مخزن

مجموعه: شرلوک هولمز / کتاب: انجمن موسرخ ها / فصل 4

مخزن

توضیح مختصر

هولمز، پرونده رو حل می‌کنه و نقشه‌ی دستگیری مجرمین رو می‌کشه …

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم

مخزن

در طول مسیر، هولمز خیلی کم صحبت کرد، ولی چند تا از موسیقی‌هایی که بعد از ظهر تو کنسرت شنیده بودیم رو خوند. بالاخره دو کالسکه به بانک سیتی اند سابربون در خیابان اصلی، نزدیک میدون ساکسه-کوبورگ رسیدن. آقای مری‌ودر کلیدهاش رو در آورد و در کناری بانک رو باز کرد. ما از درهای زیاد و یک راهروی تاریک گذشتیم. بعد اون یه لامپ بیرون آورد و به داخل یه مخزن بزرگ رفتیم. یه بوی خیلی قویِ زمین میومد و جعبه‌های بزرگی کف مخزن بودن.

هولمز در حالی که لامپ رو بالا گرفته بود، گفت: “سقف محکم به نظر می‌رسه.”

آقای مری‌ودر در حالی که با عصاش بهش می‌زد، گفت: “زمین هم محکمه. آه عزیزم، به نظر خالی میاد!”

هولمز گفت: “لطفاً آروم صحبت کنید! دزدها نباید صدامون رو بشنون. لطفاً روی یکی از اون جعبه‌ها بشینید و چیزی نگید و هیچ کاری نکنید.”

آقای مری‌ودر بی صدا نشست. هولمز لامپ رو زمین گذاشت و یه ذره‌بین از تو جیبش بیرون آورد. اون با دقت به ترک‌های میون سنگ‌های بزرگ زمین نگاه کرد.

هولمز گفت: “احتمالاً یه ساعت دیگه وقت داریم. دزدها تا وقتی که آقای ویلسون به رختخواب نرفته، نمیتونن کاری انجام بدن. بعد سریع کار می‌کنن. خوب، واتسون. مطمئنم متوجه شدی که ما تو مخزنِ یکی از بزرگترین بانک‌های لندن هستیم. آقای مری‌ودر مدیر بانک هستن و موقعیت رو برات توضیح میدن.”

مدیر به آرومی گفت: “دکتر واتسون، همونطور که می‌بینید، اینها طلای فرانسوی ما هستن. داخل این جعبه‌های بزرگ، سی هزار پوند سکه طلا وجود داره. به همین دلیله که بدترین مجرم‌ها به این مخزن علاقه‌مند هستن.”

هولمز لامپش رو خاموش کرد و گفت: “آقایان محترم، حالا ما باید تو تاریکی منتظر بمونیم. یهو، همه جا تاریک شد.

اون ادامه داد: “به زودی این‌جا خواهند بود. بنابراین ما باید پشت جعبه‌ها قایم بشیم. وقتی اون‌ها اومدن، ما باید آماده باشیم تا سریع عمل کنیم. اینها آدم‌های خطرناکی هستن. واتسون، اگه به ما شلیک کنن، تو هم باید بهشون شلیک کنی.”

من تفنگم رو بالای یه جعبه گذاشتم و آماده شلیک بودم.

هولمز ادامه داد: “فقط یه راه برای فرارشون وجود داره. از طریق خونه ویلسون و میدان ساکسه-کوبورگ. جونز کاری رو که گفته بودم، انجام دادی؟”

جونز گفت: “بله، آقای هولمز. سه تا پلیس بیرون خونه آقای ویلسون منتظرن.

هولمز گفت: “خیلی خوب! حالا ما باید ساکت باشیم و منتظر بمونیم.”

ما یک ساعت و ربع منتظر موندیم، ولی تو تاریکی خیلی بیشتر از این به نظر می‌رسید. پاها و بازوهام خسته شده بودن. یهو، یه نور از بین ترک‌های روی زمین دیدم. یه نفر یه سنگ خیلی بزرگ رو به طرف بالا فشار داد و یک دست سفید ظاهر شد. نور روشن‌تر شد و یه صورت ظاهر شد. دستیار آقای ویلسون بود. مرد جوون اطراف رو نگاه کرد و اومد بالا، تو مخزن. اون به یه مرد دیگه کمک کرد تا از سوراخ بیاد بالا. هر دو نفر کوتاه بودن و مرد دیگه موهای قرمز روشن داشت.

هولمز دوید جلو و دستیار آقای ویلسون رو گرفت.

دستیار داد کشید: “آرچی، دوباره بپر پایین سوراخ!”

مرد دیگه سریع پرید پایین. دستیار آقای ویلسون تو دستش یه تفنگ داشت ولی هولمز با عصاش زد و انداختش زمین.

