دوباره سندی

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: برنده در لوس آنجلس / فصل 7

دوباره سندی

توضیح مختصر

سندی بانر به خاطر اینکه ساموئل مرتکب یه اشتباه شده دیگه نمی‌خواد براش کاری کنه.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل هفتم

دوباره سندی

دوباره داشتم خواب هاوایی رو می‌دیدم. آفتاب روی صورتم می‌تابید. صدای دریا اطرافم رو گرفته بود. یه زن زیبا کنارم ایستاده بود.

یهو، یه دست داشت بازوم رو لمس میکرد. چشام رو باز کردم. سندی بانر بود. کنارم ایستاده بود. دستش رو بازوم بود. بازوم درد کرد.

گفتم: “آخ!”

ازم پرسید: “آقای ساموئل، حالتون خوبه؟ دعوا کردید؟”

گفتم: “حالم خوبه.” به ساعتم نگاه کردم. ساعت ده و نیم صبح بود. به سندی نگاه کردم.

گفت: “دیروز عصر باهاتون تماس گرفتم. اینجا نبودید. ولی براتون رو دستگاه پیغام‌گیر پیغام گذاشتم. شف رو پیدا کردید؟”

گفتم: “نه. ولی دارم درباره مسابقات اسب‌سواری چیزهای زیادی یاد میگیرم. می‌خوام یه سوال ازت بپرسم، سندی؟ اون مرد لاغر و قدبلند که دیروز به دیدنت اومده بود کی بود؟”

یهو، رنگ صورت سندی پرید و به شدت ترسیده بود.

“بهت گفتم به مرتع پرورش اسب نیای. اونا می‌کش …” اون ساکت شد.

پرسیدم: “اونا کی رو میکشن، سندی؟ دوست لاغر و قد بلندت دیروز سعی کرد منو بکشه.”

“تو؟” سندی تعجب کرد. “کجا دیدیش؟”

جواب دادم: “فراموشش کن. چیزی هست که بخوای به من بگی؟ من باید اطلاعات بیشتری داشته باشم.”

سندی به آرومی گفت: “نه، آقای ساموئل. نمیتونم چیز بیشتری بهتون بگم.”

گفتم: “سندی، می‌خوام بهت کمک کنم، ولی تو هم باید به من کمک کنی. درباره لو ویور بهم بگو! چرا با تفنگ اطراف مرتع پرورش اسبت میگرده؟”

اون جواب داد: “لو آدم خوبیه. اون برای من کار میکنه. از اسبها مراقبت میکنه. اون نگرانمه. نمی‌تونم چیز بیشتری بهت بگم!”

گفتم: “خانم بانر! چرا اطلاعات بیشتری بهم نمیدید؟”

سندی دوباره گفت: “نمیتونم چیز بیشتری بهتون بگم! حالا باید برم. اگه اونا منو اینجا ببینن، شف رو میکشن. من پول کاری که دیروز انجام دادید رو بهتون دادم، ولی شما مرتکب یه اشتباه شدید. دیگه نمی‌خوام برام کار بکنید. دیگه به اینجا نمیام و بهتون زنگ نمیزنم. لطفاً، من و شف رو فراموش کنین و لطفاً از مرتع پرورش اسب دور بمونید!”

سندی برگشت و از اتاق دوید بیرون.

پس دیگه برای سندی بانر کار نمی‌کردم. ولی هنوز به هرمن مقروض بودم!

دویست دلار و کارت عبور امنیتی آبی رو از تو جیبم در آوردم. کارت عبور رو انداختم توی سطل آشغال. پنجاه دلار رو گذاشتم توی جیبم، و صد و پنجاه تا رو گذاشتم تو پاکت نامه. اسم هرمن رو روی پاکت نوشتم. از دفتر رفتم بیرون و پاکت نامه رو از زیر در دفتر هرمن هول دادم تو. بعد به خونه رفتم.

دو ساعت بعد حالم بهتر بود. تو خونه یه دوش آب گرم گرفتم و کمی صبحانه خوردم. و لباس‌ تمیز پوشیدم.

تصمیم گرفتم از وقتم لذت ببرم. فقط ۵۰ دلار داشتم. بنابراین تصمیم گرفتم به مسابقات سانتا روزیتا برم.

اول به دفترم برگشتم. وقتی به در دفتر رسیدم، تلفن زنگ می‌زد. تلفن رو برداشتم.

گفتم: “سلام، لنی ساموئل هستم.”

