دیوان برترن

مجموعه: دزدان دریایی کارائیب / کتاب: آخر الزمان / فصل 11

دیوان برترن

توضیح مختصر

الیزابت پادشاه دیوان برترن میشه و با هلندی و بکت جنگ آغاز می‌کنه. جک رو تحویل جونز میده و جنگ شروع میشه.

  • زمان مطالعه 19 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل یازدهم

دیوان برترن

کشتی دزدان دریایی از همه جای دنیا در شیپرک کاو بودن.

باربوسا با خوشحالی گفت: “قبلاً این همه دزد دریایی یه جا ندیده بودم.”

جک نگران بود. “و من از همه‌ی اونا پول قرض گرفتم.”

باربوسا صدایی شنید و برگشت. تیا دالما اونو با دقت زیر نظر گرفته بود.

با صدای آرومی گفت: “باربوسا، چرا توپ رو آماده نمی‌کنی؟ تمام برترن اینجان. اون‌ها باید کاری که تو میخوای رو انجام بدن.” بهش نزدیک‌تر شد. گفت: “مراقب باش، باربوسا. وقتی تو رو از دنیای مردگان برگردوندم، با هم یه قرار گذاشتیم. میتونم دوباره بفرستمت اونجا.”

باربوسا با عصبانیت صحبت کرد. “بله، ما یه قرار داشتیم. ولی من تصمیم می‌گیرم چطور موفق بشیم.” اون به طرف شیپرک کاو اشاره کرد. “نه تا رئیس دزد دریایی تو رو گرفتن، کالیپسو. برای آزاد کردنت هم نه تا نیاز هست. تا اون موقع ازت دستور نمیگیرم.” بالا رو نگاه کرد. صدا زد: “آقای پینتل! آقای راجتی!” اون تیا دالما- کالیپسو- الهه اقیانوس رو به طرفشون هُل داد. “این زن رو به زندان ببرید!” پینتل و راجتی بردنش.

باربوسا می‌تونست چشم‌های عصبانیش رو پشتش احساس کنه. نمی‌تونست حالا نگران این باشه. فکر کرد: “وقتی دیوان برگزار شد، به رؤسای دزدان دریایی کلک میزنم. اونا کالیپسو رو آزاد می‌کنن و اون هم من رو می‌بخشه. او منو بزرگترین دزد دریایی اقیانوس میکنه. تا اون موقع زندانی نگهش می‌دارم. نمیخوام نقشه‌های منو نابود کنه.” اون بیرون در اقیانوس، ملوانان بکت، ویل رو کشیدن روی انداور. اون خیلی خیس بود و دستاش بسته بودن. کشتی لرد بکت کنار هلندی بود و لرد بکت هم نقشه‌هایی می‌ریخت. دیوی جونز رو صدا کرد روی عرشه.

بکت گفت: “فکر می‌کنم تو میدونی، آقای ترنر.” به طرف ویل برگشت. “بهش بگو.”

ویل توضیح داد: “باربوسا دیوان رو فرا خونده. میخواد یک نفر به اسم کالیپسو رو آزاد کنه.” جونز ترسیده بود. گفت: “نه! نمیتونن. اون تا ابد در بدن یک زن زندانیه. این یه قرار بود.”

ویل با دقت بهش نگاه کرد. یهو فهمید. گفت: “تو بهشون گفتی چطور بگیرنش. و به این خاطر بود که قلبت رو درآوردی…”

جونز فریاد کشید: “ساکت باش!” به طرف بکت برگشت. “ما باید جلوی اونا رو بگیریم. اون همه‌ی ما رو نابود میکنه.”

لرد بکت متفکر به نظر رسید. گفت: “باید دیوان برترن رو پیدا کنیم. و این یه مشکله.” به طرف ویل برگشت. “حالا تو این جایی. چطور پیداشون کنیم؟”

ویل گفت: “قسم بخور به الیزابت آسیبی نمی‌رسونی.” بکت به آرومی گفت: “آه، الیزابت. شنیدم خانم سوان حالا کاپیتان امپرس هست.”

ویل متعجب شد. به طرف دیوی جونز برگشت. “ولی تو بهش آسیبی نمی‌رسونی و پدرم رو هم آزاد می‌کنی.”

جونز گفت: “درخواست‌های زیادی داری.”

