شف

توضیح مختصر

ساموئل شف رو پیدا می‌کنه و نقشه مجرمین رو میفهمه.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دهم

شف

نور از اتاق پشت دیوار مخفی می‌اومد. داخل اتاق یه اصطبل بود و داخل اصطبل یه اسب بزرگ قهوه‌ای.

وقتی اولین بار به اصطبل شماره ۱۴ اومده بودم، یه صدای عجیب شنیده بودم. حالا متوجه میشدم. صدا از این اتاق می‌اومد.

به طرف اسب رفتم.

صدای یه مرد گفت: “همون جا بایست!” یه چیز حکم و تیز به پشت فشار میاورد. صدا رو می‌شناختم. شروع کردم به چرخیدن به سمت مرد.

مرد دوباره گفت: “همونطور بایست! تفنگت رو بنداز پشت سرت. بعد رو زمین دراز بکش.”

هر کاری که مرد می‌گفت رو انجام دادم. روی زمین دراز کشیدم و چند ثانیه منتظر موندم. بعد خیلی سریع برگشتم. لو ویور پشت سرم ایستاده بود. یه چنگال خیلی بزرگ تو دستش گرفته بود. چنگالی بود که برای جابجایی کاه ازش استفاده می‌شد. خیلی سریع، چنگال رو از دست‌های لو کشیدم و به پاهاش لگد زدم. خیلی محکم لگد زدم. لو یه فریاد بلند زد و افتاد کنارم رو زمین.

تفنگم رو برداشتم و از روی لو رد شدم. رو سینش نشستم. پیرمرد نمی‌تونست تکون بخوره و من تفنگ داشتم.

گفتم: “خیلی‌خب، لو. منو به خاطر میاری؟”

لو جواب داد: “بله. به خاطر میارم. دیروز به مرتع پرورش اسب اومده بودی.” بعد به کارت عبور امنیتیم نگاه کرد. پرسید: “اینجا مسئول هستی؟” اون ترسیده بود.

گفتم: “نه. اسمم لنی ساموئل هست. من کارآگاه خصوصی هستم. برای سندی بانر کار می‌کنم. دنبال شف میگردم.”

گواهی کارآگاهیم رو نشون لو دادم. تعجب کرده بود.

گفت: “خیلی‌خب. شف رو پیدا کردی. ولی سندی میدونه اون کجاست.”

پرسیدم: “منظورت چیه؟”

لو گفت: “بذار بلند شم، همه چیز رو بهت میگم.”

ما بلند شدیم. لو به طرف اصطبل رفت و به اسب بزرگ قهوه‌ای اشاره کرد.

اون گفت: “این شفه. تا فردا اینجا ازش مراقبت می‌کنم.”

پرسیدم: “شف اینجا در پیست مسابقه چیکار می‌کنه؟ و چرا تو این اتاق مخفیه؟”

لو دماغ شف رو ناز کرد. شف یه صدای نرم از خودش در آورد.

لو گفت: “گلدن دراگون در آخرین مسابقه ندوید. شف به جاش مسابقه داد. مسئولین چیزی در این باره نمیدونن و گلدن دراگون و شف قد و رنگ یکسانی دارن. ولی شف خیلی سریعتر از گلدن دراگون میدوه. اون یه برنده است!”

گفتم: “ولی مسئولین پیست پاسپورت‌ها و تتوهای اسب‌ها رو در روز مسابقه چک میکنن. کارت شناسایی شف و گلدن دراگون متفاوت هستن.”

لو گفت: “بله. مسئولین کارت‌های شناسایی اسب‌ها رو در روز مسابقه بررسی میکنن.”

“اونها وقتی اسب‌ها می‌رسن، کارت شناسایی‌شون رو بررسی میکنن و دوباره وقتی دارن میرن چکشون می‌کنن. ولی هیچکس در روزهای آموزشی اونها رو چک نمی‌کنه. شف دیروز عصر با یدک‌کش اومد اینجا. توی اتاق مخفی نگه‌داری شد. یدک‌کش وقتی از پیست مسابقه رفت، خالی بود و هیچ کس کنترلش نکرد. شف دیشب اینجا موند.”

