تولدی دوباره

مجموعه: جیسون بورن / کتاب: هویت بورن / فصل 11

تولدی دوباره

توضیح مختصر

افراد تردستون باور می‌کنن که بورن دچار فراموشی شده بود و به ماری توضیح میدن که در حقیقت کی بوده. در نبرد مسلحانه‌ای که در تردستون با کارلوس داشت، بورن نتونست کارلوس رو بکشه و کارلوس فرار کرد.

  • زمان مطالعه 14 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل یازدهم

تولدی دوباره

ساعت ۸:۴۵ صبح، تاکسی به آرومی در طول خیابان هفتاد و یک حرکت کرد. بورن همه چیز رو شناخت. به آندره ویلیرز فکر کرد. بورن، هر چیزی که از زمانی که حافظه‌اش شروع به بازگشت کرده بود، می‌تونست به خاطر بیاره رو نوشته بود و صفحه‌ها به پارک مونکو ارسال کرده بود. از اطلاعات به شکل خردمندانه‌ای استفاده می‌شد، و این آگاهی بهش آزادی می‌داد. وقتی صفحات به پاریس می‌رسیدن، اون یا کارلوس مرده بودن.

خونه اونجا بود و احساس بازگشت کرد. اتاق تاریک، سؤالات- سؤالات بی‌پایان رو به خاطر آورد: کی هست؟ سریع. خیلی دیر کردی. این خیابون کجاست؟ با کی دیدار کردی؟

از کدوم یکی از روش‌های قتل استفاده می‌کنی؟ نه! ممکنه دلتا این کار رو بکنه، ولی نه قابیل. تو فقط اون چیزی هستی، که اینجا بهش تبدیل شدی. به کارلوس نوشته بود به خاطر اسناد مخفی که حفاظت نهاییش بودن، داره به اینجا برمیگرده. حالا می‌فهمید منظورش چی بود. هویتش داخل این خونه بود. حتی اگه کارلوس دنبالش میومد یا نمیومد، باید پیداش می‌کرد.

یک کامیون حمل بار، بیرون خونه متوقف شد. مردهایی ازش بیرون اومدن و در جلو باز بود. خونه در حال پاکسازی بود! باید به کونکلین دسترسی پیدا می‌کرد. مردها باید کارشون رو متوقف می‌کردن. قاتل ممکن بود شب بیاد.

راننده تاکسی صحبت کرد و بورن خم شد جلو تا گوش بده. وقتی این کار رو کرد، یک گلوله از کنار گوشش رد شد و از سر راننده خورد. بورن پرید بیرون و افتاد روی زمین. کارلوس اونجا بود، کنار درهای تردستون! اونو برگردونده بود. به یه کافه دوید، و یه تلفن خواست و به سی‌آی‌اِی زنگ زد. بهش گفته شد که کونکلین رفته. انتظار نمیره تا انتهای هفته برگرده.

وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا، یک مرد خیلی عصبانی بود. از ژنرال کرافورد خواستار توضیحی درباره‌ی تماس تلفنی طولانی که از سفارتخانه آمریکا در پاریس شده بود، شد.

یک زن کانادایی به سفارتخانه رسیده بود، و درباره‌ی بورن، دلتا، مدوسا، قابیل، کارلوس و تردستون حرف زده بود. درباره دروغ‌های آمریکایی‌ها به دولت‌های خارجی و روزنامه‌های اروپایی بدون اطلاع وزارت امور خارجه. گفته که یک دوست که شخص مهمی در سیاست فرانسه هست، پیشنهاد داده که این تنها راه نجات زندگی بورن هست.

وزیر با عصبانیت به کرافورد توضیح داد: “من به نوار داستانش ده بار گوش دادم و باورش کردم. اون فراموشی داره. یک مرد که شش ماه سعی کرده بفهمه کی هست. ما میدونیم سعی کرده به شما بگه. و حالا داره کارلوس رو برامون میاره، مگر اینکه شما اول بکشیدش.”

کرافورد ساکت بود. ممکن بود حقیقت داشته باشه؟ بالاخره گفت: “پس زن تنها امید ماست. میدونیم که قابیل در عوض کردن ظاهرش ماهره، ولی ممکنه زنه بشناستش. می‌دونم این عملیات کجا اتفاق می‌افته، و امروز خواهد بود.”

