یک فرار و یک قتل

مجموعه: کارآگاه لوگان / کتاب: معمایی برای لوگان / فصل 1

یک فرار و یک قتل

توضیح مختصر

لوگان بازرس اداره‌ی پلیس هست و پرونده‌ی قاتلی فراری از زندان و قتل زن جوانی رو بررسی می‌کنه.

  • زمان مطالعه 9 دقیقه
  • سطح خیلی سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل اول

یک فرار و یک قتل

جنی لوگان از بعد از ظهری زیر نور آفتاب گرم اسکاتلندی در ساحل پرتوبلو با فاصله ۵ کیلومتری از مرکز ادینبرا لذت می‌برد که تلفنش زنگ زد.

“لوگان.”

“گرنت هستم، مادام.”

لوگان گفت: “امروز روز تعطیل منه، گرنت.”

گرنت گفت: “می‌دونم. متأسفم، ولی رونی کامپ‌بل، قاتل، از زندان فرار کرده.”

لوگان گفت: “خیلی‌خب، یک ربع بعد تو دفترم می‌بینمت.”

شلوار جین و تیشرتش رو از روی لباس شناش پوشید و سریع به طرف ماشینش رفت.

جنی لوگان در اداره‌ی پلیس ادینبرا بازرس بود. در طول ۱۰ دقیقه رانندگی از پرتابلو تا پاسگاه پلیس جاده‌ی لندن به رونی کامپ‌بل فکر کرد. می‌دونست به خاطر قتل مردی به اسم کریگ سینکلر به زندان رفته بود. حدوداً ۷ سال قبل بود، درست بعد از اینکه لوگان عضو پلیس شده بود، ولی نمی‌تونست چیز دیگه‌ای به خاطر بیاره.

گروهبان گرنت در دفترش منتظر لوگان بود. اون ۵۹ ساله بود ولی جوان‌تر به نظر می‌رسید. موهاش پرپشت و سیاه بود و سبیل بزرگ سیاه داشت. چند تا کاغذ تو دستش داشت که رو جلدش نوشته بود “بایگانی پلیس: رونی کامپ‌بل”.

لوگان که کیف ساحلش رو در کمد زیر پنجره می‌گذاشت، گفت: “بهم بگو چه اتفاقی افتاده.”

گرنت گفت: “کامپ‌بل صبح امروز نزدیک داندی از ونِ زندان فرار کرده. داشتن به ساگتون منتقلش می‌کردن.” ساگتون زندانی در غرب ادینبرا بود. “کامپ‌بل در پمپ بنزین فرار کرده و از اونجا در رفته. بعداً فهمیدیم که یک ماشین دزدیده، یک آئودی آبی تیره.”

لوگان پرسید: “تا الان چیکار کردید؟”

“به روزنامه‌ها، رادیو، و کانال‌های تلویزیونی گفتیم. شماره پلاک ماشین رو بهشون دادیم و لباس‌هایی که کامپ‌بل پوشیده بود رو توصیف کردیم.”

لوگان چیزی نگفت و لحظه‌ای فکر کرد.

از گرنت پرسید: “فکر می‌کنی خطرناکه؟” گرنت که بایگانی پلیس کامپ‌بل رو گذاشت روی میز لوگان و بهش اشاره کرد، گفت: “احتمالاً.” دهنش رو باز کرد که چیز دیگه‌ای بگه، ولی درست همون موقع تلفن زنگ زد. گرنت به تلفن جواب داد، گوش داد، دو بار گفت خیلی‌خب، و بعد تلفن رو قطع کرد. به لوگان نگاه کرد.

“یک نفر جسد یک زن جوان رو در هولی‌رود پارک پیدا کرده. میخوان بلافاصله بریم اونجا.”

لوگان گفت: “امروز روز تعطیل من بود.”

گرنت گفت: “دیگه نیست!”

