گرفتن رونی کمبل

مجموعه: کارآگاه لوگان / کتاب: معمایی برای لوگان / فصل 6

گرفتن رونی کمبل

توضیح مختصر

لوگان با کمک دوست خبرنگارش، رونی کمبل رو می‌گیره.

  • زمان مطالعه 6 دقیقه
  • سطح سخت

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل ششم

گرفتن رونی کمبل

لوگان ماشین رو کنار جاده متوقف کرد. اون و گرنت سریع پیاده شدن و جاهاشون رو عوض کردن تا گرنت بتونه رانندگی کنه. وقتی لوگان دوباره سوار ماشین شد، تلفن رو برداشت.

گفت: “تام، دوباره داری کارم رو برای من انجام میدی؟”

از انتهای دیگه‌ی تلفن صدای خنده اومد.

صدای تام از تلفن اومد. “جنی، عزیزم، هیچ وقت نمی‌تونم به خوبی تو این کار رو انجام بدم.”

لوگان هم خندید.

تام گفت: “جداً، شنیدم که تو داری جستجو برای رونی کمبل رو هدایت می‌کنی. خوب، همین الان دارم نگاهش می‌کنم.”

لوگان پرسید: “کجایی؟”

تام گفت: “خوب، بیرون فروشگاه جنرز در خیابان پرنسس روی زمین نشسته و کلاهش رو دراز کرده تا مردم توش پول بریزن. و من این طرف جاده هستم و شبیه توریست‌ها هستم.”

لوگان به گرنت نگاه کرد. گفت: “جنرز، خیابان پرنسس، سریع.”

گرنت چراغ آبی رو روشن کرد، گذاشت رو سقف ماشین و زد تو ترافیک.

لوگان پشت تلفن گفت: “تو هیچ وقت نمیتونی شبیه توریست‌ها باشی، تام.”

تام خندید. مثل چند تا اسکاتلندی موهای قرمز داشت.

لوگان دوباره تو تلفن حرف زد. “مطمئنی کمبله؟”

تام گفت: “الان هستم. اول فکر کردم فقط یک گدای دیگه است که تو خیابون زندگی می‌کنه و از آدم‌ها پول میخواد.”

لوگان گفت: “چقدر باهوش!”

تام پرسید: “منظورت چیه؟”

لوگان گفت: “خوب، عکسش در روزنامه‌ها و تلویزیون هست و همه دنبالش میگردن.”

تام گفت: “خوب؟”

توضیح داد: “خوب، هیچکس به آدمای خیابون نگاه نمیکنه. این بهترین مکان برای مخفی شدن هست. اون درست جلوی ماست ولی در مکانی که ما هیچ وقت به ذهنمون نمی‌رسه نگاه کنیم. همچنین توضیح میده چطور پول بدست میاره.”

تام موافقت کرد. “خیلی باهوش!”

لوگان ناگهان پرسید: “مطمئنی اون هست، مگه نه؟”

تام گفت: “آه، بله. من یکی دو بخش درباره قتل سینکلر نوشته بودم، بنابراین میدونم کمبل چه شکلی هست.”

“حواست بهش باشه.”

تام گفت: “حتماً. ولی گوش کن، من اونو از هولی‌رود پارک تا جنر تعقیب کردم.”

لوگان تکرار کرد: “هولی‌رود پارک؟ اونجا چیکار میکرد؟”

“هیچ نظری ندارم. من رفته بودم اونجا تا نگاهی به جایی که موراگ مکنزی به قتل رسیده بندازم. همونطور که داشتم میومدم، کمبل رو دیدم. بنابراین ماشینم رو در پارک گذاشتم و پیاده تا اینجا تعقیبش کردم. منتظر موندم تا یک جایی توقف کنه تا بهت زنگ بزنم.”

لوگان گفت: “چند دقیقه بعد می‌رسیم اونجا. پس منتظرمون بمون.”

تام گفت: “نگران نباش. بعد از دادن چنین اطلاعاتی بهت منتظر دعوت به شام میمونم.”

لوگان خندید.

گفت: “چند دقیقه بعد می‌بینمت.” و تلفنش رو خاموش کرد. غیر عادی بود که یک مأمور پلیس و یک خبرنگار دوست‌های صمیمی باشن، ولی اون و تام بودن.

