جیب‌های جان استراکر

مجموعه: شرلوک هولمز / کتاب: شعله نقره ای / فصل 3

جیب‌های جان استراکر

توضیح مختصر

شرلوک هلمز و واتسون به شهر مور رسیدن و شروع به تحقیقات کردن

  • زمان مطالعه 13 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

جیب‌های جان استراکر

گفتم: “خیلی جالبه.” کاغذها رو به هولمز پس دادم و اون گذاشت‌شون کنار.

اون پرسید: “خب واتسون. چی میتونی بهم بگی؟”

من یه دقیقه فکر کردم. “این برش روی پای استراکر. شاید با چاقوی خودش بریده. وقتی یه چیزی خیلی محکم تو سرت میخوره و تو دستت چاقو داری … ممکنه اتفاق بیفته، میدونی که.”

“خیلی خوب، واتسون. و این یه خبر بد برای فیتزوری سیمپسونه.”

گفتم”پس تو فکر می‌کنی سیمپسون این کار رو کرده؟”

گفت: “شاید. بیا یه نگاهی بهش بندازیم. سیمپسون تو شام پسره تریاک میریزه. اون میره و دوباره شب برمیگرده. اون میره توی اصطبل، اسب رو می‌بره بیرون و میره. ولی مربی، همون لحظه سر میرسه. اونو میبینه و تعقیبش میکنه. دو تا مرد با هم دعوا می‌کنن و سیمپسون سر استراکر رو با عصاش میشکافه. بعد سیمپسون اسب رو میبره. ولی کجا؟ یا آیا اسب فرار میکنه؟ آیا اسب هنوز اون بیرون، تو موره؟ و چطور سیمپسون رفته توی اصطبلی که درش قفله؟ نمیدونم واتسون. نمیدونم. باید منتظر بمونیم و ببینیم.”

وقتی ما به ایستگاه تاویتوک رسیدیم، دو تا مرد به دیدن‌مون اومدن. بازرس گرگوری، یه مرد قد بلند، با حرکات آروم و چشم‌های آبی و آقای رز ، یه مرد کوچیک و چابک. اون اولین نفری بود که صحبت کرد.

“از دیدن‌تون خیلی خوش‌وقتم، آقای هولمز. بازرس، اینجا خیلی سخت کار میکنه ولی ما به کمک شما احتیاج داریم. ما باید قاتل استراکر بیچاره رو پیدا کنیم و من می‌خوام که اسبم رو هم پیدا کنم .”

هولمز پرسید: “خبری هست؟” بازرس گفت: “بیاید تو راه حرف بزنیم. من دوست دارم همه چی رو تو روشنایی روز ببینم.”

ما خیلی زود از شهر کوچک بیرون رفتیم و به سمت تپه‌های قهوه‌ای مور حرکت کردیم.

بازرس گریگوری فکر میکرد فیتزوری سیمپسون قاتله. سیمپسون، اون شب تو بارون بیرون بود. پنجشنبه لباس‌هاش هنوز خیس بودن. اون گفت: “اون یه عصای بزرگ داشت و دستمال گردنش توی دست مرد مرده بود. خیلی بد به نظر می‌رسه آقای هولمز، خیلی بد.”

هولمز لبخند زد: “تو به بیشتر از این نیاز داری، بازرس. خدمتکار، ادیث، درباره‌ی یه پاکت نامه حرف زده. سیمپسون چیزی در اون باره گفته؟”

“بله. گفت توش پول بود. ۱۰ پوند برای پسر اصطبل.”

هولمز پرسید: “این اصطبل آموزشی دیگه، کاپلتون، اون چی؟ سیمپسون اونجا دوست‌هایی داره؟”

“نه. ما همچین فکری نمی‌کنیم. البته به کاپلتون رفتیم. اسب اونها، دسبروگ، شانس دوم قهرمانیِ جام واسکسه، و سیلاس براون، مربی، با استراکر دوست بود. ولی ما چیزی پیدا نکردیم.”

وقتی به پایلند پادشاه رسیدیم، بازرس گرگوری ما رو به خونه مربی برد.