چند دقیقه بعد، لوگان همراه گرنت که کنارش تو ماشین نشسته بود، وارد هولی‌رود پارک شد. هولی‌رود پارک یکی از زیباترین مکان‌های ادینبرا هست. آرتور سیت، داخل پارک هست- تپه‌ای بلند که به کل ادینبرو اشراف داره. همچنین دریاچه‌ها و مزارعی هم وجود داره. دیگه کدوم پایتخت در جهان چنین منطقه‌ی بزرگی از زمین‌های فراز وحشی و سبز انقدر نزدیک مرکزش داره؟ مردم ادینبرا اونجا رو خوب می‌شناسن و دوستش دارن؛ توریست‌ها اغلب اونجا نمیرن.

هنگامی که لوگان با ماشین از کنار کاخ هولی‌رود- کاخ ملکه در اسکاتلند- رد می‌شد، به خاطر آورد که در اواسط قرن شانزدهم قتلی خیلی خونین داخل خود کاخ اتفاق افتاده بود. وقتی به گروهی ماشین پلیس نزدیک شدن، از خودش پرسید چی دستگیرشون میشه.

لوگان ماشینش رو روی چمنِ کنار جاده پشت آخرین ماشین پلیس پارک کرد. پیاده شد و به آرتور سیت نگاه کرد. آسمان آبی بود و هنوز هوا گرم بود، اما لوگان از ناعادلانه بودن مرگ زودرس یک زن جوان ، احساس سرما کرد.

گروهی آدم، تقریباً همه مَرد، با فاصله ۱۰۰ متری در دامنه تپه ایستاده بودند. لوگان و گرنت از تپه به طرف جمعیت بالا رفتن. وقتی رسیدن، آدم‌ها کشیدن عقب تا به اونها راه بدن. لوگان رفت جلو و به جسد زن جوان در اواخر دهه‌ی بیست سالگیش نگاه کرد. یک برش پهن روی گلوی زن بود و همه جا خون بود. یک زن مو تیره با شلوار آبی و پیراهن سفید جسد رو با دقت بررسی می‌کرد. این زن هلن رابرتسون، پزشک پلیس بود. لوگان چند بار دیده بودش.

لوگان با ملایمت گفت: “هلن.”

رابرتسون بالا رو نگاه کرد.

گفت: “جنی، سلام. رویداد بدیه متأسفانه.” به طرف جسد برگشت ولی به صحبت ادامه داد. “همونطور که میتونی ببینی یک نفر گلوش رو با یک چاقو بریده. تقریباً سرش رو از بدنش جدا کرده و خون زیادی هست.” به زمین کنار جسد اشاره کرد.

“زمان مرگ… احتمالاً بین دو تا سه امروز بعد از ظهر.”

رابرتسون به حرکت دور جسد ادامه داد. تا حد ممکن کم بهش دست میزد، فقط وقتی نیاز بود چیزی رو بهتر ببینه.

“نمی‌تونم مطمئن باشم تا وقتی با دقت…” وقتی با دقت بیشتری به چیزی نگاه کرد حرفش رو قطع کرد.

لوگان گفت: “بله؟”

“خوب، ببین برش چطور اینجا در پایین گردن سمت راست شروع میشه و نزدیک گوش چپ تموم‌ میشه. میتونم بگم قاتل پشتش ایستاده و سرش رو با دست راستش عقب نگه داشته. بعد درحالیکه چاقو رو در دست چپش گرفته گلوش رو بریده.”

لوگان گفت: “متوجهم. چقدر مطمئنی؟”

رابرتسون که با لبخندی جدی روی صورتش نگاه کرد، گفت: “به اندازه کافی مطمئنم، و همچنین می‌تونم بگم اون مرد یا زن کمی قد بلندتر از این زن هست.” سرش رو به روبروش به جسد روی زمین تکون داد. “و در واقع خود این زن کاملاً قدبلند هست. میتونم بگم حدود ۱۶۵ ، ۱۷۰ سانتی‌متر.”

لوگان گفت: “ممنونم هلن. اگه چیز دیگه‌ای هست…”

رابرتسون حرفش رو تموم کرد: “بهت اطلاع میدم. یک چیز دیگه هست. احتمالاً همه جای لباس‌های قاتل خونی شده.”

“خیلی‌خب، این مفیده.” لوگان به طرف گرنت برگشت. گفت: “اگه امکانش هست، باید چاقو رو پیدا کنیم. چند نفر بیار پارک رو بگردن.”

