاعش از اینکه داشت برای جونش می‌جنگید رو نشون میدادن. گفت: “می‌تونم پیغامت رو برسونم. دیگه چی می‌خوای؟”

“چرا کارلوس بورن رو می‌خواد؟”

زن به نظر شوکه می‌رسید. “می‌تونی اینو بپرسی؟ اون قابیله، اینو می‌دونی. اون انتخاب شما بود، اشتباهتون.” قایبل. بورن صدای رعد کرکننده رو تو گوشش شنید، و تو سرش احساس درد کرد. تاریکی دوباره اونجا بود. قابیل… دلتا! “شما به کارلوس اهانت کردید و حالا هم دوباره دارید این کارو می‌کنید.”

بهم بگو. همه چی رو بهم بگو. در آخر، فقط آغازمه. باید بدونمش.

“ولی چرا کارلوس انقدر از دست بورن عصبانیه؟ فرض کن من هیچی نمی‌دونم، و برام توضیح بده.”

“شما به قاتل اشتباه پول دادید. برای اینکه قابیل سعی کرد جاشو بگیره. کارلوس تا آخر دنیا دنبالش می‌کنه و می‌کشدش. بذارید قابیل رو بگیره و ممکنه- فقط ممکنه- قرارداد شما رو قبول کنه. اونی که به قابیل داده بودید. اون قراردادهایی داره که قابیل هیچوقت نمی‌تونه داشته باشه- اطلاعاتی که همیشه درستن، از بالاترین جاها.”

بورن که سعی می‌کرد خودش رو کنترل کنه، گفت: “اون کارلوسه. دیگه چی درباره‌ی قابیل می‌دونی؟ از کجا اومده؟”

“البته، آسیای جنوب شرقی. از مدوسای آمریکا…” مدوسا! تاریکی، نورهای ناگهانی، درد. دلتا تبدیل به قابیل میشه! “قابیل آمریکاییه- یک تعیین هویت مثبت داریم که از واشنگتن خریدیم. روش‌های کارلوس رو بررسی کرده و کپی‌شون می‌کنه. اون یک ماشین آموزش دیده و ماهر برای مدوساست. قبل از اون- هیچی نمی‌دونیم. تمام سوابق نابود شدن.

بورن یک سؤال نهایی داشت. پرسید: “در مارسلیس چه اتفاقی افتاد؟”

“للند؟ قرارداد توسط کارلوس قبول شده بود.”

“ولی آدمای زیادی فکر می‌کنن قابیل مسئولش بوده.”

“دروغ! توهین نهایی. این چیزی بود که قابیل می‌خواست مردم فکر کنن. رفت اونجا تا کار رو قبل از اینکه کارلوس بتونه، انجام بده. بعد گفته شد که کشته شده- از خیابونی در شهر به قایق ماهیگیری برده شده و بعد تو آب انداخته شده. البته، حقیقت نداره. حالا نیاز دارم از دستشویی استفاده کنم. می‌تونی بیرون در بایستی.”

ژاکلین لاویر ده دقیقه در دستشویی بود، قبل از اینکه درد سر بورن بهش اجازه داد توجه کنه. یهو یک نور کورش کرد، و وقتی تونست دوباره ببینه، یک زن با دوربین تو دست‌هاش، روبروش ایستاده بود.

با یک لبخند گفت: “دوست دخترت رو تو دستشویی دیدم. ازم خواست این یادداشت رو بهت بدم.” با سرعت دور شد.

… ممکنه کسی که میگی هستم باشی، ولی ممکنه نباشی. عکس در راهش به پاریس هست. اگه توافقمون سر جاشه، جایی برای نگرانی نیست. دوباره حرف می‌زنیم….

با سرعت رفت بیرون. “تاکسی! تاکسی!”

بورن در تاکسی تصمیم خیلی سختی گرفت. اون به گشتن به دنبال هویتش ادامه میداد، ولی به تنهایی ادامه میداد. ماری رو خیلی زیادتر از اونی دوست داشت تا ازش بخواد زندگیش رو با یه قاتل سپری کنه. براش یه یادداشت می‌نوشت و راهی برای ناپدید شدن پیدا می‌کرد.

