الهه کالیپسو

مجموعه: دزدان دریایی کارائیب / کتاب: آخر الزمان / فصل 8

الهه کالیپسو

توضیح مختصر

سائو فنگ قبول می‌کنه به باربوسا کمک کنه، ولی الیزابت رو با خودش می‌بره. جک به بکت پیشنهاد میده، رؤسای دزدان دریایی رو بهش بده.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هشتم

الهه کالیپسو

نگهبانان سائو فنگ جک رو به اتاق کاپیتانِ انداور کشیدن. لرد کاتلر بکت در حالی که به اقیانوس نگاه میکرد، کنار پنجره ایستاد. نگهبانان وسایل جک رو انداختن روی میز. بعد از اتاق بیرون رفتن. جک به آرومی شروع به قدم زدن در اطراف اتاق کرد. دنبال چیزی میگشت.

بکت گفت: “میتونی گشتن رو بس کنی. اینجا نیست.” جک از حرکت ایستاد. پرسید: “چی؟”

بکت برگشت. “قلب دیوی جونز. روی هلندی سرگردانه. نمیتونی ازش برای اَدا به کاپیتان دیوی جونز استفاده کنی.”

جک فکر کرد: “پس قلب اینجا نیست. ولی حالا میدونم کجاست….”

جک گفت: “نیازی نیست بهش اَدا کنم. من مُردم. به خاطر میاری؟ چرا اینجام؟”

بکت قطب‌نمای جک رو برداشت. گفت: “تو اینو برای من آوردی. حالا من پیشنهاد یک شغل بهت میدم. اینکه برای کمپانی تجاری هند شرقی کار کنی. برای من کار کنی.”

جک گفت: “تو قبلاً هم بهم یک پیشنهاد شغلی دادی. جواب هنوز هم نه هست.”

بکت به نظر عصبانی رسید. گفت: “تو عوض نشدی. کارمون تموم شد. افرادم می‌کشنت.”

جک گفت: “نه. کارمون هنوز تموم نشده. می‌خوام یه پیشنهاد بهت بدم.” اون یکی از هشت تا قطعه رو از جیب مخفی در آورد و بین انگشتاش گرفت. “دیوان برترن.”

بکت خندید. گفت: “من خودم از جلسه دیوان برترن خبر دارم.”

جک گفت: “از عوض من با جونز حرف بزن. بهش بگو منو آزاد کنه. تو رو به شیپرک کاو می‌برم و رؤسای دزدان دریایی رو بهت میدم.”

همون لحظه، ویل روی مروارید سیاه مشکل داشت. کشتی از قبل پر از دزدان دریایی سائو فنگ بود. ولی بعد مرسر با چند تا ملوان از انداور اومد. اونا سریع به اون طرف کشتی دویدن و سکان رو از تای هوآنگ گرفتن.

ویل به سائو فنگ گفت: “نمی‌فهمم. این بخشی از قرارداد ما نبود.”

مرسر با یک لبخند وحشتناک گفت: “این حالا کشتیِ کمپانیه.”

ویل در حالی که به طرف سائو فنگ برمی‌گشت، گفت: “تو موافقت کردی. مروارید سیاه مال منه.”

سائو فنگ گفت: “بله، ولی دروغ گفتم.”

یکی از افرادش اومد پشت ویل و اونو زد. ویل افتاد زمین و دو تا مرد دیگه دستاشو بستن.

سائو فنگ به طرف مرسر برگشت. گفت: “لرد بکت موافقت کرد. مروارید سیاه مال منه.”

مرسر دوباره لبخند زد. گفت: “بله. ولی لرد بکت از تنها کشتی که میتونه با هلندی مبارزه کنه دست بر نمی‌داره.”

سائو فنگ اطراف، به افراد کمپانی تجاری هند شرقی نگاه کرد. همه اونها اسلحه داشتن. با خودش فکر کرد: “میتونم بجنگم، ولی میبازم. بکت منو دنبال میکنه و میکشه.”