“خوشبختانه برای شما، زن اینجاست. ما با پرواز آوردیمش. ولی کجا- و چرا امروز؟”

“در تردستون- جای دیگه‌ای نمیره. و امروز، برای اینکه تاریخ مرگ خودش هست.”

وقتی کرافورد و ماری، به خیابان ۷۱ رسیدن، فهمیدن که کونکلین از قبل اونجا بود. ماری در ماشین دولت کمی دورتر از خونه‌ی تردستون نشست، وقتی افراد رفتن داخل ملک همسایه.

کونکلین در قبال عصبانیت کرافورد گفت: “اون داره دروغ میگه.” “اشتباه می‌کنی و این رو هم میدونی. اون اینجاست و این اثباتش میکنه.”

“شاید، شاید،” کونکلین چشم‌هاش رو بست. “ولی خیلی دیره. من افراد مسلحی برای کشتن قابیل استخدام کردم و نمی‌تونم جلوشون رو بگیرم.”

کرافورد فریاد کشید: “یا مسیح! حداقل این شرکت حمل بار رو بفرست بره.”

“سعی کردم. من نیاوردمشون اینجا.” تلفن رو برداشت. “کی کاغذهای اسباب‌کشی خیابان ۷۱ رو امضا کرده؟” صورتش سفید شد و به طرف کرافورد برگشت. “یه مرد که دو هفته قبل از شغلش جدا شده.”

در خیابان پایین، ماری بدون اینکه یک مرد رو در لباس‌های کهنه بشناسه، تماشا کرد که پتوهایی حمل می‌کرد و به طرف خونه رفت.

بورن به دو تا مرد در حال حرکت که جعبه‌هایی به کامیون حمل می‌کردن، گفت: “به من گفته شده کمک بیشتری نیاز دارید. پتو آوردم.”

بهش گفته شد: “از اون بالا با اون مردهای جدید شروع کن.” بورن به طبقه دوم رفت. کدوم اتاق؟ خاطرات برگشتن. آه، خدا، به درد آورد! در رو باز کرد. تاریکی، ولی نه کاملاً. یک صدای خفیف. برگشت، وحشت‌زده از حیله‌هایی که در ذهنش بازی می‌شدن. ولی این یه حیله نبود! چاقو رو دید.

دست! پوست! چشم‌های مشکی… کارلوس!

وقتی چاقو چونه‌اش رو برید، سرش رو کشید عقب. پاش مهاجمش رو از زانو گرفت. دوباره چاقو به طرفش اومد ولی بورن مانع بازو شد و به طرف بالا فشار داد. چاقو افتاد روی زمین و بورن دستش رو به طرف اسلحه‌اش برد. پنجه‌ی فلزی کفش با دستش تماس برقرار کرد. خورد به دیوار و دست مهاجمش رو محکم گرفت و وقتی می‌افتاد، مچ کارلوس رو شکست.

یک فریاد اتاق رو پر کرد و بعد یک گلوله خورد از بالای سینه بورن. وقتی گلوله‌های بیشتری وحشیانه شلیک می‌شدن، پرید بالا روی قاتل. بعد شنید که در محکم بسته شد و گام‌هایی دویدن توی راهرو.

گلوله‌ها از هر دو طرف در رد شدن و بعد گام‌ها دویدن طبقه پایین. فریادها، و تیراندازی‌های بیشتر. کارلوس کامیون حمل بار رو سازمان داده بود! بعضی از مردهای توی خونه، آدم‌های اون بودن، ولی قاتل داشت مردهای باربر واقعی رو می‌کشت. بورن تونست صدای کامیون رو که با سرعت دور شد، از فاصله دور بشنوه. در جلو قفل شده بود.

داشت خون زیادی از دست می‌داد، ولی می‌دونست که کارلوس هم زخمی شده. جیسون بورن یکبار در این روز مرده بود. ممکن بود دوباره بمیره، ولی کارلوس رو هم با خودش می‌برد. به آرومی از پله‌ها به اتاقی که قابیل متولد شده بود، پایین رفت.