وقتی به هتل رسید، بغلش کرد و انگشتاش رو تو موهای قرمز تیره‌اش گردوند. درباره‌ی وقایع لس کلاسیکوس بهش دروغ گفت و فقط گفت مکان شبیه یه سرویس پاسخگویی به نظر می‌رسید و ترتیبی داده که مرد سر جعبه تلفن رو اون شب دیرتر ببینه.

پرسید: “پولو کجا گذاشتی؟”

“در هتل موریس. اونجا یه اتاق گرفتم.”

“بیا برش داریم و بعد شام بخوریم.”

وقتی ماری دستشویی بود، بورن یک یادداشت سریع نوشت:

به کانادا برگرد و هیچی نگو. می‌دونم کجا پیدات کنم.

وقتی از اتاق بیرون رفتن، یادداشت رو روی میز گذاشت. خیلی دوستت دارم. ولی نمی‌تونی با من بمیری. نباید بمیری. من قابیلم.

کیف چرمی رو برداشتن بعد تو خیابون منتظر تاکسی ایستادن. بورن به ماری نگاه کرد. به چیزی خیره شده بود- با ناباوری، با وحشت. بدون اخطار، جیغ کشید. بورن اطراف رو نگاه کرد و سعی کرد دلیلش رو پیدا کنه و بعد دکه‌ی روزنامه رو دید. متوجه شد که حالا نمی‌تونه ترکش کنه- هنوز نه.

روی صفحه‌ی اول روزنامه نوشته بود:

زن برای قتل‌های زوریخ جستجو میشه

باور بر اینه که مضنون میلیون‌ها دزدیده

زیر کلمات، عکس ماری سنت جیکوس بود.

بورن چند تا سکه تو جیبش پیدا کرد، داد به روزنامه فروش، دو تا روزنامه گرفت، و ماری رو کشید کنار.

تو هتل، برای ماری یه نوشیدنی ریخت. شنید که ماری زد زیر گریه، تند برگشت، ولی خیلی دیر شده بود. یادداشت رو تو دستش گرفته بود. “داشتی می‌رفتی! خدای من، داشتی منو ترک می‌کردی!”

“حالا نه. گوش کن. حالا از پیشت نمیرم!”

“چرا، جیسون، چرا؟”

“بعداً. فقط بغلم کن. بذار بغلت کنم.”

چند دقیقه سپری شد و ماری آروم‌تر شد.

پرسید: “چرا این کارو کردی؟”

“برای محافظت از تو. توضیح میدم. ولی اول، بیا در این باره حرف بزنیم.” به روزنامه اشاره کرد. وقتی داشتن روایت رو می‌خوندن، بورن دست کارلوس رو پشت این ماجرا دید. ماری راهی برای رسیدن به قابیل بود.

گزارش در حقیقت دو تا روایت بود. بخش اول، کارمند دولت کانادا رو در محل وقوع سه تا قتل جای داده بود. نوشته بود، اثر انگشت‌ها پیدا و کنترل شدن. بخش دوم از حقیقت به تخیل رفته بود:‌ باور بر این بود که میلیون‌ها دلار توسط زن کانادایی و یک مرد آمریکایی، از یک حساب با شماره‌ی مخفی در بانک گمینشفت که متعلق به یک شرکت آمریکایی به اسم تردستون هفتاد و یک بود، دزدیده شده بود. کدهای بانک با استفاده از عملیات ماهرانه کامپیوتری و اطلاعات مفصل از کارهای بانکداری سوئیس شکسته شده بود. یک مسئول بانک، هِر آپفل، موافقت کرده که جرم انجام شده ولی قادر به دادن اطلاعات بیشتر نبوده.

ماری گذاشت روزنامه‌اش بیفته زمین.

بورن گفت: “دروغ، کارلوس تو رو پیدا کنه، منو پیدا کرده. متأسفم.”

ماری گفت: “ولی خیلیش درسته. گمینشفت، تردستون، آپفل. بانکدارهای سوئیسی حرف نمی‌زنن. به آپفل توسط شخصی قدرتمند دستور داده شده حرف بزنه. چرا؟ چرا بانک بخشی از داستان شده؟ این یه داستان نیست- دو تاست. داستان دوم به اولی اضافه شده. یه نفر سعی می‌کنه یه پیامی برامون بفرسته.”