حالا کشتی مال مرسر بود.

سائو فنگ خیلی عصبانی بود. باربوسا اومد کنارش.

باربوسا به آرومی گفت: “افراد کمپانی از قانون برترن پیروی نمی‌کنن.”

سائو فنگ گفت: “اونا هلندی رو دارن و برترن چی داره که بتونه با سریع‌ترین کشتی اقیانوس مبارزه کنه؟”

باربوسا جواب داد: “ما… کالیپسو رو داریم.”

سائو فنگ به نظر متعجب می‌رسید. هر دزد دریایی داستان کالیپسو، الهه اقیانوس‌ها رو می‌دونست.

به آرومی گفت: “کالیپسو به اقیانوس‌ها فرمانروایی می‌کرد. اگه از تو خوشش میومد، تو رو قوی میکرد. وقتی عاشق یه کاپیتان میشد، براش هوای خوب و آب ملایم می‌آورد. بعد، اولین دیوان برترن اونو گرفت و تبدیل به یک زن کرد. رؤسای دزدان دریایی فرمانروایان اقیانوس‌ها شدن. ولی این فقط یه داستانه. یک الهه واقعی در جسم یک زن وجود نداره.”

یا داره؟ سائو فنگ به تنها زن روی کشتی- الیزابت نگاه کرد.

گفت: “کالیپسو؟ این فقط یک داستان قدیمیه.”

باربوسا گفت: “نه، الهه اینجا، روی زمینه. زمانی بود که یک ملوان آینده‌ی خودش رو ساخت. من می‌خوام اون زمان رو برگردونم. بنابراین به دیوان برترن نیاز دارم. به همش.”

سائو فنگ به آرومی گفت: “پیشنهادت چیه؟”

باربوسا پرسید: “تو چی رو قبول می‌کنی؟” جواب رو می‌دونست.

سائو فنگ به اون طرف کشتی اشاره کرد. گفت: “دختره.”

الیزابت نمی‌تونست صدای مردها رو بشنوه، ولی ویل می‌تونست.

پرسید: “اگه الیزابت رو بدیم بهت، کمکمون می‌کنی فرار کنیم؟”

سائو فنگ وقتی الیزابت به طرفشون برگشت، گفت: “بله.”

ویل با عصبانیت فریاد کشید: “هرگز!”

الیزابت گفت: “اشکال نداره.” اون شجاعانه به سائو فنگ نگاه کرد.

ویل متعجب گفت: “چی؟ اشکال داره!”

الیزابت بهش گفت: “تو ما رو تو این موقعیت قرار دادی، و این می‌تونه ما رو نجات بده. من انتخاب می‌کنم با سائو فنگ برم.”

ویل فریاد کشید: “نه!” قلبش شکسته بود.

سائو فنگ با خوشحالی لبخند زد. شروع به حرف زدن کرد که: “من خوشحالم…” دستشو دراز کرد تا بازوی الیزابت رو بگیره. الیزابت دستشو کشید. در کمال تعجب الیزابت، اون دستش رو بلند کرد. گفت: “متأسفم.”

باربوسا پرسید: “پس توافق کردیم؟”

سائو فنگ گفت: “بله، افرادم مروارید رو برات میدزدن. و بهت کمک می‌کنم دیوان برتر رو جمع کنی. الیزابت با من با امپرس سفر میکنه.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER EIGHT

The Goddess Calypso

Sao Feng’s guards pulled Jack into the captain’s room on the Endeavour. Lord Cutler Beckett stood at the window, looking out at the ocean. The guards dropped Jack’s things on the table, then they left the room. Jack began to walk quietly around the room. He was looking for something.

“You can stop searching, Jack,” Beckett said. “It’s not here.” Jack stopped moving. “What?” he asked.

Beckett turned around. “Davy Jones’s heart. It’s on the Flying Dutchman. You can’t use it to pay Captain Davy Jones.”

