شسته شده

مجموعه: مرد عنکبوتی / کتاب: مرد عنکبوتی 3 / فصل 8

شسته شده

توضیح مختصر

مرد عنکبوتی، مرد ماسه‌ای رو میکشه. پیتر متوجه قدرت خطرناک لباس مشکی میشه و تصمیم میگیره دیگه نپوشدش

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هشتم

شسته شده

صبح روز بعد، یه گزارش اضطراري از بی‌سیم پلیس پیتر اومد. یه نفر بانک رو زده بود. و مرد عنکبوتی باید خیلی سریع وارد عمل می‌شد. پیتر میدونست کار فلينت مارکوئه. پیتر با خودش فکر کرد: “این بار نمی‌تونه فرار کنه.” اون لباس مشکی جدیدش رو پوشید و با عجله به طرف بانک رفت.

ولی مرد عنکبوتی چند ثانیه دير به بانک رسید. اون دید که مرد ماسه‌ای داشت به طرف مترو نیویورک فرار می‌کرد.

مرد عنكبوتي در حال پريدن پشت سر مرد ماسه‌اي بود كه ادي بروك سر رسيد.

ادی وقتی داشت عکس مرد عنکبوتی رو می‌گرفت، گفت: “این لباس رو دوست دارم.”

مرد عنکبوتی عصبانی بود. آخرین چیزی که الان نیاز داشت ادی بروك بود. اون یه ردیف از تار به طرف ادی پرت کرد و دوربین رو از دستش کشید. بعد، پشت سر مرد ماسه‌اي پریده پايين تو تونل مترو. ادی نمی‌تونست باور کنه. هرچی باشه، مردعنکبوتی همچین آدمی نبود. بعد يه چیزی به ذهنش رسید. اون دوربین دوم رو از تو جیبش در آورد. به سرعت چند تا عکس قبل از اینکه پلیس برسه از بانک گرفت.

مرد عنکبوتی خیلی بی‌صدا در طول تونل مترو حرکت کرد. یهو، صدای قطار رو که داشت به سمتش میومد رو شنید. اون بدنش رو به دیوار تونل فشار داد. قطار با سرعتی مثل باد از جلوش رد شد. بعد اون گوشه رو پیچید و فلینت مارکو رو با کیف پول تو دستش دید. مرد عنکبوتی حرکت کرد. مارکو به سرعت پیچید. ولی دیگه نمی‌تونست چیزی ببینه. لباس مشکی جدید مرد عنکبوتی اون رو تو تاریکی قایم کرده بود.

ترق! از ناکجا آباد مرد عنکبوتی محکم زد تو صورت آرکو. مارکو افتاد عقب و کیف پول از دستش افتاد.

اون سريع بلند شد و بدنش تبدیل به ماسه شد. اون به طرف مرد عنکبوتی دويد. تق! اونا هر دو پروازکنان افتادن تو تونل. مرد عنکبوتی سريع حرکت کرد تا از قطار که با سرعت میومد دور بشه. مرد ماسه‌ای، مرد عنکبوتی رو از پشت زد. بعد مرد عنکبوتی، یه تار به سمت مرد ماسه‌های پرت کرد. ولی اون جا خالی داد. مرد ماسه‌ای خودش رو پرت کرد روی مرد عنکبوتی. ولی سرش خورد به قطار که در که داشت رد می‌شد. قطار، سر مرد ماسه‌ای رو نصف کرد. اون از درد فریاد زد و افتاد روی زانوهاش. مرد عنکبوتی، متوجه شد که یکی از دستهای مرد ماسه‌های افتاده روی آب، و دستش داره ناپدید می‌شه. مرد عنکبوتی، متوجه شد که آب داره از لوله‌ي بزرگ کنارشون میاد. اون، بالای لوله رو با دستاش کشید. لوله شکست و آب همه جا پخش شد. مرد ماسه‌اي، وقتی آب داشت اونو می‌شست و می‌برد، يه فریاد وحشتناک زد. طولي نگذشت که دیگه چیزی از مرد ماسه‌اي به جا نمونده بود. فلینت مارکو از بین رفته بود و مرد عنکبوتی حتی یک ذره هم در این باره ناراحت نبود.

وقتی پیتر اونروز برگشت خونه، آقای ديکویچ رو دید. آقای ديکویچ صاحب ساختمون بود و تو طبقه پایینی پیتر زندگی می‌کرد. آقای ديکویچ اجاره این ماه رو می‌خواست و اصلاً خوشحال نبود.

همیشه اجاره‌ خونه‌ي پیتر عقب می‌موند. پيتر معمولاً نسبت به آقای ديکویچ مودب بود، ولی امروز نه.

اون داد کشید: “تا وقتی چیزی رو تعمیر نکردی، هیچ پولی بهت نمیدم؛ مثل قفل در. لباس عنکبوتیش زیر لباس‌هاش بود، و واقعاً احساس قدرت می‌کرد.