وقتی به های مارکت رسیدن جاده نسبتاً باز بود و دو دقیقه بعد در انتهای غربی خیابان پرنسس بودن. گرنت چراغ آبی رو خاموش کرد و دوباره آورد داخل ماشین. اونها همراه بقیه ماشین‌های در ترافیک به آرومی در طول خیابان رانندگی کردن. جنرز در انتهای خیابان پرنسس در سمت چپشون بود. وقتی لوگان به خیابان روبروش نگاه کرد، می‌تونست یک مرد رو که جلوی فرودگاه نشسته ببینه. یک کلاه روی زمین کنارش بود.

وقتی گرنت ماشین رو نگه داشت، لوگان سریع پیاده شد و در رو بست و گفت: “من اینجا پیاده میشم.”

گرنت دوباره به رانندگی ادامه داد و درست بالاتر از در ورودی فروشگاه نگه‌ داشت. پیاده شد و سریع پیاده برگشت.

لوگان و گرنت همزمان به طرف رونی کمبل رفتن. وقتی نزدیک شدن، اون بالا رو نگاه کرد و یهو متوجه شد که افسر پلیس هستن. اون سریع‌تر از آنچه ممکن به نظر می‌رسید حرکت کرد. در عرض چند ثانیه بلند شده بود و به اون طرف خیابون می‌دوید. ماشین‌ها مجبور شدن ناگهان متوقف بشن و وقتی ماشین‌های دیگه به اونهایی که توقف کرده بودن خوردن، صدای بلند جیغ فلز روی شیشه‌های شکسته اومد.

گرنت که پشت سر کمبل به اون طرف خیابون می‌دوید، داد زد: “پلیس! ایست!” لوگان پشت سرشون بود، تلفن رو از توی جیبش در آورد تا برای کمک تماس بگیره. وقتی کمبل به اون طرف جاده رسید، به راست پیچید، و سریع کنار جاده می‌دوید و دنبال راهی به بوستان خیابان پرنسس می‌گشت. یهو، یک شخص با موی قرمز کوتاه از توی جمعیت بیرون پرید و دست‌هاش رو دور پاهای کمبل انداخت. تام مک‌دونالد بود. مک‌دونالد و کمبل افتادن روی زمین درحالیکه کمبل برای فرار مبارزه می‌کرد. ثانیه‌ها بعد گرنت رسید. یکی از دست‌های کمبل رو کشید پشتش و به بالا به طرف شونه‌هاش فشار داد. کمبل درگیری رو متوقف کرد و اونجا روی زمین دراز کشید. بعد لوگان رسید، کارت شناسایی پلیسش رو از جیبش در آورد و به کمبل نشون داد.

گفت: “رونی کمبل، به خاطر فرار از ون زندان دیروز صبح نزدیک داندی، و دزدی ماشین تحت تعقیبی، و سؤالات زیادی هم داریم که می‌خوایم ازت بپرسیم. پس روی پاهات بایست و همه به پاسگاه پلیس جاده لندن میریم.”

به طرف تام مک‌دونالد برگشت که داشت بلند می‌شد و لباس‌هاش رو با دست‌هاش پاک میکرد. شلوار لی، تیشرت سبز تیره و کت قهوه‌ای پوشیده بود.

به لوگان گفت: “سلام، جنی.”

گفت: “آفرین، تام! نمی‌دونستم در راگبی انقدر خوبی”

تام با لبخندی بزرگ گفت: “در حقیقت در مدرسه برای تیم اول بازی می‌کردم.”

متن انگلیسی فصل

CHAPTER SIX

Catching Ronnie Campbell

Logan stopped the car at the side of the road. She and Grant quickly got out and changed places so that he could drive. As she got back into the car, she picked up the phone.

‘Tam,’ she said, ‘are you doing my job for me again?’

There was a laugh at the other end of the phone.

‘Jenny, my dear,’ Tam’s voice came down the phone, ‘I could never do it as well as you do.’

Logan laughed too.

‘Seriously,’ said Tam, ‘I heard that you were leading the search for Ronnie Campbell. Well, I’m looking at him right now.’

‘Where are you?’ asked Logan.