ویل جواب داد: “چیزای زیادی هم میدم.”

بکت با عصبانیت پرسید: “شیپرک کاو کجاست؟”

ویل گفت: “نمی‌دونم.”

جونز پرید جلو و دستاش رو دور گردن ویل گذاشت. فریاد کشید: “پس چیزی که ما می‌خوایم رو نداری!”

ولی جونز اشتباه می‌کرد. ویل به بکت نگاه کرد و قطب‌نمای جک رو بالا گرفت. با لبخند پرسید: “بیشتر از همه چی میخوای؟”

بوم! بوم! بوم! وقتی باربوسا با توپ روی میز زد، صدای بلندی در دیوان برترن اومد.

جک مضطربانه اطراف اتاق رو نگاه کرد. دشمن‌های زیادی اونجا داشت. فکر کرد: “از اینجا زنده بیرون میام؟”

هشت تا رئیس دزد دریایی دور یک میز بزرگ نشسته بودن. بعضی تنها بودن. بعضی‌ها با نگهبانان‌شون بودن. آماند، یک دزد دریایی قد بلند و مو مشکی از ساحل باربری بود. کنارش ویلانوا نشسته بود- یک اسپانیولی ظاهراً عصبانی. بعدی کاپیتان چوال بود. یک مرد فرانسوی، با لباس‌های شیک. چهارمی جوکارد بود. مردی با پوست مشکی براق و بدنی قوی. بعد خانم چینگ بود- دزد دریایی زن چینی. اون تنها زن اونجا بود… ولی یکی از آدم‌های خطرناک اتاق بود. بالاخره سری سومباژه از اقیانوس هند بود. به نظر مهربون، می‌رسید ولی دو تا نگهبان به اسم‌های آکشای و پوسان داشت. عصبانی کردنش کار عاقلانه‌ای نبود.

باربوسا منتظر موند تا همه ساکت شدن. به یک کاسه چوبی اشاره کرد. “کاپیتان‌ها، قطعه‌های هشت‌تاتون.” هر رئیس دزد دریایی به آرومی بلند شد و یه چیزی توی کاسه انداخت.

جک مال خودش رو توی دستش نگه داشت. گفت: “یه رئیس دزد دریایی کمه. خوشحال میشم منتظر سائو فنگ بمونم.”

صدایی از در گفت: “سائو فنگ نمیاد.”

همه برگشتن. الیزابت سوان بود. و لباس‌های دزد دریایی پوشیده بود. تای هوآنگ و یه ملوان چینی دیگه پشت سرش ایستاده بودن.

الیزابت توضیح داد: “اون من رو کاپیتان امپرس کرد. اون من رو رئیس دزد دریایی کرد.”

آماند پرسید: “چه اتفاقی برای سائو فنگ افتاد؟”

جک به آرومی گفت: “احتمالاً اون کشتتش.”

الیزابت بهش گفت: “تو هیچ وقت منو نمی‌بخشی؟” و بعد به طرف رئیس دزد دریایی دیگه برگشت. “ما توسط هلندی سرگردان مورد حمله قرار گرفتیم.”

بعضی از اونا فوراً گفتن: “باید قبل از اینکه هلندی پیدامون کنه، فرار کنیم.”

الیزابت داد کشید: “بهم گوش بدید! جونز تحت فرمان لرد بکت داره میاد اینجا.”

جوکارد با عصبانیت گفت: “چطور شیپرک کاو رو پیدا کردن؟ کی بهشون گفته؟”

باربوسا گفت: “هیچ کس در این اتاق نگفته.”

الیزابت اطراف رو نگاه کرد. از جک پرسید: “ویل کجاست؟”

جک گفت: “تو این اتاق نیست.”

باربوسا به رؤسای دزدان دریایی گفت: “ساکت باشید! این مهم نیست. حالا چیکار می‌کنیم؟”

الیزابت گفت: “می‌جنگیم.” دزدان دریایی شروع به خندیدن کردن. با هلندی جنگیدن؟ اون دیوونه بود؟

خانم چینگ یه پیشنهاد دیگه داد. “شیپرک کاو مخفیگاه خوبیه. اگه همین جا بمونیم، نیازی نیست بجنگیم.”

رؤسای دزدان دریایی دیگه موافقت کردن. اونا می‌تونستن مدت زمان طولانی مخفی بمونن، تا هلندی و کمپانی تجاری هند شرقی اونا رو تنها بذارن.

