برگشت به دنیای واقعی

مجموعه: دزدان دریایی کارائیب / کتاب: آخر الزمان / فصل 6

برگشت به دنیای واقعی

توضیح مختصر

جک متوجه منظور نقشه‌ها میشه و کشتی رو برعکس می‌کنن و به دنیای زندگان بر می‌گردن.

  • زمان مطالعه 8 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

برگشت به دنیای واقعی

آفتاب روی اقیانوس آبی می‌درخشید. ولی اشکال تیره‌ای زیر آب بودن. این اقیانوس، داخل صندوق دیوی جونز بود. مکان عجیبی بود.

باربوسا خوشحال بود. برای اینکه برگشته بود روی مروارید. شروع به دادن دستورهایی به دزدان دریایی کرد. ولی بعد صدای جک رو شنید. جک هم داشت بهشون دستور می‌داد.

جک توضیح داد: “روی کشتی کاپیتان دستور میده.”

باربوسا گفت: “کاپیتان داره دستور میده.”

جک گفت: “کشتی منه، بنابراین من کاپیتانم.”

وقتی باربوسا و جک دعوا میکردن، ویل ترنر اومد پایین به اتاق‌های زیری. دید که الیزابت تنها در یک گوشه‌ی تاریک نشسته. صورتش خیس بود. داشت گریه میکرد؟

گفت: “تو جک رو برای کراکون گذاشتی؟”

الیزابت بلند شد. “ویل، من اونو کشتم- بنابراین مجبور بودم نجاتش بدم!”

ویل با عصبانیت گفت: “تو به من نگفتی. من فکر می‌کردم…”

“فکر می‌کردی عاشقشم.”

“تو با من حرف نمی‌زنی؟‌ چطور میتونم باورت کنم؟”

الیزابت توی چشماش نگاه کرد- چشم‌های مردی که دوست داشت. به ملایمت گفت: “نمیتونی.” بدون یک کلمه از اتاق بیرون رفت.

در اولین شب مروارید در تاریکیِ بین دنیاها، ستاره‌هایی بالا و پایین‌شون بود. دزدان دریایی نگران بودن. گیبز پرسید: “از کدوم طرف، کاپیتان؟”

باربوسا و جک، هر دو، با شنیدن کلمه‌ی‌ “کاپیتان” برگشتن و دویدن. سر سکان کشتی با هم دعوا کردن.

پینتل و راجتی داشتن از روی کنار کشتی پایین رو نگاه می‌کردن. جسدهای زیادی توی آبِ پایینشون بود. مردهای پیر، زن‌های جوون، ملوانان، بچه‌های کوچیک… آب پر از جسدهای مرده بود.

تیا دالما به طرفشون رفت. بیرون به اقیانوس نگاه کرد. به نرمی پرسید: “دیوی جونز کجاست؟” “کالیپسو یک شغل بهش داد. اون باید آدمای مرده رو از اقیانوس به اون دنیا ببره. بعد، هر ده سال یک بار، می‌تونه بیاد روی زمین تا با عشق حقیقیش باشه.” تیا دالما سرش رو تکون داد. “دیوی جونز یک مرد بود. ولی حالا یه هیولاست.” به جسدها نگاه کرد. “روح‌های بیچاره… حالا باید راهشون رو به دنیای دیگه پیدا کنن.”

ویل و الیزابت اومدن کنارشون. قایق‌های زیاد کوچیکی داشتن به طرفشون می‌اومدن. گیبز اسلحه رو به طرفشون نشانه گرفت. ولی ویل جلوش رو گرفت. اون میدونست اونا کی یا چی هستن.

یهو الیزابت یک نفر رو که می‌شناخت دید.

فریاد کشید: “پدرم! پدر، اینجا! اینجا رو نگاه کن!”

جک به گروه ملحق شد. شونه‌اش رو لمس کرد. گفت: “الیزابت، ما هنوز به دنیای زندگان بر نگشتیم.”

اون به آرومی متوجه شد. اونها تنها آدم‌های زنده‌ی دنیای مردگان بودن. فریاد کشید: “پدر!” صداش پر از غم بود. “من باهات خداحافظی نکردم.”

فرماندار سوان در قایق سرش رو به صدای دخترش بلند کرد.

گفت: “الیزابت! مُردی؟”

الیزابت بهش گفت: “نه.”

فرماندار سوان گفت: “فکر کنم من مردم.”

الیزابت گفت: “نه! بیا تو کشتی ما! با ما برگرد!” اون یه طناب انداخت، ولی فرماندار طناب رو نگرفت.