“So,” Jack thought, “the heart isn’t here. But now I know where it is…”

“I don’t need to pay him,” Jack said. “I died, remember? Why am I here?”

Beckett picked up Jack’s Compass. “You brought me this,” he said. “Now I’m offering you a job, working for the East India Trading Company. Working for me.”

“You offered me a job before,” Jack said. “The answer is still no.”

Beckett looked very angry. “You haven’t changed,” he said. “Our business is finished. My men will kill you.”

“No, our business isn’t finished,” Jack said. “I want to make a suggestion.” He took a Piece of Eight from a hidden pocket and held it between his fingers. “The Brethren Court.”

Beckett laughed. “I already know about the meeting of the Brethren Court,” he said.

“Talk to Jones for me. Tell him to free me,” Jack said. “I’ll take you to Shipwreck Cove and give you the Pirate Lords.”

At the same time, Will was having problems on the Black Pearl. The ship was already full of Sao Feng’s pirates, but then Mercer came on with some sailors from the Endeavour. Quickly, they ran across and took the ship’s wheel from Tai Huang.

“I don’t understand,” Will said to Sao Feng. “This wasn’t part of our agreement.”

“This is now a Company ship,” Mercer said with a terrible smile.

“You agreed,” Will said, turning to Sao Feng. “The Black Pearl is mine.”

“Yes - but I lied,” Sao Feng said.

One of his men came up behind Will and hit him. Will fell to the floor and two other men tied his arms.

Sao Feng turned to Mercer. “Lord Beckett agreed,” he said. “The Black Pearl is mine.”

Mercer smiled again. “Yes,” he said, “but Lord Beckett won’t give up the only ship that can fight the Dutchman.”

Sao Feng looked around at the East India Trading Company men. All of them had guns. “I can fight,” he thought, “but I’ll lose. Beckett will follow me and kill me.”

The ship was now Mercer’s.

Sao Feng was very angry. Barbossa came up next to him.

“The Company men don’t follow the Law of the Brethren,” Barbossa said quietly.

“They have the Dutchman,” Sao Feng said. “And what do the Brethren have that can fight the fastest ship on the ocean?”

“We have… Calypso,” Barbossa replied.

Sao Feng looked surprised. Every pirate knew the story of Calypso, the goddess of the oceans.

“Calypso commanded the oceans,” he said slowly. “If she liked you, she made you strong. When she loved a captain, she brought him good weather and smooth waters. Then, the first Brethren Court caught her and turned her into a woman. The Pirate Lords became commanders of the oceans. But that’s only a story. There isn’t a real goddess in the body of a woman.”

Or was there? Sao Feng looked at the only woman on the ship-Elizabeth.

“Calypso?” he said. “It’s just an old story.”

“No,” said Barbossa. “The goddess is here on Earth. There was a time when a sailor made his own future. I want to bring back that time. So I need the Brethren Court. All of it.”

“What do you suggest?” Sao Feng said quietly.

“What will you accept?” Barbossa asked. He knew the answer.

Sao Feng pointed across the ship. “The girl,” he said.

Elizabeth couldn’t hear the men, but Will could.

“You’ll help us to escape if we give you Elizabeth?” he asked.

“Yes,” said Sao Feng, as Elizabeth turned toward them.

“Never!” shouted Will, angrily.

“All right,” said Elizabeth. She looked bravely at Sao Feng.

“What?” Will said, surprised. “It’s not all right!”

“You put us in this position,” Elizabeth said to him. “This will free us. I choose to go with Sao Feng.”

“No!” Will shouted. His heart was breaking.

Sao Feng smiled happily. “I’m pleased-“ he began. He reached out to take her arm. Elizabeth pulled it away. To her surprise, he held up his hands. “I’m sorry,” he said.

“So we have an agreement?” Barbossa asked.

“Yes,” Sao Feng said. “My men will steal the Pearl for you. And I’ll help you call the Brethren Court together. Elizabeth will sail away with me on the Empress.”

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.