دختری در ساحل

مجموعه: جیمز باند / کتاب: نه دکتر / فصل 9

دختری در ساحل

توضیح مختصر

باند در ساحل جزیره یه دختر دید که صدف جمع می‌کرد. اونا با هم قایم شدن.

  • زمان مطالعه 10 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

دانلود فایل صوتی

ترجمه‌ی فصل

فصل نهم

دختری در ساحل

باند یهو از خواب بیدار شد. به ساعتش نگاه کرد. ساعت ده صبح بود. کوآرل دیگه کنارش دراز نکشیده بود.

باند با خودش فکر کرد: “حتماً زودتر بیدار شده و داره اطراف رو می‌گرده.”

یک لحظه بعد، شنید یه نفر در آب‌های ساحل حرکت میکنه. بعد صدا متوقف شد.

باند از توی بوته‌ها به طرف دریا نگاه کرد. انتظار داشت دوستش رو تو ساحل ببینه. ولی کوآرل نبود که اونجا ایستاده بود. یه زن جوون بود که مایو پوشیده بود. پشتش به باند بود و داشت به دریا نگاه میکرد. یه ماسک غواصی سبز به پشت سرش زده بود. یه کیف بزرگ که از تیکه‌ای از تور ماهیگیری درست شده بود تو دستش بود. صدف‌های بزرگ صورتی و سفید و بنفش تو کیف بودن.

دختر دور کمرش یه کمربند چرمی پهن داشت که روش چاقو بود. پوستش طلایی- قهوه‌ای بود و پاهاش لاغر و بلند بودن. موهای بلندِ بلوند و بی‌طراوتش صاف از رو شونش کوتاه شده بودن.

باند یک مدت طولانی به بدن زیبای دختر نگاه کرد. ولی الان وقت خوبی درباره فکر کردن به یک زن زیبا نبود. باند در یک ماموریت خطرناک بود. دختر براش مشکل‌ساز می‌شد.

باند با خودش فکر کرد: “اگه اون تو جزیره زندگی میکنه، برای ما خطر داره. اگه اینجا زندگی میکنه، یا برای دکتر نو کار میکنه یا دوست‌دخترشه. اگه بفهمه که کوآرل و من اینجا هستیم، به دکتر میگه و بعد اون آدماش رو می‌فرسته تا ما رو پیدا کنن. ولی اگه اون مخفیانه، مثل ما به جزیره اومده باشه، بازم برامون خطر داره. اگه یه دیدارکننده‌ی مخفی کرب کی هست، شاید نسبت به ما کمتر محتاط بوده. رادار دکتر نو حتماً دربارش به نگهبان‌ها اطلاع داده و اگه نگهبان‌های دکتر نو بیان دنبالش، ما رو هم پیدا می‌کنن. باید باهاش حرف بزنم.”

باند قبل از اینکه حرکت کنه، با دقت بیشتری به ساحل نگاه کرد. یک کانوی کوچیک روی ماسه کشیده شده بود. دختر حتماً با کانو به جزیره اومده. بنابراین برای دکتر نو کار نمی‌کرد. ردپاهای روی ماسه، از کانو به جایی که دختر ایستاده بود می‌رفت. فقط یک ردیف رد پا بود، بنابراین کس دیگه‌ای همراه دختر نبود.

باند بلند شد و به آرومی از توی بوته‌ها اومد توی ساحل.

گفت: “صبح بخیر! کی هستی؟”

دختر سریع برگشت. چاقو رو از تو کمربند چرمی بیرون کشید. صورتش به زیبایی بدنش بود.

دختر با عصبانیت گفت: “اگه بهم دست بزنی، میکشمت!”

باند گفت: “لطفاً هیچ کار احمقانه‌ای انجام نده. نمیخوام اذیتت کنم. لباس دیگه‌ای تو کانوت داری؟”

دختر با سرش گفت آره.

باند مؤدبانه گفت: “خوبه. لطفاً بپوششون. باید باهات حرف بزنم.”

دختر به طرف کانوش رفت. یه پیرهن سفید و یه دامن قهوه‌ای برداشت و پوشیدشون. بعد به طرف باند برگشت، و بهش لبخند زد. اون چشم‌های آبی خیلی زیبایی داشت.

گفت: “ببخشید که بی‌ادب بودم.”