اون گفت: “جسد استراکر طبقه بالاست. ولی ما اینجا چیزهایی از توی جیبش و زمین اطراف جسد داریم. دوست دارید ببینیدشون، آقای هولمز؟”

هولمز گفت: “خیلی زیاد.”

ما به اتاق جلویی رفتیم و بازرس، در یک جعبه رو باز کرد و وسایل رو گذاشت روی میز. یک جعبه کبریت، یه تیکه کوچیک از یه شمع، کمی پول، ساعت، چند تا کاغذ و یک چاقوی باریک و کوچولو.

هولمز گفت: “این چاقو خیلی عجیبه.” با دقت بهش نگاه کرد و بعد دادش به من. “این چیه، واتسون؟”

من گفتم: “این یه چاقوی چشمه. دکترها ازش برای بریدن توی چشم استفاده میکنن. معمولا بیرون از بیمارستان نمی‌بینیشون.”

هولمز گفت: “اممم. خوب پس چرا استراکر این چاقو رو برداشته؟ برای دعوا خوب نیست.”

بازرس گرگوری، گفت: “زنش میگه؛ این چاقو به مدت چند روز توی اتاق خواب بوده. شاید فقط به خاطر اینکه اونجا روی میز بود، برش داشته.”

هولمز گفت: “شاید. این کاغذها چی؟”

بازرس گفت: “یکی‌شون از طرف آقای رزه. بقیه‌شون فیشن. سه تاشون فیش‌های غذای اسبهان و این یکی هم فیشی از طرف خیاطی توی لندنه، برای آقای ویلیام داربی‌شایر.” زنش بهمون گفت، اون دوست آقای استراکره. نامه‌هاش گاهی به اینجا میان و استراکر اونها رو براش میفرسته.”

هولمز به فیش نگاه کرد و گفت: “خانم ویلیام داربی‌شایر یه خانومِ خیلی پُر خرجیه. 25 پوند، پول خیلی زیادیه فقط برای یک دست لباس و یک کلاه.” اون فیش رو گذاشت پایین و به طرف پنجره رفت. “بازرس، حالا می‌تونیم قبل از اینکه روشنایی از بین بره به مور بریم؟”

ما اتاق رو ترک کردیم و تو اتاق جلویی، یک زن رو دیدیم. اون به طرف بازرس گرگوری اومد و دستش رو روی بازوش گذاشت. اون گفت: “خبر جدیدی هست؟”

“نه، خانم استراکر. ولی ایشون آقای هولمز، کارآگاه مشهور از لندن هستن. اینجا اومدن تا به ما کمک کنن.”

هولمز گفت: “فکر کنم من شما رو یک یا دو ماه قبل، دیدم خانم استراکر. بذارید ببینم … بله. تو پلیموث، تو یه پارتیِ باغچه بود. به خاطر میارید؟”

“نه، آقا. من نبودم.”

“ولی من به خوبی به یاد میارم … شما یه لباس آبی و یک کلاه آبی تیره که روش گلهای سفید داشت رو سر گذاشته بودید.”

خانم استراکر گفت: “نه، آقا. من کلاهی ندارم که روش گل داشته باشه.”

“خوب. خوب. پس من اشتباه کردم. خیلی متاسفم.” و با این حرفها، هولمز پشت سر بازرس رفت بیرون. بعد چهار نفرِ ما، از کنار اصطبل رد شدیم و به طرف مور رفتیم. بعد از ۱۰ دقیقه، بازرس گرگری ایستاد.

اون گفت: “رسیدیم. جسد استراکر درست اون پایین بود. کتش اینجا بود، روی این درخت کوچیک.”

هولمز پرسید: “امم. روی درخت؟ نه روی زمین؟” “آه، نه. روی درخت بود. به دقت، به بیرون از گِل‌های روی زمین گذاشته شده بود.”

هولمز گفت: “جالبه. حالا باید یه نگاهی به گِل اون پایین بندازم.”

بازرس گرگوری گفت: “آه، و برای کمک به شما، من توی این کیف، یکی از کفش‌های استراکر، و یکی از کفش‌های فیتزوری سیمپسون، و یه نعلِ شعله نقره‌ای رو دارم.

هولمز از این کار، ممنون بود. “بازرس عزیزم، آفرین! فکر همه چی رو کردی.”

