فصل دوازدهم

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: بعد از مراسم / فصل 12

فصل دوازدهم

توضیح مختصر

پوآرو با آقای گابی که اطلاعاتی از خانواده جمع کرده بود، دیدار می‌کنه.

  • زمان مطالعه 13 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوازدهم

دو تا مرد مسن با هم در اتاقی که همه چیز مربع بود نشستن. تقریباً تنها استثنا هرکول پوآرو بود، که شکمش به شکل دلپذیری گرد بود، سرش تخم مرغ شکل بود، و سبیلش به شکل پُر جلوه به طرف بالا پیچ خورده بود.

داشت به آقای گابی که مرد کوتاه و لاغری بود، متفکرانه نگاه کرد. آقای گابی به جمع کردن اطلاعات مشهور بود. آدم‌های خیلی کمی می‌شناختنش و آدم‌های خیلی کمی خدماتش رو به کار می‌گرفتن. ولی اون آدم‌های کم معمولاً بی‌نهایت پولدار بودن. باید هم پولدار بودن، برای اینکه آقای گابی خیلی گرون قیمت بود. تخصصش به دست آوردن اطلاعات بود- با سرعت بالا. با یک کلمه از آقای گابی، صدها مرد و زن، پیر و جوون، که براش کار می‌کردن، برای تحقیق و بررسی و نتیجه‌گیری بیرون می‌رفتن. حالا آقای گابی تقریباً از این حرفه بازنشسته شده بود. ولی گهگاهی برای چند تا مشتری قدیمی کار می‌کرد. هرکول پوآرو یکی از اونها بود.

آقای گابی به هرکول پوآرو نگاه نمی‌کرد، برای اینکه آقای گابی هیچ وقت مستقیم به هیچکس نگاه نمی‌کرد. همین الان انگار داشت با شومینه حرف میزد. “اطلاعاتی که میتونستم رو برات به دست آوردم. این روزها تقریباً میتونی همه جا با یه دفترچه یادداشت و یه خودکار راه بری و از آدم‌ها درباره زندگی‌هاشون سؤال بپرسی و اونها لحظه‌ای هم شک نمی‌کنن که برای دولت کار نمی‌کنی- و اینکه دولت واقعاً میخواد بدونه! بله، دولت که به دنبال متخلفان قانون می‌گرده، یک هدیه برای محقق‌ها هست و امیدوارم همینطور ادامه پیدا کنه!”

آقای گابی گفت: “حالا.” و یک دفترچه یادداشت کوچیک در آورد و صفحه‌ها رو ورق زد. “خیلی خب. آقای جورج کراسفیلد. مدتیه که مقروض بوده. از پول صندوق اعتماد مشتری‌هاش استفاده می‌کرده. به مدت سه ماه در دفتر نگران و بد اخلاق بوده. ولی از موقع مرگ داییش همه چیز عوض شده!

چیزی که درباره بودن در مسابقات هارست پارک گفته، مطمئناً درست نیست. هیچ کدوم از آدم‌هایی که معمولاً باهاشون شرط میبنده، ندیدنش. هیچکس اونو در لیتچت سنت ماری هم ندیده، ولی معنیش این نیست که اونجا نبوده. راه‌های دیگه‌ای علاوه بر از توی دهکده، برای رسیدن به کلبه وجود داره. ضمناً در دانشگاه در نمایش‌هایی بازی کرده. پس اگه اون روز به کلبه رفته، می‌تونسته از گریم برای عوض کردن ظاهرش استفاده کنه. تو دفترم نگهش میدارم- باشه؟”

هرکول پوآرو گفت: “می‌تونی اون تو نگهش داری.”

آقای گابی صفحه دیگه رو برگردوند. “آقای مایکل شین. اون پول دوست داره و برای زن‌ها خیلی جذابه. با سورل دینتون، بازیگر، رابطه عاشقانه داره و زنش رزاموند در این باره نمیدونه. به نظر چیز زیادی درباره هیچی نمیدونه. بازیگر خوبی نیست و دیوونه‌ی شوهرشه.

