برگشت به لس‌آنجلس

مجموعه: کارآگاه لنی ساموئل / کتاب: برنده در لوس آنجلس / فصل 6

برگشت به لس‌آنجلس

توضیح مختصر

اسلیم، ساموئل رو پیدا می‌کنه و دست‌هاش رو باز می‌کنه.

  • زمان مطالعه 5 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

برگشت به لس‌آنجلس

بیدار شدم. روی زمین دراز کشیده بودم. کجا بودم؟ نمیدونستم!

بعد به خاطر آوردم. در محوطه اصطبل‌ها در پیست سانتا روزیتا بودم. دستام پشتم بسته بود و یک کیسه رو سرم کشیده شده بود. کل بدنم درد میکرد.

چه اتفاقی برام افتاده بود؟ دو مرد رو به خاطر آوردم. چه مدت اونجا رو زمین بودم؟ سعی کردم بتونم فکر بکنم.

بعد یه صدا شنیدم. تو کی هستی؟ اینجا چه اتفاقی افتاده؟

صدا رو می‌شناختم! اسلیم بود.

جواب ندادم. اسلیم کیسه رو از سرم برداشت. بعد سریع طناب رو باز کرد. بازوهام رو تکون دادم. بعد آروم ایستادم. حالا دیگه هوا تاریک بود. مدت زمان زیادی همون‌طور بسته بودم.

اسلیم پرسید: “لنی! چرا بستنت؟”

لبخند زدم. گفتم: “سلام، اسلیم! خسته بودم. اینجا دراز کشیدم تا بخوابم. وقتی خواب بودم یه نفر منو بسته و رو سرم کیسه کشیده.”

اسلیم گفت: “لنی، شوخی رو بس کن! نگرانت بودم. تو کارت عبور امنیتی رو بر نگردوندی. چند ساعته که دارم دنبالت میگردم. چه اتفاقی افتاده؟”

جواب دادم: “نمیدونم. یه نفر زد از سرم. کیسه کشید رو سرم و دستام رو با طناب بست. اونا منو زدن. نمی‌تونستم فریاد بزنم و کمک بخوام. بیهوش شدم!”

اسلیم پرسید: “کی این کار رو باهات کرد؟ تو، کی رو تو این پیست مسابقه میشناسی؟”

گفتم: “من تو رو می‌شناسم، اسلیم. ولی هیچ کس دیگه‌ای رو اینجا نمی‌شناسم و نمیدونم کی این بلا رو سرم آورده.”

نمی‌خواستم درباره شف یا درباره مردهای تو ماشین 4*4 قرمز چیزی به اسلیم بگم.

گفتم: “شاید این نفر اشتباه کرده. لطفاً فراموشش کن، اسلیم.”

اسلیم گفت: “خیلی‌خب، یه نفر یه اشتباه کرده. اونها سعی می‌کردن یه آدم دیگه رو بکشن، نه تو رو.” اسلیم داستان منو باور نکرد. گفت: “به دفترم بیا و چند دقیقه بشین.”

با اسلیم رفتیم به دفترش کنار دروازه. وقتی قهوه درست می‌کرد، روی صندلی نشستم. شروع به پرسیدن سوال‌های بیشتری ازم کرد. یهو تلفن زنگ زد. اسلیم به تلفن جواب داد. بعد گوشی رو گذاشت.

گفت: “همین جا بمون و استراحت کن، لنی. پنج دقیقه باید به دفتر مدیریت برم.”

اسلیم از دفتر رفت بیرون. سریع روی میزش خم شدم و کشو رو باز کردم. کارت‌های عبور زرد و آبی زیادی تو کشو بود. یک کارت عبور آبی برداشتم و گذاشتم تو جیبم. بعد کشو رو بستم.

حالا می‌خواستم هر چه سریعتر از سانتا روزیتا خارج بشم. کارت عبور زرد امنیتی رو گذاشتم روی میز و به طرف پارکینگ رفتم.

سوار کرایسلر شدم و روشنش کردم. به ساختمان دفترم برگشتم و ماشین رو پارک کردم. تمام بدنم درد میکرد. یه سر درد وحشتناک داشتم.

چراغ قرمز روی دستگاه پاسخگویی تلفن روشن بود. یه پیغام برام گذاشته شده بود. ولی به پیغام گوش ندادم. خسته بودم. به ساعتم نگاه کردم. ساعت ۸:۴۵ دقیقه بود. وقت شام. ولی نمی‌خواستم چیزی بخورم. میخواستم بخوابم.