هولمز گفت: “جان کلی، هیچ شانسی نداری!”

“می‌دونم، ولی دوستم فرار کرد.”

هولمز با لبخند گفت: “سه تا پلیس بیرون خونه آقای ویلسون منتظر دوستت هستن.”

جان کلی به آرومی پرسید: “آه، واقعا؟ شما همه چیز رو بی نقص انجام دادید. آفرین، آقای هولمز.”

هولمز جواب داد: “آفرین به تو! ایده‌ات درباره اتحادیه مو قرمزها جدید و غیرعادی بود!”

جونز به کلی گفت: “دستت رو بده به من. بهت دستبند میزنم.”

کلی فریاد زد: “با دستای کثیفت به من دست نزن. من نوه‌ی برادر پادشاهم. تو باید “آقا” و “لطفاً” بگی بهم.”

جونز با لبخند گفت: “باشه، آقا. لطفاً با من به طبقه بالا بیاید، آقا. ما میتونیم یه کالسکه صدا کنیم، آقا، و شما رو به پاسگاه پلیس ببریم.”

کلی گفت: “حالا بهتر شد.” اون به هر سه نفر ما لبخند زد و به آرومی با جونز رفت.

آقای مری‌ودر گفت: “آقای هولمز، نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم! مطمئناً شب پر هیجانی بود. شما جلوی یکی از بزرگترین دزدی‌های بانک تاریخ رو گرفتید.”

هولمز گفت: “این یه پرونده خیلی جالب بود و ازش لذت بردم.”

من و هولمز در ساعات اولیه صبح به خیابان بارکر برگشتیم.

هولمز در حالی که فنجون چایش رو می‌خورد، گفت: “می‌بینی، واتسون! دلیل اتحادیه مو قرمزها خیلی ساده بود. کلی و دوستش دانکان روس می‌خواستن آقای ویلسون رو هر روز چند ساعتی از مغازه‌اش دور کنن.

پرسیدم: “ولی از کجا فهمیدی که اونا دارن نقشه دزدی یه بانک رو میکشن؟”

“خوب، واتسون. من به سرگرمی دستیار فکر کردم: عکاسی. ما می‌دونستیم که مرد جوون ساعات زیادی رو تو مخزن ایجاد عکس‌هاش سپری میکنه. آقای ویلسون، وینسنت اسپالدینگ رو برام توصیف کرد و من فوراً فهمیدم که اون جان کلی، دزد مشهور بانکه. کلی داشت یک کاری تو مخزن آقای ویلسون انجام می‌داد. اون چندین ساعت روز رو به مدت چند هفته تو مخزن بوده. اون داشته چیکار میکرده؟ داشته یک تونل به ساختمون دیگه می‌کنده.

تو وقتی من با عصام سنگ‌های میدون ساکسه-کوبورگ رو زدم، تعجب کردی. خوب من میخواستم بدونم که تونل جلوی خونه است یا پشت خونه!

بعد من زنگ زدم. داخل مغازه نرفتم، برای اینکه فقط میخواستم شلوار اسپالدینگ رو ببین. زانوهای شلوار با خاک قهوه‌ای کثیف بود.

وقتی متوجه شدم بانک سیتی و سابربون پشت خونه آقای ویلسونه، متوجه همه چیز شدم!

ازش پرسیدم: “از کجا فهمیدی که دزدی امشبه؟”

“واتسون عزیزم! اونها دفتر اتحادیه رو بستن، برای اینکه دیگه به کار آقای ویلسون هیچ علاقه‌ای نداشتن. بنابراین من فهمیدم که کار تونل تموم شده و به زودی ازش استفاده می‌کنن. شب شنبه بهترین زمان براشون بود، برای اینکه تا صبح دوشنبه هیچ کس متوجه دزدی نمیشد. بنابراین، متوجه شدم که دزدی امشبه.”

گفتم: “هولمز، تو این پرونده‌ی مرموز رو به زیبایی حل کردی.”

“ممنونم، واتسون. خوب، حداقل این پرونده خسته‌کننده نبود!”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FOUR

The cellar

During the journey, Holmes spoke very little but he sang some of the music from the concert that afternoon. Finally the two carriages arrived at the City and Suburban Bank in the main street near Saxe-Coburg Square. Mr Merryweather took his keys and opened a side door of the bank. We went through many doors and dark corridors. Then he took a lamp and we went to a big cellar. There was a strong smell of earth and there were a lot of big boxes on the cellar floor.

‘The ceiling looks strong,’ said Holmes, holding up the lamp.

‘The floor is strong too,’ said Merryweather, hitting it with his stick. ‘Oh dear, it sounds empty!’

‘Please speak quietly!’ said Holmes. ‘The thieves must not hear us! Please sit down on one of those boxes and don’t say or do anything.’

