تابوت غیر عادی

مجموعه: شرلوک هولمز / کتاب: ناپدید شدن بانو فرانسز کارفکس / فصل 3

تابوت غیر عادی

توضیح مختصر

شرلوک هولمز درست به موقع پرونده رو حل می‌کنه و خانم فرانسس رو نجات میده …

  • زمان مطالعه 7 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

تابوت غیر عادی

من در خونه رو با صدای بلند زدم. یک خانوم لاغر و رنگ پریده جواب داد.

هولمز گفت: “می‌خوام با دکتر شلیزینگر صحبت کنم.”

خانم گفت: “اون اینجا زندگی نمیکنه.”

هولمز پاش رو گذاشت لای در و بازش کرد. یه مرد کچل که صورت قرمز داشت، اومد. من فوری فهمیدم که همون مردیه که داریم دنبالش می‌گردیم، از گوش پاره شده‌اش تشخیص دادم.

اون مودبانه گفت: “اسم من آقای پیترز هست. تو این خونه شخصی به اسم دکتر شلیزینگر وجود نداره. آقایون محترم، فکر کنم اشتباهی پیش اومده.”

هولمز داد زد: “من وقتی برای اینها ندارم! اگه تو مردی نیستی که من دارم دنبالش می‌گردم، پس من هم شرلوک هلمز نیستم! خانوم فرانسس کارفکس کجاست؟”

اون با همون صدای صاف ادامه داد: “گفتید آقای هولمز؟ من خانومی به اسم خانم فرانسس رو‌ در سوئیس ملاقات کردم. اون گفت هیچ پولی نداره. من هزینه هتل و بلیطش به خونه رو پرداخت کردم. اون در عوض چند تا جواهر به من داد. متاسفانه هیچ ارزشی نداشتن. امیدوارم پیداش کنید.”

هولمز گفت: “میتونی مطمئن باشی که پیداش می‌کنم … تو این خونه!”

پیترز گفت: “متاسفم. نمی‌تونید بیاید داخل. شما حکم ورود ندارید.”

هولمز تفنگش رو نشون داد. اون گفت: “این حکم ورود منه.”

آقای پیترز سر زنش داد کشید: “به پلیس زنگ بزن!”

هولمز پرسید: “تابوتی که امروز به این خونه اومده کجاست؟”

پیترز گفت: “باید برای مرده کمی احترام قائل باشید!”

هولمز و من خونه رو گشتیم. تابوت تو اتاق غذاخوری بود. پیترز پشت سر ما اومد.

هولمز داد زد: “تابوت رو باز کن!”

اون جواب داد: “هرگز. من تابوت بسته رو باز نمیکنم!”

هولمز گفت: “پس من این کار رو می‌کنم.” اون یه چاقو بیرون آورد.

“واتسون، لطفاً به من کمک کن در رو برداریم!”

ما در رو بلند کردیم، و اونجا ته تابوت بزرگ، یه پیرزن بیچاره‌ی نود ساله بود. حتی من می‌تونستم تشخیص بدم که خانم فرانسس نبود. رنگ شرلوک هولمز پریده بود. اون در رو با عصبانیت بست. آقای پیترز با صدای بلند می‌خندید.

“آه، حاضرم پول بدم تا این رو دوباره ببینم! مردی که خیلی زیاد دربارش شنیدم- شرلوک هولمز بزرک- اشتباه کرده. فکر می‌کردی قراره کی رو پیدا کنی: شاید خانم فرانسس؟”

هولمز بی‌صبرانه پرسید: “زنِ توی تابوت کیه؟”

“ما آدم‌های مهربونی هستیم، آقای هولمز. اون پرستار زنم بود. اون خیلی بیمار بود و پول دکتر نداشت. پس ما تو ساعات پایانی عمرش ازش مراقبت کردیم. اون چند روز بعد از اینکه رسید، مرد. ما پول تابوت رو دادیم و فردا دفنش می‌کنیم. مجلس ختم ساعت هشت و نیم خواهد بود.”

بعد ما صدایی از پشت سرمون شنیدیم. مامور اجرایی پلیس بود. “هولمز، من باید حکم ورودت رو ببینم.”

پیترز داد زد: “دستگیرش کنید!”

ما با مامور اجرایی پلیس رفتیم بیرون.

هولمز گفت: “این داستان تموم نشده. من حکم ورود میگیرم.” اون به مامور اجرایی پلیس اضافه کرد: “با دقت مراقب این آدمها باش. اجازه نده خونه رو ترک کنن.”