گرنت گفت: “باشه، مادام.”

لوگان به ساعتش نگاه کرد. تازه ساعت پنج بود. حالا حالاها هوا روشن بود. گفت: “پارک منطقه‌ی بزرگیه، ولی می‌تونن تا هوا تاریک بشه بگردن. احتمالاً حداقل ۴ یا ۵ ساعت دیگه هم وقت دارن.”

گرنت دور شد و شروع به دادن دستورهایی به چند تا مأمور پلیس که اون دور و بر ایستاده بودن کرد. لوگان چند متر از جسد فاصله گرفت و اجازه داد نور آفتاب و هوای تازه کمی از سردی مرگ رو از بین ببره.

چند دقیقه بعد، گرنت با هلن رابرتسون به طرف لوگان اومد.

رابرتسون که یک کیسه‌ی پلاستیکی شفاف پلیس رو با یک پاکت‌نامه‌ی نسبتاً کثیف داخلش می‌داد به لوگان گفت: “اینو تو جیبش پیدا کردم.”

لوگان کیسه رو با دقت طوری گرفت که بتونه داخل پاکت‌نامه رو ببینه. خالی بود. پشت پاکت‌نامه چند کلمه بود: تخم‌مرغ، نون، شیر، کبریت. لیست خرید یک شخص. جلوش اسم موراگ مکنزی بود ولی آدرسی نبود.

گرنت گفت: “وقت نداشتی بایگانی پلیس رونی کامپ‌بل رو بخونی، ولی اسم موراگ مکنزی داخلش هست. اون از آدم‌های مورد علاقه‌ی کامپ‌بل نیست.”

لوگان کیسه و پاکت‌نامه رو به هلن برگردوند.

گفت: “هلن، میتونی این رو به دانشمندان بدی. می‌خوام بدونم روش اثر انگشتی هست یا نه. و می‌خوام بدونم می‌تونن چیزی درباره دستخط بهم بگن!”

لوگان به طرف گرنت برگشت. گفت: “خوب، به نظر انگار رونی کامپ‌بل ممکنه خطرناک باشه. بهتره بهم بگی دربارش چی میدونی.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER ONE

An escape and a murder

Jenny Logan was enjoying an afternoon of warm Scottish sunshine on the beach at Portobello, five kilometres from the centre of Edinburgh, when her phone rang.

‘Logan.’

‘Grant here, madam.’

‘It’s my day off, Grant,’ said Logan.

‘I know. I’m sorry,’ said Grant. ‘But Ronnie Campbell, the murderer, has escaped from prison.’

‘OK,’ said Logan. ‘I’ll meet you in my office in about fifteen minutes.’

She put on jeans and a T-shirt over her swimsuit and walked quickly to her car.

Jenny Logan was an inspector in the Edinburgh Police. During the ten-minute drive from Portobello to the London Road police station, she thought about Ronnie Campbell. She knew that he had gone to prison for murdering a man called Craig Sinclair. That was about seven years ago, just after she had joined the police, but she couldn’t remember anything else.

Sergeant Grant was waiting for Logan in her office. He was fifty-nine but looked younger. His hair was thick and black and he had a large black moustache. He was holding some papers with ‘Police Record: Ronnie Campbell’ written on the front.

‘Tell me what’s happening,’ said Logan, putting her beach bag in a cupboard under the window.

‘Campbell escaped from a prison van near Dundee some time this morning,’ said Grant. ‘They were moving him down to Saughton.’ Saughton was a prison in the western part of Edinburgh. ‘Campbell escaped at a petrol station and got away. We found out later he’d stolen a car, a dark blue Audi.’

‘What have you done so far?’ asked Logan.

‘We’ve told the newspapers, the radio and the TV stations. We’ve given them the car number, and described what Campbell was wearing.’

Logan said nothing and thought for a moment.

‘Is he dangerous, do you think?’ she asked Grant. ‘Possibly,’ said Grant, putting Campbell’s police record on Logan’s desk and pointing to it. He opened his mouth to say something else but just then the phone rang. Grant answered it. He listened, said OK twice and then put the phone down. He looked at Logan.

‘Someone’s found a young woman’s body in Holyrood Park. We’re wanted over there immediately.’