روزی که آقای شین میگه با آقای روزنهایم و آقای اسکار لوییس برای صحبت در مورد نمایشنامه نهار و دیدار داشته، براشون تلگراف فرستاده که بگه نمیتونه بیاد. کاری که کرده این بوده که به امرالدو کار پیپل رفته و حدود ساعت ۱۲ یه ماشین اجاره کرده. حدود ساعت ۶ عصر ماشین رو برگردونده. ماشین تقریباً همون قدر مایل رونده شده، ولی اون روز در لیتچت سنت ماری دیده نشده. هر چند مکان‌های زیادی وجود داره که می‌تونسته با فاصله‌ی یک مایل یا بیشتر ماشین رو مخفی کنه. حتی یک معدن قدیمی چند صد یارد پایین‌تر از کلبه در جاده وجود داره. آقای شین رو هم نگه داریم؟”

“قطعاً.”

“حالا خانم شین.” آقای گابی به آستین چپش درباره رزاموند شین گفت. “اون میگه خرید بوده. و روز قبل شنیده که پولی به ارث برده. تو چند تا مغازه حساب‌هایی داره، ولی قبض‌هاش رو پرداخت نکرده. بنابراین ممکنه که اینجا و اونجا رفته باشه و لباس‌هایی امتحان کرده باشه، به جواهرات نگاه کرده باشه، قیمت‌ها رو کنترل کرده باشه، و چیزی نخریده باشه! از یکی از خانم‌های جوونم که درباره تئاتر و آدم‌های توش اطلاعات داره خواستم دنبالش کنه و کنار میزش در رستوران بایسته. به روشی که اونا انجام میدن، داد زده: «عزیزم، از موقع Way Down Under ندیدمت. تو اون نمایش عالی بودی!» در عرض یک دقیقه داشتن درباره مسائل تئاتری حرف می‌زدن و بعد دختر من که به او روز اشاره کرده، گفته: «باور دارم تو رو اونجا و اونجا در اونجا و اونجا دیدم” بیشتر خانم ها با این حرف گول می‌خورن و میگن: “آه، نه من… بودم.” حالا هر جایی که هست. ولی خانم شین بدون هیچ حالت خاصی نگاه کرده و گفته: «آه، شاید. نمی‌تونم به خاطر بیارم.» با خانمی مثل اون چی کار می‌تونی بکنی؟” آقای گابی با ناراحتی سرش رو تکون داد.

هرکول پوآرو با کمی احساس گفت: “هیچی. هیچ وقت قتل لرد ادگار رو فراموش نمی‌کنم. تقریباً شکست خورده بودم. بله، من، هرکول پوآرو. با هوشمندیِ بی‌نهایت ساده‌یِ یک مغز خالی. آدم‌های خیلی ساده بعضی وقت‌ها هوش غیر قابل انتظاری برای ارتکاب یک جرم ساده دارن و بعد ولش می‌کنن. بذار امیدوار باشیم که قاتل ما باهوشه و کاملاً از خودش راضیه و قادر به مقاومت در مقابل خودنمایی نیست. ولی ادامه بده.”

آقای گابی یکبار دیگه به دفتر کوچکش نگاه کرد. “آقا و خانم بنکس گفتن تمام روز خونه بودن. خوب، سوزان بنکس نبوده. به گاراژ رفته، ماشینش رو در آورده، حدود ساعت یک باهاش رفته. نمیدونیم کجا رفته و حدود ساعت ۵ برگشته. نمیدونم اون روز چند مایل رفته، برای اینکه هر روز رانندگی میکنه و بر خلاف ماشین کرایه‌ایِ مایکل شین، هیچکس از مسافت پیموده شده، یادداشت بر نمیداره.