‘Well, he’s sitting on the ground outside Jenner’s department store in Princes Street holding out his hat for people to put money in,’ said Tam, ‘and I’m on the other side of the road looking like a tourist.’

Logan looked at Grant. ‘Jenner’s, Princes Street. Quick,’ she said.

Grant turned on the blue light, put it out on the roof of the car and pulled into the traffic.

‘You could never look like a tourist, Tam,’ said Logan into the phone.

Tam laughed. Like quite a few Scots, he had red hair.

Logan spoke into the phone again, ‘Are you sure it’s Campbell?’

‘I am now,’ said Tam. ‘At first I thought he was just another beggar who lives on the street and asks people for money.’

‘How clever of him!’ said Logan.

‘What do you mean?’ asked Tam.

‘Well, his photo is in the papers and on the television and everyone’s looking for him,’ said Logan.

‘So?’ said Tam.

‘So, nobody looks at street people,’ she explained. ‘It’s the best place to hide. He’s right in front of us, but in a place we’d never think to look. It explains how he’s getting money, too.’

‘Very clever,’ agreed Tam.

‘You’re sure it’s him, aren’t you?’ Logan asked suddenly.

‘Oh yes,’ said Tam, ‘I wrote one or two pieces about the Sinclair murder so I know what Campbell looks like.’

‘Keep your eye on him.’

‘Sure,’ said Tam. ‘But listen, I followed him to Jenner’s from Holyrood Park.’

‘Holyrood Park?’ repeated Logan. ‘What was he doing there?’

‘I’ve no idea. I went out there to have a look at where Morag Mackenzie was murdered. As I was leaving, I saw Campbell. So I left my car in the park and followed him on foot up here. I waited until he stopped somewhere before I rang you.’

‘We’ll be there in a few minutes,’ said Logan, ‘so wait for us.’

‘Don’t worry,’ said Tam, ‘I’ll be waiting around for my dinner invitation after giving you information like this.’

Logan laughed.

‘I’ll see you in a few minutes,’ she said, and turned her phone off. It was unusual for a police officer and a journalist to be close friends but she and Tam were.

The road was fairly clear as they reached the Haymarket, and two minutes later they were at the west end of Princes Street. Grant turned off the light and brought it inside the car again. They drove slowly along the street with the rest of the traffic. Jenner’s was at the far end of Princes Street on their left. As Logan looked along the street in front of her, she could see a man sitting in front of the department store. There was a hat on the ground next to him.

‘I’ll get out here,’ she said, getting out quickly and shutting the door as Grant stopped the car.

Grant drove on again and stopped just past the front door of the store. He got out and walked back quickly.

Logan and Grant walked towards Ronnie Campbell at the same time. As they got near, he looked up and suddenly realised they were police officers. He moved faster than seemed possible. In seconds he was on his feet and running across the road. Cars had to stop suddenly and there was a loud noise of screaming metal and breaking glass, as other cars hit those that had stopped.

‘Police! Stop!’ shouted Grant, running across the road after Campbell. Logan followed, pulling her phone out of her pocket to call for help. As Campbell reached the other side of the road, he turned right, running fast along the side of the road looking for a way into the Princes Street Gardens. Suddenly, a short red-haired person jumped out of the crowd and threw his arms round Campbell’s legs. It was Tam MacDonald. MacDonald and Campbell fell to the ground, with Campbell fighting to get away. Seconds later Grant arrived. He pulled one of Campbell’s arms round behind his back and pushed it up between his shoulders. Campbell stopped fighting and lay there on the ground. Then Logan arrived, pulled her police ID card out of her pocket and showed it to Campbell.

‘Ronnie Campbell,’ she said, ‘you’re wanted for escaping from a prison van near Dundee yesterday morning, for stealing a car, and we’ve got a lot of other questions we want to ask you too. So get on your feet and we’re all going down to the London Road police station.’

She turned to Tam MacDonald, who was getting to his feet and brushing down his clothes with his hands. He was wearing jeans, a dark green T-shirt and a brown jacket.

‘Hi, Jenny,’ he said to Logan.

‘Well done, Tam!’ she said. ‘I didn’t know you were good at rugby.’

‘Actually, I played for the first team at school,’ said Tam with a big smile.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.