حالا، در رو هُل داد و باز کرد و شلیک کرد. گلوله‌هایی برگشتن. صورت. می‌شناختش. قبلاً دیده بودش. آدمای زیادی می‌شناختنش، مطمئن بود. ولی از کجا؟

یک گلوله از بازوش خورد. بعد تیزاندازی‌ها متوقف شدن و می‌تونست صدای مردهای دیگه رو بیرون در و شکسته شدن چوب و فلز، و دویدن مردان به داخل ساختمون رو بشنوه.

کارلوس فریاد کشید: “اون اینجاست!”

چرا قاتل داشت توجه‌ها رو به خودش جلب می‌کرد؟ ولی به کار اومد- مردها داشتن از کنارش رد میشدن. کارلوس داشت فرار میکرد.

بورن افتاد روی زمین. فریاد کشید: “کارلوس…!” صدای دستوراتی شنید، بعد یک مرد داشت به طرفش می‌اومد. یک مرد که سعی کرده بود اونو در قبرستان پاریس بکشه.

بورن با عصبانیت گفت: “فکر می‌کنی منو میکشی- نمیکشی!”

“نمی‌فهمی.” صدا داشت میلرزید. صدا گفت: “من کونکلینم، دلتا. من اشتباه میکردم.”

دوباره انفجارهایی در سرش احساس کرد، تاریکی، و بعد یک خاطره واضح. تام کوآن. رسیدن. زندانی داشت حرکت میکرد- زنده بود. ولی یک مرد داشت با تفنگ به طرفش میومد. این مرد باهاشون آموزش دیده بود، نقشه‌ها رو باهاشون بررسی کرده بود، باهاشون پرواز کرده بود، و به دشمن گفته بود کجا پیداشون کنه. بورن بود. جیسون بورن. دلتا بهش شلیک کرد.

تاریکی بیشتر. امواج داشتن اونو به آسمون شب می‌بردن و بعد دوباره می‌نداختنش پایین. داشت وارد خاطرات بی‌پایان و بدون وزن می‌شد. و بعد کلماتی شنید که از توی ابرها باهاش حرف می‌زنن و زمین رو پر می‌کنن: “جیسون، عشقم. دستم رو بگیر. نگهش دار، جیسون.”

آرامش همراه بیهوشی اومد.

ژنرال کرافورد از ماری پرسید: “چی باعث شد بفهمی که اون در تردستونه؟”

“اول نشناختمش، ولی بعد به ذهنم اومد: مرد با پتوها! شکلی که سرش رو به طرف راست گرفته بود. ولی الان تقریباً دو هفته شده.” ماری بی‌صبرانه گفت. “بهم بگو! جیسون- اون کیه؟”

کرافورد بهش گفت: “اسمش دیوید وب هست. تا پنج سال قبل، اون یک مامور وزارت خارجه بود. زنش تایلندی بود و دو تا بچه داشتن. یک روز، وقتی در فون پن زندگی می‌کردن، یک هواپیما دو تا بمب در منطقه‌ی اطراف خونه‌شون میندازه و خانواده‌اش رو میکشه.”

ماری به آرومی گفت: “وای، خدا. هواپیمای کی بود؟”

“هیچ وقت شناسایی نشد. وب به سایگون رفت و برای عملیات مدوسا آموزش دید. شد دلتا و خیلی خطرناک بود. ویتنامی‌های شمالی نمی‌تونستن بکشنش، بنابراین برادرش، گوردون رو گرفتن، و نگهش داشتن. دانجو، یکی از افرادی بود که با وب برای آزادی اون رفت. ویتنامی‌های شمال به دو تا از اونها پول داده بودن. یکی بورن بود و وب اون رو کشت. سال‌ها بعد، وقتی تردستون تشکیل شد، وب اسم اون رو گرفت.”

“وقتی به تردستون فرا خونده شد، چیکار می‌کرد؟”

“در یک کالج آمریکایی کوچیک تدریس می‌کرد و یک زندگی آروم داشت. اینها مهم‌ترین حقایق هستن، ولی یک جزئیات بیشتر هم هست که باید فهمیده بشه. اون حالا ۲۴ ساعت روز حفاظت میشه، هر جایی که بره، هر هویتی که بگیره، اون تنها شخص زنده هست که کارلوس رو به عنوان کارلوس دیده. اون میدونه اون کیه- یک شخصیت عمومی- ولی هویت کارلوس در ذهنش بلوکه شده. یک روز، ممکنه به خاطر بیاره.”