باربوسا گفت: “من نقشه‌ی سومی دارم.” همه به طرفش برگشتن. شروع کرد: “سال‌ها قبل، اولین دیوان برترن، الهه اقیانوس رو گرفت. این یک اشتباه بود. ما اقیانوس‌ها رو برای خودمون امن کردیم. ولی برای افرادی مثل بکت هم باز کردیم. رؤسای دزدان دریایی، ما باید کالیپسو رو آزاد کنیم.”

یک سکوت متعجب به وجود اومد. و بعد رئیس دزد دریایی هندی، نگهبانش، آکشای رو صدا زد. مرد بزرگ گوش داد و بعد قدم جلو گذاشت و صحبت کرد.

آکشای به باربوسا اشاره کرد: “سری سومباژه میگه… اون دیوونه است! بهش گوش ندید!”

آماند گفت: “بهش شلیک کنید!”

جوکارد موافقت کرد. “زبونش رو ببرید!”

جک با خوشحالی فریاد کشید: “بهش شلیک کنید، بعد زبونش رو ببرید!”

الیزابت صحبت کرد. “من با باربوسا موافقم.”

ویلانوا گفت: “من هم موافقم.”

جوکارد گفت: “نه! کالیپسو اون موقع‌ها دشمن ما بود. حالا هم دشمن‌مون میشه.”

چوال گفت: “حق با توئه.”

ویلانوا تفنگش رو درآورد. “من هنوز هم با باربوسا موافقم.”

چوال زد از تو صورتش. یهو تمام دزدان دریایی داشتن شلیک می‌کردن و دعوا می‌کردن.

الیزابت فریاد کشید: “این دیوانه‌واره! دشمن خیلی نزدیکه. اگه بجنگیم، کار لرد بکت رو براش انجام دادیم.”

موضوع تصمیم دیوان، در زندان کشتی مروارید سیاه بود. تیا دالما وقتی دیوی جونز از سایه‌ها بیرون اومد، برگشت.

تیا دالما شروع کرد: “تو…” وقتی تفنگ رو تو دست جونز دید، خوشحالی از صداش ناپدید شد. “تو می‌خوای قبل از اینکه برترن آزادم کنه، منو بکشی.”

جونز حرفی نزد. اون با عشق زندگیش در یک اتاق بود.

“تو تبدیل به چی شدی؟ تو خیلی چیزها بودی، دیوی جونز، ولی هیچ وقت یک هیولا نبودی.”

جونز فریاد کشید: “از تو یاد گرفتم! تا ۱۰ سال هلندی رو فرماندهی کردم. کاری که بهم داده بودی رو انجام دادم. ولی وقتی پا روی خشکی گذاشتم، تو اونجا نبودی! چرا؟”

تیا دالما ریش‌هاش رو نوازش کرد. “نمی‌تونم کاریش کنم. من اینطوریم. ولی تو دوستم داری.”

دیوی جونز اون طرف رو نگاه کرد. با عصبانیت گفت: “دوستت ندارم.”

تیا دالما به آرومی گفت: “غم‌انگیزه. برای اینکه به زودی آزاد خواهم شد. و وقتی آزاد بشم، میتونم قلبم رو بهت بدم. میتونیم همیشه با هم باشیم.”

دیوی جونز به آرومی تفنگ رو برگردوند تو کمرش. وقتی برمیگشت تو سایه‌ها، دوباره به طرفش برگشت. پرسید: “و دیوان برترن؟”

تیا دالما با عصبانیت گفت: “اونا منو زندانی کردن. رنج خواهند کشید.”

باربوسا دوباره زد روی میز و دزدان دریایی به طرفش برگشتن. “می‌تونیم کالیپسو رو آزاد کنیم! بعد اون قدردان خواهد شد و بهمون کمک میکنه.”

جک گفت: “من با کاپیتان سوان موافقم. می‌جنگیم.” باربوسا خندید. “تو همیشه از جنگ فرار می‌کنی!”

جک گفت: “حقیقت نداره! من سخت میجنگم، و اغلب برای اینکه می‌تونم فرار می‌کنم. میتونیم سال‌ها اینجا بمونیم، ولی زندانی هستیم. باید برای فرار بجنگیم.”