لو ادامه داد: “امروز صبح، گلدن دراگون با یدک‌کش اومد اینجا. مسئولین پاسپورت و تتوش رو چک کردن، ولی گلدن دراگون در مسابقه ندوید. امروز عصر، گلدن دراگون در اتاق مخفی بود. شف به پیست برده شد. شف مسابقه رو برد. بعد دوباره به این اتاق آورده شد و گلدن دراگون با یدک‌کش برده شد. کارت شناساییش کنار دروازه چک شد.”

لو ادامه داد: “شف، امشب دوباره توی اتاق میمونه. فردا مسابقه‌ای برگزار نمیشه. یکشنبه‌ها روزهای آموزشه. وقتی فردا یدک‌کش بیاد، خالی خواهد بود. هیچکس کنترلش نمی‌کنه. بعد شف به مرتع بر میگرده.”

گفتم: “پس تو با این مجرم‌ها کار می‌کنی؟ و سندی همه چیز رو میدونه. شما هم مجرم هستید! تو و سندی چقدر پول بردید، لو؟”

لو با عصبانیت گفت: “من و خانوم بانر هیچی نبردیم! گیتس و دوستش ونتاناس، مجرم هستن. اونها صاحب گلدن دراگون هستن. پنجشنبه صبح اومدن مرتع ما و گیتس، شف رو دزدید. ما اون موقع نقشه‌شون رو نمی‌دونستیم. امروز ظهر دوباره به مرتع اومدن. اونها نقشه‌شون رو بهمون گفتن. سندی رو انداختن تو انباری و در رو قفل کردن. اون‌ها تفنگ داشتن. منو مجبور کردن باهاشون بیام اینجا. ونتاناس گفت: “اگه به ما کمک نکنی تا از شف مراقبت کنیم، سندی بانر رو می‌کشیم.” من باید کمکش می‌کردم.”

یهو یه صدایی از جلوی اصطبل اومد. لو تفنگ رو از دستم گرفت.

گفت: “ساکت باش! اینجا کنار اسب بمون و صدات در نیاد. گیتس و ونتاناس برگشتن. اگه تو رو اینجا پیدا کنن، می‌کشنت.”

زیر کاه کنار شف دراز کشیدم. اون خیلی بزرگ بود. تو گوشش زمزمه کردم: “لطفاً پاتو نذار روم.”

صدای یه مرد داد کشید: “ویور! کجایی؟ چرا این در بازه؟”

لو به طرف جلوی اصطبل رفت. نمی‌تونستم چیزی ببینم. ولی حرف‌هاشون رو میشنیدم.

لو گفت: “ببخشید، آقای گیتس. گرمم بود و شف هم بعد از مسابقه گرمش بود و …”

گیتس داد زد: “اسب رو فراموش کن! اسب فردا می‌میره.”

لو ویور با عصبانیت پرسید: “میمیره؟ چرا؟ ما هر کاری که ازمون خواسته بودید رو انجام دادیم. شف به جای گلدن دراگون در مسابقه دوید. شف مسابقه رو براتون برد. حالا باید بذارید سندی آزاد بشه. باید برید و دیگه هیچوقت برنگردید!”

ونتاناس، مرد دیگه، خندید. یه خنده ظالمانه بود.

گفت: “وقتی گلدن دراگون مسابقه رو برد، ما پنج میلیون دلار برنده شدیم.”

“ما در کل کشور شرط‌بندی کرده بودیم. تلفنی شرط‌بندی کرده بودیم. نمی‌خواهیم کسی این موضوع رو بفهمه. بنابراین شف میمیره و ما دختر و تو رو هم می‌کشیم، ویور.”

لو با عصبانیت گفت: “سندی رو می‌کشید؟ نه!”