Mr Merryweather sat down silently. Holmes put the lamp on the floor and took out a magnifying glass from his pocket. He carefully looked at the cracks between the large stones of the floor.

‘We probably have one more hour,’ said Holmes. ‘The thieves can’t do anything until Mr Wilson is in bed. Then they’ll work very quickly. Well, Watson, I’m sure you understand that we’re in the cellar of one of London’s biggest banks. Mr Merryweather is the director of the bank and he’ll explain the situation to you.’

‘You see, Dr Watson, it’s our French gold,’ the director said very quietly. ‘Inside these big boxes there are thirty thousand pounds in gold coins! That is why the worst criminals are interested in this cellar.’

‘Gentlemen, now we must wait in the dark,’ said Holmes, turning off the lamp. Suddenly everything was black.

‘They will soon be here,’ he continued, ‘so we must hide behind the boxes. When they come we must be ready to act quickly. These are dangerous men. If they shoot at us, Watson, you must shoot at them.’

I put my gun on top of a box and I was ready to shoot.

‘There is only one way for them to escape,’ Holmes continued, ‘through Wilson’s house and into Saxe-Coburg Square. Did you do what I asked, Jones?’

‘Yes, Mr Holmes. Three policemen are waiting outside Mr Wilson’s house,’ said Jones.

‘Very good! Now we must be silent and wait,’ said Holmes.

We waited for an hour and a quarter but in the dark it seemed much longer. My legs and arms were tired. Suddenly I saw some light through the cracks in the floor. Someone pushed up a big stone and a white hand appeared. The light became brighter and a face appeared. It was Mr Wilson’s assistant. The young man looked around and then climbed up into the cellar. He helped another man to climb out of the hole. Both men were small and the other man had bright red hair.

Holmes ran forward and caught Mr Wilson’s assistant.

‘Jump down the hole again, Archie!’ cried the assistant.

The other man climbed down quickly. Mr Wilson’s assistant had a gun in his hand, but Holmes hit it to the floor with his stick.

‘You don’t have a chance, John Clay,’ said Holmes.

‘I know, but my friend escaped.’

‘There are three policemen waiting for your friend outside Mr Wilson’s house,’ said Holmes smiling.

‘Oh, really!’ John Clay answered calmly. ‘You did everything perfectly. Well done, Mr Holmes.’

‘Well done to you!’ Holmes answered. ‘Your idea of the Red- Headed League was new and unusual!’

‘Give me your hands,’ said Jones to Clay. ‘I am going to put handcuffs on you now.’

‘Don’t touch me with your dirty hands!’ cried Clay. ‘I am the grandson of a king’s brother. You must say “sir” and “please” to me.’

‘All right, sir,’ said Jones, smiling. ‘Please come upstairs with me, sir. We can call a carriage, sir, and take you to the police station.’

‘That’s better,’ said Clay. He smiled to the three of us and walked away quietly with Jones.

‘I don’t know how to thank you, Mr Holmes!’ said Mr Merryweather. ‘This was certainly an exciting night. You stopped one of the biggest bank robberies in history.’

‘This was a very interesting case, and I enjoyed it,’ said Holmes.

In the early hours of the morning, Holmes and I returned to Baker Street.

‘You see, Watson,’ Holmes said, drinking his cup of tea, ‘the reason for the Red-Headed League was very simple: Clay and his friend Duncan Ross wanted to get Mr Wilson away from his shop for several hours every day.’

‘But how did you know that they were planning a bank robbery?’ I asked.

‘Well, Watson, I thought of the assistant’s hobby: photography. We knew that the young man spent a lot of time in the cellar developing his pictures. Mr Wilson described Vincent Spaulding to me, and I knew immediately that he was John Clay, the famous bank robber. Clay was doing something in Mr Wilson’s cellar - he was in the cellar for several hours a day for many weeks. And what was he doing? He was digging a tunnel to another building.

‘You were surprised when I hit the stones in Saxe-Coburg Square with my stick. Well, I wanted to know if the tunnel was in front of the house or behind it.

‘Then I rang the bell. I didn’t go into the shop, because I only wanted to see Spaulding’s trousers. The knees of his trousers were dirty with brown earth.

‘When I discovered that the City and Suburban Bank was behind Mr Wilson’s house, I suddenly understood everything!’

‘But how did you know that the robbery was tonight?’ I asked him.

‘My dear Watson, they closed the League office because they weren’t interested in Mr Wilson’s work any more. So I knew the tunnel was finished and they had to use it soon. Saturday night was the best time for them because no one could discover the robbery until Monday morning. So I knew the robbery was tonight.’

‘You solved this mysterious case beautifully, Holmes,’ I said.

‘Thank you, Watson. Well, at least this case wasn’t boring!’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.