پدرش به آرومی بهش گفت: “یه جعبه چوبی بود، و یک قلب… اگه قلب رو نابود کنی، جای جونز رو به عنوان کاپیتان هلندی میگیری.”

الیزابت متوجه حرف‌های پدرش نشد. ولی ویل و جک فهمیدن. این اطلاعات مهمی بود.

قایق فرماندار سوان حرکت کرد و رفت. گفت: “الیزابت، بهت افتخار می‌کنم. عشقت رو به مادرت می‌رسونم.”

الیزابت صدا زد: “طناب! بگیرش!” ولی خیلی دیر شده بود. طناب افتاد توی آب. الیزابت شروع به بیرون رفتن از کشتی کرد.

تیا دالما با عصبانیت صحبت کرد: “اون نباید بره! ما نباید گمش کنیم.”

ویل الیزابت رو برگردوند روی عرشه. از روی شونه‌اش به تیا دالما نگاه کرد. به آرومی پرسید: “می‌تونیم کمکش کنیم؟”

زن سرش رو تکون داد. گفت: “نه.”

صبح شد و آفتاب به آرومی از روی آسمون حرکت کرد. مروارید به هیچ جا نمی‌رفت. هیچ بادی نمی‌اومد. هیچ آب نوشیدنی روی کشتی نبود. دریانوردان خیلی تشنه بودن.

تیا دالما به طرف ویل اومد. “باید قبل از شب از این اقیانوس فرار کنیم. و گرنه تا باقی زمان همین جا می‌مونیم.”

ویل به طرف نقشه‌های سائو فنگ رفت و دوباره بهشون نگاه کرد. جک از قبل اونجا بود و حلقه‌های مرموز و کلمات رو بررسی می‌کرد. باربوسا کنار سکان کشتی بود. به نظر نگران نمی‌رسید.

ویل دوباره شعر عجیب رو خوند. “روی کرانه، پشت، دوباره از نو، آفتاب بالا میاد، آفتاب پایین میره، یک نور سبز.”

جک چند تا از حلقه‌های روی نقشه رو حرکت داد و یهو چند تا کلمه جدید دید: “بالا پایینه!”

جک تکرار کرد: “بالا پایینه.” بعد متوجه شد! جک گفت: “آفتاب پایین میاد، آفتاب بالا میره! بالا پایینه!” پرید روی پاهاش و به اون طرف آب اشاره کرد. فریاد کشید: “اونجا!”

دزدان دریایی همگی روی عرشه به طرف چپ کشتی دویدن. نتونستن چیزی ببینن. یهو جک برگشت و به طرف راست کشتی دوید.

صدا زد: “اونجا، تکون خورد!”

دزدان دریایی پشت سرش دویدن و کشتی با وزن اونها حرکت کرد. الیزابت دید که جک دوباره سریع برگشت.

در حالی که دوباره به طرف چپ می‌دوید، فریاد کشید: “اونجا!”

باربوسا فکر کرد: “جک داره چیکار میکنه؟” به طرف نقشه‌ها رفت و پیام “بالا پایینه” رو دید. و یهو متوجه شد. فریاد کشید: “همه چیز رو روی عرشه باز کنید.”

کشتی برعکس شد و همه رفتن زیر آب. دزدان دریایی به کناره‌های کشتی گرفتن. ویل نقشه‌ها رو توی آب دید و اونها رو گرفت.

بعد یک نور سبز دیدن! یک صدای بلند اومد و آب از روی مروارید پایین ریخت. همه چیز دوباره افتاد روی عرشه. کشتی دوباره داشت روی اقیانوس حرکت می‌کرد. ولی اقیانوسِ سرد و خالیِ دنیای مردگان نبود. اینجا، خورشید داشت بالا می‌اومد و آسمون داشت روشن‌تر می‌شد.

جک گفت: “از صندوق دیوی جونز فرار کردیم. بالاخره به دنیای واقعی برگشتیم.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SIX

Back to the Real World

The sun shone on the blue ocean, but there were dark shapes below the water. This was the ocean in Davy Jones’s Locker. It was a strange place.

Barbossa was happy because he was back on the Pearl. He started to give orders to the pirates, but then he heard Jack’s voice. Jack was giving them orders, too.

“The captain gives orders on a ship,” Jack explained.

“The captain is giving orders,” Barbossa said.

“My ship,” Jack said. “So I’m the captain.”

As Barbossa and Jack fought, Will Turner climbed down into the rooms below. He found Elizabeth sitting alone in a dark corner. Her face was wet. Was she crying?