برای چند دقیقه، هولمز با دقت زمین رو نگاه کرد. چشماش سانتیمتر به سانتیمتر گِل رو بررسی می‌کرد.

اون یهو گفت: “سلام! این چیه؟” اون از توی گل و لای، ی کبریت یا یه تیکه کوچیکش رو بیرون آورد.

بازرس گفت: “من چرا پیداش نکردم؟”

هولمز گفت: “میدونی، من میدونستم اینجاست.”

“میدونستی؟! ولی از کجا میدونستی؟”

هولمز لبخند زد، ولی جواب نداد. بعد اون، کفش‌ها رو در آورد و روی زمین گذاشت و شروع به نگاه کردن به تمام ردهای توی گِل کرد. ما ایستادیم و تماشاش کردیم. ولی بعد از ۵ دقیقه، آقای رز به ساعتش نگاه کرد.

اون گفت: “ام. خیلی جالبه، آقای هولمز. ولی خیلی طول میکشه؟”

هولمز گفت: “نه.” و بلند شد. “دیگه اینجا کاری ندارم. حالا، من و واتسون می‌ریم یه قدم کوچولو با این نعل اسب، تو مور بزنیم.”

آقای رز به بازرس نگاه کرد. “میتونیم بریم خونه و با هم حرف بزنیم؟ من باید اسم شعله نقره‌ای رو از مسابقات جام واسکس بیرون بیارم و فکر کنم، باید امروز انجامش بدم.”

هولمز داد زد: “این کارو نکن! نه، نه. باید بذاری اسم اسب توی مسابقه بمونه.”

آقای رز شروع کرد: “ولی …” بعد، کمی با عصبانیت خندید. “خوب، ممنونم آقای هولز. برای کمکتون ممنونم. شما رو توی خونه میبینم.”

و اون و بازرس قدم‌زنان دور شدن.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER THREE

John Stroller’s pockets

‘Mmm, very interesting,’ I said. I gave the papers back to Holmes, and he put them away.

‘So, Watson, what can you tell me?’ he asked.

I thought for a minute. ‘This cut on Straker’s leg. Perhaps he did it with his own knife. When something hits you very hard on the head, and you have a knife in your hand… It can happen, you know.’

‘Very good, Watson. And that’s bad news for Fitzroy Simpson.’

‘So did Simpson do it, do you think?’ I said.

‘Perhaps,’ said Holmes. ‘Let’s look at it. Simpson puts opium in the boy’s dinner. He goes away and comes back later in the night. He gets into the stables, takes the horse out, and leaves. But the trainer arrives at that moment, sees him, and follows him. The two men fight, and Simpson breaks Straker’s head open with his stick. Then Simpson takes the horse - but where? Or did the horse run away? Is it still out on the moor? And how did Simpson get into the locked stables? I don’t know, Watson, I don’t know. We must wait and see.’

When we arrived at Tavistock station, two men came to meet us. Inspector Gregory was a tall, slow-moving man with blue eyes, and Mr Ross was small and quick. He was the first to speak.

‘Very pleased to see you, Mr Holmes. The Inspector here is working hard, but we need help. We must find poor Straker’s killer, and I want to find my horse.’

‘Is there any news?’ asked Holmes. ‘Let’s talk on the way,’ the Inspector said. ‘I’d like you to see everything in the daylight.’

We were soon out of the little town and up on the brown hills of the moor.

Inspector Gregory thought that the killer was Fitzroy Simpson. ‘Simpson was out in the rain that night. His suit was still wet on the Tuesday,’ he said. ‘He had a big stick, and his scarf was in the dead man’s hand. That looks bad, Mr Holmes, very bad.’

Holmes smiled. ‘You need more than that, Inspector. The servant, Edith, spoke of an envelope. Did Simpson say anything about that?’

‘Yes, he said it had money in it - a ten-pound note for the stable boy.’

‘What about this other training stables, at Capleton?’ asked Holmes. ‘Does Simpson have friends there?’

‘No, we don’t think so. We went to Capleton, of course. Their horse, Desborough, is the second favourite for the Wessex Cup, and Silas Brown, the trainer, was not friendly with Straker. But we found nothing.’

When we arrived at King’s Pyland, Inspector Gregory took us into the trainer’s house.