تلفن زنگ زد. به تلفن جواب ندادم. نمی‌خواستم با کسی حرف بزنم. وقتی دستگاه ضبط تلفن یه پیغام دیگه رو ضبط می‌کرد، گوش دادم.

“سلام، لنی!” صدای دستگاه پاسخگویی گفت. “هرمن هستم. به خاطر هزار دلار زنگ زدم. فردا میبینمت.”

هرمن! دستم رو بردم توی جیبم. دویست دلار که سندی بهم داده بود رو داشتم. هرمن با دویست دلار راضی می‌شد؟ نمی‌خواستم به این مشکل فکر کنم.

به خواب رفتم.

وقتی بیدار شدم، صبح بود. تقریبا شش و نیم صبح بود. سر درد نداشتم. ولی خیلی خسته بودم. بلند شدم و کمی آب خوردم. بعد دوباره روی صندلی نشستم.

به خودم گفتم: “یک ساعت دیگه میخوابم.”

کمی بعد داشتم خواب میدیدم.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SIX

Back to L.A.

I woke up. I was lying on the ground. Where was I? I didn’t know!

Then I remembered. I was in the stables area at Santa Rosita Racetrack. My hands were tied behind my back and there was a bag over my head! My whole body was painful.

What had happened to me? I remembered the two men. How long had I been on the ground? I tried to think.

Then I heard a voice. ‘Who are you? What’s happening here?’

I knew that voice! It was Slim.

I didn’t reply. Slim took the bag off my head, then he quickly untied the rope. I moved my arms. I stood up slowly. It was dark now. I had been tied up for a long time.

‘Lenny! Why are you tied up?’ Slim asked.

I smiled. ‘Hi, Slim,’ I said. ‘I was tired. I lay down here to sleep. While I was asleep, somebody tied me up. And they put this bag over my head!’

‘Lenny, stop joking. I was worried about you. You didn’t return the security pass,’ said Slim. ‘I’ve been looking for you for an hour. What happened?’

‘I don’t know,’ I replied. ‘Someone hit me on the head. They put a bag over my head and they tied my hands with a rope. They kicked me. I couldn’t shout for help. I fainted!’

‘Who did this, Lenny?’ Slim asked. ‘Who do you know at this racetrack?’

‘I know you, Slim. But I don’t know any other people here,’ I said. ‘And I don’t know who did this to me.’

I didn’t want to tell Slim about The Chief, or about the men in the red 4x4.

‘Perhaps someone made a mistake,’ I said. ‘Please forget about this, Slim.’

‘OK, someone made a mistake,’ said Slim. ‘They were trying to kill another person, not you!’ Slim didn’t believe my story. ‘Come to my office and sit down for a few minutes,’ he said.

I went with Slim to his office by the gateway. I sat in a chair while Slim made some coffee. He started to ask me some more questions. Suddenly, the phone rang. Slim answered the call. Then he put the phone down.

‘Stay here and rest, Lenny,’ he said. ‘I have to go to the administrator’s office for five minutes.’

Slim left the office. Quickly, I leant across his desk and opened the drawer. There were lots of yellow and blue passes in the drawer. I took a blue pass and I put it in my pocket. Then I closed the drawer.

Now I wanted to leave Santa Rosita as fast as possible. I left the yellow security pass on the desk and I walked to the car park.

I got into the Chrysler and I started the engine. I drove hack to my office building and I parked the car. My whole body was painful. I had a terrible headache.

There was a red light on my telephone answering machine. There was a message for me. But I didn’t listen to the message. I was tired. I looked at my watch. The time was 8.45 p.m. - dinner time! But I didn’t want to eat anything. I wanted to sleep.

The phone rang. I didn’t answer the phone. I didn’t want to talk to anyone. I listened while the answering machine recorded another message.

‘Hi, Lenny!’ said the voice from the answering machine. ‘This is Herman. I’m calling about my $1000. I’ll see you tomorrow.’

Herman! I put my hand in my pocket. I had $200 which Sandy had given me. Would Herman be happy with $200? I didn’t want to think about this problem.

I fell asleep.

It was morning when I awoke. It was about 6.30 a.m. I didn’t have a headache. But I was very tired. I got up and drank some water. Then I sat in my chair again.

‘I’ll sleep for another hour,’ I said to myself.

Soon I was dreaming.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.