خانم چینگ پرسید: “با کی میجنگیم؟”

الیزابت فوراً گفت: “بکت.”

دزدان دریایی موافقت کردن. اونا تصمیم گرفتن با کمپانی تجاری هند شرقی بجنگن و هلندی رو نابود کنن. باربوسا نظر دیگه‌ای داشت، ولی دزدان‌ دریایی گوش ندادن.

فکر کرد: “رؤسای دزدان دریایی باید کالیپسو رو آزاد کنن، وگرنه نقشه‌ی من شکست میخوره. تیا دالما عصبانی میشه…”

اون دوباره تلاش کرد. “فقط پادشاه دزدان دریایی میتونه یک جنگ رو شروع کنه. کاپیتان توگو، نگهبان قانون دزدان دریایی رو صدا کنید!”

دو تا از دزدان دریایی از اتاق بیرون دویدن و با یک دزد دریایی پیر برگشتن. اون یک کتاب بزرگ تو دستش داشت. قانون مشهور دزدان دریایی بود که توسط اول دیوان برترن نوشته شده بود.

توگو قفل کتاب رو باز کرد و بازش کرد. همه منتظر موندن تا حرف بزنه. بالاخره بالا رو نگاه کرد. گفت: “باربوسا حق داره.”

جک کلمات رو با صدا خوند: “تنها پادشاه میتونه یک جنگ رو شروع کنه، با دشمن حرف بزنه، و افرادمون رو سازماندهی کنه.”

چوال گفت: “از زمان اولین دیوان هیچ وقت پادشاهی نداشتیم.” الیزابت از گیبز پرسید: “چرا؟”

گیبز با صدای پایینی توضیح داد: “پادشاه با رأی انتخاب میشه. هر دزد دریایی فقط به خودش رأی میده.”

جک فریاد کشید: “من خواستار رأی‌گیری هستم.”

آماند دستش رو بلند کرد. گفت: “من به آماند دِ کورسای رأی میدم.”

چوال گفت: “کاپیتان چوال.”

رأی‌گیری دور میز ادامه پیدا کرد. الیزابت فکر کرد: “من هم باید کاری که اونا میکنن رو بکنم.” بعد گفت: “الیزابت سوان!”

جک اطرافش رو نگاه کرد. “من به الیزابت سوان رأی میدم.”

دزدان دریایی دیگه با عصبانیت فریاد کشیدن.

جک با دیوان صحبت کرد. پرسید: “نمیخوایم از قانون دزدان دریایی تبعیت کنیم؟”

خانم چینگ گفت: “باید این کار رو بکنیم. چی میگید، کاپیتان سوان- پادشاه دیوان برترن؟”

پادشاه دزدان دریایی جدید ایستاد. گفت: “صبح، با کمپانی تجاری هند شرقی می‌جنگیم. هلندی رو نابود می‌کنیم. و به اقیانوس فرار کنیم.”

دزدان دریایی رفتن بیرون به کشتی‌هاشون. باربوسا با عصبانیت به پینتل و راجتی اشاره کرد. اونا کاسه‌ی ۸ تا قطعه رو برداشتن و پشت سرش از اتاق بیرون رفتن.

جک آخر از همه رفت. نقشه‌هاش شروع به کار کرده بودن… ولی هنوز هم می‌خواست کاپیتان هلندی بشه.

وقتی مروارید سیاه و امپرس آماده جنگ شدن، صدها کشتی دزدان دریایی نزدیک شیپرک کاو ملاقات کردن. روی هر عرشه، دزدان دریایی شمشیرهاشون رو تیز کردن و توپ‌هاشون رو آماده کردن.

یهو انداور رو از توی ابرهای خاکستری دیدن. دزدان دریایی شمشیرهاشون رو بلند کردن. یک کشتی در مقابل صدها کشتیِ دزدان دریایی! لرد بکت نمی‌تونست پیروز بشه! ولی بعد اونها یک کشتی دیگه دیدن و یکی دیگه و یکی دیگه و یکی دیگه.

فریاد هیجانی دزدان دریایی به آرومی متوقف شد. بعد آب شروع به تکون خوردن کرد. هلندی سرگردان جلوی کشتی‌های بکت از اقیانوس بیرون اومد. دزدان دریایی وقتی به چهره‌های هیولایی دیوی جونز و افرادش نگاه کردن، ساکت شدن.