اون روز کمی بعد، ما به اداره کاراگاهی لندن رفتیم تا حکم ورود بگیریم. وقتی برگشتیم من به رختخواب رفتم. می‌تونستم صدای هولمز رو بشنوم که توی اتاق قدم میزد. اون نمی‌تونست بخوابه. صبح روز بعد ساعت ۷:۲۰ در اتاقم رو زد.

اون گفت: “سریع باش! مسئله مرگ و زندگیه، واتسون. و شانس زندگی خیلی کمه. مراسم ختم ساعت چنده؟”

جواب دادم: “هشت و نیم.”

۵۰ دقیقه بعد ما دوباره تو خونه آقای پیترز بودیم. چهار نفر داشتن تابوت رو به کالسکه بیرون خونه حمل می‌کردن.

هولمز داد زد: “تابوت رو برگردونید داخل!”

پیترز گفت: “آقای هولمز، حکم ورودت رو داری یا نه؟”

“پلیس داره با حکم ورود میرسه. تابوت باید برگرده توی خونه. من یه سکه طلا به اولین نفری که بازش کنه میدم!” وقتی تابوت رفت تو خونه، مردها سریع روش کار کردن تا بازش کنن. من دستم رو روی دماغ و دهنم گذاشتم. تابوت بوی خیلی بد کلروفورم می‌داد. توی تابوت دو تا جسد بودن که یکی از اونها یه خانوم زیبا ولی رنگ پریده بود. سرش با یه پارچه‌ی ماده بیهوشی پوشونده شده بود. هولمز اون رو کشید بیرون از تابوت. همون لحظه هم مامور اجرایی با حکم ورود رسید. آقای پیترز و زنش از در دویدن بیرون. دو تا پلیس دیگه بیرون منتظر بودن و دنبالشون کردن.

هولمز گفت: “دکتر واتسون، به کمکت احتیاج دارم.”

خانم فرانسس هنوز زنده بود. شانس خیلی کمی بود که بتونیم نجاتش بدیم. ۳۰ دقیقه بعد بعد از کمی دارو و کلی کمک که بتونیم کاری کنیم دوباره نفس بکشه، اون چشماش رو باز کرد. اون گیج بود.

هولمز به مردهای توی اتاق گفت: “شما می تونید این پیرزن بیچاره رو که هنوز توی تابوته ببرید. شاید حالا بتونه به آرامش برسه.”

ما صدای گام‌های سنگین رو روی پله‌ها شنیدیم.

“آه، می‌بینم که عالیجناب گرین هم رسیدن.” هولمز بهش گفت: “لطفاً مراقب خانم فرانسس باش.”

“شاید حالا اون متوجه بشه که شما چقدر دوستش دارید.”

اون در حالی که خانوم رو توی بازوهاش میگرفت، گفت: “به خاطر همه کارهاتون ممنونم.”

ما به خیابان بارکر برگشتیم. هولمز خیلی سریع درباره جزئیات پرونده وارد بحث شد.

اون گفت: “یک مرد باهوش، باید از اشتباهاتش یاد بگیره.”

“من تمام شب، به این پرونده فکر کردم. من می‌دونستم سرنخ‌هایی وجود داره … و همینطور هم بود: کلمه “غیرعادی”. درسته. اون برای یه جسد کوچیک یه تابوت غیر عادیِ بزرگی بود. اونها گواهی مرگ پیرزن رو داشتن. هیچ کس نمی‌تونست متوجه نقششون بشه. اونها می‌خواستن خانم فرانسس رو زنده دفن کنن تا به این صورت مرتکب قتل نشده باشن. من باور دارم که درست به موقع پیداش کردیم. اینها مجرم‌های خیلی باهوشی هستن، واتسون. اگه پلیس بتونه بگیرتشون خیلی متعجب میشم. مشتاقم که بدونم دفعه بعد چه کاری انجام میدن … خیلی مشتاقم … تو در این باره چه فکری می‌کنی؟ از خانوم هاتسون بخوایم برامون چایی بیاره؟”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER THREE

AN UNUSUAL COFFIN

I knocked loudly on the door of the house. A pale, thin lady answered.

‘I want to speak with Dr Shlessinger,’ Holmes said.

‘He doesn’t live here,’ the lady said.

Holmes put his foot in the door and held it open. A bald, red-faced man appeared. I knew straight away that he was the man we were looking for because I recognised his torn ear.

‘My name is Mr Peters,’ he said politely. ‘There is no-one called Dr Shlessinger in this house. I think there must be a mistake, gentlemen.’

