فصل 04

مجموعه: شرلوک هولمز / کتاب: 5 دانه پرتقال / فصل 4

فصل 04

توضیح مختصر

شرلوک هولمز نتونست جلوی قتل جان اوپن‌شاو رو بگیره ولی قاتلانش در دریا مردن.

  • زمان مطالعه 2 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل چهارم

مرگ آخر

ولی اون‌ها این کار رو کردن. و صبح روز بعد تو روزنامه خوندیم که جان اوپن‌شاو مرده. یه پلیس اون رو تو رودخونه نزدیک ایستگاه واترلو پیدا کرده. پلیس گفته که یک اتفاق بوده ولی هولمز در این باره خیلی عصبانی بود.

اون به من گفت: “اون برای کمک اومد پیش من و اونها به قتل رسوندنش! من پیداشون می‌کنم حتی اگه آخرین کاری باشه که انجام میدم! و با عجله رفت بیرون از خونه.

عصر وقتی به خیابون بارکر برگشت، خسته ولی راضی بود. اون گفت: “واتسون! من اسامی دشمن‌های اوپن‌شاو رو میدونم و حالا براشون یه سورپرایز می‌فرستم! این، اونها رو میترسونه!، اون پنج تا دونه پرتقال، از توی پرتقال برداشت و اونها رو توی پاکت نامه گذاشت و روش نوشت: اس. اچ. برای جی. سی.

“من این دونه‌ها رو نه از طرف کا.کا.کا بلکه از طرف خودم، شرلوک هولمز، به کاپیتان جیمز کالهون می‌فرستم. اسم کشتیش استاره. و حالا اون و افرادش دارن به جورجیا، آمریکا برمی‌گردن.”

پرسیدم: “چطور پیداش کردی، هولمز؟”

اون گفت: “از روی کاغذهای کشتی. امروز به صد تاشون نگاه کردم. فقط یک کشتی، استار، شب هنگام، تو سه تا بندر بوده و امروز صبح استار لندن رو به مقصد جورجیا ترک کرده. من فهمیدم که کاپیتان و دو نفر از افرادش که همشون آمریکایی هستن، دیشب تو کشتی نبودن. پس من مطمئنم که اونها جان اوپن‌شاو بیچاره رو کشتن. وقتی به آمریکا برسن، دونه‌ها به دستشون میرسه و پلیس دستگیرشون میکنه.

شرلوک هولمز کارآگاه خیلی باهوشیه ولی درباره وضعیت هوا هیچ کاری از دستش بر نمیاد. اون سال طوفان‌های زمستانی دریا بدتر از سالهای دیگه بود و استار هیچوقت به جورجیا نرسید و هیچکس کاپیتان و افرادش رو دوباره ندید. قاتلان جان اوپن‌شاو دونه‌ها رو نگرفتن ولی در آخر مرگ به سراغشون رفت.

متن انگلیسی فصل

Chapter four

The Last Deaths

But they did. The next morning we read in the newspaper that John Openshaw was dead. A policeman found him in the river near Waterloo station. The police said it was an accident, but Holmes was very angry about it.

‘He came to me for help and those men murdered him! I’m going to find them, if it’s the last thing I do!’ he said to me, and he hurried out of the house.

In the evening, when he came back to Baker Street, he was tired, but pleased. ‘Watson!’ he said, ‘I know the names of Openshaw’s enemies! And now I’m going to send them a surprise! This will frighten them!’ He took five pips from an orange and put them in an envelope. On it he wrote: ‘S.H. for J.C.’

‘I’m sending the pips, not from the K.K.K., but from me, Sherlock Holmes, to Captain James Calhoun. His ship is called the Star. He and his men are sailing back to Georgia, USA, now.’

‘How did you find him, Holmes?’ I asked.

‘Ship’s papers,’ he said. ‘I’ve looked at hundreds of them today. Only one ship, the Star, was in the three ports at the right times, and this morning the Star left London to sail back to Georgia. I found out that the captain and two of his men, all Americans, weren’t on the ship last night, so I’m sure they killed poor John Openshaw. When they arrive in America, they’ll get the pips and then the police will catch them!’

Sherlock Holmes is a very clever detective, but he can do nothing about the weather. The winter storms at sea that year were worse than ever, and so the Star never arrived in Georgia, and nobody saw the captain or his men again. The murderers of John Openshaw did not get the pips, but, in the end, death came to them.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.