صدا گفت: “آقای ساموئل!” سندی بانر بود. “متاسفم، آقای ساموئل. من اشتباه کردم. یه اسب به اسم گلدن دراگون …”

بعد ساکت شد.

گفتم: “سندی؟ چی میخوای بهم بگی؟”

ولی جوابی نیومد. تلفن رو قطع کردم.

داشتم به سانتا روزیتا میرفتم. ولی حالا دیگه کار نمی‌کردم. یه روز دوست‌داشتنی بود و من می‌خواستم از وقتم لذت ببرم. می‌خواستم سندی بانر رو فراموش کنم. نمی‌خواستم دنبال اسبی به نام شف بگردم و نمی‌خواستم سوالاتی درباره اسبی به اسم گولدن دراگون بپرسم. ولی کارت عبور امنیتی آبی رو از تو سطل آشغال برداشتم. بعد کشوی میزم رو باز کردم و تفنگم رو هم برداشتم. کارت عبور و تفنگ رو گذاشتم توی جیبم.

به خودم گفتم: “شاید به درد بخورن. بعد از دفترم رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SEVEN

Sandy Again

I was dreaming about Hawaii again. The sun was shining on my face. The sound of the sea was around me. There was a beautiful woman standing next to me.

Suddenly, a hand was touching my arm. I opened my eyes. It was Sandy Bonner! She was standing beside me. Her hand was on my arm. My arm was painful.

‘Ouch!’ I said.

‘Mr Samuel! Are you OK? Have you been in a fight?’ she asked.

‘I’m OK,’ I said. I looked at my watch. It was 10.30 a.m. I looked at Sandy.

‘I phoned you yesterday evening,’ she said. ‘You weren’t here. But I left a message on your answering machine. Have you found The Chief?’

‘No,’ I said. ‘But I’m learning a lot about horse racing. I want to ask you a question, Sandy. Who was your tall slim visitor yesterday?’

Suddenly, Sandy’s face became pale. She was very frightened.

‘I told you not to come to the ranch. They’ll kill-‘ She stopped speaking.

‘Who will they kill, Sandy?’ I asked. ‘Your tall slim friend tried to kill me yesterday.’

‘You?’ Sandy was surprised. ‘Where did you meet him?’

‘Forget about that,’ I replied. ‘Is there anything that you want to tell me? I must have some more information.

‘No, Mr Samuel,’ said Sandy quietly. ‘I can’t tell you anything more.’

‘Sandy,’ I said. ‘I want to help you. But you must help me. Tell me about Lou Weaver. Why does he walk around your ranch with a gun?’

‘Lou is a good man,’ she replied. ‘He works for me. He takes care of the horses. He’s worried about me. I can’t tell you anything more!’

‘Miss Bonner,’ I said. ‘Why won’t you give me any information?’

‘I can’t tell you anything more,’ Sandy said again. ‘Now I must leave. If they see me here, they’ll kill The Chief. I’ve paid you for the work that you did yesterday. But you made a mistake. I don’t want you to do any more work for me. I won’t come here again. And I won’t phone you. Please forget about me and The Chief. And please stay away from the ranch!’

Sandy turned and she ran out of the room.

So, I wasn’t working for Sandy Bonner any more. But I owed Herman money!

I took the $200 and the blue security pass from my pocket. I threw the pass into the waste bin. I put $50 back into my pocket and I put $150 in an envelope. I wrote Herman’s name on the envelope. I left my office and I pushed the envelope under Herman’s door. Then I drove home.

Two hours later, I was much better. At home, I had had a hot shower and some breakfast. And I had put on some clean clothes.

I decided to enjoy myself. I had only $50 but I decided to go to the races at Santa Rosita.

First, I drove back to my office. When I got to the office door, the phone was ringing. I picked up the phone.

‘Hello,’ I said. ‘Lenny Samuel speaking.’

‘Mr Samuel!’ said a voice. It was Sandy Bonner. ‘I’m sorry, Mr Samuel. I was wrong. A horse called Golden Dragon -‘

Suddenly she stopped speaking.

‘Sandy?’ I said. ‘What do you want to tell me?’

But there was no reply. I put the phone down.

I was going to Santa Rosita. But I wasn’t working now. It was a lovely day and I was going to enjoy myself. I was going to forget about Sandy Bonner. I wasn’t going to look for a horse called The Chief. And I wasn’t going to ask about a horse called Golden Dragon. But I took the blue security pass from the waste bin. Then I opened the drawer of my desk and I took my gun from it. I put the pass and the gun in my pocket.

‘Perhaps they’ll be useful,’ I said to myself. Then I left the office and I got into my car.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.