همچنین در مورد آقای گرگوری بنکس، نمیدونیم چیکار کرده. سر کار نرفته و به نظر میرسه به خاطر مراسم ختم از قبل چند روزی مرخصی خواسته. از اون موقع از کارش جدا شده، جایی که آقای بنکس رو دوست ندارن. اون حتی سر کوچکترین چیزهایی که ناراحتش می‌کرده، خیلی عصبانی میشده. تا ۴ ماه قبل- درست قبل از اینکه با زنش آشنا بشه و به این مغازه‌ی داروسازی بخصوص بپیونده- به عنوان بیمار در آسایشگاه بوده. در داروخانه‌ای که اون موقع کار می‌کرد، در مورد دارویی که برای یه مشتری درست کرده بود، کمی اشتباه کرده بود. زن بهبود پیدا کرده بود و تعقیب قانونی نشده بود. مغازه اخراجش نکرده ولی اون استعفا داده و به دکتر گفته پر از گناهه- که عمداً این کار رو انجام داده. گفته وقتی زن به مغازه اومده، باهاش بی‌ادب بوده و بنابراین تقریباً دوزی کشنده از یه دارو یا یکی دیگه به داروش اضافه کرده. «باید به خاطر اینکه با من اونطور حرف زده بود، تنبیه میشد!» این چیزی بود که گفته. دکترها باور ندارن به هیچ عنوان عمدی بوده باشه، و فقط بی‌دقتی کرده بوده. ولی میگن می‌خواسته مسئله رو مهم و جدی جلوه بده. به هر حال، آسایشگاه درمانش کرده و فرستاده خونه و با سوزان آبرنتی آشنا شده. کاری رو که تازه ازش جدا شده بود رو به دست آورده و یک داروساز دیگه تو همون مغازه گفت که اخلاق خیلی بدی داشته.”

هرکول پوآرو گفت: “دوست من، اینکه چطور این اطلاعات رو به دست آوردی، واقعاً منو متحیر میکنه! بیشترشون پزشکی و خیلی محرمانه هستن!”

آقای گابی که به در نگاه می‌کرد گفت، راه‌هایی وجود داره… “حالا به آقا و خانم تیموتی آبرنتی می‌رسیم. اونا خیلی دست تنگ هستن. آقای آبرنتی از بیمار بودن لذت میبره و تأکیدش روی لذته. کاری کرده همه، همه چیز رو براش ببرن و بیارن، برای اینکه میگه به قدری بیماره که خودش نمی‌تونه کاری برای خودش بکنه. ولی زیاد غذا میخوره و از نظر فیزیکی قوی به نظر می‌رسه. بعد از اینکه زن‌ تمیزکار روزانه میره، کسی خونه نیست. و اون میگه صبح روز بعد از مراسم خاکسپاری اخلاق خیلی بد داشته. تو خونه تنها بوده و هیچ کس از ساعت ۹:۳۰ صبح تا صبح روز بعد اونو ندیده.”

“و خانم مائود آبرنتی؟”

“همه میگن اون خانوم خیلی خوبیه. با ماشین از اندربی حرکت کرده و پیاده به یک گاراژ کوچیک در دهکده‌ای سر راه رسیده. توضیح داده که ماشینش چند مایل دورتر خراب شده.

یک مکانیک اونو به اونجا رسونده و گفته باید ماشین رو ببرن گاراژ و کاری طولانی خواهد بود. خانم به یه هتل کوچیک رفته و ترتیبی داده که شب رو بمونه، و از اونجایی که گفته می‌خواد به قدم زدن بره و و چیزی رو در حومه شهر ببینه، تقاضای کمی ساندویچ کرده که با خودش ببره. تا شب دیر وقت به هتل برنگشته.”

“و ساعات؟”

“ساندویچ‌ها رو ساعت ۱۱ گرفته. اگه یک مایل اون‌ورتر به جاده اصلی میرفت، می‌تونست با یه ماشین به شهری به اسم والکاستر بره و به قطار سریع‌السیر که نزدیک لیتچت سنت ماری می‌ایسته برسه. اگه قتل نسبتاً اواخر بعد از ظهر اتفاق می‌افتاد، می‌تونست درست انجام بگیره.”

“ماشین دقیقاً چه مشکلی داشت؟”

“جزئیات دقیق می‌خوای، مسیو پوآرو؟”

“نه، نه! من اطلاعات مکانیکی ندارم.”

“پیدا کردنش سخت بوده و همچنین تعمیرش هم. و میتونسته توسط شخصی که با داخل ماشین آشنا بوده، عمداً انجام گرفته باشه.”

پوآرو گفت: “عالیه! نمیتونیم هیچ کس رو از ظن پاک کنیم؟ و خانم هلن آبرنتی؟”

“اون هم خانم خیلی خوبیه. و آقای ریچارد آبرنتی خیلی بهش علاقه داشت. دو هفته قبل از اینکه بمیره، اومده اونجا بمونه.”

“بعد از موقعی بود که به لیتچت سنت ماری رفته بود که خواهرش رو ببینه؟”

“نه، درست قبلش. درآمد خانم هلن از موقع جنگ نسبت به قبل کم هست. یک خونه در کیپروس داره و قسمتی از سال رو اونجا میگذرونه. اون همچنین یک خواهرزاده‌ی جوون داره که مخارج مدرسه‌اش رو اون پرداخت میکنه.”