باند جواب داد: “اشکالی نداره. فراموشش کن. حالا، لطفاً درباره خودت برام بگو. اسمت چیه؟ چطور اومدی اینجا؟ از کجا اومدی؟ اینجا چیکار می‌کنی؟”

دختر گفت: “چقدر سوال! خوب، اسم من هانی رایدره. اهل جامائیکا هستم. با کانوای که میبینی اومدم اینجا. از بندر مورگان اومدم. اغلب شبها میام اینجا. از دریای اطراف جزیره صدف جمع می‌کنم. به اعماق آب شیرجه میزنم تا اونا رو پیدا کنم.”

باند تعجب کرده بود. از بندر مورگان تا کرب کی، مسافت سخت و طولانی بود. اگه دختر اغلب تنها به جزیره می‌اومد، پس حتماً دریانورد خیلی خوبیه.

باند پرسید: “چرا صدف جمع می‌کنی، هانی؟ فقط برای صدف جمع کردن، راه درازیه.”

دختر جواب داد: “جمع کردن صدف کار منه. چند نوع صدف با ارزش در دریای نزدیک این جزیره هست.” اون به صدف‌های توی کیف توریش اشاره کرد. “این صدف‌ها خیلی نادر و غیرعادی هستن.” ادامه داد: “بعضی آدم‌ها پول زیادی برای صدف‌های غیرعادی پرداخت می‌کنن. من این صدف‌هایی که پیدا کردم رو به یک مرد در کینگستون میفروشم. اون اونها رو به یک مغازه در میامیِ آمریکا میفروشه.”

باند پرسید: “از کجا میدونی کدوم صدف‌ها رو جمع کنی؟”

دختر بهش گفت: “آه، من اطلاعات زیادی درباره تمام موجوداتی که در دریا و خشکی این جزیره‌ها زندگی می‌کنن، دارم. از وقتی خیلی کوچیک بودم بهشون علاقه داشتم. می‌خواستم یه کار درباره مطالعه حیوانات کوچیکی که در دریا و ساحل نزدیک دریا زندگی می‌کنن، به دست بیارم. ولی قبل از اینکه بتونی کاری مثل اون به دست بیاری باید تو دانشگاه درس بخونی. برای من همچین امکانی وجود نداشت. پول کافی برای رفتن به دانشگاه نداشتم. بنابراین حالا صدف جمع می‌کنم و میفروشم.”

بعد از چند لحظه سکوت، هانی گفت: “حالا تو درباره خودت برام بگو. کی هستی؟ اینجا چیکار می‌کنی؟”

باند جواب داد: “اسمم باند هست. جیمز باند. انگلیسی هستم. برای این که به پرنده‌ها علاقه دارم اومدم اینجا. چند نوع پرنده نادر اینجا در جزیره زندگی میکنن. اسمشون اسپونبیل گلگون هست. می‌خوام اونا رو مطالعه کنم. ولی صاحب این جزیره، دکتر نو به هیچ کس اجازه نمیده بیاد اینجا و اونها رو ببینه. بنابراین مخفیانه با یه دوست اومدم اینجا. دوستم، حالا داره جزیره رو کشف می‌کنه. ولی به زودی برمیگرده.”

هانی گفت: “آه. درباره اسپونبیل‌ها اطلاعات دارم. قبلاً تعداد زیادی از اونها تو این جزیره بودن. ولی حالا دیگه رفتن. مرد چینی که اینجا زندگی می‌کنه یه اژدها داره. اون در باتلاق شکار میکنه. چیزها رو با نفس آتشینش میکشه. من دیدمش. به اسپوندیل‌ها حمله کرد. بعضی از اونها رو کشت و بعضی دیگه رفتن.”

باند گفت: “هیچ اژدهایی اینجا وجود نداره. اژدها حیوانات واقعی نیستن. اونها فقط در قصه‌ها وجود دارن. تو باید اینو بدونی. تو درباره حیواناتی که در این جزیره‌ها زندگی می‌کنن اطلاعات داری. نمیدونم تو چی دیدی، ولی مطمئناً یک اژدها نبوده.”

دختر با عصبانیت جواب داد: “من احمق نیستم. هیچ کس تا حالا در انتهای شرقی این جزیره زندگی نکرده. شاید یه حیوان عجیب اونجا زندگی میکنه که هیچ کس تا حالا اونو ندیده.”

هانی ادامه داد: “دو تا مرد مدتی در این قسمت جزیره زندگی میکردن. یه اردوگاه نزدیک مکانی که پرنده‌ها زندگی می‌کردن، داشتن. فکر می‌کنم اژدها به اونها هم حمله کرده. مدت زیادی هست که اونها رو ندیدم.”

