شب دوشنبه در پایلند پادشاه

مجموعه: شرلوک هولمز / کتاب: شعله نقره ای / فصل 2

شب دوشنبه در پایلند پادشاه

توضیح مختصر

شرلوک هلمز و دوستش واتسون نامه‌هایی که از طرف بازرس گریگوری اومده رو می‌خونن …

  • زمان مطالعه 11 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل دوم

شب دوشنبه در پایلند پادشاه

یادداشت‌های تهیه شده توسط بازرس گرگوری بعد از صحبت با ادیث باکستر، ند هانتر، خانم جان استراکر و آقای فیتزوری سیمپسون.

عصر روز دوشنبه، استراکر سر ساعت ۹ در اصطبل رو قفل کرد؛ طبق معمول. دو تا از پسرها برای شام به خونه مربی رفتن. ولی پسر سوم، ند هانتر، توی اصطبل موند تا از اسب‌ها مراقبت کنه. ساعت نه و پنج دقیقه، خدمتکار استراکرها دختری به اسم ادیث باکستر، شام ند هانتر رو به اصطبل برد. شامِ اون شب گوشت گرم با ادویه کاری بود.

ادیث تقریباً نزدیک اصطبل بود که یه مرد اسمش رو صدا زد. به طرفش اومد. اون، یه مرد قد بلند، با کت و شلوار خاکستری و یک کلاه و دستمال گردن قرمز و مشکی بود. اون یه عصای بزرگ با خودش حمل می‌کرد و ادیث ازش ترسید.

مرد پرسید: “من کجام؟ اینجا کجاست؟” اون، جواب داد: “اینجا اصطبل آموزشیِ پایلند پادشاهه. مرد گفت: “خوب. حالا، فکر کنم یه پسر اصطبل هر شب اینجا می‌خوابه، درسته؟ و فکر کنم تو الان داری شامش رو براش می‌بری.” اون یه پاکت نامه از تو جیبش در آورد. “لطفاً این رو بده به پسره و تو هم میتونی یه مقدار پول برای یه لباس جدید قشنگ برای خودت برداری.”

ادیث پاکت رو نگرفت. اون از کنار مرد رد شد و دوید به طرف اصطبل و رفت بالا به طرف پنجره کوچولوی باز. اون، همیشه غذای پسر رو از پشت این پنجره می‌ذاشت تو. و ند هم اونجا بود. آماده‌ی این که غذا رو بگیره.

ادیث داد زد: “آه، ند!” قبل از اینکه بتونه چیز بیشتری بگه، یه غریبه از پشت سرش اومد بالا.

اون از پنجره به پسر گفت: “عصر بخیر. می‌خوام باهات حرف بزنم.”

ند هانتر گفت: “تو کی هستی؟ چی میخوای؟”

غریبه گفت: “می‌خوام تو رو پولدارت کنم، پسر. تو به من کمک می‌کنی و من به تو کمک می‌کنم. شما دو تا اسب برای جام واسکس دارید. شعله نقره‌ای و بایارد. شنیدم که بایارد، اسب بهتریه و شما پسرای اصطبل شرط‌هاتون رو روی اون بستید که ببره. درسته؟”

ند هانتر فریاد زد: “من هیچی نمیگم. ما درباره اسب‌هامون، تو پایلند پادشاه، حرف نمی‌زنیم. پس برو بیرون! الان میرم سگ رو بیارم!”

ند به اون طرف اصطبل دوید تا سگ رو بیاره و ادیث شروع کرد به دویدن به طرف خونه. ولی تقریبا بعد از ۳۰ متر، برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد و دید مرد روی پنجره‌ی کوچیکه در حالی که سرش و یکی از بازوهاش توی اتاقه.

ادیث دوید و یک دقیقه بعد، ن به بیرون ساختمان آمد و در رو پشت سرش قفل کرد. اون دور اصطبل با سگ دوید. ولی مرد رفته بود.

ند هانتر به مربی و پسرهای دیگه درباره مرد غریبه گفت. ولی هیچ کسی دوباره اون رو ندید.

اتفاق بعدی ساعت 1 صبح افتاد، وقتی جان استراکر اومد بیرون از رخت‌خوابش.

زنش گفت: “موضوع چیه؟ کجا داری میری؟”

استراکر گفت: “به اصطبل. نمی‌تونم به مرد غریبه فکر نکنم. فقط میرم یه نگاهی به اطراف بندازم.”

اون گفت: “ولی داره بارون میاد. صبر کن بارون بند بیاد.”

استراکر گفت: “نه. نه. می‌خوام حالا برم.”

اون خونه رو ترک کرد و خانم استراکر رفت که بخوابه. ساعت هفت صبح، از خواب بیدار شد ولی شوهرش اونجا نبود. اون فوری بلند شد. خدمتکار، ادیث، رو صدا کرد و اونها با هم به طرف اصطبل دویدن.