لرد بکت روی عرشه‌ی انداور ایستاده بود. لبخند زد. فکر کرد: “جک به قولش عمل کرده و دزدان دریایی رو برام آورده. ولی بعد چیکار می‌کنه؟”

تمام دزدان دریایی داشتن همون سؤال رو می‌پرسیدن. هزاران چشم عصبانی به طرف جک برگشت.

جک گفت: “متأسفم. بیاید با لرد بکت صحبت کنیم.”

نزدیک کشتی‌ها یه جزیره بود. مدت کوتاهی بعد، جک، الیزابت و باربوسا از یک قایق کوچیک پیاده شدن و به طرف ماسه‌ی سفید قدم برداشتن. لرد بکت، دیوی جونز و ویل ترنر از قایق دوم پیاده شدن و در وسط ساحل به هم رسیدن.

باربوسا به ویل گفت: “تو این آدم‌ها رو آوردی پیشمون.” لرد بکت گفت: “از دست ترنر عصبانی نباش. نقشه متعلق به شخص سمت چپته.”

الیزابت و باربوسا به طرف جک برگشتن. جک هم برگشت و به طرف چپش نگاه کرد. هیچ کس اونجا نبود. گفت: “من؟ من نبودم!”

ویل موافقت کرد. “نقشه‌ی جک نبود.”

الیزابت با ملایمت گفت: “ویل.” براش ناراحت بود. گفت: “من با هلندی سفر کردم. مشکلت رو فهمیدم. ولی تو نمیتونی به پدرت کمک کنی.”

ویل گفت: “باید سعیم رو بکنم.” و سریع به جک نگاه کرد.

الیزابت از خودش پرسید: “اونا نقشه‌ای دارن که من ازش بی‌خبرم؟”

لرد بکت قطب‌نمای جک رو بالا گرفت و به جک نگاه کرد. “ترنر داشت برای تو کار میکرد. اون قطب‌نمای تو رو داشت.”

باربوسا با عصبانیت به جک نگاه کرد. پس دشمن حقیقی دزدان دریایی اون بود.

بکت ادامه داد: “تو موافقت کردی که دزدان دریایی رو برام بیاری.” قطب‌نما رو انداخت به جک. “و اونا هم اینجا هستن. حالا میتونی جایزه‌ات رو بگیری.”

باربوسا پرسید: “و جایزه‌اش چیه؟”

بکت به الیزابت اشاره کرد. گفت: “اون. وقتی برترن مُردن، جک با مروارید سفر می‌کنه. الیزابت هم در آغوشش خواهد بود.”

الیزابت فکر کرد: “جک مروارید رو میخواد، نه من رو.”

بالاخره دیوی جونز صحبت کرد. به جک گفت: “تو هنوز به من تعلق داری. تا صد سال روی هلندی میمونی.”

الیزابت یهو متوجه شد. فکر کرد: “جک نمیخواد دوباره بمیره. بنابراین دیوی جونز رو میکشه و کاپیتان هلندی میشه. و پدر ویل رو آزاد می‌کنه… و ویل میتونه با من بمونه.” حالا می‌دونست چی بگه. موافقت کرد: “هیچ پایان خوشی برای جک بهتر از بودن در هلندی سرگردان وجود نداره. پیشنهاد من اینه: ویل با ما میاد و تو هم میتونی جک رو ببری.”

ویل سریع گفت: “بله.”

جک گفت: “الیزابت، عشقم، داری منو به مرگ میفرستی، دوباره.”

جک به طرف بکت و جونز حرکت کرد. یکی از هشت تا قطعه‌اش افتاد زمین و باربوسا برش داشت.

بکت گفت: “اینو به دوستات بگو. میتونید بجنگید و همتون بمیرید یا میتونید نجنگید و بیشترتون بمیرید.”

وقتش بود که جنگ شروع بشه.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ELEVEN

The Brethren Court

Pirate ships from all over the world were at Shipwreck Cove.

“I’ve never seen so many pirates in one place before,” Barbossa said, happily.

Jack was worried. “And I borrowed money from all of them.”

Barbossa heard a noise and turned. Tia Dalma was watching him closely.