‘Today was my day off,’ said Logan.

‘Not any longer!’ said Grant.

A few minutes later, Logan, with Grant beside her in the car, entered Holyrood Park. Holyrood Park is one of the most beautiful places in Edinburgh. Inside the park is Arthur’s Seat, the tall hill that stands over all of Edinburgh. There are also lakes and fields. What other capital city in the world has such a large area of wild, green and open land so close to its centre? Edinburgh people know it well and love it; tourists do not often go there.

As she drove past the Palace of Holyroodhouse, the Queen’s palace in Scotland, Logan remembered that in the middle of the sixteenth century there had been a very bloody murder inside the palace itself. She asked herself what they would find as she reached the group of police cars.

Logan parked her car on the grass at the side of the road behind the last police car. She got out and looked up at Arthur’s Seat. The sky was blue and it was still warm, but Logan began to feel cold at the unfairness of a young woman’s early death.

There was a group of people, almost all men, standing about a hundred metres away on the hillside. Logan and Grant walked up the hill towards the group. When they arrived, people moved back to let them through. Logan stepped forward and looked down at the body of a young woman in her late twenties. There was a wide cut across the woman’s throat and blood everywhere. A dark-haired woman in blue trousers and a white shirt was studying the body carefully. This woman was Helen Robertson, the police doctor. Logan had met her a few times.

‘Helen,’ said Logan softly.

Robertson looked up.

‘Jenny,’ she said. ‘Hi. A bad business, I’m afraid.’ She turned back to the body but went on talking. ‘As you can see, someone cut her throat with a knife. It’s almost cut her head away from her body and there’s a lot of blood.’ She pointed at the ground near the body.

‘Time of death…Probably between two and three this afternoon.’

Robertson continued to move round the body. She touched it as little as possible, only when she needed to see something better.

‘I can’t be sure until I’ve carefully…’ She stopped as she looked more closely at something.

‘Yes?’ said Logan.

‘Well, look at how the cut starts at the bottom of the neck here on the right and finishes close to her left ear. I would say the killer stood behind her and held her head back with his right arm. Then he cut her throat, holding the knife in his left hand.’

‘I see,’ said Logan. ‘How sure are you?’

‘Sure enough,’ said Robertson, looking up with a serious smile on her face. ‘And I’d also say he, or she, is quite a bit taller than this woman.’ She nodded her head at the body on the ground in front of her. And this woman’s actually quite tall herself. I’d say about 165, 170 centimetres.’

‘Thanks, Helen,’ said Logan. ‘If there’s anything else…’

‘I’ll let you know,’ finished Robertson. ‘There is one other thing. The killer will probably have blood all over his clothes.’

‘OK. That’s useful.’ Logan turned to Grant. ‘We need to find the knife, if possible,’ she said. ‘Get some people to search the park.’

‘Right, madam,’ said Grant.

Logan looked at her watch. It was only five o’clock. It would be light for a long time yet. ‘The park’s a big place but they can look till it gets dark,’ she said. ‘They’ve probably got another four or five hours at least.’

Grant moved away and started giving orders to some of the police officers standing around. Logan walked some metres away from the body and allowed the sunshine and fresh air to take away some of the coldness of death.

A few minutes later, Grant came back towards Logan with Helen Robertson.

‘I found this in her pocket,’ said Robertson, passing Logan a clear plastic police bag with a rather dirty envelope inside it.

Logan took the bag and held it carefully so that she could look inside the envelope. It was empty. On the back of the envelope there were a few words: eggs, bread, milk, matches. Someone’s shopping list. On the front was the name Morag Mackenzie but no address.

‘You haven’t had time to read Ronnie Campbell’s police record,’ said Grant, ‘but the name Morag Mackenzie is in it. She’s not one of his favourite people.’

Logan gave the bag and the envelope back to Helen.

‘Helen, could you give this to the scientists,’ she said. ‘I want to know if there are any fingerprints on it. And I want to know if they can tell me anything about the handwriting.’

Logan turned to Grant. ‘Well,’ she said, ‘it looks as if Ronnie Campbell may be dangerous. You’d better tell me what you know about him.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.