‘Straker’s body is upstairs,’ he said. ‘But we have here the things from his pockets and from the ground next to his body. Would you like to see them, Mr Holmes?’

‘Very much,’ said Holmes.

We went into the front room, and the Inspector opened a box and put things on a table. There was a box of matches, a small piece of candle, some money, a watch, some papers, and a small, thin knife.

‘This is a strange knife,’ Holmes said. He looked at it carefully, and then gave it to me. ‘What is it, Watson?’

‘It’s an eye knife,’ I said. ‘Doctors use these when they cut into an eye. You don’t usually see them outside a hospital.’

‘Mm,’ said Holmes. ‘So why did Straker take this knife? It’s no good for fighting.’

‘His wife says it was in the bedroom for some days,’ said Inspector Gregory. ‘Perhaps he just took it because it was there on the table.’

‘Perhaps,’ said Holmes. ‘What about these papers?’

‘One is a letter from Mr Ross, the others are bills,’ the Inspector said. ‘Three of them are bills for the horses’ food, and this one is a bill from a dress-maker in London, for a Mr William Darbyshire. He was a friend of Straker’s, his wife tells us. His letters sometimes came here, and Straker sent them on.’

‘Mrs William Darbyshire is an expensive lady,’ said Holmes, looking at the bill. ‘Twenty-five pounds is a lot of money, for just one dress and one hat.’ He put the bill down and moved to the window. ‘Inspector, can we go out on the moor now, before the light begins to go?’

We left the room and at the front door we saw a woman. She came up to Inspector Gregory and put her hand on his arm. ‘Is there any news?’ she said.

‘No, Mrs Straker, but here is Mr Holmes, the famous detective from London. We have him to help us now.’

‘I think I met you a month or two ago, Mrs Straker,’ said Holmes. ‘Let me see… Yes, it was in Plymouth, at a garden-party. Do you remember?’

‘No, sir. That wasn’t me.’

‘But I remember so well… You had a blue dress, and a dark blue hat with white flowers on it.’

‘I don’t have a hat with flowers on it, sir,’ Mrs Straker said.

‘Well, well, I am wrong, then. I am so sorry.’ And with that Holmes followed the Inspector outside. The four of us then walked past the stables and up onto the moor. After ten minutes Inspector Gregory stopped.

‘Here we are,’ he said. ‘Straker’s body was just down there. His coat was here, on this small tree-‘

‘On the tree? Not on the ground?’ Holmes asked. ‘Oh no. It was on the tree, carefully away from the mud on the ground.’

‘Mmm. Interesting,’ said Holmes. ‘Now, I must look at the mud down there.’

‘Ah,’ said Inspector Gregory, ‘and to help you, I have here in this bag one of Straker’s shoes, one of Fitzroy Simpson’s shoes, and one of Silver Blaze’s horseshoes.’

‘My dear Inspector, well done!’ Holmes was very pleased. ‘You think of everything.’

For some minutes Holmes looked carefully at the ground, his eyes only centimetres away from the mud.

‘Hello!’ he said suddenly. ‘What’s this?’ From out of the mud he took a match, or a small piece of one.

‘Now why didn’t I find that?’ said the Inspector.

‘I knew it was there, you see,’ said Holmes.

‘You knew? But how could you know that?’

Holmes smiled but did not answer. He then took the shoes, got down on the ground, and began to look at all the tracks in the mud. We stood and watched him, but after five minutes Mr Ross looked at his watch.

‘Er, this is very interesting, Mr Holmes,’ he said, ‘but is it going to take a long time?’

‘No,’ said Holmes. He got to his feet. ‘I don’t need to do any more here. Watson and I are going to take a little walk across the moor now, with the horseshoe.’

Mr Ross looked at the Inspector. ‘Can we go back to the house and talk? I must take Silver Blaze’s name out of the Wessex Cup race - and do it today, I think.’

‘Don’t do that!’ cried Holmes. ‘No, no, you must leave the horse’s name in for the race.’

‘But…’ Mr Ross began. Then he laughed, a little angrily. ‘Well, thank you, Mr Holmes. Thank you for your help. See you later then, at the house.’

And he and the Inspector walked away.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.