فصل چهاردهم

مجموعه: کارآگاه هرکول پوآرو / کتاب: بعد از مراسم / فصل 14

فصل چهاردهم

توضیح مختصر

پوآرو به دیدن اندربی هال میره و با هلن صحبت می‌کنه.

  • زمان مطالعه 12 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهاردهم

دو روز بعد هرکول پوآرو به خدمتکار اندربی هال گفت: “ممنونم، خیلی لطف کردید.”

جانت از اتاق خارج شد. فکر کرد، این خارجی‌ها! سؤالاتی که می‌پرسن. خیلی خوب شد که خانم هلن آبرنتی گفت مسیو پونتارلیر یه دکتره که میخواد یه خونه بخره و همچنین به شرایط قلبی غیر منتظره مثل اونی که آقای آبرنتی حتماً داشته علاقمنده. ولی چه ربطی بهش داشت که دماغشو بکنه و سؤالاتی درباره داروهایی که ارباب استفاده میکرد بپرسه. و اینکه کجا نگه داشته می‌شدن! و بپرسه داروهایی که می‌خورد، هنوز توی خونه هست یا نه. البته، همشون دور ریخته شده بودن.

پوآرو در جستجوی لانس‌کامب رفت طبقه پایین. براش کاملاً روشن بود که روز قبل از مرگ ریچارد آبرنتی هر کسی میتونست بره خونه، و توی یکی از داروهاش سم بریزه. یا یه نفر می‌تونست قرص‌های سمی رو توی قوطی کنار تختش که قرص‌های خوابش اونجا بود بذاره. احتمال این بیشتر بود.

در جلو تمام مدت قفل نگه داشته می‌شد، ولی یه در بغل بود که به باغچه‌ راه داشت که تا شب قفل نمیشد. حدود یک و ربع، وقتی باغبان‌ها رفتن برای ناهار و وقتی اهالی خونه در اتاق غذاخوری یا آشپزخونه بودن، پوآرو از دروازه اصلی وارد زمین‌ها شد، از تو باغچه به در بغل رفت، و از پله‌ها رفت بالا به اتاق خواب ریچارد آبرنتی، بدون اینکه کسی رو ببینه.

بله، می‌تونست انجام بگیره. ولی قتل ریچارد آبرنتی، اگه قتل بود، هیچ وقت نمی‌تونست اثبات بشه. این قتل کورا لنسکوئنت بود که مدارکی براش نیاز بود. حالا چیزی که پوآرو می‌خواست، این بود که آدم‌هایی که در مراسم ختم بودن رو با تماشا کردن و حرف زدن باهاشون بررسی کنه و بعد نتیجه‌گیری خودش رو درباره اونها انجام بده.

لانس‌کامب مؤدبانه گفت: “بله، آقا؟”

“خانم آبرنتی به من میگه امیدوار بودی وقتی بازنشسته شدی در کلبه کنار دروازه زندگی کنی؟”

“اینطوره، آقا. طبیعتاً تمام اینها حالا دیگه عوض شده. وقتی…” پوآرو حرفش رو قطع کرد. “ممکنه هنوز هم احتمالش باشه. کلبه برای مهمان‌های ک.م.م.س.م.پ و آدم‌هایی که ازشون مراقبت خواهند کرد، نیاز نیست.”

“خب، ممنونم آقا. بیشتر مهمان‌ها خارجی خواهند بود، مگه نه؟”

“بله. از بین اونهایی که قبل و در طول جنگ از اروپا به این کشور اومدن، چند نفری پیر و مریضن. سازمانی که من براش کار می‌کنم، پول جمع کرده که خونه‌های حومه شهر براشون بخره. فکر می‌کنم این مکان خیلی مناسبه.”

لانس‌کامب آه کشید. “اگه اندربی هال باید فروخته بشه، خوشحال میشم فکر کنم مکانی که شما دربارش صحبت می‌کنید، میشه. ما همیشه در این کشور از بدبخت‌ها استقبال کردیم، آقا. همیشه چیزی بوده که بهش افتخار کرد.”