“You left Jack for the Kraken,” he said.

Elizabeth stood up. “Will, I killed him-so I had to save him!”

“You didn’t tell me,” Will said angrily. “I thought…”

“You thought I loved him.”

“You don’t talk to me. How can I believe you?”

Elizabeth looked up into his eyes-the eyes of the man that she loved. “You can’t,” she said softly. Without another word, she disappeared from the room.

On the Pearl’s first night in the darkness between worlds, there were stars above and below them. The pirates were worried. “Which way, Captain?” Gibbs asked.

At the word “captain,” both Barbossa and Jack turned around and ran. They fought over the ship’s wheel.

Pintel and Ragetti were looking over the side of the ship. There were a lot of bodies in the water below. Old men, young women, sailors, small children … the water was filled with dead bodies.

Tia Dalma walked over to them. She looked out at the ocean. “Where is Davy Jones?” she asked softly. “Calypso gave him a job. He had to take dead people from the ocean to the other world. Then, every ten years, he could come onto the land to be with his true love.” Tia Dalma shook her head. “Davy Jones was a man, but now he is a monster.” She looked at the bodies. “Poor souls… Now they must find their own way to the other world.”

Will and Elizabeth joined them. A lot of small boats were coming toward them. Gibbs pointed a gun at them, but Will stopped him. He knew who-or what-they were.

Suddenly, Elizabeth saw someone that she knew.

“My father!” she shouted. “Father, here! Look here!”

Jack joined the group. He touched her shoulder. “Elizabeth,” he said. “Were not back in the world of the living yet.”

Slowly she understood. They were the only living people in the land of the dead. “Father!” she cried. Her voice was full of sadness. “I didn’t say good-bye to you.”

In the boat, Governor Swann lifted his head at the sound of his daughter’s voice.

“Elizabeth!” he said. “Are you dead?”

“No,” Elizabeth told him.

“I think I am,” Governor Swann said.

“No!” Elizabeth said. “Come onto our ship! Come back with us!” She threw a line, but the governor didn’t take it.

“There was a wooden box,” her father told her slowly. “And a heart… If you destroy the heart, you take Jones’s place as captain of the Dutchman.”

Elizabeth didn’t understand her father’s words, but Will and Jack did. This was important information.

Governor Swann’s boat moved away. “Elizabeth,” he said, “I’m proud of you. I’ll give your love to your mother.”

Elizabeth called, “The line! Take it!” But it was too late. The line fell into the water. Elizabeth started to climb out of the ship.

Tia Dalma spoke angrily. “She must not leave! We cannot lose her.”

Will pulled Elizabeth back onto the deck. He looked over her shoulder at Tia Dalma. “Can we help him?” he asked quietly.

The woman shook her head. “No,” she said.

Morning came, and the sun passed slowly across the sky. The Pearl was going nowhere. There was no wind, and no drinking water on the ship. The sailors were very thirsty.

Tia Dalma came up to Will. “We must escape from this ocean before night, or we shall stay here for the rest of time.”

Will went to Sao Feng’s maps and looked at them again. Jack was already there, studying the mysterious circles and words. Barbossa was at the ship’s wheel. He didn’t look worried.

Will read the strange poem again. “Over the edge, back, over again, sun up, sun down, a green light.”

Jack moved some of the circles on the maps, and suddenly saw some new words: “UP IS DOWN.”

“Up is down,” Jack repeated. Then he understood! “Sun goes down, sun comes up!” Jack said. “Up is down!” He jumped to his feet and pointed across the water. “Over there!” he shouted.

The pirates all ran across the deck to the left side of the ship. They couldn’t see anything. Suddenly, Jack turned and ran to the right side of the ship.

“There, it moved!” he called.

The pirates ran after him, and the ship moved with their weight. Elizabeth saw Jack turn quickly again.

“Over there!” he shouted, running back to the left side.

“What is Jack doing?” Barbossa thought. He went to the maps, saw the message “UP IS DOWN,” and suddenly he understood. “Untie everything on the decks,” he shouted.

The ship turned upside down, and everyone went under the water. Pirates held onto the sides of the ship. Will saw the maps in the water and reached for them.

Then they saw a green light! There was a loud noise and water fell away from the Pearl. Everything crashed back onto the deck. The ship was sailing on the top of the ocean again. But this was not the cold and empty ocean of the world of the dead. Here, the sun was coming up and the sky was getting light.

“We’ve escaped from Davy Jones’s Locker,” Jack said. “We’re finally back in the real world.”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.