باند به حرف‌هایی که نگهبان پرنده قبل از اینکه بمیره گفته بود، فکر کرد. مرد درباره اژدهایی که نفس آتشین داشت صحبت کرده بود. “اژدها”- یا هر چیزی که واقعاً بود، به نظر خطرناک می‌اومد ولی به نظر هانی دربارش خیلی نگران نبود. شاید اون باید بیشتر نگران میشد.

باند گفت: “گوش کن، هانی. اگه دکتر متوجه دیدارهای تو بشه، خیلی عصبانی میشه. اینجا خیلی خطرناکه. تو باید دیگه نیای اینجا.”

دختر گفت: “آه، آقای باند. نگران من نباش.”

باند به آرومی گفت: “لطفاً جیمز صدام‌ کن.”

دختر گفت: “خوب، جیمز. لطفاً نگران من نباش. من اغلب به این جزیره میام. باید پول در بیارم و اینجا تنها مکانی هست که میتونم صدف‌های با ارزش پیدا کنم. گاهی وقت‌ها افراد دکتر نو رو که جزیره رو می‌گردن رو دیدم. ولی هیچ وقت منو پیدا نکردن. همیشه به آسونی از دستشون قایم میشم. هیچ وقت برای من خطری وجود نداره.”

باند جواب داد: “شاید تا حالا هیچ خطری برات وجود نداشته. خطری وجود نداشته، برای اینکه افراد دکتر نو دیدارکننده‌های مخفی رو زیر نظر نگرفته بودن. ولی دکتر نو فهمیده که من به جامائیکا رسیدم. اون میدونه که من به کرب کی علاقه دارم. بنابراین حالا انتظار دیدار من رو داره. افرادش ساحل رو خیلی با دقت زیر نظر میگیرن. تا حالا دو بار سعی کرده منو بکشه.”

هانی گفت: “سعی کرده تو رو بکشه، برای اینکه تو به اون پرنده‌ها توجه نشون دادی.”

باند جواب داد: “بله. و مطمئناً اگه منو اینجا پیدا کنه دوباره سعی می‌کنه منو بکشه. ولی اگه تو رو اینجا پیدا کنه، تو رو هم میکشه. تو در تمام طول سفرت از جامائیکا تا اینجا از بادبان استفاده می‌کنی؟ وقتی کانوت به ساحل نزدیک می‌َشه هم از بادبان استفاده می‌کنی؟”

دختر گفت: “بله. تا زمانی که به خشکی برسم از بادبان استفاده می‌کنم. همیشه این کارو می‌کنم.”

باند گفت: “حتماً رادار دکتر نو امروز صبح رسیدنت رو بهش نشون داده. مطمئنم. باید خیلی سریع از این ساحل دور بشیم.”

همون لحظه کوآرل از توی بوته‌ها بیرون اومد.

باند گفت: “سلام، کوآرل. کجا بودی؟”

مرد اهل جزیره کایمن جواب داد: “داشتم اطراف رو کشف می‌کردم، کاپیتان. تا پرتگاه انتهای غربی ساحل رفتم.” پرسید: “و این خانم جوون کیه؟”

باند گفت: “هانی رایدره. از دریای اطراف جزیره صدف جمع می‌کنه. هانی، این دوست من، کوآرل هست.”

بعد باند با دقت به دوستش نگاه کرد. “چی باعث نگرانیت شده، کوآرل؟ مشکل چیه؟”

کوآرل جواب داد: “وقتی رو پرتگاه بودم، دیدم یه قایق از غرب میاد. با سرعت زیادی به طرف ساحل میاد و به طرف این ساحل میاد. حتماً نگهبان‌های دکتر نو فهمیدن که ما اینجا هستیم، کاپیتان.”

باند گفت: “خیلی‌خب. باید خیلی سریع قایم بشیم. هانی، فعلاً باید کنار ما بمونی و باید قایقت رو مخفی کنیم. تا وقتی افراد دکتر نو برن قایم میشیم. شاید به این نتیجه برسن که هیچ کس اینجا نیست. شاید فکر کنن رادارشون خوب کار نمیکنه.”

باند و کوآرل کانوی دختر رو کشیدن توی بوته‌ها. روش رو با شاخه‌ها پوشوندن. به خوبیه قایق خودشون مخفی نشد. ولی زمانی برای انجام کار بیشتری وجود نداشت.