پوآرو به ملایمت گفت: “ممنونم، لانس‌کامب. مرگ اربابت حتماً شوک بزرگی برات بوده.”

“بود، آقا. هیچکس نمی‌تونست ارباب بهتری داشته باشه.”

“داشتم با دوست و- امم- همکارم، دکتر لارابی حرف میزدم. به این فکر می‌کردیم که اربابت روز قبل از اینکه بمیره، گفتگوی ناخوشایندی داشته یا نه؟ به خاطر نمیاری ملاقات‌کننده‌ای اون روز به خونه بیاد؟”

“چند تا راهبه سر زدن و برای بچه‌های بیمار پول جمع کردن و یه مرد جوون به در پشتی اومد تا چند تا قلمو بفروشه. کس دیگه‌ای نبود.”

پوآرو به دیدن مارجوری، آشپز، رفت. و در فهمیدن اینکه در شام شب قبل از اینکه ریچارد آبرنتی بمیره دقیقاً چی سرو شده بود، هیچ سختی نداشت. ولی هیچ چیز با ارزشی ازش نفهمید.

حالا رفت پالتوش و دو تا شال گردنش رو برداره. و رفت بیرون تو باغچه و به هلن آبرنتی که داشت کمی گل می‌چید، ملحق شد.

پرسید: “چیز تازه‌ای فهمیدید؟”

“هیچی. ولی انتظار نداشتم چیزی هم بفهمم. حالا مادام، از آدم‌های در مراسم خاکسپاری ریچارد آبرنتی بهم بگو، کی کورا رو بهتر می‌شناخت؟”

“لانس‌کامب از وقتی بچه بود، میشناختش. خدمتکار خونه، جانت، بعد از اینکه کورا ازدواج کرد و رفت اومده.”

“و بعد از لانس‌کامب؟”

هلن متفکرانه گفت: “فکر کنم- من.”

“پس فکر می‌کنید چرا در روز خاکسپاری سؤالی درباره اینکه ریچارد آبرنتی به قتل رسیده پرسید؟”

هلن لبخند زد. “کورا همیشه این طور بود! ولی هیچ وقت نمی‌دونستم معصومانه اون جور سؤال‌ها رو می‌پرسه- یا میخواد آدم‌ها رو شوکه کنه.”

پوآرو موضوع رو عوض کرد. “خانم مائود آبرنتی شب بعد از مراسم خاکسپاری موند. درباره چیزی که کورا گفته بود اصلاً با شما حرف زد؟ مسئله رو جدی گرفته بود؟”

“آه، نه.”

“و شما مادام، موضوع رو جدی گرفتید؟”

هلن آبرنتی متفکرانه گفت: “بله، مسیو پوآرو.

فکر می‌کنم گرفتم.”

“به خاطر احساستون که مشکلی وجود داره؟”

“شاید.”

ادامه داد: “یک جدایی بود که سال‌های زیادی بین خانم لنسکوئنت و خانواده‌اش دوام داشت، و بعد ریچارد آبرنتی یهو رفت که اونو ببینه. چرا؟”

“واقعاً نمی‌دونم. اون به من گفت میخواد بره برادرش تیموتی رو ببینه. ولی اصلاً به کورا اشاره نکرد.”

وقتی به طرف در بغل می‌رفتن، پوآرو گفت: “مطمئنید که در طول ملاقاتتون، ریچارد چیزی درباره هیچ‌ یک از اعضای خانواده که ممکنه مرتبط باشه، بهتون نگفته؟”

هلن گفت: “شما مثل پلیس صحبت می‌کنید.”