ماری به طرف پنجره رفت و بیرون رو نگاه کرد. به آرومی روی نیمکت نشسته بود و صورتش رو از نگهبانان مسلح برگردونده بود. مدتی که اینجا نزدیک اسکله بود، براش خوب بود. بدنش دوباره سالم بود و رویاهاش کمتر ترسناک بودن.

یهو پرید بالا و به طرف خونه دوید. ماری یخ زد. دیوانگی برگشته بود؟

با عجله از در اومد تو، بهش خیره شد، و بعد به قدری آروم باهاش صحبت کرد که ماری به سختی می‌تونست صداش رو بشنوه. ولی صداش رو شنید.

اسم من دیوید هست.

متن انگلیسی فصل

Chapter eleven

Rebirth

At 8:45 in the morning, the taxi moved slowly along Seventy-first Street. Bourne recognized everything. He thought of Andre Villiers. Bourne had written down everything that he could remember since his memory had begun to return, and had mailed the pages to Parc Monceau. The information would be used wisely and that knowledge gave him freedom. By the time it reached Paris, he or Carlos would be dead.

There was the house, and he had the feeling of return. He remembered a dark room - questions, endless questions: Who is he? Quickly. You’re too late. Where’s this street? Who did you meet?

Which of these killing methods do you use? No! Delta might do that, but not Cain. You are only what you have become here. He had written to Carlos that he was coming back here for the hidden documents that were his final protection. Now he understood what he had meant. His identity was inside that house. Whether Carlos came after him or not, he had to find it.

A moving van had stopped outside the house. Men climbed out and the front door was open. The house was being cleared! He had to reach Conklin. The men had to stop their work. The assassin would come at night.

The taxi driver spoke and Bourne bent forward to listen. As he did, a bullet raced past his ear and shot the driver in the head. Bourne jumped out and fell to the ground. Carlos was here, at the doors of Treadstone! He had brought him back. He ran to a cafe, asked for the phone, and called the CIA. He was told that Conklin was away. He was not expected back until the end of the week.

The U.S. Secretary of State was a very angry man. He demanded from General Crawford an explanation of a long phone call from the American embassy in Paris.

A Canadian woman had arrived at the embassy, talking about Bourne, Delta, Medusa, Cain, Carlos, and Treadstone - about American lies to foreign governments and European newspapers without the knowledge of the Department of State. She said that a “friend,” who was an important man in French politics, had suggested that this was the only way to save Bourne’s life.

“I’ve listened to the tape of her story ten times and I believe her. He’s an amnesiac,” the Secretary explained to Crawford angrily. “A man who has tried for six months to find out who he is. We know he tried to tell you. And now he’s bringing Carlos to us - unless you kill him first.”

Crawford was silent. Could it be true? “Then the woman’s our only hope,” he said finally. “We know Cain’s skilled at changing his appearance, but she may recognize him. I know where the action will happen, and it will be today.”

“Fortunately for you, the woman’s already here. We flew her over. But where - and why today?”

“At Treadstone - he wouldn’t go anywhere else. And today, because it’s the date of his own death.”

When Crawford and Marie arrived in Seventy-first Street, they found that Conklin was already there. Marie sat in a government car a little way away from the Treadstone house, while the men went into a neighboring property.

“She’s lying,” Conklin said in the face of Crawford’s anger. “You’re wrong, and you know it. He’s here, and that proves it.”

“Maybe, maybe.” Conklin closed his eyes. “But it’s too late. I hired gunmen to kill Cain and I can’t stop them.”

“Christ!” Crawford shouted. “At least send that moving company away.”

“I’ve tried. I didn’t bring it here.” He picked up the phone. “Who signed the papers for removals at Seventy-first Street?” His face went white and he turned back to Crawford. “A man who left his job two weeks ago.”

In the street below, Marie watched without recognition as a man in old clothes, carrying blankets, walked toward the house.

“I was told you needed more help,” Bourne said to two moving men who were carrying boxes to the van. “I’ve brought blankets.”