کوآرل از برگ‌های درخت خرما برای جارو کردن رد پای هانی روی ماسه استفاده کرد. بعد همشون رفتن توی بوته‌های انبوه. باند و دختر اول رفتن. کوآرل آخر رفت و به پشت راه میرفت و جای پاهاشون رو وقتی هر راه میرفتن جارو می‌کرد. وقتی همشون توی بوته‌ها قایم شدن صدای موتور یه قایق شنیدن.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER NINE

The Girl on the Beach

Bond woke suddenly. He looked at his watch. It was now ten o’clock in the morning. Quarrel was no longer lying nearby.

‘He must have woken earlier and started exploring,’ Bond thought.

A moment later, he heard someone moving through the water on the shore. Then the sound stopped.

Bond looked through the bushes, towards the sea. He was expecting to see his friend on the beach. But it wasn’t Quarrel who was standing there. It was a young woman who was wearing a swimsuit. She had her back towards Bond and she was looking at the sea. A green rubber diving mask was pushed onto the top of her head. She was holding a large bag made of a piece of fishing net. There were many large pink, white and purple seashells in the bag.

Around her waist, the girl had a wide leather belt with a knife in it. Her skin was a golden-brown colour and her legs were long and slim. Her long, pale blonde hair was cut off straight at her shoulders.

Bond looked at the girl’s beautiful body for a moment longer. But this wasn’t a good time to think about beautiful women. Bond was on a dangerous mission. This girl was going to be a problem for him.

‘If she lives on the island, she’s a danger to us,’ Bond thought. ‘If she lives here, she either works for Doctor No or she’s his girlfriend. If she finds out that Quarrel and I are here, she’ll tell Doctor No. And then he’ll send his men to find us. But if she came to the island secretly, like us, she’ll still be a danger to us. If she’s a secret visitor to Crab Key, perhaps she’s been less careful than we were. Doctor No’s radar might have told the guards about her already. And if Doctor No’s guards come to look for her, they might find us too. I need to talk to her.’

Before he moved, Bond looked more carefully along the beach. A small canoe had been pulled up onto the sand. The girl must have come to the island in the canoe. So she didn’t work for Doctor No. Tracks in the sand led from the canoe to where the girl was standing. There was only one set of tracks, so there was nobody else with her.

Bond stood up and walked quietly out of the bushes onto the beach.

‘Good morning!’ he said. ‘Who are you?’

As the girl turned around quickly, she pulled the long knife from her belt. Her face was as beautiful as her body.

‘If you try to touch me, I’ll kill you!’ the girl said angrily.

‘Please don’t do anything silly. I don’t want to hurt you,’ Bond said. ‘Have you got some more clothes in your canoe?’

The girl nodded her head.

‘Good. Please put them on,’ Bond said politely. ‘I need to talk to you.’

The girl walked towards her canoe, picked up a white shirt and a brown skirt and put them on. Then she turned back towards Bond and smiled at him. She had very beautiful blue eyes.

‘I’m sorry that I was rude to you,’ she said.

‘It’s OK. Forget about that,’ Bond replied. ‘Now tell me about yourself, please. What’s your name? How did you get here? Where have you come from? What are you doing here?’

‘What a lot of questions!’ the girl said. ‘Well, my name is Honey Rider. I’m Jamaican. I came here in the canoe that you can see. I came here from Morgan’s Harbour. I often come here at night. I collect seashells from the sea around this island. I dive deep into the water to find them.’

Bond was surprised. It was a long and difficult journey from Morgan’s Harbour to Crab Key. If the girl often came to the island alone, she must be a very good sailor.

‘Why do you collect seashells, Honey?’ asked Bond. ‘It’s a long way to come just for some shells.’

‘Collecting shells is my job,’ the girl replied. ‘There are some very valuable shells in the sea near this island.’ She pointed at the shells in her net bag. ‘These shells are very rare and unusual,’ she went on. ‘Some people will pay a lot of money for unusual shells. I sell the shells that I find to a man in Kingston. He sells them to a store in Miami - in the USA.’

‘How do you know which shells to collect?’ Bond asked.

‘Oh, I know all about the creatures that live in the sea and on the land in these islands,’ the girl told him. ‘I’ve been interested in them since I was very young. I wanted to get a job studying the small animals that live in the sea and on the shore near the sea. But you need to study at a university before you can get a job like that. That wasn’t possible for me. I didn’t have enough money to go to a university. So now I collect and sell shells.’