“Barbossa,” she said in a low voice. “Why aren’t you preparing the cannon? All the Brethren are here. They will have to do what you want.” She stepped closer to him. “Be careful, Barbossa,” she said. “We had an agreement when I brought you back from the dead. I can send you there again.”

Barbossa spoke angrily. “Yes, we had an agreement. But I will decide how we succeed.” He pointed toward Shipwreck Cove. “Nine Pirate Lords caught you, Calypso. Nine are needed to free you. Until then, I won’t take orders from you.” He looked up. “Mr. Pintel! Mr. Ragetti!” he called. He pushed Tia Dalma- Calypso, the goddess of the ocean-toward them. “Take this woman to the prison!” Pintel and Ragetti took her away.

Barbossa could feel her angry eyes on his back. He couldn’t worry about that now. “When the Court meets, I’ll trick the Pirate Lords,” he thought. “They’ll free Calypso and she’ll forgive me. She’ll make me the greatest pirate on the ocean. Until then, I’ll keep her locked up. I don’t want her to destroy my plans.” Out in the ocean, Beckett’s sailors pulled Will onto the Endeavour. He was very wet and his hands were tied. Lord Beckett’s ship was next to the Dutchman and Beckett was also making plans. He called Davy Jones onto the deck.

“I think you know Mr. Turner,” Beckett said. He turned to Will. “Tell him.”

“Barbossa has called the Brethren Court together for a reason,” Will explained. “He wants to free someone named Calypso.” Jones was afraid. “No!” he said. “They can’t. She’s a prisoner in a woman’s body for ever. That was the agreement.”

Will looked at him carefully. Suddenly, he understood. “You told them how to catch her,” he said. “And that’s why you cut out your heart-“

“Be quiet!” Jones shouted. He turned to Beckett. “We must stop them. She will destroy us all.”

Lord Beckett looked thoughtful. “We must find the Brethren Court,” he said. “And that’s a problem.” He turned to Will. “You’re here now. How will we find them?”

“Promise me that you won’t hurt Elizabeth,” Will said. “Ah,” Beckett said slowly. “Elizabeth. I hear that Miss Swann is now captain of the Empress.”

Will looked surprised. He turned to Davy Jones. “But you won’t hurt her. And you will free my father.”

“You’re asking a lot,” Jones said.

“I’m offering a lot,” Will replied.

“Where is Shipwreck Cove?” Beckett asked, angrily.

“I don’t know,” Will said.

Jones jumped forward, and put his hands around Will’s neck. “Then you have nothing that we want!” he shouted.

But Jones was wrong. Will looked at Beckett and held up Jack’s Compass. “What do you want most?” he asked, smiling.

BOOM! BOOM! BOOM! There was a loud noise in the Brethren Court as Barbossa hit the tabletop with a cannonball.

Jack looked nervously around the room. He had a lot of enemies in there. “Will I get out alive?” he thought.

The eight Pirate Lords were sitting around a large table, some alone, others with their guards. Ammand was a tall, black-haired pirate from the Barbary Coast. Next to him sat Villanueva, an angry-looking Spaniard. Captain Chevalle was next, a Frenchman with smart clothes. Fourth was Jocard, a man with shining black skin and a strong body. Then there was Mrs. Ching, a female Chinese pirate. She was the only woman… but she was one of the most dangerous people in the room. Finally, there was Sri Sumbhajee, from the Indian Ocean. He looked kind, but he had two large bodyguards named Akshay and Pusan. It wasn’t wise to make him angry.

Barbossa waited until everyone was silent. He pointed to a wooden bowl. “Your Pieces of Eight, captains.” Slowly, each Pirate Lord stood and dropped something into the bowl.

Jack kept his in his hand. “One Pirate Lord is missing,” he said. “I’m happy to wait for Sao Feng.”

“Sao Feng is not coming,” said a voice from the door.

Everyone turned. There was Elizabeth Swann, wearing pirate clothes. Tai Huang and another Chinese sailor stood behind her.

“He named me captain of the Empress,” Elizabeth explained. “He made me a Pirate Lord.”

“What happened to Sao Feng?” asked Ammand.

“She probably killed him,” Jack said quietly.

“Will you never forgive me?” Elizabeth said to him. Then she turned to the other Pirate Lords. “We were attacked by the Flying Dutchman.”

“We must escape before the Dutchman finds us!” some of them called urgently.