“پلیس بودم- یه موقع‌هایی. و آقای انتوایستل بهم گفت شما حقیقت رو می‌خواید؟”

هلن با آهی گفت: “ریچارد از نسل جوون‌تر ناامید بود. ولی هیچ چیزی- هیچ چیزی که بتونه احتمالاً به انگیزه قتل اشاره بکنه، وجود نداشت.”

پوآرو گفت: “آه.”

هلن در اتاق نشیمن شروع به مرتب کردن گل‌ها در یک کاسه کرد.

“شما اینا رو به زیبایی مرتب می‌کنید، مادام. فکر می‌کنم هر کاری که انجام میدید رو بی‌نقص انجام میدید.”

“ممنونم، مسیو. فکر می‌کنم روی میز سبز مرمر قشنگ دیده بشه.”

یک دسته گل مومی زیر رویه‌ی شیشه‌ای میز بود. وقتی بلندش کرد، پوآرو گفت: “کسی به آقای آبرنتی گفته بود که شوهر برادرزاده‌اش، سوزان، وقتی دارویی درست می‌کرده، کم مونده بود یک مشتری رو مسموم کنه؟ آه!”

رویه از انگشت‌های هلن سُر خورد. افتاد رو زمین و شکست.

“چقدر بی‌دقتم. هر چند میتونم یه رویه‌ی شیشه‌ای جدید بخرم. گلها و رویه‌ی شکسته رو در قفسه‌ی پشت پله‌ها میذارم.”

بعد از این بود که پوآرو بهش کمک کرد تیکه‌ها رو به قفسه ببره، و بعد گفت: “تقصیر من بود. نباید شوکه‌تون میکردم.”

“چی بود که ازم پرسیدید؟ فراموش کردم.”

“آه، نیازی نیست سؤالم رو تکرار کنم. قطعاً- فراموش کردم چی بود.”

هلن دستش رو گذاشت روی بازوش. “مسیو پوآرو، کسی هست که رازی نداشته باشه که ترجیح بده راز بمونه؟ باید این چیزها وقتی هیچ ربطی با… ندارن، فاش بشن؟”

“با مرگ کورا لنسکوئنت؟ بله. برای این که آدم باید همه چیز رو بررسی کنه، و همه چیزی برای مخفی کردن دارن. بهتون میگم که هیچ چیز نمی‌تونه نادیده گرفته بشه. من پلیس نیستم و چیزی که می‌فهمم، علاقه‌ام رو جلب نمیکنه. ولی باید بدونم. مادام، نیاز هست هر کسی که روز مراسم خاکسپاری اینجا بوده رو ببینم. و آسون‌تر میشد اگه می‌تونستم اینجا ببینمشون. و نقشه‌ای دارم. آقای انتوایستل به خانواده میگه، خونه قراره توسط ک.م.م.س.م.پ خریداری بشه. و من به عنوان نماینده سازمان اینجا خواهم بود. میگم میسیو پونتارلیر هستم، و آقای انتوایستل از خانواده دعوت میکنه بیان اینجا و قبل از اینکه همه چیز فروخته بشه، چیزهایی که دوست دارن رو انتخاب کنن. آدم‌های جوون آسون‌تر میان، ولی مشکل اینه که آقای تیموتی آبرنتی هیچ وقت خونه‌اش رو ترک نمی‌کنه.”

هلن لبخند زد. “باور دارم اینجا خوش شانسید، مسیو پوآرو. دیروز با مائود حرف زدم. اونا کارگر دارن، خونه رو رنگ می‌کنن، و تیموتی میگه بوی رنگ بیمارش میکنه. فکر می‌کنم خوشحال میشن یک یا دو هفته‌ای بیان اینجا. مائود هنوز قادر نیست خیلی خوب حرکت کنه، برای اینکه مچ پاش رو شکونده.”

“نشنیدم. چقدر بد.”

“خوشبختانه مصاحب کورا، دوشیزه گلچریست با اونهاست. مشخص شده که کمک بزرگی براشون هست.”