اون با عصبانیت رفت تو اتاقش. خودش رو تو آینه دید. متفاوت به نظر می‌رسید. مثل یه حیوان وحشی. اون متوجه شد که به خاطر لباسه. “این منو عوض کرده … داره من رو خطرناک میکنه.”

اون دیگه نمی‌تونست لباس رو بپوشه. باید می‌نداختش دور. با خودش فکر کرد: “ولی اگه یه نفر دیگه پیداش کنه، چی؟” اون یه جعبه تو گوشه‌ي اتاقش دید. لباس رو گذاشت توی جعبه و درش رو بست. با خودش فکر کرد: “نگرش می‌دارم. ولی دیگه هیچ وقت دوباره نمی‌پوشمش.”

هری آزبورن داشت نقاشی می‌کشید. اون واقعاً داشت از وقتش لذت می‌برد. اون برای یه لحظه ایستاد و اطراف اتاق رو نگاه کرد یهو صدای پدرش رو تو سرش شنید. به خودش تو آینه نگاه کرد.

و بعد دوباره خاطرات به ذهن هری برگشتن. اون جسد پدرش رو دید. مرد عنکبوتی كه رو کاناپه دراز کشیده بود. یه دست که ماسک مرد عنکبوتی رو برمی‌داشت. صورت پیتر پارکر!

نورمان آزبورن فریاد کشید: “منو به یاد میاری؟”

هری جواب داد: “بله، پدر. حالا دیگه همه چی رو به خاطر میارم.

“چرا پیتر پارکر رو نکشتی؟”

هری حالش خراب شد. پیتر بهترین دوستش بود.

هری داد كشيد: “دیگه به حرفت گوش نمیدم. منو تنها بزار!”

پیتر به دیدن معلمش دکتر کونورز رفت. اون یه تیکه کوچیک از ماده چسبناک سیاه رو تو دستش داشت. اون واقعا درباره لباس جدید مشکی و قدرت خطرناکش نگران بود. اول، دکتر كونورز از اینکه کارش رو متوقف کنه، خوشحال نبود. ولی می‌تونست تو چهره پیتر مهم بودن کارش رو ببینه. و وقتی پیتر ماده چسبناک سیاه رو بهش نشون داد، اون علاقه‌مند شد. قسم خورد همین که براش ممکن شد، آزمایشش کنه.

ماری جین تو آشپزخونه هري بود. اون مجبور شده بود درباره کار جدیدش بهش زنگ بزنه و هری هم برای ناهار دعوتش کرده بود. اونا خیلی با هم خوش می‌گذروندن به طوری که ماری جين مشکلاتش رو فراموش کرده بود. هری دوست داشت با اون وقت بگذرونه. اونا هر چه خاطرات بیشتری یاد هری می‌اومد، می‌خنديدن و می‌رقصیدن. اون عاشق ماری جين بود … و هنوز هم دوستش داشت. اون رفت طرف ام‌جی و تو چشماش نگاه کرد. برای یه لحظه، اونا همدیگه رو بوسیدن. ولی بعد ماری جین کشید عقب. اون هري رو به عنوان یه دوست، دوست داشت. اون با خودش فکر کرد: “هیچ وقت نمی‌تونم هري رو طوری که پیتر رو دوست دارم، دوست داشته باشم.”

هری با عصبانیت گفت: “داری به پيتر فکر می‌کنی. مگه نه؟”

ام‌جی بلند شد که بره. هری با خودش فکر کرد: “درسته. بدو برو پیش پیتر. مثل کاری که همیشه می‌کنی!”

و بعد تمام خاطراتش برگشتن. اون حسودی پیتر رو می‌کرد … عاشق ماری جین بود … ماری جین، پیتر رو دوست داشت … پیتر مرد عنکبوتی بود! هری میتونست صدای خنده پدرش رو تو سرش بشنوه. حق با پدرش بود. پیتر پارکر دشمنش بود. اون هر چیزی که هري دوست داشت رو ازش دزدیده بود. اون یه نقشه چید. ماری جین باید با پیتر به هم میزد. هیچ چیز نمی‌تونست دشمنش رو بیشتر از این ناراحت بکنه!

ماري جین از خونه هری دويد خونه‌اش. اون تقریبا آماده بود که در جلویيش رو باز کنه، که ديو جدید از ناکجا آباد پیدا شد. بازوهای قوی اون ماري جين رو گرفتن. اون سعی کرد فریاد بزنه ولی هیچ صدایی در نیومد. ديو جدید اونو با قدرت گرفته بود.

متن انگلیسی فصل

Chapter eight

Washed away

The next morning there was an urgent report on Peter’s police radio. Someone was robbing a bank and Spider-Man had to act fast. Peter knew this was the work of Flint Marko. ‘He’s not going to escape this time,’ thought Peter. He put on the new black suit and raced to the bank.