متن انگلیسی فصل

Chapter six

Messages

Rene Bergeron threw down the telephone on his desk. “We’ve tried every cafe, restaurant, and bar that she’s ever been to!”

“And no hotel in Paris recognizes his name,” said the switchboard operator. “It’s been more than two hours now.”

“She can’t tell him much,” Bergeron said. “She knows less than we do.”

“She knows enough - she has called Parc Monceau, and she knows why.”

“Tell me again - why are you so sure he’s Bourne?”

“I don’t know that. I said he’s Cain.”

“Bourne is Cain. We found him through the Medusa papers.”

“Then he’s Bourne, but he didn’t use that name in Vietnam. Of course, many men had criminal records, so their identities were hidden. I know it’s him. I was on an operation that he commanded, and I’ll never forget it.”

“Tell me.”

“We went into an area called Tam Quan to save an American prisoner called Webb. On our way there, two members of the team disappeared - lost or killed, we thought. Then enemy gunfire surrounded us for two days and two nights. How did they know we were there? At night Cain went out alone to kill in the darkness, so we could move closer. I thought he was mad. On the third night we found the man, Webb, only just alive. We also found the two missing members of our team. They had been paid by the Vietnamese. Cain shot them in the head, then he got four of us and Webb - the others were killed - out of there. He was the coldest, most dangerous man I ever saw. Everyone was his enemy, even his own leaders, and he didn’t care about either side in the war. But the pay was excellent, and there were many opportunities for us to make money.”

“So he didn’t use the name Bourne? What was his name?”

“We didn’t use real names. To me, he was Delta.”

“And then he became Cain… And now he wants to take Carlos’s place. All over Europe, people know. He can be hired; contracts can be made; his price is lower than Carlos’s. But we’ll find him. He found us. And then Carlos will kill him.”

“I think we should talk about special instructions from Zurich,” Bourne told Jacqueline Lavier as they sat in a restaurant twenty kilometers from Paris.

“My God…!” she cried. He had to hold her hand tightly to stop her leaving the table. “Why didn’t I guess? Who are you?”

“My name isn’t important,” Bourne said, “but I’m not him. We’re looking for him, too.”

“Who is ‘we’?”

“A company that wants its money. A lot of money. He has it.”

“So he didn’t earn it?”

“There’s a disagreement,” Bourne said carefully. “But why do you want him? Why is the telephone number of a Paris clothes store on special instructions in Zurich?”

“I am saying nothing,” Jacqueline Lavier said. “Get out of Paris. You made the mistake.”

“Mistake? He stole from us.”

“Your choice was the mistake. You chose the wrong man.”

“He took millions from us,” Bourne said, “But you’re not going to have it. I want you to stay away from him, all of you, or we’ll pass information to the police about Zurich, the bank here in Paris, Les Classiques, everything - and start a big manhunt. We have friends in very important positions and we’ll have the information first. We’ll catch him.”

“You won’t. He’ll disappear again! He’s escaped once, twice, but we’ll get him now. He won’t escape a third time.”

“We don’t want you to have him. So stop your hunt tonight.”

“You can’t talk to me like that! Who do you think you are?” Bourne paused, then attacked. “A group of people who don’t much like your Carlos.”

The Lavier woman’s eyes opened wide. “You do know,” she whispered. “And you think you can beat Carlos? You’re mad. He has men everywhere. They will kill you in the street.”

“You forget,” Bourne reminded her, “that no one knows who I am. Only you, and you aren’t going to tell anyone.” Madame Lavier’s eyes showed her knowledge that she was now fighting for her life. “I can carry your message,” she said. “What more do you want?”

“Why does Carlos want Bourne?”

The woman looked shocked. “You can ask that? He’s Cain - you know that. He was your choice, your mistake.” Cain. Bourne heard deafening thunder in his ears, felt pain in his head. The darkness was there again. Cain… Delta! “You insulted Carlos, and you are doing it again now.”

Tell me. Tell me everything. At the end, there is only my beginning. I must know it.

“But why is Carlos so angry with Bourne? Pretend that I know nothing, and explain it to me.”

“You paid the wrong… assassin. Because Cain has tried to take his place, Carlos will follow him to the ends of the earth and kill him. Let him have Cain and it is possible - only possible - that he might take your contract, the one that you gave to Cain. He has the contacts that Cain can never have - information that is always correct, from the highest places.”