‘Now tell me about you,’ Honey said after a few moments’ silence. ‘Who are you?. What are you doing here?’

‘My name is Bond - James Bond. I’m British,’ Bond replied. ‘I’m here because I’m interested in birds. There are some very rare birds here on this island. They’re called roseate spoonbills. I want to study them, but the owner of this island - Doctor No - won’t let anyone come here to see them. So I’ve come secretly, with a friend. My friend is exploring the island at the moment, but he’ll be back here soon.’

‘Oh, I know about the spoonbills,’ Honey said. ‘There used to be lots of those birds on this island. But they’ve gone now. The Chinese man who lives here has a dragon. It hunts in the swamps. It kills things by breathing fire at them. I’ve seen it. It attacked the spoonbills. It killed some of them and the others left.’

‘There aren’t any dragons here,’ Bond said. ‘Dragons are not real animals. They only exist in stories. You must know that - you know all about the animals of these islands. I don’t know what creature you saw, but it certainly can’t have been a dragon.’

‘I’m not stupid!’ the girl replied angrily. ‘Nobody has ever lived at the east end of this island. Perhaps a strange animal lives there which no one else has ever seen.

‘There were two men who lived in this part of the island for a while,’ Honey continued. ‘They had a camp near the place where the birds lived. I think that the dragon attacked them too. I haven’t seen them for a long time.’

Bond thought about the words that the bird-warden had spoken before he died. The man had talked about a fire- breathing dragon. The ‘dragon’, whatever it really was, sounded dangerous. But Honey didn’t seem very worried about it. Perhaps she should be more worried.

‘Listen to me, Honey,’ said Bond. ‘Doctor No will be very angry if he finds out about your visits. It’s very dangerous here. You should stop coming here.’

‘Oh, don’t worry about me, Mr Bond,’ said the girl.

‘Please call me James,’ said Bond quietly.

‘Well, James, please don’t worry about me,’ the girl said. ‘I often come to this island. I need to earn money and this is the only place where I can find the most valuable shells. Sometimes I’ve seen Doctor No’s men searching the island, but they’ve never found me. I’ve always hidden from them quite easily. There was never any danger for me.’

‘Perhaps there wasn’t any danger until now,’ Bond replied. ‘There wasn’t any danger because Doctor No’s men weren’t watching for secret visitors. But the doctor found out about my arrival in Jamaica. He knows that I’m interested in Crab Key. So now he’s expecting a visit from me. His men will be watching this coast very carefully. He’s already tried to kill me twice.’

‘He tried to kill you just because you’re interested in those birds?’ said Honey.

‘Yes,’ Bond replied. ‘And he’ll certainly try to kill me again if he finds me here. But he’ll kill you too, if he finds you here. Did you use your sail for the whole of your journey from Jamaica? Were you using your sail when your canoe approached the shore here?’

‘Oh, yes, I used the sail until I landed,’ the girl said. ‘I always do that.’

‘Then Doctor No’s radar must have shown him your arrival this morning,’ Bond said. ‘I’m sure of that. We must get away from this beach soon.’

At that moment, Quarrel came out from the bushes.

‘Hello, Quarrel,’ Bond called to him. ‘Where have you been?’

‘I’ve been exploring, captain,’ the Cayman Islander replied. ‘I went as far as the headland at the west end of the beach. And who is this young lady?’ he asked.

‘This is Honey Rider,’ Bond said. ‘She collects shells from the sea around the island. Honey, this is my friend Quarrel.’

Then Bond looked carefully at his friend. ‘There’s something worrying you, Quarrel. What’s wrong?’

‘When I was at the headland, I saw a boat coming along from the west,’ Quarrel replied. ‘It’s coming along the coast quite fast and it’s coming towards this beach. Doctor No’s guards must know that we’re here, captain.’

‘OK, we must hide quickly,’ Bond said. ‘Honey, you must stay with us for now. And we must hide your boat. We’ll all hide until Doctor No’s men have gone. Perhaps they’ll decide that nobody is here. Perhaps they’ll think that their radar isn’t working properly.’

Bond and Quarrel pulled the girl’s canoe into the bushes. They covered it with some branches. It wasn’t as well hidden as their own boat. But there was no time to do more.

Quarrel used palm leaves to sweep sand over Honey’s footprints. Then they all walked into the thick bushes. Bond and the girl went first. Quarrel came last, walking backwards, sweeping away their tracks as they walked. As they all hid among the bushes, they heard the sound of a boat’s engine.

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.