“اونا خواستن دوشیزه گلچریست بره پیششون؟ کی پیشنهاد داده؟”

“سوزان حلش کرده. سوزان بنکس.”

پوآرو گفت: “آهان! سوزان دوست داره ترتیباتی بده. شنیدید دوشیزه گلچریست مسموم شده بود و کم مونده بود بمیره؟”

“نه!” هلن شوکه به نظر رسید. “آه! همشون رو بیارید اینجا! حقیقت رو پیدا کنید! دیگه نباید قتل بیشتری باشه.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER FOURTEEN

Two days later, Hercule Poirot said to the Enderby Hall housemaid, ‘Thank you. You have been most kind.’

Janet left the room. These foreigners, she thought! The questions they asked. It was all very well for Mrs Helen Abernethie to say that Monsieur Pontarlier was a doctor who wanted to buy the house and was also interested in unsuspected heart conditions such as the one Mr Abernethie must have had. But what business was it of his to nose around asking questions about the medicines the Master had taken, and where they were kept! And asking if any of the medicines he took were still in the house. Of course they had all been thrown away.

Poirot went downstairs in search of Lanscombe. It was quite clear to him that anybody could have got into the house on the day before Richard Abernethie died, and put poison into one of his medicines. Or someone could have put poison pills into the bottle next to his bed where his sleeping pills were. This was more likely.

The front door was kept locked at all times, but there was a side door that led to the garden which was not locked until the evening. At about quarter-past one, when the gardeners had gone to lunch and when the household was in the dining room or kitchen, Poirot had entered the grounds through the main gate, walked through the garden to the side door, and gone up the stairs to Richard Abernethie’s bedroom without meeting anybody.

Yes, it could have been done. But the murder - if it was murder - of Richard Abernethie could never be proved. It was Cora Lansquenet’s murder for which evidence was needed. What Poirot now wanted was to study the people who had been at the funeral by watching and talking to them, and then make his own conclusions about them.

‘Yes, Sir?’ Lanscombe said politely.

‘Mrs Abernethie tells me that you had hoped to live in the cottage by the gates when you retired?’

‘That is so, Sir. Naturally all that is changed now. When…’ Poirot interrupted, ‘It might still be possible. The cottage is not needed for the U.N.A.R.C.O guests and the people who will look after them.’

‘Well, thank you, Sir. Most of the guests would be foreigners, wouldn’t they?’

‘Yes. Amongst those who came from Europe to this country before and during the war are several who are old and unwell. The organization I work for has raised money to buy country homes for them. This place is, I think, very suitable.’

Lanscombe sighed. ‘If Enderby Hall has to be sold, I’m pleased to think that it’s going to be the kind of place you’re talking about. We’ve always welcomed the unfortunate in this country, Sir; it has always been something to be proud of.’

‘Thank you, Lanscombe,’ said Poirot gently. ‘Your Master’s death must have been a great shock to you.’

‘It was, Sir. No one could have had a better Master.’

‘I have been talking with my friend and - er - colleague, Dr Larraby. We were wondering if your Master could have had an unpleasant interview on the day before he died? You do not remember if any visitors came to the house that day?’

‘Some nuns called, collecting money for sick children - and a young man came to the back door to sell some brushes. Nobody else.’

Poirot went to see Marjorie, the cook, and had no difficulty in finding out exactly what had been served at dinner the night before Richard Abernethie had died, but he learned nothing of value from her.

He went now to get his overcoat and a couple of scarves, and went out into the garden and joined Helen Abernethie, who was cutting some flowers.

‘Have you found out anything new?’ she asked.

‘Nothing. But I did not expect to do so. Now tell me, Madame, of those at Mr Richard Abernethie’s funeral, who knew Cora best?’

‘Lanscombe. He remembers her from when she was a child. The housemaid, Janet, came after Cora had married and gone away.’

‘And after Lanscombe?’

Helen said thoughtfully, ‘I suppose - I did.’