پوآرو چشم‌هاش رو بست. “و براش غیر ممکن بوده که اون روز بدون اینکه خدمتکارها بدونن از اندربی خارج بشه؟ خواهش می‌کنم بگو اینطور بوده!”

آقای گابی به کفش‌های پوآرو نگاه کرد. “متأسفانه نمیتونم اینو بگم، مسیو پوآرو. خانم آبرنتی به لندن رفته بود تا کمی لباس اضافه بیاره. برای اینکه با آقای انتوایستل موافقت کرده بود که بمونه و مراقب اوضاع باشه.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWELVE

Two elderly men sat together in a room where everything was square. Almost the only exception was Hercule Poirot: whose stomach was pleasantly rounded, his head looked like an egg in shape, and his moustache curved upwards flamboyantly.

He was looking thoughtfully at Mr Goby, who was small and thin. Mr Goby was famous for collecting information. Very few people knew about him and very few employed his services - but those few were usually extremely rich. They had to be, for Mr Goby was very expensive. His speciality was getting information - quickly. At a word from Mr Goby, hundreds of men and women, old and young, who worked for him, went out to question, investigate, and get results. Mr Goby had now almost retired from business. But he occasionally worked for a few old clients. Hercule Poirot was one of these.

Mr Goby was not looking at Hercule Poirot because Mr Goby never looked directly at anybody. Right now he seemed to be talking to the fireplace. ‘I’ve got what information I could for you. Nowadays you can walk in almost anywhere with a notebook and pencil and ask people all about their lives and they won’t doubt for a minute that you are working for the Government - and that the Government really wants to know! Yes, Government snooping is a gift to investigators and long may it continue!

‘Now,’ said Mr Goby, and took out a little notebook and turned over the pages. ‘Here we are. Mr George Crossfield. He’s been in debt for a while now. He’s been using money from his clients’ trust funds. For three months he’s been worried and bad-tempered in the office. But since his uncle’s death that’s all changed!

‘What he said about being at Hurst Park races is almost certainly untrue. None of the people he usually places his bets with saw him. Nobody saw him in Lytchett St Mary either, but that doesn’t mean he wasn’t there. There are other ways to approach the cottage than through the village. He acted in plays at university, by the way. So if he went to the cottage that day, he could have used make up to change the way he looks. I’ll keep him in my book, shall I?’

‘You may keep him in,’ said Hercule Poirot.

Mr Goby turned another page. ‘Mr Michael Shane. He likes money and is very attractive to women. He’s been having an affair with Sorrel Dainton, the actress, and his wife Rosamund doesn’t know about it. She doesn’t know much about anything, it seems. She’s not a good actress, and is crazy about her husband.

‘On the day Mr Shane says he was meeting a Mr Rosenheim and a Mr Oscar Lewis for lunch to discuss a play, he sent them a telegram to say he couldn’t come. What he did do was to go to the Emeraldo Car people and hire a car at about twelve o’clock. He returned it at about six in the evening. The car had been driven just about the right number of miles, but it was not seen in Lytchett St Mary that day. However, there are lots of places he could have left it hidden a mile or so away; there’s even an old quarry a few hundred yards down the road from the cottage. Do we keep Mr Shane in?’

‘Most certainly.’

‘Now Mrs Shane.’ Mr Goby told his left sleeve about Rosamund Shane. ‘She says she was shopping. And she had heard she had inherited money the day before. She has accounts in a number of shops but she hasn’t paid her bills, so it’s possible that she went in here and there, trying on clothes, looking at jewellery, checking prices - and not buying anything! I asked one of my young ladies, who’s knowledgeable about the theatre and the people in it, to follow her and stop by her table in a restaurant, She exclaimed the way they do, “Darling, I haven’t seen you since Way Down Under. You were wonderful in that!” In a minute they were talking theatrical stuff and my girl then said, “I believe I saw you at so and so, on so and so,” giving the day. Most ladies are tricked by that and say, “Oh no, I was…” whatever it may be. But Mrs Shane just looked blank and said, “Oh, maybe. I couldn’t possibly remember.” What can you do with a lady like that?’ Mr Goby shook his head sadly.