اونا دیدن که در اصطبل قفل نیست. استراکر اونجا نبود و داخل، روی صندلی، ند هانتر مثل یه مرد مرده خوابیده بود. شعله نقره‌ای ناپدید شده بود و در اصطبلش باز بود. اونا دو تا پسر دیگه رو که بالای اصطبل بودن، صدا کردن. اونها خوش خواب بودن و هیچ صدایی در طول شب نشنیده بودن.

هیچکس نمی‌تونست ند هانتر رو بیدار کنه. بنابراین دو تا زن و پسرها بیرون دویدن تا دنبال مربی و اسب بگردن. ۵۰۰ متر دورتر از اصطبل، اونها کت استراکر رو روی یک درخت کوچیک دیدن. پایین تپه، کنار درخت، اونها مربی رو پیدا کردن. اون مرده بود.

یه برش خیلی بلند توی پاش بود و سرش از سه جا شکسته بود. توی دست راستش یه چاقوی کوچیک بود که روش خون بود. و توی دست چپش یک دستمال گردنِ قرمز و مشکی.

ادیث باکستر دستمال گردن رو در یک نگاه شناخت و بعدها هم ند هانتر.

اون به ما گفت: “این دستمال گردنِ غریبه است. وقتی من رفتم سگ رو بیارم، مرد غریبه هنوز کنار پنجره اصطبل بود. اون یه چیزی تو گوشتِ ادویه کاری من ریخت تا کاری کنه که من بخوابم. ادیث اون رو که دستش توی پنجره بود، دید.”

ند هانتر درباره گوشت ادویه کاری حق داشت. کمی از شامش مونده بود و ما مقداری تریاک توش پیدا کردیم. دلیل اینکه ند مثل یه مردِ مرده خوابیده بود هم، همون بود. و اما اسب چی؟ ما ردش رو توی گل و لای، کنار جسد مرده استراکر پیدا کردیم. و بعد چه اتفاقی افتاد؟ یه نفر زد توی سر استراکر و کشتش. آیا اون نفر، اسب رو برده یا اسب خودش فرار کرده؟ همه، توی دورتمور دارن دنبال شعله نقره‌ای می‌گردن ولی هیچ خبری ازش نیست.

وقتی من روز سه شنبه شروع به کار روی پرونده کردم، دنبال غریبه گشتیم. اون تو تاویستوک بود و به راحتی پیداش کردیم. اسمش فیتزوری سیمپسونه. بیشتر توی لندن زندگی میکنه و درآمدش از راه شرط‌بندی تو مسابقاته. ما به کتابچه‌ی شرط‌بندیش نگاه کردیم و یه رقم شرط‌بندی بزرگِ پنج هزار پوندی روی شانس قهرمانی جام واسکس پیدا کردیم.

اینها جواب‌هاش به سوالات من بودن.

“چرا به دورتمور اومدی؟”

“من مرد شرط‌بندم، بازرس. من باید درباره اسب‌های جام واسکس اطلاعات داشته باشم. شعله نقره‌ای، بایارد و دسبروگ، اسب اصطبل سیلاس براون. اون شانس دوم مسابقاته میدونی که!”

“آیا شما عصر روز دوشنبه به اصطبل پایلند پادشاه رفتید؟”

“بله، رفتم. فقط می‌خواستم چند تا سوال از پسرای اصطبل بپرسم. اونا اسب‌ها رو بهتر از هر کس دیگه‌ای می‌شناسن.”

“و این دستمال گردن شماست؟”

“بله … بله، مال منه.”

“آقای سیمپسون، چطور رفته توی دست مردِ مرده؟ می‌تونید بهمون بگید؟”

“نمی‌دونم، بازرس. نمیدونم! من هیچ وقت اون مرد رو ندیدم. دستمال گردنم رو توی تاریکی گم کردم. من نبودم، بازرس. من نبودم!”

ما سوالات زیادی پرسیدیم. ولی فیتزوری سیمپسون داستانش رو عوض نکرد. اون، اون شب تو پایلند پادشاه بود. لباسش هنوز از بارون خیس بود و عصای بزرگش می‌تونست سر یه مرد رو بشکافه. ولی هیچ بریدگی رو بدنش نبود. پس خونِ روی چاقوی استراکر از کجا میومد؟

و اسب کجا بود؟

متن انگلیسی فصل

CHAPTER TWO

Monday night at Kind’s Pyland

Notes by Inspector Gregory, after talking to Edith Baxter; Ned Hunter, Mrs John Straker, and Mr Fitzroy Simpson.

On Monday evening Straker locked the stables at nine o’clock, the usual time. Two of the boys then walked up to the trainer’s house for their dinner, but the third boy, Ned Hunter, stayed in the stables to watch the horses. At five past nine, the Strakers’ servant, a girl called Edith Baxter, carried Ned Hunter’s dinner down to the stables. The dinner that night was a hot meat curry.