“Listen to me!” Elizabeth shouted. “Jones, under the command of Lord Beckett, is coming here.”

“How did they find Shipwreck Cove?” Jocard said angrily. “Who told them?”

“Nobody in this room,” Barbossa said.

Elizabeth looked around. “Where’s Will?” she asked Jack.

“He’s not in this room,” Jack said.

“Quiet!” Barbossa told the Pirate Lords. “It’s not important! What do we do now?”

“We fight,” Elizabeth said. The pirates began to laugh. Fight the Dutchman? Was she crazy?

Mrs. Ching offered another suggestion. “Shipwreck Cove is well-hidden. We don’t need to fight if we stay here.”

The other Pirate Lords agreed. They could hide for a long time, until the Dutchman and the East India Trading Company left them alone.

“I have a third plan,” Barbossa said. Everyone turned to him. “Many years ago,” he began, “the first Brethren Court caught the goddess of the ocean. That was a mistake. We made the oceans safe for ourselves, but opened them to men like Beckett. Pirate Lords, we must free Calypso.”

There was a surprised silence. Then the Indian Pirate Lord called his bodyguard, Akshay. The large man listened and then stepped forward and spoke.

“Sri Sumbhajee says…” Akshay pointed to Barbossa. “He is crazy! Do not listen to him!”

“Shoot him!” Ammand said.

“Cut out his tongue!” Jocard agreed.

“Shoot him and then cut out his tongue!” Jack shouted happily.

Elizabeth spoke. “I agree with Barbossa.”

“And I agree, too,” Villanueva said.

“No!” Jocard said. “Calypso was our enemy then; she will be our enemy now.”

“You’re right,” Chevalle said.

Villanueva pulled out his gun. “I still agree with Barbossa.”

Chevalle hit him in the face. Suddenly, all the pirates were shouting and fighting.

“This is crazy!” Elizabeth shouted. “The enemy is very close. When we fight, we’re doing Lord Beckett’s job for him.”

On the Black Pearl, the subject of the Court’s discussion was in the ship’s prison. Tia Dalma turned as Davy Jones came out from the shadows.

“You-“ Tia Dalma began. The happiness in her voice disappeared when she saw the gun in his hand. “You’re going to kill me before the Brethren free me.”

Jones didn’t speak. He was in a room with the love of his life.

“What have you become? You were many things, Davy Jones, but you were never a monster.”

“I learned it from you!” Jones cried. “For ten years I commanded the Dutchman. I did the job that you gave me. But when I stepped back onto the land, you weren’t there! Why?”

Tia Dalma touched his beard. “I can’t help it. It’s the way I am. But you love me.”

Davy Jones looked away. “I don’t love you,” he said angrily.

“That’s sad,” Tia Dalma said quietly. “Because soon I will be free. And when I am, I can give you my heart. We can be together, always.”

Davy Jones slowly put the gun back in his belt. As he moved back into the shadows, he turned to her again. “And the Brethren Court?” he asked.

“They made me a prisoner,” Tia Dalma said, angrily. “They will suffer.”

Barbossa hit the table again and the pirates turned to him. “We can free Calypso! Then she’ll be grateful and help us.”

“I agree with Captain Swann,” said Jack. “We fight.” Barbossa laughed. “You’ve always run away from a fight!”

“That’s not true!” Jack said. “I fight hard and often, because then I can run away. We can stay here for years, but we’ll be prisoners. We must fight-to run away.”

“Who will we fight?” Mrs. Ching asked.

“Beckett,” Elizabeth said immediately.

The pirates agreed. They decided to fight the East India Trading Company, and to destroy the Dutchman. Barbossa had other ideas, but the pirates didn’t listen.

“The Pirate Lords must free Calypso or my plan will fail,” he thought. “Tia Dalma will be angry…”

He tried again. “Only the Pirate King can start a war. Call Captain Teague, Keeper of the Pirate Law!”

Two pirates ran out of the room and returned with the old pirate. He was carrying a large book. This was the famous Pirate Law, written by the first Brethren Court.

Teague unlocked the book and opened it. Everyone waited for him to speak. Finally he looked up. “Barbossa is right.” he said.

Jack read out the words: “Only the King can start a war, talk to the enemy, and organize our men.”

“We haven’t had a king since the first court,” Chevalle said. “Why?” Elizabeth asked Gibbs.