‘Nothing,’ said Hercule Poirot with some feeling. ‘I shall never forget the killing of Lord Edgware. I was nearly defeated - yes, I, Hercule Poirot - by the extremely simple cleverness of an empty brain. Very simple-minded people often have the unexpected intelligence to commit a simple crime and then leave it alone. Let us hope that our murderer is intelligent and thoroughly pleased with himself and unable to resist showing off. But continue.’

Once more Mr Goby looked at his little book. ‘Mr and Mrs Banks said they were at home all day. Well, Susan Banks wasn’t. She went round to the garage, got out her car, and drove off in it at about one o’clock. We do not know where she went and she came back at about five. I have no idea how many miles she did that day because she drives every day and, unlike Michael Shane’s hired car, no one keeps a note of the mileage.

‘As for Mr Gregory Banks, we don’t know what he did. He didn’t go to work and it seems he had already asked for a couple of days off because of the funeral. Since then he’s left his job - where they do not like Mr Banks. He used to become very angry at even small things that upset him. Until about four months ago - just before he met his wife and joined this particular chemist’s shop - he was in a nursing home as a patient. He had made some mistake with a medicine he made for a customer at the pharmacy he worked at then. The woman recovered, and there was no prosecution. The shop didn’t sack him, but he resigned and told the doctor he was filled with guilt - that he had done it deliberately. He said that the woman had been rude to him when she came into the shop, and so he had added an almost lethal dose of some drug or other to her medicine. “She had to be punished for speaking to me like that!” was what he said. The doctors don’t believe it was deliberate at all, he was just careless, but they say that he wanted to make it important and serious. Anyway, this nursing home cured him and sent him home, and he met Susan Abernethie. He got the job he’s just left and another pharmacist at the same shop said he had a very bad temper.’

‘Mon ami’ said Hercule Poirot. ‘It really amazes me how you get your information! Medical and highly confidential most of it!’

Mr Goby said, looking at the door, that there were ways… ‘Now we come to Mr and Mrs Timothy Abernethie. They are very short of money. Mr Abernethie enjoys being ill and the emphasis is on the enjoyment. He has everyone fetching and carrying things for him because he says he’s too ill to do anything for himself, but he eats large meals, and seems strong physically. There’s no one in the house after the daily cleaning woman leaves, and she says he was in a very bad temper on the morning of the day after the funeral. He was alone in the house and nobody saw him from 9.30 that morning until the following morning.’

‘And Mrs Maude Abernethie?’

‘Everyone says she is a very nice lady. She left Enderby by car and arrived on foot at a small garage in a village on the way. She explained that her car had broken down a couple of miles away.

‘A mechanic drove her out to it and said they would have to get it in to the garage and it would be a long job. The lady went to a small hotel, arranged to stay the night, and asked for some sandwiches to take with her as she said she would like to go out walking and see something of the countryside. She didn’t come back to the hotel till late that evening.’

‘And the times?’

‘She got the sandwiches at eleven. If she had walked to the main road, a mile away, she could have got a lift into a town called Wallcaster and caught an express train which stops near Lytchett St Mary. It could just have been done if the murder had happened fairly late in the afternoon.’

‘What exactly was wrong with the car?’

‘Do you want the exact details, Monsieur Poirot?’

‘No, no! I have no mechanical knowledge.’

‘It was a difficult thing to find. And also to fix. And it could have been done deliberately by someone who was familiar with the insides of a car.’

‘Wonderful!’ said Poirot. ‘Can we clear nobody from suspicion? And Mrs Helen Abernethie?’

‘She’s a very nice lady, too, and Mr Richard Abernethie was very fond of her. She came there to stay about two weeks before he died.’

‘Was that after he had been to Lytchett St Mary to see his sister?’

‘No, just before. Mrs Helen’s income is less, since the war, than it used to be. She has a house in Cyprus and spends part of the year there. She also has a young nephew whose school fees she is paying.’

Poirot shut his eyes. ‘And it was impossible for her to have left Enderby that day without the servants knowing? Say that is so, I beg you!’

Mr Goby looked down at Poirot’s shoes. ‘I’m afraid I can’t say that, Monsieur Poirot. Mrs Abernethie went to London to get some extra clothes because she had agreed with Mr Entwhistle to stay on and see to things.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.