یک صدای شلیک بلند و فریاد درد اومد.

دو تا صدای بلند دیگه هم اومد و بعد یه صدای دیگه هم اومد. یه چیزی افتاد زمین.

ونتاناس گفت: “بهش شلیک کردم، دیک. حالت خوبه؟”

گیتس گفت: “نه! پیرمرد احمق به بازوم شلیک کرد.”

خیلی با دقت از اصطبل شف به بیرون نگاه کردم. لو ویور روی زمین دراز کشیده بود. تفنگم کنارش رو زمین بود. ونتاناس یه تفنگ داشت. دیک گیتس بازوی راستش رو با دست چپش گرفته بود. رو دستش خون بود.

ونتاناس پرسید: “با اسب چیکار کنم؟ بکشمش؟” تفنگم رو برداشت. بعد شروع به اومدن به طرف من و شف کرد.

گیتس گفت: “نه. میذاریم همین جا بمونه و درها رو قفل می‌کنیم. خودش میمیره.”

ونتاناس گفت: “خیلی‌خب، دیک. حالا کجا میریم؟”

گیتس گفت: “به مرتع پرورش اسب راید وینر میریم‌. سندی بانر رو میکشیم. بعد کسی نقشه‌مون رو نمیفهمه.”

شنیدم که درهای اصطبل بسته شدن. شنیدم که قفل تو در پیچید. گیتس و دوستش داشتن میرفتن سندی بانر رو بکشن. باید سریع حرکت می‌کردم.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TEN

The Chief

The light was coming from a room behind the secret door. In the room there was a stall. And in the stall there was a big brown horse.

I had heard a strange noise on my first visit to Stable 14. Now I understood. The noise had come from this room.

I walked towards the horse.

‘Stand still!’ a man’s voice said. Something hard and sharp was pushed into my back. I knew the voice. I started to turn towards the man.

‘Stand still!’ the man said again. ‘Throw your gun behind you. Then lie down on the floor.’

I did what the man told me to do. I lay on the floor and I waited for a few seconds. Then I turned over very quickly. Lou Weaver was standing beside me. He was holding a large fork. It was a fork that was used for moving straw. Very quickly, I pulled the fork from Lou’s hands and I kicked his legs. I kicked them very hard. Lou gave a loud cry and he fell down on the floor beside me.

I picked up my gun and I moved over to Lou. I sat on his chest. The old man couldn’t move. And I had the gun.

‘OK, Lou,’ I said. ‘Do you remember me?’

‘Yes, I remember you,’ Lou replied. ‘You came to the ranch yesterday.’ Then he looked at my security pass. ‘Are you an official here?’ he asked. He was frightened.

‘No,’ I said. ‘My name’s Lenny Samuel. I’m a private detective. I’m working for Sandy Bonner. I’m looking for The Chief.’

I showed Lou my detective’s licence. He was surprised.

‘OK,’ he said. ‘You’ve found The Chief. But Sandy knows where he is.’

‘What do you mean?’ I asked.

‘Let me get up and I’ll tell you everything,’ Lou said.

We stood up. Lou walked over to the stall and pointed to the big brown horse.

‘This is The Chief,’ he said. ‘I’m taking care of him here until tomorrow.’

‘Why is The Chief here at the racetrack?’ I asked. ‘And why is he in this secret room?’

Lou touched the horse’s nose. The Chief made a soft noise.

‘Golden Dragon didn’t run in the last race,’ Lou said. ‘The Chief ran in the race. The officials didn’t know about it. The Chief and Golden Dragon are the same height and the same colour. But The Chief runs much faster than Golden Dragon. He’s a winner!’

‘But the racetrack officials check the horses’ passports and tattoos on racing days,’ I said. ‘The Chief’s ID and Golden Dragon’s IDs are different.’

‘Yes. The officials check the horses’ IDs on racing days,’ Lou said.