‘Then why, on the day of the funeral, do you think she asked that question about Richard Abernethie being murdered?’

Helen smiled. ‘It was very typical of Cora! But I never knew whether she was just innocently asking such questions - or whether she wanted to shock people.’

Poirot changed the subject. ‘Mrs Maude Abernethie stayed the night after the funeral. Did she talk to you at all about what Cora had said? Did she take it seriously?’

‘Oh no.’

‘And you, Madame, did you take it seriously?’

Helen Abernethie said thoughtfully, ‘Yes, Monsieur Poirot,

I think I did.’

‘Because of your feeling that something was wrong?’

‘Perhaps.’

He continued, ‘There had been a separation, lasting many years, between Mrs Lansquenet and her family, and then, suddenly, Richard Abernethie went to see her. Why?’

‘I really don’t know. He told me that he was going to see his brother Timothy, but he never mentioned Cora at all.’

As they went in by the side door, Poirot said, ‘You are sure that during your visit, Richard said nothing to you about any member of the family which might be relevant?’

Helen said, ‘You are speaking like a policeman.’

‘I was a policeman - once. And you want the truth, Mr Entwhistle tells me?’

Helen said with a sigh, ‘Richard was disappointed in the younger generation. But there was nothing - nothing - that could possibly suggest a motive for murder.’

‘Ah,’ said Poirot.

In the sitting room Helen began to arrange the flowers in a bowl.

‘You arrange these beautifully, Madame. I think that anything you do, you would manage to do with perfection.’

‘Thank you, Monsieur. I think this would look good on that green marble table.’

There was a bouquet of wax flowers under a glass shade on the table. As she lifted it off, Poirot said, ‘Did anyone tell Mr Abernethie that his niece Susan’s husband had almost poisoned a customer when making up a medicine? Ah!’

The shade had slipped from Helen’s fingers. It dropped on the floor and broke.

‘How careless of me. However, I can get a new glass shade. I’ll put the flowers and the broken shade in the cupboard behind the stairs.’

It was not until Poirot had helped her to carry the pieces to the cupboard that he said, ‘It was my fault. I should not have shocked you.’

‘What was it that you asked me? I have forgotten.’

‘Oh, there is no need to repeat my question. Indeed - I have forgotten what it was.’

Helen put her hand on his arm. ‘Monsieur Poirot, is there anyone who doesn’t have secrets that they would prefer stayed secret? Must these things be revealed when they have nothing to do with - with…’

‘With the death of Cora Lansquenet? Yes. Because one has to examine everything, and everyone has something to hide. I say to you, nothing can be ignored. I am not the police and what I learn does not interest me. But I have to know. I need, Madame, to meet everyone who was here on the day of the funeral. And it would be much easier if I could meet them here, and so I have a plan. The house, Mr Entwhistle will tell the family, is to be bought by U.N.A.R.C.O., and I will be here as that organization’s representative. I will call myself Monsieur Pontarlier and Mr Entwhistle will invite the family to come here and choose those things they would like before everything is sold. The young people will come easily. But the problem is that Mr Timothy Abernethie never leaves his home.’

Helen smiled. ‘I believe you may be lucky there, Monsieur Poirot. I spoke to Maude yesterday. They have workmen in, painting the house and Timothy says the smell of the paint is making him ill. I think that they would be pleased to come here for a week or two. Maude is still not able to move around very well because she broke her ankle.’

‘I had not heard. How unfortunate.’

‘Luckily they have got Cora’s companion, Miss Gilchrist, with them. She has turned out to be a huge help.’

‘Did they ask for Miss Gilchrist to go to them? Who suggested it?’

‘Susan fixed it up. Susan Banks.’

‘Aha,’ said Poirot. ‘Susan likes to make arrangements. Did you hear that Miss Gilchrist was poisoned and nearly died?’

‘No!’ Helen looked shocked. ‘Oh! Get them all here! Find out the truth! There mustn’t be any more murders.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.