Edith was nearly at the stables when a man called out to her. He came up to her, and she saw a tall man in a grey suit and a hat, and a red and black scarf. He carried a big walking stick, and Edith felt afraid of him.

‘Where am I?’ the man asked. ‘What is this place?’ ‘This is King’s Pyland training stables,’ she said. ‘Good!’ said the man. ‘Now, a stable boy sleeps here every night - is that right? And I think you’re taking his dinner to him now.’ He took an envelope out of his pocket. ‘Please give the boy this, and you can have some money for a beautiful new dress.’

Edith did not take the envelope. She ran past the man to the stables and up to a small open window. She always put the boy’s dinner through this window, and Ned Hunter was there, ready to take it.

‘Oh Ned!’ Edith cried, but before she could say any more, the stranger came up behind her.

‘Good evening’ he said through the window to the boy. ‘I want to talk to you.’

‘Who are you? What do you want?’ Ned Hunter said.

‘I want to make you rich, boy’ the stranger said. ‘You help me, and I help you. You have two horses in for the Wessex Cup - Silver Blaze and Bayard. I hear that Bayard is the better horse, and that you stable boys are putting your bets on him to win. Am I right?’

‘I’m not saying anything’ cried Ned Hunter. ‘We don’t talk about our horses at King’s Pyland, so get out! I’m getting the dog now!’

Ned ran across the stables to get the dog, and Edith began to run back to the house. But she looked back after about thirty metres, and saw the man at the little window, with his head and one arm inside the room.

Edith ran on, and a minute later, Ned came out of the building and locked the door behind him. He ran all round the stables with the dog, but the man was gone.

Ned Hunter told the trainer and the other boys about the stranger, but no one saw him again.

The next thing happened at one o’clock in the morning when John Straker got out of bed.

‘What’s the matter?’ said his wife. ‘Where are you going?’

‘To the stables’ Straker said. ‘I can’t stop thinking about that stranger. I just want to have a look around.’

‘But it’s raining. Wait until the rain stops,’ she said.

‘No, no’ Straker said. ‘I want to go now.’

He left the house and Mrs Straker went back to sleep. At seven in the morning she woke up, but her husband was not there. She quickly got up, called the servant, Edith, and they ran down to the stables.

They found the stables unlocked. Straker was not there, and inside, on a chair, Ned Hunter slept like a dead man. Silver Blaze was gone, and his stable door was open. They called the other two boys from the room over the stables. They were good sleepers and heard nothing in the night.

Nobody could wake Ned Hunter, so the two women and the boys ran out to look for the trainer and the horse. Five hundred metres from the stables, they saw Straker’s coat on a small tree. Down the hill, just past the tree, they found the trainer. He was dead.

There was a long cut in his leg, and his head was broken in three places. In his right hand he had a small knife, with blood all over it, and in his left hand he had a red and black scarf.

Edith Baxter knew the scarf at once, and later, so did Ned Hunter.

‘It’s the stranger’s scarf,’ he told us. ‘When I went to get the dog, that stranger was still at the stable window. He put something in my meat curry, to make me sleep know he did. Edith saw him, with his arm through the window.’

Ned Hunter was right about his meat curry. There was some of his dinner left, and we found a lot of opium in it. That’s why Ned slept like a dead man. What about the horse? We found his tracks in the mud, next to Straker’s dead body. But what happened then? Someone hit Straker on the head, and killed him. Did that person take the horse away? Did the horse run away? Everybody on Dartmoor is looking for Silver Blaze, but there is no news of him.

When I began work on the case on Tuesday, we looked for the stranger. He was in Tavistock, and we found him easily. His name is Fitzroy Simpson. He lives mostly in London, and makes his money at the races, taking bets. We looked in his betting-book, and found a number of big bets - five thousand pounds - against the favourite for the Wessex Cup.

These were his answers to my questions.

‘Why did you come down to Dartmoor?’

‘I’m a betting man, Inspector. I need to know about the horses for the Wessex Cup - Silver Blaze, Bayard, and Desborough, the horse at Silas Brown’s stables. He’s the second favourite for the race, you see.’

‘Did you go to the King’s Pyland stables late on Monday evening?’

‘Yes, I did. I just wanted to ask the stable boys some questions. They know the horses better than anyone.’

‘And is this your scarf?’

‘Yes… yes, it is.’

‘And how did it get into the dead man’s hand, Mr Simpson? Can you tell us that?’

‘I don’t know, Inspector, I don’t know! I never saw the man. I lost my scarf in the dark. It wasn’t me, Inspector, it wasn’t me!’

We asked many more questions, but Fitzroy Simpson did not change his story. He was out at King’s Pyland that night, his suit was still wet from the rain, and his big walking stick could break a man’s head open. But there were no cuts on his body, so where did the blood on Straker’s knife come from?

And where is the horse?

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.