But Spider-Man arrived at the bank seconds too late. He saw Sandman escaping into the New York subway.

Spider-Man was about to jump down after Sandman when Eddie Brock appeared.

‘Love the new suit!’ Eddie said as he took Spider-Man’s photo.

Spider-Man was angry. The last thing he needed right now was Eddie Brock. He shot a line of webbing at the camera and pulled it from Eddie’s hands. Then he jumped down into the subway tunnel after Sandman. Eddie couldn’t believe it - Spider-Man wasn’t such a good guy after all! And then he had an idea. He took out a second camera from his pocket. Quickly he took some pictures of the bank before the police arrived.

Spider-Man moved silently through the dark subway tunnel. Suddenly, he heard a train coming towards him. He pressed his body against the tunnel wall. The train raced past like the wind. Then he turned a corner and saw Flint Marko with bags of money in his arms. Spider-Man moved. Marko turned quickly but he couldn’t see anyone. Spider-Man’s new black suit hid him in the darkness.

SLAM! Out of nowhere Spider-Man hit Marko hard in the face. Marko flew backwards, dropping the bags of money.

He got up and his body turned into sand. He ran at Spider-Man. WHAM! They both went flying through the tunnel. Spider-Man moved quickly to avoid a speeding train. Sandman knocked Spider-Man backwards. Then Spider-Man fired a web at Sandman but it missed. Sandman threw himself at Spider-Man but his head hit a passing train. It cut away half of Sandman’s head. He screamed in pain and fell to his knees. Spider-Man noticed that one of Sandman’s hands had landed in a pool of water. His hand was disappearing! Spider-Man realised that the water had come from a huge pipe next to them. He pulled at the top of the pipe with his hands. The pipe broke open and water shot everywhere. Sandman gave a terrible cry as the water washed him away. Soon there was nothing left of Sandman. Flint Marko was gone and Spider-Man didn’t feel bad about it - not even a little bit.

When Peter returned home later that day, he met Mr Ditkovich. Mr Ditkovich owned the building and lived on the floor below Peter. Mr Ditkovich wanted his money for the month and he was not happy.

Peter was always late with the money for his room. Usually Peter was polite to Mr Ditkovich, but not today.

‘I would pay on time if you mended anything. Like the lock on my door!’ he shouted. He had the suit on under his clothes; he felt really powerful.

He went angrily into his room. He saw himself in the mirror. He looked different - like a wild animal. ‘It’s the suit,’ he realised. ‘It’s changing me… It’s making me dangerous.’

He couldn’t wear the suit any more. He must throw it away. ‘But what if someone found it?’ he thought. He saw a box in the corner of his room. He put the suit in the box and closed the top. ‘I’ll keep it,’ he thought. ‘But I’ll never wear it again.’

Harry Osborn was painting a picture. He was really enjoying himself. He stopped for a moment and looked around the room. Suddenly, he heard his father’s voice in his head. He looked at himself in the mirror.

And then memories poured back into Harry’s mind. He saw his father’s dead body. Spider-Man lying on a sofa. A hand taking off Spider-Man’s mask. Peter Parker’s face!

‘Remember me?’ shouted Norman Osborn.

‘Yes, father,’ Harry replied. ‘I remember everything now.

‘Why haven’t you killed Peter Parker?’

Harry felt sick. Peter was his best friend.

‘I won’t listen to you any more,’ Harry shouted. ‘Leave me alone!’

Peter went to see his teacher, Dr Connors. He had a small piece of the black goo in his hand. He was really worried about the new black suit and its dangerous power. At first Dr Connors wasn’t very happy to stop his work. But he could see from Peter’s face that this was important. And when Peter showed him the black goo, he was very interested. He promised to examine it as soon as possible.

Mary Jane was in Harry’s kitchen. She had called to tell him about her new job and he had invited her over for lunch. They were having so much fun together that Mary Jane forgot all her problems. Harry loved being with her… They were laughing and dancing when more memories came back into his head. He had loved Mary Jane! And he still loved her… He moved closer to MJ and looked into her eyes. For a moment they kissed. But then she pulled away. She loved Harry as a friend. ‘I could never love Harry the way I love Peter,’ she thought.

‘You’re thinking about Peter, aren’t you?’ Harry said angrily.

MJ got up to leave. ‘That’s right,’ thought Harry. ‘Run back to Peter like you always do!’

And then all his memories came back. He was jealous of Peter… he loved Mary Jane… she loved Peter… Peter was Spider-Man! Harry could hear his father laughing in his head. His father was right. Peter Parker was his enemy. He had stolen everything that Harry had ever loved. He thought of a plan. Mary Jane must break up with Peter. Nothing could hurt his enemy more than this!

Mary Jane ran home from Harry’s place. She was about to open her front door when the New Goblin appeared from nowhere. His strong arms took hold of Mary Jane. She tried to scream but no sound came out. The New Goblin had her in his power.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

ویرایشگران این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.