‘I don’t have time for this!’ cried Holmes. ‘If you’re not the man I’m looking for, then I’m not Sherlock Holmes! Where is Lady Frances Carfax?’

‘Mr Holmes, you say? I met a lady by the name of Lady Frances in Switzerland. She said she had no money. I paid her hotel bill and her ticket home. She gave me some jewellery in return. Unfortunately, it was worth nothing. I hope you find her,’ he added in the same soft voice.

‘You can be certain that I will find her,’ said Holmes, ‘…in this house!’

‘I’m sorry,’ said Peters, ‘you can’t come in. You don’t have a warrant.’

Holmes showed him his gun. ‘This is my warrant,’ he said.

‘Call the police!’ Mr Peters shouted to his wife.

‘Where is the coffin that came into the house today?’ asked Holmes.

‘Surely you must have some respect for the dead!’ Peters cried.

Holmes and I searched the house. The coffin was in the dining room. Peters followed behind us.

‘Open the coffin!’ shouted Holmes.

‘Never. I won’t open a closed coffin!’ he replied.

‘Then I will,’ said Holmes. He took out a knife.

‘Watson, help me lift the lid, please!’

We pushed up the lid and there at the bottom of a very big coffin was a poor old lady of ninety years old. Even I could see that she was not Lady Frances. Sherlock Holmes looked pale. He shut the lid angrily. Mr Peters was laughing loudly.

‘Oh, I’d pay money to see that again! The man I’ve heard so much about - the great Sherlock Holmes - has made a mistake. Who did you think you were going to find: Lady Frances, perhaps?’

‘Who is the woman in the coffin?’ asked Holmes impatiently.

‘We are kind people, Mr Holmes. She was my wife’s nurse. She was very ill and she had no money to pay for a doctor so we looked after her in her final hours. She died a few days after she arrived. We paid for a coffin and we are going to bury her tomorrow. The funeral is at half past eight.’

Then we heard a voice behind us. It was the police sergeant. ‘Holmes, I need to see your warrant.’

‘Arrest him!’ cried Peters.

We walked outside with the police sergeant.

‘This matter isn’t finished,’ said Holmes. ‘I will get a warrant. Watch these people carefully,’ he added to the police sergeant. ‘Don’t let them leave the house.’

Later that day we went to Scotland Yard to ask about the warrant. When we returned I went to bed. I could hear Holmes walking around his room. He could not sleep. The next morning, at twenty past seven, he knocked on my door.

‘Quickly!’ he said. ‘It’s life or death, Watson, and very little chance of life! What time’s the funeral?’

‘Half past eight,’ I replied.

Fifty minutes later we were at Mr Peters’s house again. Four men were carrying the coffin to a carriage outside the house.

‘Take the coffin back inside!’ cried Holmes.

‘Mr Holmes!’ said Peters. ‘Do you have your warrant or not?’

‘The police are arriving with the warrant. The coffin must go back inside the house. I’ll give a gold coin to the first person who opens it!’ Once inside, the men worked quickly to open it. I put my hand over my nose and mouth. The coffin smelt terribly of chloroform. Inside the coffin were two bodies and one of them was a pale but beautiful lady. Her head was covered in a cloth left in the anaesthetic. Holmes lifted her out of the coffin. At that moment the sergeant arrived with the warrant. Mr Peters and his wife ran out of the door. Two more policemen were waiting outside and ran after them.

‘Doctor Watson, I need your help,’ Holmes said.

Lady Frances was still alive. There was a small chance we could save her. Thirty minutes later, after some medicine and a lot of help to start her breathing again, she opened her eyes. She was very confused.

‘You can take the poor old lady who is still in this coffin,’ Holmes said to the men in the room. ‘Maybe now she can rest in peace.’

We heard the sound of heavy footsteps on the stairs.

‘Ah, I see the Honourable Green has arrived. Please look after Lady Frances,’ Holmes said to him.

‘Maybe in time, she will understand how much you love her.’

‘Thank you for all you have done,’ he said, taking the lady in his arms.

When we returned to Baker Street, Holmes was quick to discuss the details of the case.

‘An intelligent man must learn from his mistakes,’ he said.

‘I thought about the case all night. I knew there was some clue… and there it was: the word ‘unusual’. It’s true. It was an unusually big coffin for a small body. They had a death certificate for the old lady. No-one would know their plan - they were going to bury Lady Frances alive so they wouldn’t have to commit murder! I believe we found her just in time. These are very clever criminals, Watson. I’ll be surprised if the police catch them. I’ll be interested to see what they do next… very interested… What do you think? Should we ask Mrs Hudson for some tea?’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.