“That’s Carlos,” Bourne said, trying to control himself. “What else do you know about Cain? Where did he come from?”

“South-east Asia, of course. From the American Medusa…” Medusa! The darkness, the sudden lights, the pain. Delta becomes Cain! “Cain is American - we have a positive identification, bought in Washington. He has studied Carlos’s methods and he copies them. He is very skilled, a machine trained for Medusa. Before that, we know nothing. All records have been destroyed.”

Bourne had one final question. “What happened in Marseilles?” he asked.

“Leland? The contract was accepted by Carlos.”

“But many people think that Cain was responsible.”

“Lies! The final insult. It was what Cain wanted people to think. He went there to do the job before Carlos could. Then it was said that he had been killed - taken from a city street to a fishing boat and later thrown into the water. Not true, of course. Now I need to use the ladies’ room. You can stand outside the door.”

Jacqueline Lavier was in the restroom for ten minutes before the pain in Bourne’s head allowed him to notice. A light suddenly blinded him, and when he could see again a woman was standing in front of him with a camera in her hands.

“I met your girlfriend in the restroom,” she said with a smile. “She asked me to give you this note.” She walked quickly away.

…You may be what you say you are, but you may not. The photo is on its way to Paris. If we have our agreement, that need not worry you. We will talk again….

He raced outside. “Taxi! Taxi!”

In the taxi, Bourne made a difficult decision. He would continue his search for his identity, but he would continue alone. He loved Marie too much to ask her to spend her life with an assassin. He would write her a note and find a way to disappear.

When he reached the hotel, he held her, running his fingers through her dark red hair. He lied to her about events at Les Classiques and said only that the store did seem to be an answering service and that he had arranged to meet the man at the switchboard later that night.

“Where did you leave the money?” he asked.

“At the Meurice Hotel. I took a room there.”

“Let’s collect it and then have some dinner.”

As Marie used the bathroom, he wrote a quick note:

Go back to Canada and say nothing. I know where to find you.

He put the note on the table as they left the room. I love you so much. But you cannot die with me. You must not. I am Cain.

They collected the leather case and then stood in the street waiting for a taxi. Bourne looked at Marie. She was staring at something - in disbelief, in terror. Without warning, she screamed. He looked around, trying to find the reason, and then he saw the newspaper stand. He realized that he could not leave her now - not yet.

The front page of the newspaper read:

Woman hunted for Zurich killings

Suspect believed to have stolen millions

Under the words was a picture of Marie St. Jacques.

Bourne found some coins in his pocket, passed them to the newspaper-seller, took two papers, and pulled Marie away.

Back in the hotel, he poured Marie a drink. He heard her cry out, turned quickly, but was too late. She had the note in her hand. “You were leaving! My God, you were leaving me!”

“Not now. Listen to me. I won’t leave you now!”

“Why, Jason? Why?”

“Later. Just hold me. Let me hold you.”

The minutes passed and Marie became calmer.

“Why did you do it?” she asked.

“To protect you. I’ll explain. But first, let’s talk about this.” He pointed to the newspapers. As they read the story, Bourne saw the hand of Carlos behind it. Marie was a way of reaching Cain.

The report was in fact two stories. The first part placed the Canadian government employee at the scene of three murders. Fingerprints had, it said, been found and checked. The second part moved away from fact to fiction: Millions of dollars had, it was believed, been stolen by the Canadian woman and an American man from a secret numbered account at the Gemeinschaft Bank belonging to an American company called Treadstone Seventy-one. Bank codes had been broken using highly-skilled computer work and detailed knowledge of Swiss banking practices. A bank official, Herr Apfel, had agreed that a crime had been committed, but was unable to give any more information.

Marie let her copy of the newspaper drop to the floor.

“Lies,” Bourne said. “Find you, and Carlos finds me. I’m sorry.”

“But so much is true,” Marie said. “The Gemeinschaft, Treadstone, Apfel. Swiss bankers don’t talk. Apfel was ordered to talk, by someone very powerful. Why? Why was the bank made part of the story? This isn’t one story - it’s two. The second story was added to the first. Someone is trying to send us a message.”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.