“The king is chosen by a vote,” Gibbs explained in a low voice. “Each pirate only votes for himself.”

“I call for a vote!” shouted Jack.

Ammand lifted his hand. “I vote for Ammand the Corsair,” he said.

“Captain Chevalle,” said Chevalle.

The vote continued around the table. “I’ll have to do what they do,” Elizabeth thought, then said, “Elizabeth Swann!”

Jack looked around him. “I vote for-Elizabeth Swann.”

The other pirates shouted angrily.

Jack spoke to the Court. “Aren’t we going to follow the Pirate Law?” he asked.

“We have to,” Mrs. Ching said. “What do you say, Captain Swann, King of the Brethren Court?”

The new Pirate King stood up. “In the morning,” she said, “we shall fight the East India Trading Company, destroy the Dutchman, and escape to the ocean.”

The pirates moved out to their ships. Angrily, Barbossa gave a sign to Pintel and Ragetti. They picked up the bowl with the Pieces of Eight and followed him out of the room.

Jack left last. His plans were starting to work… but he still wanted to be captain of the Dutchman.

As the Black Pearl and the Empress prepared for war, hundreds of pirate ships met near Shipwreck Cove. On every deck, pirates sharpened their swords and prepared their cannon.

Suddenly, they saw the Endeavour through the gray clouds. The pirates lifted their swords. One ship against hundreds of pirate boats! Lord Beckett couldn’t win! But then they saw another ship. And another. And another. And another.

The pirates’ excited cries slowly stopped. Then the water began to move. The Flying Dutchman came up out of the ocean in front of Beckett’s ships. The pirates were silent as they looked at the monstrous faces of Davy Jones and his men.

Lord Beckett was standing on the deck of the Endeavour. He smiled. “Jack kept his promise and brought me the pirates,” he thought. “But what will he do next?”

Every pirate was asking the same question. Thousands of angry eyes turned to Jack.

“Sorry,” Jack said. “Let’s talk to Lord Beckett.”

There was an island near the ships. A short time later Jack, Elizabeth, and Barbossa stepped out of a small boat and walked across the white sand. Lord Beckett, Davy Jones, and Will Turner stepped out of a second boat. They met in the middle of the beach.

“You brought these people to us,” Barbossa said to Will. “Don’t be angry with Turner,” Lord Beckett said. “The plan belongs to the person on your left.”

Elizabeth and Barbossa turned to Jack. Jack turned and looked to his left, too. There was nobody there. “Me?” he said. “It wasn’t me!”

Will agreed. “It wasn’t Jack.”

“Will,” Elizabeth said softly. She felt sorry for him. “I’ve traveled on the Dutchman,” she said. “I understand your problem. But you can’t help your father.”

“I must try,” Will said, and looked quickly at Jack.

“Do they have a plan that I don’t know about?” Elizabeth asked herself.

Lord Beckett held up Jack’s Compass, and looked at Jack. “Turner was working for you. He had your Compass.”

Barbossa looked angrily at Jack. So he was the pirates’ real enemy.

“You agreed to bring the pirates to me,” Beckett continued. He threw the Compass to Jack. “And here they are. Now you can have your prize.”

“And what is his prize?” Barbossa asked.

Beckett pointed at Elizabeth. “Her,” he said. “When the Brethren are dead, Jack will sail away on the Pearl. Elizabeth will be in his arms.”

“Jack wants the Pearl, not me,” Elizabeth thought.

Davy Jones finally spoke. “You still belong to me,” he said to Jack. “You’ll stay on the Dutchman for one hundred years.”

Suddenly Elizabeth understood. “Jack doesn’t want to die again,” she thought. “So he’ll kill Davy Jones and become captain of the Dutchman. And he’ll free Will’s father… and Will can stay with me.” She knew what to say now. “There’s no better end for Jack Sparrow than on the Flying Dutchman,” she agreed. “Here’s my suggestion. Will leaves with us-and you can have Jack.”

“Yes,” said Will quickly.

“Elizabeth, love, you’re sending me to my death,” Jack said. “Again.”

Jack moved toward Beckett and Jones. His Piece of Eight fell to the ground and Barbossa picked it up.

“Tell your friends this,” Beckett said. “You can fight, and you will all die. Or you cannot fight, and most of you will die.”

It was time for the fight to begin.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.