“Start at the top with the other new men,” he was told. Bourne climbed to the second floor. Which room? Memories returned. Oh, God, it hurt! He opened the door. Darkness, but not complete. A slight noise. He turned, terrified at the tricks being played in his mind. But it was not a trick! He saw the knife.

The hand! The skin! The dark eyes… Carlos!

He moved his head back as the knife cut his chin. His foot caught his attacker in the knee. Again the knife came toward him, but Bourne blocked the arm and pushed it up. The knife fell to the floor and Bourne reached for his gun. The metal toe of a shoe made contact with his head. He crashed into a wall, seizing his attacker’s hand and breaking Carlos’s wrist as he fell.

A scream filled the room, and then a bullet hit Bourne high in the chest. He jumped at the killer as more shots went wild. Then he heard the door crash shut and footsteps running to the hall.

Shots passed both ways through the door and then the footsteps ran downstairs. Shouts, and more gunfire. Carlos had organized the moving van! Some of the men in the house were his, but the assassin was killing the real moving men. In the distance, Bourne could hear the sound of the van speeding away. The front door was locked.

He was losing too much blood, but he knew that Carlos was also wounded. Jason Bourne had died once on this day. He would die again, but take Carlos with him. He went slowly down the stairs to the room where Cain was born.

Now. He pushed open the door and fired. Gunshots were returned. The face. He knew it. He had seen it before. It was known to many, he was sure. But from where?

A bullet hit him in the arm. Then the shots stopped and he could hear the sound of other men outside the door, the breaking of wood and metal, the men running into the building.

“He’s in here!” screamed Carlos.

Why was the assassin calling attention to himself? But it had worked - the men were running past him. Carlos was escaping.

Bourne fell to the floor. “Carlos…!” he cried. He heard commands, then a man was walking toward him. A man who had tried to kill him in a Paris graveyard.

“You think you’ll kill me - you won’t!” Bourne said angrily.

“You don’t understand.” The voice was shaking. “It’s Conklin, Delta,” a voice said. “I was wrong.”

He felt explosions in his head again, darkness, and then a clear memory. Tam Quart. They had arrived. The prisoner was moving - he was alive. But a man was walking toward him with a gun. This man had trained with them, studied maps with them, flown with them - and told the enemy where to find them. It was Bourne. Jason Bourne. Delta fired at him.

More darkness. Waves were carrying him into the night sky, then throwing him down again. He was entering endless, weightless… memory. And then he heard the words, spoken from the clouds, filling the earth: “Jason, my love. Take my hand. Hold it, Jason.”

Peace came with unconsciousness.

“What made you realize that he was in Treadstone?” General Crawford asked Marie.

“I didn’t recognize him at first, but later it came to me: the man with the blankets! It was the way he held his head, to the right. But it’s been almost two weeks now,” Marie said impatiently. “Tell me! Jason - who is he?”

“His name is David Webb,” Crawford told her. “Until five years ago he was a foreign services officer. His wife was Thai and they had two children. One day, while they were living in Phnom-Penh, a plane dropped two bombs on the area around his home and killed his family.”

“Oh, God,” said Marie quietly. “Whose plane was it?”

“It was never identified. Webb went to Saigon and trained for Operation Medusa. He became Delta, and he was very dangerous. The North Vietnamese couldn’t kill him, so they caught his brother, Gordon, and held him. D’Anjou was one of the men who went with Webb to free him. Two of the others were in the pay of the North Vietnamese. One was Bourne, and Webb killed him. Years later, when Treadstone was formed, Webb took his name.”

“What was he doing when he was called to Treadstone?”

“Teaching in a small American college, leading a quiet life. Those are the most important facts, but there’s one more detail that must be understood. He will now be protected twenty-four hours a day, wherever he goes, whatever identity he takes. He’s the only person alive who has seen Carlos - as Carlos. He knows who he is - a public figure - but Carlos’s identity is locked away in his mind. One day, he may remember.”

Marie went to the window and looked out. He was sitting quietly on the beach, facing away from the armed guards. The time here in the little house on the waterfront had been good to him. His body was whole again, and his dreams were less terrifying.

Suddenly, he jumped up and ran toward the house. Marie froze. Was the madness returning?

He rushed through the door, stared at her, and then spoke so softly that she could hardly hear him. But she did hear him.

“My name is David.”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.