‘They check the IDs when the horses arrive and they check them again when they leave. But nobody checks them on training days. The Chief came here in the trailer yesterday afternoon. He was put in this secret room. The trailer was empty when it left the racetrack. Nobody checked the trailer. The Chief stayed here last night.

‘This morning,’ Lou went on, ‘Golden Dragon came here in the trailer. The officials checked his passport and his tattoo. But Golden Dragon didn’t run in the race. This afternoon, Golden Dragon was put in this secret room. The Chief was taken to the track. The Chief ran in the race instead of Golden Dragon. The Chief won the race. Then he was brought to this room again. And Golden Dragon was taken away in the trailer. His ID was checked at the gate.

‘The Chief will stay in this room again tonight,’ Lou continued. ‘There is no racing tomorrow. Sundays are training days. When the trailer comes tomorrow, it will be empty. Nobody will check it. Then The Chief will go back to the ranch.’

‘So you are working with these criminals,’ I said. ‘And Sandy knew about it. You are criminals too! How much money did you and Sandy win, Lou?’

‘Miss Bonner and I haven’t won anything!’ Lou said angrily. ‘Gates and his friend, Ventanas, are the criminals. They own Golden Dragon. They came to our ranch on Thursday morning and Gates stole The Chief. We didn’t know their plan then. At midday today, they came to the ranch again. They told us about their plan. They put Sandy in a storeroom and they locked the door. They had guns. They made me come here with them. Ventanas said, “If you don’t help us look after The Chief, we’ll kill Sandy Bonner.” I had to help them.’

Suddenly, there was a noise from the front of the stable. Lou pulled the gun out of my hand.

‘Be quiet!’ he said. ‘Stay here with the horse and don’t make a noise. Gates and Ventanas have come back. If they find you here, they’ll kill you.’

I lay down in the straw next to The Chief. He was very big. ‘Please don’t stand on me,’ I whispered to him.

‘Weaver!’ a man’s voice shouted. ‘Where are you? Why is that door open?’

Lou walked towards the front of the stable. I could not see anything. But I could hear the conversation.

‘I’m sorry, Mr Gates,’ Lou said. ‘I was hot. And The Chief was hot after the race and -‘

‘Forget about the horse!’ Gates shouted. ‘The horse will be dead tomorrow.’

‘Dead? Why?’ Lou Weaver asked angrily. ‘We’ve done everything that you wanted. The Chief ran in the race instead of Golden Dragon. The Chief won the race for you. Now you must let Sandy go free. You must go away and never come back!’

The other man - Ventanas - laughed. It was a cruel laugh.

‘We won $5 million when Golden Dragon won the race,’ he said.

‘We made bets all over the country. We made our bets by phone. We don’t want anyone to find out about that. So The Chief will die. And we’ll kill the girl and we’ll kill you too, Weaver.’

‘Kill Sandy?’ Lou said angrily. ‘No!’

There was a loud bang and a cry of pain.

There were two more loud bangs and then there was another noise. Something fell to the ground.

‘I’ve shot him, Dick,’ Ventanas said. ‘Are you OK?’

‘No!’ Gates said. ‘The stupid old man has shot me in the arm.’

Very carefully, I looked out from The Chief’s stall. Lou Weaver was lying on the ground. My gun was on the ground beside him. Ventanas was holding a gun. Dick Gates was holding his right arm with his left hand. There was blood on his hand.

‘What shall I do with the horse?’ Ventanas asked. ‘Shall I kill it?’ He picked up my gun. Then he started to walk towards The Chief and me.

‘No,’ Gates said. ‘We’ll leave it here and lock the doors. The horse will die.’

‘OK, Dick,’ said Ventanas. ‘Where are we going now?’

‘We’re going to the Ride-A-Winner Ranch,’ Gates said. ‘We’re going to kill Sandy Bonner. Then no one will know about our plan.’

I heard the stable doors close. I heard the key turn in the lock. Gates and his friend were going to kill Sandy. I had to move fast.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.